كاته گورى: پاسخ و نقد گرايش پرو غربى ها

لیبرال جوان و سرابهای آرمانش


کامران مزین 


مدتی است  جوان لیبرالی به نام رشید اسماعیلی که البته در خط ملی اسلامیهای لیبرالی نیز جا داردو تا اندازه زیادی نیز فراتر از اساتید خویش احساس گرا در ارمان خویش است به مقالات ضد کمونیستی میپردازد تا به گفته خویش ما را از انحراف باز بدارد.گاهی واهمه از شبح لنین را به پیش میکشد و گاهی ما را جوانان پرشوری میداند که در نهایت میترسد ما به مانند بنیاد گرایی اسلامی حکومت وحشت در ایران  را اجرا کنیم.اکنون اگر شما سایت دفتر تحکیم را باز کنید متوجه میشوید بیشتر از انکه بر ضد جمهوری اسلامی و یا دفاع از دموکراسی نوشته باشند با واهمه از بازگشت لنین هم در فکر این هستند کمونیستها را از لنینیست به کائوتسکیست برسانند و هم خط و نشان میکشند که که مبادا اینها بیاند.سعید قاسمی نژاد و یا البرز زاهدی و احمد عشقیار که به نظر میرسد طیف جدید دفتر تجکیم در اختیار اینها باشد سردمدار این قضیه هستند.اما در ردیف اول اینها اقای اسماعیلی قرار دارد که ان گونه که خود میگوید زمانی در اردوگاه چپ بوده است و با خواندن مرتضی مردیها و یا موسی غنی نژاد چنان متحول گشته است که اکنون از همه لیبرالها استوارتر گام بر میدارد و حتی تعجب میکند چرا گذشتگان این مکتب خود را لیبرال نمی دانستند؟.برای اینکه تمام سخنان ایشان را نقد کنیم اجازه بدهید با استفاده از مطالبی که  از ایشان خوانده ام فوری  به بحث اصلی بروم تا ایشان نقد کمونیزم کارگری به لیبرالیسم را به خوبی متوجه شود و خود را از تاریخ سازی بورژوازی برهاند.به همراه ان دوست دارم لیبرال و لیبرالیسم را از دیدگاه یک دست چپی برایشان توضیح دهم تا انچه ان را مکتب ازادی میخوانندش  را متوجه شوند که سرابی بیش نیست. 


لیبرال و لیبرالیسم هرچند از نگاه اقای اسماعیلی  مورد تحسین فراوان قرار گرفته است و او چنان مشعوف از این ارمان است  که هیچگاه چنین دفاعی از ان را من در هیچ لیبرالی سراغ ندارم ولی برای دست چپی  ابزار  فشار بورژوازی و نماد  و هویت دستگاه  ان به شما می اید.تکامل بورژوازی در نهایت به لیبرالیسم منتهی خواهد شد و امروز میتوان گفت که لیبرالیسم  نماد حاکمیت بورژوازی نام گرفته است.اما این تمام حرف نیست.لیبرالیسم  در هرجا و هر مکان ترتیبی متفاوت دارد و خود را شرایط هر جامعه ای متناسب با ان وفق میدهد.در فرهنگهای متفاوت  میتواند التقاط یابد و بی انکه به صورت خالص عرضه شود به شدت تلفیقی  تبلیغ گردد.اکنون لیبرال ما هم بالیبرال دموکراسی مجبور است فرهنگ و هویت ملی را نیز تبلیغ کند چون این بومی سازی از ابزار لیبرالیسم است.حتی سکولارترین و غربی ترین لیبرالهای ایرانی نیز امروزه  نه به دنبال حکومتی به مانند  فرانسه و یا المان که بلکه تلفیقی از اقتصاد بازار و هیات حاکمه  غربی با هویت ملی است که نهایت ان اگر بسیار خوشبین باشیم چیزی شبیه ترکیه بیرون خواهد امد.هرچند اقای اسماعیلی ادعا میکند که لیبرالها ازادیخواه هستند ولی واقعیت این است که لیبرالها در طول تاریخ نه به موفقیتی قابل ذکری دست یافته اند و نه توانسته اند ان چه را میگویند به نتیجه کامل برسانند.