خواندن و نوشتن در جوامع فئودالى کم موهبتى نبود. خواندهام که آن زمانها که چراغ برق نبود، فن سواد آموزى در شبها بايد زير نور چراغ نفتى و يا شمع انجام ميگرفت. بهمين دليل به اين نوع باسوادها ميگفتند: "دود چراغ خورده!". در آن زمان اين باسوادها را ملا يا ميرزا لقب ميدادند. اينها منبع "دانش" و "فضيلت" بحساب مىآمدند، "عالم" بودند و مهد "فضيلت"! اينها همزمان با نوشتن دعا جهت دفع آبله مرغان و اسهال خونى، اجنه و شياطين را با ورد و جادو تارومار ميکردند. لاى کتاب باز ميکردند، پيشبينى ميکردند، شعر مينوشتند، فلسفه مىبافتند، سياستمدار بودند و در يک کلام فرهيخته و فرزانه و دردانه روستا بودند. اينها مافوق بشر زمينى و ماوراى رويدادها قرار داشتند، آخر باسواد بودند، دود چراغ خورده بودند و فرهنگ ده و روستا از خوان کرامات و دانش آنها تغذيه ميکرد. عريانترين شکل بروز اين سندروم را در ملاهاى امروز هم ميتوان ديد، خمينى به خودش و دارودسته اوباش بىفرهنگ پامنبريش ميگفت "علما"! و ماترکهاى سفيهش هنوز ميگويند.
پديده هنرمند بودن در جامعه تحت اختناق در ايران کم و بيش به همچون مقولهاى تبديل شده است. کافى است کسى کتابى نوشته باشد، شعرى سروده باشد و احياناً آنها را چاپهم کرده باشد، ديگر "فرزانه" و "فرهيخته" است. مافوق بشر و جامعه قرار دارد و روزى صدبار بايد براى او هندوانه قاچ کرد و به احترامش پپسى باز کرد. بدور ساحت مقدسش سيم خاردار کشيده شده، و دهها باصطلاح قلمزن آمادهاند تا هر نوع تعرض بحريم مقدس شاعر و يا نويسنده را درهم بشکنند. اينها ظاهراً کارى به سياست ندارند، اما دقيقترين رهنمودهاى سياسى را صادر مىکنند بويژه وقتى که مثلا پاى دوخرداد و خاتمى به ميدان آمده باشد. اين طيف را همه خوب مىشناسيم، با برکاتشان کموبيش آشنا هستيم، ميزان هنرمندبودن و نويسنده بودنشان نه از قدرت آثارشان که فقط از شانس تولدشان در جامعه تحت سلطه اسلام سياسى در ايران منتج مىشود. در تمام طول دوران سلطه رژيم اسلامى در ايران اينها کم و بيش حرفشان را زدهاند. اينها عليرغم فريادهاى "ماغير سياسى هستيم و هنرمند!" از جمهورى اسلامى شرمگين يا وقيحانه دفاع کردهاند. و مخالفين هنرمند و يا سياسى حکومت را به اندازه توانشان به زير مهميز کشيدهاند. اينها را مىشناسيم، بيشتر يا از سنت تودهئيسم مىآيند و يا ابواب جمعى يکى از شاخههاى اسلام سياسى در قدرت هستند.
کشمکش اخير در کانون نويسندگان ايران در تبعيد آخرين فيلى است که اين طيف از هنرمندان هوا کردهاند. ماجرا از اين قرار است که هيئت دبيران کانون در اعتراض به نمايش بازسازى شده ويترين عبا و عمامه و گلابدان خمينى در خانه فرهنگهاى جهان در برلين اطلاعيهاى اعتراضى توزيع کرد، يکباره صداى عباس معروفى و نسيم خاکسار تودهاى بلند شد، عباس معروفى در اعتراض به اطلاعيه کانون اسعفا داد. فرياد ميزنند آزادى هنرمند از بين رفت، آزادى بيان هنرمند محدود شد، به کانون مربوط نيست خمينى چهکاره است! و اصلا انگار نه انگار که اعتراض به رژيم اسلامى در ايران اولين گام دفاع از آزادى است. به اينها نه آپارتايد جنسى عليه زنان مربوط است، نه حق و حقوق کودک. در مرام و مسلکشان نه اعتراضات کارگران گرسنه محلى از اعراب دارد و نه فرياد اعتراض عليه حکم اعدام کبرا رحمانپور. "هنرمند" هستند، دود چراغ خوردهاند و ميرزاى مملکت.
