گادفادر پاسخ میدهد!
بازهم شکست طلبی در برابر سوسیالیسم
مصطفی صابر
احساس غریبی است، وقتی می بینی کسی تا این حد نفرت و
کینه شخصی به شما دارد. کسی که تا بحال اسمش را نشنیده
بودی و کس دیگری هم نشنیده بود...
اما آنهمه نفرت و توهین نسبت به من، فرعی ترین بخش
مقاله "درفقدان شخصیت ها ، بقایای حککا کجا ایستاده
اند؟" است. نوشته مذکور نفرت نامه سیاسی علیه حزب
کمونیست کارگری و منصور حکمت، علیه سوسیالیسم و انقلاب
است. اهمیت بررسی آنهم از همینروست. مانیفست صریح شکست
طلبانی از نوع آقای ایرج آذرین است. اینجا حرفهایی
گفته شده که قریب 20 سال است که روی دل ایشان مانده
بود و جرئت بیان علنی و بی پرده آنرا نداشتتند. حالا
هم گرچه با امضای نوظهور "سیامک کامران" اما بالاخره
یکجا در مقاله ای مکتوب شده و در شماره 23 (13 ژوئیه
2007) نشریه "به پیش" (نشریه "اتحاد سوسیالیستی
کارگری" آقای آذرین) به چاپ رسیده است. این یک سند
است. خوشبختانه آنقدر مدرک هست که ایرج آذرین نمی
تواند از زیر بار این پرده دری شانه خالی کند. اینجاست
که شما بروشنی می توانید ببیند که آقای آذرین نه فقط
از لحاظ سیاسی همچنان به بخش "سوسیالیست" جنبش
حجاریانهای ایران تعلق دارد، بلکه از لحاظ اخلاقیات،
ادبیات و متل و مثل و بذله گویی هم با متوسط های قبیله
آل احمدهای پلاستیکی کاملا برابری میکند.
ظاهرا نوشته "وحشت از انقلاب" که در جوانان کمونیست
شماره 297 در نقد برخورد ایرج آذرین با 16 آذر امسال
چاپ شد، عنان خشم از کف گادفادر ربود. لذا قلم ایشان،
فکر و نحوه استدلال ایشان، مغلطه های خاص ایشان از
آستین "سیامک کامران" نامی در ارگان دو هفته یکبار
ایشان بیرون آمده تا از "رفیق ایرج آذرین" اش مثلا
دفاع کند. ملغمه ای از شعر و جوک و ضرب المثل های
آنچنانی تا آیات انجیل و حتی درآوردن صدای گاو بجای
مشتی حسن در فیلم گاو و خلاصه تا دلتان بخواهد تحقیر و
توهین. آنقدر نفرت و تعفن کلام در نوشته هست که
خواننده دشوار بتواند بر نکات سیاسی آن متمرکز شود.
اما من میخواهم تا آنجا که فرصتم اجازه میدهد بر چند
نکته اصلی سیاسی آن متمرکز شوم. گفتم سند است و باید
در تاریخ ثبت شود. میخواهم نشان دهم که این نوشته همان
تزهای پایه ای "تکالیف و چشم انداز" های آقای آذرین و
یک شکست طلبی تمام عیار را در این شکل گندیده بیان
میدارد.
اما برای آنکه خواننده بتواند تحمل کند و همراه من به
سراغ پوینت های سیاسی مقاله بیاید، لازم است خلاصه هم
که شده بگویم این خشم متعفن از کجا مایه گرفته است.
طبعا اینهم نهایتا سیاسی است، اما ضربدر مسائل شخصی و
کاراکتر آدمها میشود.