همیشه در دعوای طبقه محکوم با طبقه حاکم عده ای نیز نه از درون توده ها بلکه از درون حاکمیت پیدا میشدند که به ارایه نظر اعتدال و ارامش معروف بودند.مردم را به خانه میفرستادند و خود را نماینده مردم میدانستند.هرگاه مردم به انها نه میگفتند مجبور بودند به حاکمیت امید ببندند نا جایی برای انها باز بکند.هرگاه اعتراضی شکل میگرفت با حسن نیت از هردو طرف میخواستند ارامش خودرا حفظ کنند .همان قدر که میخواستند که حاکم  مصلح شود و در حد امکان در نظر داشتند  او را از یک دیکتاتور خونخوار به دیکتاتوری قانون گرا متمایل بکنند به همان اندازه مردم را از شور انقلابی  دور میکردند.در زمانه استبداد با شعار قانون بد بهتر از بی قانونی است خواستار نقش  خود  در هیات حاکمه  میشدند و بارها از حاکم می خواستند که تند نرود و افراط نکندو از سوی دیگرخواستار حضور خود در دستگاهی بودند که استبداد را باز تولید میکرد.انها به حاکمیت جان میبخشیدند و گاهی فراتر از دیکتاتورها در دفاع از حاکمیت و راهی که در پیش کشیده است اظهار نظر میکردند.این را اگر اقای اسماعیلی نپذیرد مشخص میشود نمیتواند درکی درست از مکتب مورد دفاع خویش داشته باشد. لیبرالها در زمانه انقلاب رنگ خود را تغییر میدادند.دیری نمیگذشت که انها را ما در صف انقلاب میدیدیم.اما همینها که خود را سردمدار ازادی میدانستند چندان رغبتی نداشتند که ازادی فوری و بی قید و شرط صورت بگیرد .به نام دفاع از قانون بارها  جلوی حضور و نقش توده ها گرفته شده است . باید بدانیم که لیبرال ها ازادی را نه در ارای توده ها که در حضور خود در پارلمان میدانند.پارلمان  نماد اخر ازادی برای لیبرالها نام گذاری گشته است و همه امید در این است که بتوان به ان دست یافت.چه بسا اگر حاکمیت استبدادی ان را عرضه کند چه بهتر دیگر نیازی به تغییر از درون  و نیاز به توده ها نخواهد بود.


لیبرالها  حسن نیت فراوانی دارند.نگاهشان به همه چیز مثبت  و خوب است.ناگفته نماند که به همه از دید مثبت نقد دارند ولی به همان اندازه سعی میکنند خود را دوست و خیر خواه همه بدانند.در زمانه ای که خیر خواه دیکتاتورها میشوند ارزو میکنند که او را از خامنه ای به منتظری بکشانند و یا در نقطه دیگر حتی به افرادی که ضمن نقد شدید  به انقلاب و سرنگونی سرمایه داری در جایگاه ضعیف  و عقب مانده دموکراسی هستند نیز نظر لطف دارند. برای همین است که مشاهده میکنیم خاتمیها و یا جنایتکاران بسیاری که بعد از مدتی تعدیل میشوند دموکرات لقب میگیرند .در جایی دیگر خیر خواهی خودشان را به ما نیز منتقل میکنند.برای کمونیستها میخواهند یا شبه دموکراتهایی چون کائوتسکی  راتبلیغ میکنند.میگویند حال که چپ میشوید لا اقل کائوتسکیست بشوید.میتوانیم بگوییم به جز ان ریا کاری که قبلا گفتم لیبرالها زرنگ و باهوش نیز هستند.ان کس که یک درجه از خودشان عقب مانده تر است را میخواهند برای کمونیستها انتخاب بکنند  تا راحت بتوانند در جدال دموکراسی گوی سبقت را از انها به راحتی بربایند.چون بی شک اگر بر انتخاب بین دو نفر در جدال دموکراسی باشد مردم لیبرالها را انتخاب میکنند و به یک شبه دموکرات که به شدت التقاطی است به نام کائوتسکی وقعی نمیگذارند.