اما مشکل اصلى اينها نيستند، خود هنرمندان معترض هستند. در جهان رسم بر اين نيست که هنرمندن فاشيست و راست با هنرمند مترقى و آوانگارد زير يک سقف کار کنند، رسم اين است که فلانى را هنرمند فاشيست و راست يا سوسياليست، آوانگارد و مترقى معرفى مىکنند. حتى مکاتب فرهنگى و هنرى هم مهر روشن سياسى برخود دارند و آبشان در يک جوب نمىرود. سوال اين است که هنرمندان مترقى چگونه با هنرمندان مرتجع از تمام جنبهها زير يک سقف ميتوانند سازمان پيدا کنند. آيا وجه تسميه "هنرمند هستيم!" مىتواند بر فراز فاصله و دره عظيمى که بين جمهورى اسلامى و مردم قرار دارد شهپر سحر آميزش را بگستراند!؟
در جوامع غربى قانونى هست که بر مبناى آن خريدار ميتواند هر جنس و کالايى را که با مشخصات معرفى شده آن خوانايى نداشته باشد به فروشنده کالا بازگرداند. بقول تهرانىها "مال بد بيخ ريش صاحبش!" فروشنده کالا نمىتواند کالا يا جنسش را پس نگيرد.
اما در دنياى سياست دمکراسى قضيه اين گونه نيست. رهبران سياسى مىتوانند به اندازه وسعشان دروغ بگويند، وعده بدهند، فريب بدهند، کلاه بردارند، راى جمع کنند و بعد از انتخاب شدن درست ضد برنامههايشان عمل کنند و کسى هم نتواند به آنها بگويد بالاى چشمش ابرو است.
در اينجا معمولا دو تا حزب بزرگ وجود دارد که فروشنده کالاى سياست هستند، آنها پول دارند و حقيقتش بيش و پيش از آنکه حزب سياسى باشند به کنسرنهاى عظيم اقتصادى شبيه هستند. شغل آنها سياست است براى کنترل سياسى و اقتصادى جامعه. کارگاه توليد رهبر و رئيس جمهور و نخست وزير و نماينده پارلمان هستند و هيچ کس را نه از نظر مالى و نه سياسى ياراى رقابت با آنها نيست. البته در کنار آنها يک دوجين احزاب خرد و ريز هم هستند که بيشتر قاطق سفره احزاب دوگانه هستند.
اين احزاب به اين دليل وجود دارند که قادر باشند افکار عمومى جامعه را کنترل کنند و آن را قالب بزنند، به اين دليل کسب آراى نسبى جامعه براى حمايت از برنامههاى آنها از اهميت ويژهاى برخوردار است. کنترل رسانه و شبکههاى خبر رسانى و وسائل ارتباط جمعى مهمترين اهرم اين دولتها جهت کنترل کردن نارضايتى مردم و کاناليزه کردن آن در کانالهاى قوانين موجود است. احزاب در اين جا هر چهار سال يا هفت سال يک بار برنامههاى سياسيشان را براى تعين دولت آينده در اختيار شهروندان قرار ميدهند و آنرا با بوقوکرناى تبليغاتى، شوگردانى و گاهاً رسوا کردن طرف مقابل به خورد مردم مىدهند. کانديداهاى رهبرى سياسى جامعه که با دستودل باز هزارن وعده ميدهند و وقتى که راى آوردند و صد و هشتاد درجه برخلاف وعده و عيدها عمل کردند، ديگر هيچ قدرتى قادر نيست مال بد را بيخ ريش صاحبش ببندد.
انتخابات اخير آمريکا از اين قاعده کلى مستثنى نيست. جورج بوش پسر که در دور قبل با هزاران دوز و کلک و براى اولين بار در تاريخ آمريکا نه در نتيجه انتخابات که با حکم داورى دادگاه عالى اين کشور به مقام رئيس جمهور رسيد، امروز بعد از گذشت چهار سال با افکار عمومى آمريکا روبروست که با جنگ طلبى و ميليتاريسم لجام گسيخته او مخالفند. مردمى که زير بار برنامههاى اقتصادى و نظامى او بيشترين هزينه را پرداخت مىکنند، هيچ سودى جز ضرر مالى و جانى از نبرد تروريسم دولتى آمريکا و مخالفين اسلامى تروريستش نبردهاند.