این نوشته، همانطور که گفتم جلوه دیگری از همان ژست
"گادفادر سوسیالیست ها" نزد ایرج آذرین است که در
نوشته "وحشت از انقلاب" اشاره کردم. دلیلی است بر
اینکه آن نوشته من به خال زده بود و گویا یک کمی زیادی
اسائه ادب به گادفادر بود. او باید گوشمالی حسابی به
کسی میداد که "در فقدان شخصیت ها" (یعنی امثال آقای
آذرین که گذاشتند و از حزب رفتند!) جسارت کرده و صاف و
ساده پنبه ایشان را زده است. لازم بود با همان زبان
اصیل گادفادر (یعنی زبانی لمپنی، پر از اهانت، پر از
لیچارهایی که تا بناگوش سرخ تان کند!) چنان سرجایش
نشانده میشود که دیگر جرئت تکرار "وحشت از انقلاب" را
به خود ندهد. این البته خاصیت تمام گادفادرها، "رهبران
مادام العمر" و "اعضای پرسابقه دفتر سیاسی" و
"بنیانگذاران" و بقیه کسانی است که جامعه مدرن سرمایه
داری را با دوره قاجار، حزب کمونیستی را با عشیره و
جرگه اشراف، عرصه مبارزه نظری را با دعوای لوطی های
محل، و مارکسیسم را با شریعت جامدی که گویا کلیدش دست
آنهاست، اشتباه گرفته اند. مشکل اصلی اینها این است که
نمی توانند جنبش زنده و فعالین جدید جنبش را ببینند.
زمان در نزد این ها جایی (معمولا در مقطع انشعابشان!)
منجمد شده و جامعه ایستاده است. اگر اینها در راس امور
نباشند اصلا امری وجود ندارد! یک دنیای عجیب و رقت
بار... ولی این خاصیت در نزد ایرج آذرین بیش از هر کسی
است که من میشناسم. او فی الواقع فکر میکند گادفادر
سوسیالیست ها است و خیلی عصبانی است که من جنبه کمیک
وضعیتشان را کف دستشان گذاشته ام و نشان داده ام
گادفار شکست طلبان است. او باید این "جسارت" را جواب
میداد اما نه مستقیما، نه بنام خود گادفادر. آنهم نه
جواب جدی، بلکه باید با دوتا ضرب المثل قلندرهای شیراز
(نمونه: یک سگ ماتحت سگ دیگر را لیس میزند! با پوزش از
خوانندگان) چنان کرد تا برای همیشه محله را ترک کند.
چنین بود که "سیامک کامران" نامی وسط آمد. شاید فرد
دومی هم در نوشتن مقاله "در فقدان شخصیت ها..." شریک
آقای ایرج آذرین بوده (چون مقاله یکدست نیست) اما من
تردید ندارم که آنهمه خشم و چرک و آفتابه فقط میتواند
از دل غضبناک خود گادفادر برخیزد. چه میشود کرد،
گادفادر اینجور پاسخ میدهد. خصوصا نوع ملهم از سنت
جناح چپ خمینی آن.
جامعه ای که ما می سازیم البته به اینگونه افراد از
تاریخ مانده فرصت میدهد که بر این نفرت خود فائق
بیایند و به کار مفیدی مشغول شوند.
آستان انقلاب و لطیفه میرزا
پس بگذارید با اعلام اینکه از این همه جبروت در ارائه
کلکسیونی از رکیک ترین تمثیلات شبه هادی خرسندی خیلی
وحشت کردیم ، آنها را با طیب خاطر به ماشین نظافت
شهرداری بسپریم و سراغ هسته سیاسی و واقعی مطلب برویم.
هرچند که گاه مجبوریم به خشم گادفادری اشاره کنیم تا
آنرا از موضع سیاسی تفکیک کنیم و در عین حال رابطه شان
را با هم نشان دهیم.