لیبرالها معمولا به جایی نمیرسند.چون معمولا به جای انکه به توده ها اتکا کنند تمام شرط خود را به حاکمیت و به ویژه به معتدلترین دیکتاتورهامیگذارند.معمولا بیشتر از انکه به پیش بروند به عقب میروند.گاهی فریاد در صورت امکان را میدهند و گاهی اگر بشود و اگر بتوان را فریاد میزنند.اما نتیجه را باید در این دید که معمولا دیکتاتورها مصلح پذیر نیستند.جز انکه خوابی دیده باشند.به دیکتاتور نمیتوان با ادب و حسن نیت وارد شد نتیجه ان میشود که مرام رفرمیستی لیبرالهای ما موجب میشود به عقب بروند.اگر یکبار از حاکمیت پرت بشوند بار دوم به نظریه گفتمان و سازش میرسند.فشار را از پایین و گفتگو را از بالا تبلیغ میکنندو یا عقب نشینی تاکتیکی میکنند و امتیاز میگیرند.نتیجه ان پیش بینی مارکس است که میگفت تکرار تاریخ کمیک است.رفرمیستها دومین بار که میایند دیگر نه از ارای مردم خبری است و نه شعار ازادی و رفاه میدهند بلکه با سازش و عقب نشینی جایگاهی را به دست میگیرند!!!!.لیبرالها در دوره انقلابی  به مثابه دیکتاتورها عمل میکنند.از انجا که قدرت چندانی نیز ندارند  و نفوذ و قدرتی نه در ارتش و نه در توده ها دارند معمولا دیکتاتورهای خوبی به دست نمی ایند.در نهایت انقلاب انها را  به زیر میکشد و انها هر چقدر فریاد میزنند همه با قانون  و منافع ملی کسی را یارای شنیدن انها نیست.شاید اگر توان سرکوب داشته باشند این کار را میکنندولی معمولا حتی اگر چنین نیز بخواهند خودشان فدا میشوند.بی خود نیست که تجربه های محافظه کاری از درون انقلابها همه شکست خورده است.اکثر انقلابها به دست ضد انقلاب افتاده است و میتوان گفت که لیبرالها شریک جرم ضد انقلاب بوده اند.همان طور که مهندس بازرگان شریک جرم  ضد انقلاب است.امثال کرنسکی و غیره نیز چنین بوده اند.وقتی ضد انقلاب  انقلابیون توده ای خود را میخورند این محافظه کاران  غیر توده ای نیز توانایی ان را ندارند که بمانند.انها به گوشه ای میخزند و باز هم با حسن نیت سبب تغییرات خواهند شد


حال که اقای اسماعیلی  تایید کرده است که مارکس فیلسوف بزرگی بوده است نا گفته نماند که کمونیستها هیچگاه نگفته اند که پوپر و ولتر هیچ نمیدانسته اند.هیچ کس نمیتواند به فلاسفه توهین بکند.پس اقای اسماعیلی چیز عجیبی نگفته است(وجالب اینجاست که ادعا میکند ماکس اگر زنده بود تجدید نظر در ارای خویش مینمود).هیچ کس نمیتواند کتمان کند که فلاسفه انسانهای بزرگی بوده اند.حرف ما سر چیز دیگری است. مارکس معتقد بودفلاسفه جهان را تفسیر میکنند .در حالی که هدف تغییر ان است. اما شاید بتوان پرسیدکه ایا پوپر هنگامی که به فکر تغییر عملی جهان می افتاد چه اتفاقی می افتاد؟پوپر میتواند در خانه خود بنشیند و ان گونه که خود میگوید هیچگاه تلویزیون و رادیو را نبیند و نشنودو ان گونه که خود می گوید بگوید مشکل خاصی در جهان نیست که عده ای همیشه شلوغ میکنند(این عین یک سخن پوپر بود و بی شک ایشان فقر و استبداد در سرتاسر جهان را از حاصل بی اطلاعی که خود ان را افریده بود نمیتوانست درک کند و خود را مشغول این میکرد که همه به مانند همسایه های خودش زندگی ارامی دارند). پوپرمیتواند از جامعه باز سخن براند و مانیفست حقوق بشر را بنویسد.همان گونه که سازمان ملل اعلامیه حقوق بشر را نوشته است که بسیاری از مفاد ان حتی در کشورهای صاحب تمدن نیز شکل نگرفته است و میدانیم بسیاری از مفاد ان هیچ گاه در نظام بورژوازی شکل نرمال خودرا نخواهد گرفت پوپر نیز به جایی نخواهد رسیدو خود ابتدا دشمن اول جامعه باز خواهد شد.