برنامههاى تبليغاتى بوش اين بار جالب است. ابتدا با سو استفاده کردن از رويداد دلخراش ١١ سپتامبر و تابلو کردن قربانيان اين جنايت خواست بگويد که مدافع اين قربانيان است اما با اعتراض شديد بازماندگان قربانيان و مامورين آتشنشانى مواجه شد. درگام بعدى باهزار حيله خواست عراق بعد از صدام حسين را عراق دمکراتيزه شده بحلق مردم بريزد و حضور علنى مرتجعين اسلامى در اين کشور جورج بوشزده را اوج دمکراسى معرفى کند. اول صف قمهکشها و زنجرزنهاى اسلامى را در روز تاسوعا و عاشورا اوج رهايى مردم عراق نام گذاشتند و بعد حضور آيتالله سيستانى و بچه آيتالله خويى و يک دوجين احزاب قومى مذهبى مرتجع را هديه دمکراسى آمريکا به مردم عراق اعلام کردند. تا دست آخر به بهانه جنگ با مقتدا صدر از رهبران تروريسم اسلامى در عراق مردم فلوجه را از پير و جوان و کودک قتلعام کردند.
عراق بعد از ديکتاتورى صدام حسين عراق صدها ديکتاتور و تروريست کوچکتر است، عراق به غرقاب سناريوى سياه افتاده است، عراقى است که به موهبت آقاى بوش نه فقط ديکتاتورش که مدنيت و ابتدائىترين نرمهاى يک جامعه متعارف را هم از دست داده است. اين مدل اجراى دمکراسى غربى در نقطهاى از جهان است که در آنجا مانع جدى در مقابل دولت امريکا وجود نداشت.
امروز مفسرين رسانههاى رسمى در غرب، عراق را نابخردانه ويتنام دوم آمريکا نام گذاشتهاند، اما بدون شک عراق ويتنام نخواهد بود، در ويتنام نيروئى که با آمريکا مقابله ميکرد مطلقاً مولفههاى تروريسم اسلامى را نداشت. نتيجه جنگ خانگى در عراق با مولفههاى موجود نه رهايى اين کشور که تباهى بيشتر آن است، امروز تروريسم اسلام سياسى در منطقه از پايگاه قدرتمندترى از گذشته برخوردار است. اما مفسرين حق دارند که بصراحت از شکست سياستهاى دولت آمريکا در عراق سخن بگويند.
اما بوش اجباراً براى برنده شدن در انتخابات در مقابل افکار عمومى کشور خودش قرار گرفته و بازهم توبره سياه عوام فريبيش را باز کرده است. جالب است او به صراحت از تشکيل يک دولت موقت در عراق تحت نظر سازمان ملل متحد و نه آمريکا صحبت مىکند و از تشکيل دولت فلسطينى لاف ميزند.
حقيقت اين است که دولت ميليتاريستى و تروريستى جورج بوش در آستانه انتخابات رياست جمهورى آمريکا زير فشار افکار عمومى جهان و بويژه مردم آمريکا قرار دارد و ميزان عقب نشينى او به ميزان جنبش اعتراضى مردم گره خورده است، نه توان رقباى لانه کرده در حزب رقيب يعنى حزب دمکرات. چرا که همين حزب رقيب يک فرمانده جنگى در ويتنام را بعنوان رقيب آقاى بوش بميدان کشيده است.
نتيجه انتخابات اخير رئيس جمهورى در آمريکا هرچه که باشد يک معجزه نخواهد بود و تغيير جدى در سياست ميليتاريستى آمريکا ايجاد نخواهد کرد. چرا که در مکانيزمهاى دمکراسى غربى اراده دخالتگر مستقيم مردم نقشى اساسى ندارد. آيا حقيقت عريان اين نوع دمکراسيها براى هزارمين بار نشان نميدهد که يک آزادى واقعى، سيستم شورايى است؟ سيستمى که در آن انتخاب شوندگان را هر آن و هر لحظه مىتوان به زير کشيد؟ جامعه آزادى که سياستمدارى شغل نيست، منبع درآمد نيست و حقوق هيچ سياستمدارى نبايد از حقوق يک کارگر ماهر بيشتر باشد؟
آزادىهاى موجود در دمکراسى غربى خود محصول دهها سال مبارزه هستند، اما شکل حکومتى کنونى در غرب مطلقاً با درجه پيشرفت جامعه خوانايى ندارد. جامعه براى رهايى و دخالت بيشتر در مقدرات سياسى و اقتصاديش به يک سيستم شورايى نياز دارد که دخالت و اعمال اراده مستقيم شهروندان را در اداره جامعه تضمين ميکند.