شروع مقاله "فقدان شخصیت ها..." به نوشته "شکست طلبی و
سوسیالیسم همین امروز" (جوانان کمونیست شماره 292)
اشاره دارد. جایی که سعی کرده ام توضیح بدهم اینکه
رفقای موسوم به مستعفیون سال 99 (منجمله همین آقای
آذرین) و همینطور رفقای موسوم به منشعبین (بعدا حزب
حکمتیست) و رفقای انشعابی موسوم به فراکسیون (بعد حزب
"اتحاد کمونیسم کارگری") حزب کمونیست کارگری را ترک
کردند، اتفاقی نبود. بلکه علیرغم تفاوت هایشان، این یک
جریان شکست طلب است که زمینه های اجتماعی و تاریخی
مشترک و حتی پرچم واحدی دارد. نکته اصلی من این است که
ما در آستانه یک انقلاب کارگری قرار داریم و بعضی به
آن باور ندارند، نمی کشند و میگذارند و میروند و برایش
تئوری می بافند. خواننده میتواند به آن مقاله رجوع کند
و استدلالات مرا دنبال کند. اما آقای آذرین به
استدلالات کاری ندارد. نکته او همان "آستانه یک انقلاب
کارگری است". او این را قبول ندارد. خب، نکند آستانه
انقلاب کارگری در کار نیست؟ نکند علیرغم همه بوهای
آزار دهنده مقاله "فقدان شخصیت ها.." نکته درستی اینجا
هست؟ ببینیم چطور از نظرشان دفاع میکنند:
"آستانه ی چیزی اگر آستانه است ؛ بعد از یک دوره ی
زمانی مشخص پس از اعلامش دیگر باید از مختصات اندرونی
آن سخن گفت. درغیر این صورت همیشه می توان خود را در
آستانه ی موقعیتی فرضی اعلام کرد و در عین حال به
عنوان آدمی تئوریک و پیشگویی حاذق به خود بالید. مثل
این می ماند که فردی بعد از شکست میرزاکوچک خان جنگلی
گفته باشد که ما در آستانه ی یک انقلاب هستیم و با
وقوع انقلاب پنجاه و هفت منتظر سیل تبریکات و قدرشناسی
جامعه از بابت قدرت تحلیلی خود باشد. و در غیر اینصورت
به جستجوی شاهدی که حرف آن روزش را شنیده آگهی در
روزنامه ها چاپ کند."
من از آستانه "چیزی" سخن نگفتم. از آستانه انقلاب
کارگری در ایران صحبت کردم. آنهم در اوضاع و احوال
معین جامعه ایران در سال 2007. حرف یا کشف من هم نبود
و نیست. حزب ما در کنگره چهارم (دسامبر 2003) اعلام
کرد که اوضاع ایران به سمت انقلاب میرود. گفتیم که
بحران جمهوری اسلامی علاج ناپذیر است، این رژیم باید
برود و سیر محتمل و سیر مطلوب (و نه سیر محتوم) انقلاب
است و این انقلاب اگر بخواهد پیروز شود (و ما میخواهیم
پیروز شود!) فقط میتواند کارگری و سوسیالیستی باشد.
آقای آذرین و دیگران میتوانند به قطعنامه های کنگره
چهارم رجوع کنند و کوهی ادبیات در توضیح آنها گفته شده
است. این درست نکته ای بود که در مخالفت با آن رفقایی
از حزب ما کمی بعدتر (تابستان 2004) انشعاب کردند و
پرچم شکست طلبانه "راست دست بالا دارد و چپ ضعیف است"
را بلند کردند. (علیرغم اینکه بنا به "مصلحت" به
قطعنامه های کنگره چهارم رای داده بودند!) صدها صفحه و
ساعتها سخنرانی در دفاع از همین تز سیر محتمل انقلاب
است و ما در آستانه انقلاب کارگری قرار داریم وجود
دارد. جواب این همه بحث و استدلال، جوک "مثل اینکه کسی
بعد از شکست میرزا کوچک خان بگوید ..." نیست.
مضافا، اینرا کسی دارد از ما فول میگیرد که خودش
پرونده درخشانی از پیش بینی ها و ارزیابی ها از اوضاع
دارد. ایشان به "جنبش اصلاحات سیاسی" بورژوازی (خاتمی،
حجاریان، بیت رهبر و بانک جهانی) دل بسته بود و طبقه
کارگر را به صرف نظر کردن از انقلاب تا وقت گل نی و به
مبارزه اقتصادی و متحد شدن با بورژوازی ناراضی فراخوان
میداد! جالب است که اصلاحات ایشان که شکست خورد و به
روی مبارک هم نمی آورد، اما انقلاب ما که شانس پیروزی
دارد و ما هم میگویم در آستانه آن قرار داریم اینقدر
موجب غور تئوریک و جوک های بامزه ایشان میشود. گادفار
ما اینقدر کم هوش نیست که اینها را نداند اما خودش را
به خوشمزگی زده چون به صلاح اش نیست که وارد بحث شود،
یعنی چیزی ندارد بگوید و تا همینقدر هم که وارد بحث
شده نشان میدهد که چقدر "وحشت از انقلاب" که ایشان را
از کوره بدر برد وصف حال ایشان بوده است.
در قاموس تفکر متافزیکی وی که در نقل بالا هم هست،
آستانه انقلاب یا هست یا نیست. اگر هست پس بعد از یک
"دوره زمانی مشخص" باید سر و کله انقلاب پدیدار بشود.