پوپر بی شک به  به لیبرالیسم خدمت کرد.اما نکته اینجاست که اگر ایشان در مقام یک لیبرالیسم عملگرا وارد میدان میشد چیزی فراتر از سیاستمداران پراگماتیست و محافظه کار فرانسوی و یا المانی فراتر نخواهد رفت.پوپر بدون هیچ گونه عمل ناقص ازادی بشر از دنیا رفت ولی اگر او روزی رییس جمهوری فرانسه را کسب میکرد تمام سخنهای خودش را ابتدا باید در کتاب داستان میدید و بر اساس منافع بورژوازی و طبقه اقلیت تصمیم میگرفت.این که به این نتیجه برسیم او به تمام ارای خویش در جامعه سرمایه داری  میتوانست  جامه عمل بپوشاندجواب خیر است.پوپر  اشوبهای  فرانسه و سرکوب اعتصابات را شدت میبخشید.چون معتقد است کسانی که بیشترین ازادیها را میخواهند دیکتاتوری را سبب میشوند.چون هنگامی که در نظام بورژوازی سرکار می ایید بسیاری از حرفهای شما تبلیغ انتخاباتی بیش نیست.پس جناب فیلسوف  رییس جمهور شده  نیز به یک سرکوب کننده مانند عمل کنندگان به نظریه خویش تبدیل میشد.او نیز مجبور بود اتحادیه های کارگری را در صورت در خواستهای  ضد سرمایه داری سرکوب کند.نیاز را در این می دید که منافع طبقه اقلیت را اجرا بکند.رشید اسماعیلی میگوید اگر مارکس زنده بود اکنون تجدید نظر در ارای خویش مینمود.من از او مطمئن تر میگویم اگر پوپر رییس جمهوری عملگرا در نظامی بورژوازی میشد دیگر نمیتوان او را یک ازادیخواه دانست.همان طور که نمیتوان دست راستی چون ژاک شیراک و یا تونی بلر و مارگارت تاچر،بو ش  که  رشید  اسماعیلی کشورهای انها را لیبرالی میداند را ازادیخواه دانست.من فکر میکنم دیگر هیچ کدام از سران غربی حکومتهای سرمایه داری را صادق و ازادیخواه دانست.چون بورژوازی چنین امکانی را به انها نمیدهد


بحث دیگر من با اقای اسماعیلی بر سر سوسیالیسم و مفاهیمی چون لنینیسم و یا غیره است.امروز به اقای اسماعیلی پیشنهاد میکنم تمام درکی که از سوسیالیسم به او اموزش داده اند.چه انها که از لیبرالها یاد گرفته است و تصویر وحشتناکی را اکنون تبلیغ میکند و چه انهایی که از خانواده به قول خویش چپ گرای خویش که سبب شده است به این نتیجه برسد که چپ ارمانی پوپولیستی است را به فراموشی بسپارد.در سوی دیگر اگر میخواهد چپ و مارکسیسم را نقد کند بهتر است به جای نتیجه گیریهای خلق الساعه از تجربه شوروی و چین و کوبا به ادبیات ما نقد کند.بهتر است منصور حکمت و یا مارکس و لنین و تاریخ واقعی انقلاب اکتبر و شوروی  و چین را به صورت سرسری نگذرد و نخواهد تاریخ را ان گونه  تفسیر کند که کتاب تاریخ  فاتحان از ان نوشته است.باید بگویم اقای اسماعیلی  لیبرال دموکراتی به شدت  دگماتیست هستند.معمولا لیبرالها از این واژه ها برای تبلیغ  چپها استفاده میکنند اما لیبرال ما ازخواندن چند کتاب و نوشته از چند نویسنده با شوری عجیب  و دگماتیستهای چنان از مسیر تاریخ به راحتی عبور میکند که نمونه اش را کمتر در همفکرانش مشاهده میکنیم.به نظر میرسد  اساتید اقای اسماعیلی او را چنان ذوب کرده اند که او اکنون در دفاع از لیبرالیسم و بورژوازی حتی واقعیتها را نیز نادیده میگیردو اکنون به جز او دوستانش نیز چنینند.مدتی پیش یکی از دوستان او به نام احمد عشق یار نیز به چنین بلایی  دست یافته بود.او دو مطلب در دو کامنت دونی(فواد شمس و علی افشاری)گذاشته بود که در اولی ادعا کرد که فراتر از بورژوازی دیگر تمدنی وجود ندارد و حتی در عجیبترین اظهار نظری که یک دموکرات میتواند بکند گفته بود که تمام کسانی که در غرب به تظاهرات ضد جنگ میروند با بنیاد گرایان هم کاسه هستند.بی شک این نمونه یک انسان دگماتیست است که چنین اظهاراتی را به راحتی انجام میدهد.همان طور که  مدتی بعد در جواب علی افشاری که تایید کرده بود اگر انقلابها نبود رفاه های اجتماعی و دموکراسی پدید نمی امد او گفت که به مانند شما معتقد نیستم که انقلاب اکتبر رفاه اجتماعی را به وجود میاورد.عشق یارها و اسماعیلیها اکنون دیگر کوچکترین مسایل را نادیده میگیرند.به جای نقد به مسایلی میپردازند که برای انسان دچار تعجب است که این عزیزان ناقد تشریف دارند.در فاز عملی این عزیزان را تنها گروه فشاربرای نقد چپ میبینیم.این عزیزان هرچند نه در جنبش دانشجویی و نه در جامعه به مانند دیگر لیبرالهای خانه نشین نقشی را نیز ایفا نمیکنند و باید بگوییم که تنها گاهی به عنوان گروه فشار بتوانند نقشی را ایفا کنند(نمونه اش انفعال و حمله به چپ گرایان در ۱۶ اذر و ۸ مارس بود)وبا تمام نقدهایی که به ظاهر علیه دوم خرداد انجام میدهند میتوان مطمئن بود که فراتر از حضور انها در حاکمیت نمیتوانند با این ارمان جلو بروند.هر چقدر که اقای اسماعیلی بگوید که از راه لیبرالیسم انتقادی به رهایی میرسیم باید ایشان بدانند که اگر خیلی خوشبین باشند جاده صاف کن مشارکت در بین دانشگاهیان بتوانند نقشی ایفا کنند.همان طور که اقای اسماعیلی در مقام دایه های مهربانتر از مادر مشارکت خواستار حضور دوباره محمد رضا خاتمی در این حزب به عنوان سردمدار ان است.اقای اسماعیلی هرچند  تاریخ را از فاتحان و لیبرالها یاد گرفته است هیچ گاه نخواسته است از شکست نخوردگان درسی یاد بگیرد.همیشه در جریان اب شنا نموده ست و این راه را بهترین میداند.من تنها چند توضیح کوتاه درباره انقلابیون و لنین و سوسیالیسم میدهم.بر خلاف ادعای ایشان  و امثال قوچانی و دست راستیهای  تاچریست و اسلام گرایان و چپ سنتی تجربه شوروی و چین هیچ ربطی به سوسیالیسم ندارد.متاسفانه  در تعریف سوسیالیسم امروزه تعریف شناسان وطنی چنان عقب ماند ه رفتار میکنند که گویی اینان تحصیل کرده نیستند.محمد قوچانی زمانی حتی دولت میر حسین موسوی را نیز سوسیالیستی میدانست و یا یک نویسنده دیگر شرق به نام امید مهرگان که به ظاهر فلسفه نیز میخواندبا این  تعریف اقتصاد کوپنی را سوسیالیستی  دانسته بود و اظهار تعجب کرده بود که چگونه است  در زمانه امروز هنوز در ایران  بقالان و چقالان هنوز به شیوه های سابق که او ان را سوسیالیستی دانسته بود به خرید و فروش مشغولند و رفتار با مشتری را بی هیچ عنوان بلد نیستند و به جای ان  به شدت طمع کار و سود جو هستند.گویی این قانون بورژوازی که "همیشه حق با مشتری است"را نمیدانند.بی شک علامه دهر حتی به خود زحمت نداده بود که کمی بیندیشد طمع و حرص نه ارمغان سوسیالیسم بلکه نماد کامل بورژوازی است.حتی  رعایت حقوق مشتری و پیش دستی در سلام گفتن نیز  نه ارمغان بزرگ بورژوازی که نماد ترس و پول دوستی و مال اندوزی است که فروشنده را موجب میشود به رفتارهای  ظاهری و خود فریبانه دست بزنند. این عزیزان بهتر است ابتدا ببینند طرف چه چیزی میگوید و بر اساس ان  نقد خود را ارایه بدهند.اقای اسماعیلی باید لغو کار مزدی و یا انتر ناسیونالیسم و یا ازادی بی قید و شرط را که امروز چپ و کمونیستها تبلیغ میکنند را نقد کند و به جای انکه بحث را عوض کند سعی نکند خودش را یک عقب مانده نشان بدهد.وگرنه هرچه ما میگوییم این عزیزان با توضیح شوروی به پایان میرسانند.این مقدمه ای برای توضیح درباره انقلاب و سوسیالیسم است.