(سوال: "مختصات اندرونی آستانه" یک انقلاب جز بروز
مشخص همان انقلاب، یا پیشروی مشخص انقلاب چیزی دیگری
هست؟) اگر نشد پس ما در آستانه انقلاب نبودیم و یا
نیستیم. انقلاب و آستانه انقلاب نزد شکست طلب ما بشرط
چاقو است. (بعدا می بینیم که چرا این به شرط چاقو
سابقه دارد و مشخصه سوسیالیسم نوع آذرین و دوستان
است.) ایشان انقلاب و آستانه انقلاب را امر مبارزه
طبقات و جدال زنده جنبش ها و احزاب آنها نمی داند.
بطور مشخص، اینرا باور ندارد که در قبال بحران جمهوری
اسلامی دو راه حل بورژوایی و پرولتری وجود دارد. و راه
حل بورژوایی (تحول از بالا، "اصلاحات"، کودتا و ضد
کودتا، "رفراندم" و غیره) بی افق و سردرگم است و علی
الحساب این راه حل چپ و کارگری (یعنی انقلاب) است که
پیش میرود. چندانکه حتی شعار "سوسیالیسم یا بربریت" در
دانشگاه آقای آذرین را هم به تکاپو انداخته است. او
متوجه نیست که پیام ایشان به "دانشجویان دلیر
سوسیالیست" (که در مقاله "وحشت از انقلاب" نقد کردیم)
خودش انعکاسی از همان "مختصات اندرونی آستانه" انقلاب،
یعنی پیشروی یا دقیقتر تقویت احتمال انقلاب است. آنگاه
ایشان از من شاهد برای اثبات آستانه انقلاب می طلبد و
بعد هم جوک میرزا کوچک خان میاورد و خنده ریسه می رود!
من که به آقای آذرین نگفته بودم به دانشجویان هشدار
دهد که فکر نکنید انقلابی در کار است. خود ایشان از
خواب ناز اصلاحات پریدند و دیدند که در دانشگاه دارند
شعار سوسیالیسم میدهند و از معجزه بانک جهانی در بیت
رهبر هم خبری نیست. پس چه باید کرد؟ لذا با دست مبارک
خود بر کیبورد هجوم بردند و علیه باور به انقلاب هشدار
دادند و گفتند باید "دنیال استراتژی" (یعنی نخود
سیاه!) برویم. راستی اگر در آستانه یک انقلاب کارگری
نیستیم، چرا کسی که روزگاری به دفاع از جنبش اصلاحات
کتاب "مارکسیستی" نوشته بود و از فرانکفورت تا ونکوور
با چراغ دنبال هوادار می گشت و دست از پا درازتر
برگشته بود، امروز باید مجیز "دانشجویان دلیر
سوسیالیست" را بگوید ولی آنها را از باور و تلاش برای
پیروزی انقلاب بر حذر دارد؟
انقلاب به شرط چاقو!
آقای آذرین جواب این حرفها را ندارد (و این حرفها
مشروحتر در مقاله "وحشت از انقلاب" مطرح شده است) آن
"آستانه انقلاب" هم بهانه برای گیر دادن به منصور حکمت
است. میفرماید:
"منصور حکمت لیدر زمان مورد اشاره ی مصطفی صابر ؛ بعد
از انتخاب خاتمی ، یک دوره ی یک تا یک سال و نیمه را
برای وقوع انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی پیش بینی
کرد. بر این اعتقاد چنان مصر بود که حتی بر سر آن شرط
بندی نمود، و همه رفقای حزبی اش را فرمان داد که
هرکاری دارند بگذراند برای بعد از انقلاب. حتی کتاب
نویسی را. نام برده ــ همچنانکه گفتم ـ برای این
منظورروی تک تک کادرهای اصلی حزب ( که دیگر وجود خارجی
ندارند ) حساب باز کرده بود."
اما اولا، "زمان مورد اشاره" من در مقاله "شکست طلبی و
سوسیالیسم همین امروز" خیلی روشن است که بعد از مرگ
منصور حکمت است. در ابتدای آن مقاله میگویم که:
"موضوعی که اینجا سعی کردم قلمی کنم، مدت زیادی است که
ذهنم را مشغول کرده است. اول بار چند سال پیش و فکر
کنم قبل از جریان انشعاب بود که به شکل اولیه برایم
مطرح شد." هرکس اینرا بخواند میفهمد که "فکر کنم قبل
از جریان انشعاب بود" یعنی حوالی انشعاب و احتمالا قبل
از آن است. یعنی میتواند حدود سال 2003 باشد و قطعا
بعد از مرگ منصور حکمت است. تعجب است که فارسی آقای
آذرین که آنهمه شعر از بر کرده اند اینقدر ضعیف باشد.