انقلاب نه میل و در خواست همیشگی انقلابیون بلکه بارها  تنها نیازی است که میتواند شکل بگیرد.باید این را در نظر گرفت که انقلاب را ما به وجود نمیاوریم.انقلاب خود نیاز پیدا میکند.هنگامی که حاکمیت را نتوان نه اصلاح کرد و نه خود میرود نیاز شدید به قوه قهریه  پیدا خواهد شد.ما عاشق جنگ و خون ریزی نیستیم و نمیتوانیم بگوییم انقلابها بهترین راه هستند ولی وقتی حاکمیت اصلاح پذیر نباشد و نخواهد برودچنین فرضیه ای را به وجود میاورد وخشونت انقلابی در دفاع از خویش موجه میشود.خشونت انقلابی و استفاده از قوه قهریه  موجب شکاف و  سردی اوضاع نخواهد شد.اتفاقا انقلابها را نه انقلابیون به شکست کشانده اند و نه چنین چیزی را موجب میشود.این عمل به انسان شور میبخشد و او را خود اگاه در زندگی میکند.یک کارگر انقلابی در دوره اوایل انقلاب قدرتی بس عجیب دارد.همه در دوره انقلابی  اراده و شور را کسب میکنند.انقلاب اکتبر که اغاز شد نه تنها در روسیه بلکه در اقصی نقاط جهان شوری عجیب کارگران را به وجود اورده بود.دیری نگذشت که در خواستها برای ایجاد اتحادیه ها و اعتصابات انجام شد.کارفرمایان و سرمایه داران و دولتش را به وحشت انداخت.اینها همان کارگرانی بودند که در خانه هایشان باقی مانده بودند.هیچ کس نمیتواند چنین چیزی را رد کند که از حاصل انقلاب  اکتبر جهان مورد تغییرات عمده شد.حتی بورژوازی و لیبرالها نیز از محافظه کاری و سکوت خارج شدند.و سعی بر ایجاد تغییرات کرده بودند.انگلیس و یا قدرتهای بزرگ به همان اندازه که علیه  کشورهای عقب مانده دیکتاتور استخدام میکردند سعی میکردند در داخل کشور خویش با تغییرات مثبت به کارگران امتیاز بدهند.دیری نگذشته بود که میلیونها کارگر در جهان اتحادیه تشکیل داده بودند و هر روز به صف انترناسیونال سوم اضافه میشد.اینان همان کارگران مانده و محرومی بودند که اکنون شوری دیگر انان را فرا گرفته بود.چه چیزی جز انقلاب انان را اگاه کرده بود؟چه کسی جز یک رهبر انقلابی میتوانست چنین بکند؟.لنین با اراده گرایی و هوش و ذکاوتی فارق العاده ای که داشت را باید بانی  این طرح ها و پیشرفتهای کارگری دانست.لنین  با تمام سیاست مداران  ان زمان تفاوتی عمده داشت.او منافع را نه بر اساس محل تولد خویش بلکه منافع طبقه کارگر تنظیم کرد.برای همین حاضر نشد در مقام دفاع از امپریالیسم روس در جنگ بیفتد(بر خلاف  دموکرات مورد علاقه شما اقای کائوتسکی که خواستار حضور کارگران در جبهه های جنگ  برای کشور مادری خویش بود)لنین  خواستار تغییرات عمده در جامعه بود.اولین کسانی که خواستار ازادی زن  و مرد بودند را باید لنین دانست  که بعد از انقلاب زن و مرد را برابر دانست.(زمانی که در حاکمیت بورژوازی زنان حق رای نداشتند)فرهنگهای بورژوازی  که روح جهان بی روح بودند همه مورد حمله قرار گرفتند.بی شک  کمونیستها بهترین  مبارزان علیه دین گرایان و طرفداران کلیسا بودند و هستند.اقای اسماعیلی حتی یک اشاره  کوچک به اینها نیز نمیکنند.ایشان حتی  یک مساله ساده درباره نظریات لنین را متوجه نمیشوندو دیکتاتوری پرولتاریا را دیکتاتوری خلقی تعریف میکنند.("تاریخ در باب لنینیسم چه به ما می اموزد.ایا باید دیکتاتوری خلقی را جایگزین استبداد دینی بکنیم؟")پس توضیح دادن به امثال ایشان سخت است. در ادامه باید بگویم حزب بلشویک  هرچند قدرت سیاسی خود را از راه انقلاب و از طرق سوسیالیستی و کارگری گرفته بود اما وارد سوسیالیسم نشد.با تمام تغییرات مثبتی که وارد جهان شده بود به دلیل  خانه نشینی لنین از سال ۱۹۱۹ به بعد رو به سوسیالیسم نرفت.که توضیح ان را در ادامه خواهم داد .حملات بورژوازی به حکومت نوپای انقلابی به شدت وجود داشت.همه ان مسایلی که از جنایت لنین میگویند تنها سناریو سازی های بورژوازی است که خود روسهای سفید را مسلح میکرد و کشته های ترور سرخ را که حاصل از جنگ بودند  را جنایات لنین و تروتسکی میدانستند؟.از سوی دیگراختلافات حاصل از نفوذ سانتریست و اپورتونیستها و سوسیال شوینیستها  سبب  ضعف در جامعه شوروی شده بود.بعد از مرگ لنین  نیز  ضد انقلاب ناسیونالیستی به رهبری استالین پیروز شدکه لیبرالها بدون توضیح دادن یک خط از اینها به کل همه را نتیجه سوسیالیست میدانند.استالین بر خلاف ادعاهای این  لیبرالهای دموکرات ماب هیچ گونه ربطی به طبقه کارگر و کمونیست ندارد.او نماینده بورژوازی ملی و ناسیونالیسم روس بود که در جنگ جهانی دوم به شدت بروز کرد.برای این دهها سخنرانی از خود استالین در ستایش میهن و صنعتی کردن روسیه است.امروزه در تعریف سوسیالیسم  عزیزان فارغ التحصیل از دانشگاه امریکا و انگلیس و دکتر فیلسوفان  تا ته تاریخ خوانده به مانند کودکان دوره ابتدایی میاندیشند.امروزه ادعا میکنند سوسیالیسم مساوی فقر دخالت بیشتر دولت در حکومت و دیکتاتوری و جنگ طلبی است. پس نمیتوان به جوانی که همینها را خوانده و تغییر رویه داده ایراد گرفت که چرا چنین میگویی.ولی برای روشن شدن اذهان جناب اسماعیلی که تصویر وحشتناک سوسیالیسم را عرضه کرده اند باید بگویم که دنیا بدون سوسیالیسم همین منجلابی است که مشاهده میکنیم.سوسیالیسم نه جنبش دولتی کردن منابع بلکه تحت اختیار گرفتن تمام وسایل تولید به دست تمام اعضای جامعه است.به گونه ای که هرکدام از افراد ان به عنوان سهامدار ان نقش دارند و برای پیشبرد این جامعه  تلاش خواهند کرد.تا هنگامی که کار انسانها را با مزد بسنجنند ان حکومت را نمیتوان سوسیالیستی نام گذاری کرد چون  تا هنگامی که کار مزدی وجود دارد بردگی مورد تنفر سوسیالیستها نیز وجود دارد.در مرحله با لغو کار مزدی بردگی مزدی نیز از بین خواهد رفت .نمیتوان از یک سو شعار یا سوسیالیسم یا بربریت را داد و از سوی دیگر کار مزدی را  را ادامه داد تا انسانها همچنان برده باقی بمانند.سوسیالیسم جنبش صنعتی کردن و ملی کردن جامعه نیست.حکومت را نه قشر ممتازی به نام دولت بلکه شوراها در همه زمانها اداره میکنندو نمیتوان ان را کامل دولت دانست.