اما مثل اینکه ایشان این جمله را غفلتا! حذف کرده تا
بعد آسمان ریسمان خود را در مورد "زمان مورد اشاره"
ببافد و تازه مرا متهم به دروغگویی بکند!
ثانیا، تا مقطع کنگره سوم و بعد از آن برای کل حزب و
منصور حکمت همواره تاکید این بود که ما با سرنگونی
جمهوری اسلامی روبرو هستیم. میگفتیم این سرنگونی
میتواند به انقلاب منجر شود و یا حتی انقلاب در جریان
سرنگونی شکل بگیرد، اما چیزی که حزب و منصور حکمت در
آن مقطع با قطعیت در مورد آن حرف میزد سرنگونی بود. تا
سال 2002 که او زنده بود بحث "وقوع انقلاب" در حزب به
این شکل مطرح نبود که منصور حکمت بخواهد پیش بینی در
مورد آن بکند. (در این مورد به قطعنامه های کنگره سوم
حزب رجوع کنید.) اینکه سیر محتمل اوضاع انقلاب است
همانطور که گفتم در کنگره چهارم و با تحولاتی که در
اوضاع سیاسی جامعه پیش آمد (از جمله شکست یا بی افقی
همه آلترناتیو های راست و برآمد چپ) مطرح شد. وقتی که
منصور حکمت دیگر در میان ما نبود.
اینها را توضیح دادم که نشان بدهم چطور آقای آذرین
برای بحث من تاریخ میتراشد و همچنین مغلطه نظری میکند
تا پای منصور حکمت را وسط بکشد. او میداند بحث من در
"شکست طلبی و سوسیالیسم همین امروز" از جمله همان
آستانه انقلاب کارگری ربط مستقیمی به حکمت ندارد. او
با شعبده بازی منصور حکمت را وارد میکند. ایشان که
برای حجاریانها آنقدر دقت تئوریک به خرج میدهد و کلاه
بر میدارد به حکمت که میرسد جز تحریف و نفرت برخورد
دیگری ندارد.
بعد از اینکه به خیال خود با جوک میرزا کوچک خان ثابت
کرد آستانه انقلاب کارگری چه حرف پرتی است، با چشم
بندی بالا آنرا به حکمت وصل می کند تا بگوید مصطفی
صابر همان جرم و اشتباهی را مرتکب شده که منصور حکمت
قبلا مرتکب شده بود. و جرم منصور حکمت بنا به همین
قیاس مششع دیگر احتیاجی به اثبات هم ندارد. گفت یکسال
و نیم دیگر جمهوری اسلامی سرنگون میشود و نشد. ها ها
ها! دیدی الکی میگفت. ها ها ها! این منطق گادفادر است.
در این تفکر منصور حکمت مجرم است و خیالاتی اما امثال
حجاریان جزو جنبش محترم و مشروع اصلاحات. در این تفکر
جرم منصور حکمت این است که از زمان رفسنجانی اعلام کرد
جمهوری اسلامی با "بحران آخر" روبروست. گفت تحول بعدی
جمهوری اسلامی سیاسی است. جرم او این است وقتی خاتمی
آمد سرکار، در برابر کفش و کلاه کردن امثال ایرج آذرین
در قفای اصلاحات، گفت این رژیم رفتنی است. برویم این
رژیم را سرنگون کنیم.
در مورد جرم من که بالاتر دیدیم چرا در آستانه انقلاب
کارگری قرار داریم و چطور حتی جست و خیز گادفار ما
انعکاسی از آن است. اما در مورد جرم منصور حکمت یک
مقداری توضیح لازم است. (اینرا هم باید بگویم که منصور
حکمت نه یکبار بلکه چندین بار در زندگی اش این جرم
سنگین را مرتکب شده است . یک نمونه دیگرش هم که آقای
آذرین خوب از آن مطلع است در آستانه 30 خرداد 60 بود
که منصور حکمت شانس یک برآمد انقلابی را میدید و اسناد
مکتوب و توضیحات جالب خود حکمت در سایت او موجود است.)