به قول لنین شکل دولت گرای مناسبات مربوط به حاکمیت  سیاسی دال بر وجود مناسبات سرمایه داری است.در نظام سوسیالیستی دیگر انسانها با کار ی که دارند سنجیده نمیشوند.با پولی که دارند تحقیر نمیشوندو نیاز نیست اقدامات خود را به میل کارفرما سودجو بکنند.بورژوازی هر روز انسان را بی اراده میکند.اورا به میل خویش و بر اساس خواست خویش  و بدون انکه نیازهای او را به طور کامل به پیش ببرد میسازد.اگر در نظام سرمایه داری کارفرمایان به فروشندگان دستور میدهند که به کارگران سلام بکنید این نشانه سودجویی و منفعت طلبی انان است.در جامعه سرمایه داری انسانها با کار خویش ممکن است از بسیاری علایق خویش نیز محروم بمانند.این واقعیتی است واگر اقای اسماعیلی اینها را تایید نکند به دگماتیست بودن خویش اعتراف میکند.ما مشاهده میکنیم که  یک زندگی مرفه برای بسیاری از انسانها به اتوپیا تبدیل شده است.به وجود اوردن این سناریو را بورژوازی ساخته است تا انها را از یک زندگی بهتر و یک دنیای بهتر  خارج کند.اما باید بدانیم که جامعه کمونیستی همین امروز نیز قابل پیاده شدن است.چون وضعیت نظام امروز  و نارساییهای ان نشان میدهد که نظامی دیگر باید جایگزین گردد.کوتاه سخن درباره سوسیالیسم از زبان منصور حکمت بهترین است:به نظر من کسی که این نظام اقتصادی را بهترین و ممکنترین نظام میداند به توحش خود اعتراف کرده است.واقعیت این است که به ویژه با نقد مارکس  به سرمایه داری ،بشریت ضرورت و امکان پذیری یک نظام اقتصادی برتر را اعلام کرده است و حتی خطوط چنین جامعه ای را ترسیم نموده .جامعه ای متکی بر ازادی و برابری کامل انسانها ،مبتنی بر تلاش خلاقانه همگانی برای تامین نیازهای بشری،جامعه ای که در ان وسایل تولید دارایی مشترک همه مردم باشد.جامعه ای بدون طبقات ،بدون تبعیض،بدون کشور،و بدون دولت مدتهاست که مقدور است


اقای اسماعیلی با افتخار از خود گذشتگی نظام های لیبرالی نسبت به کمونیستها را به رخ ما میکشند.با تشکر و قدر دانی نسبت به این موضوع باید از ایشان بخواهیم که اخراج هزاران پناهنده را که بارها اتفاق افتاده است را باز گو کنند و برای این امر از طرف لیبرالهای انگلیس و امریکا و فرانسه معذرت خواهی بکنند.ذات لیبرالیسم  کشور داری و ناسیونالیسم  را تبلیغ میکند پس  تعجب ندارد که این اقدامات را به انها یاد اوری بکنیم.لیبرالیسم بارها نظریات اخراج پناهندگان و کار برای کارگران وطنی را سر داده است تا از شعار کارگران جهان متحد شوید جلو گیری بکند.البته اقای اسماعیلی که با این مثال  ماهیت خودشان را نشان میدهند که از نظام های لیبرالی در جهان حمایت میکنند لطفا توضیح بدهند که چگونه است که این کشورهای انسان دوست  و منادی ازادی بارها به تلاش برای کودتا و جنگ و میلیتاریسم افتاده اند؟.بارها شاهد بودیم که کارگران در داخل کشورهای لیبرالی سرکوب شده اند واگر برای اقای اسماعیلی سبب تعجب باشد برای ما که این را ذات بورژوازی میدانیم مساله عجیبی نیست.بورژوازی بارها با کودتا و جنگ علیه نفوذ چپ ایستاد