اما توضیحات:
این خاصیت آقای آذرین و تمام شکست طلبان است که سرکوب
ها و جنایت های جمهوری اسلامی، موفقیت یک رژیم هار در
مقابله با جوشش ها و برآمدهای انقلابی مردم را به حساب
خود و صحت تئوری های متافزیکی خود بگذارند. و هر وقت
که هر برآمد و یا جوشش انقلابی در مقابل بورژوازی هار
و تا دندان مسلح متوقف شود دو قورت و نیم شان باقی
باشد که دیدید ما راست میگفتیم. دیدید گفتیم نمی شه.
حالا برو پانصد سال دیگر نیرو جمع کن و دنبال
"استراتژی" برو تا بالاخره وقت گل نی ما انقلاب
میکنیم! اما فعلا بگو درود بر اصلاحات! زنده باد
استراتژی! مرگ بر توهم انقلاب!
بعلاوه، آیا 18 تیر 78 ("شش روزی که جمهوری اسلامی را
لرزاند") و تظاهرات های شبانه دو سال بعدش (که به مدت
یک ماه در تهران و بسیاری شهرها مردم به خیابانها می
ریختند)، یا قیام خرم آباد و آبادان و بهشهر و غیره و
غیره نشان این نبود که اتفاقا منصور حکمت آن سالها
کاملا درست میگفت؟ اگر یادتان باشد در مقطع 18 تیر نه
فقط روزنامه کیهان وحشت کرده بود که الان می آیند و
دفتر روزنامه را تسخیر میکنند، (و اینرا با آب و تاب
نوشته بود) بلکه اکونومیست هم تیتر اولش را زده بود
"انقلاب دوم ایران؟". خب آیا اگر حزب کمونیست کارگری
پرقدرت و پرنفوذی که منصور حکمت برایش تلاش میکرد،
رهبری اعتراض مردم در 18 تیر را بدست میگرفت، احتمال
سرنگون کرد جمهوری اسلامی از آنچه که کیهان و
اکونومیست منعکس کرده بودند به مراتب بیشتر نمی شد؟
آقای آذرین تصور فرموده اند از منصور حکمت مچ گیری
کرده اند. اما مگر منصور حکمت از مقطع کنگره دوم (سال
98) تا زمان مرگش چیزی جز این میگفت که رفقا مساله
قدرت باز میشود و باز شده، ما باید در این مساله دخالت
کنیم، باید خودمان را آماده کنیم که قدرت را بگیریم؟
اگر فشار و سرکوب جمهوری اسلامی مانع است، یا اگر ما
نتوانستیم از فرصت های بدست آمده درست استفاده کنیم
این تقصیر منصور حکمت بود (اگر بخواهیم تقصر کار پیدا
کنیم!) یا کسانی که آیه یاس "نه نمی شه" را دم گرفتند،
و کوشیدند پرچم حجاریان و اصلاح جمهوری اسلامی را درون
حزب کمونیست کارگری بلند کنند و نتوانستند؟
و بالاخره، مگر انقلاب یا سرنگونی یا ساختن حزبی قوی و
پرقدرت به ضرب چاقو است؟ مگر کسی، خدایی، گادفادری، در
جایی وعده نزول آن را داده و تضمین اش کرده است؟ مگر
این موضوع مبارزه و تلاش انسانهای هر دوره نیست؟ کسی
که خودش را نه فقط از این تلاش کنار بکشد، بلکه برود
آنطرف و چوب لای چرخ این تلاش بگذارد طبیعی است که
درست مثل امثال ابراهیم نبوی ها و کیهان شریعتمداری ها
و نظایر آنها منصور حکمتی را مورد تمسخر قرار دهد که
شب و روز برای تغییر زندگی آدم ها و بویژه سرنگونی
جمهوری اسلامی و تصرف قدرت سیاسی توسط حزب کمونیست
کارگری تلاش میکرد.
شاید خواننده جوان ما نداند این منطق متافزیکی انقلاب
به شرط چاقو (که پراتیک زنده نیروهای واقعی اجتماعی را
کنار میگذارد و با تبختر در هیات مفسر تاریخ و مبصر
مبارزه طبقاتی ظاهر میشود و از بقیه فول میگیرد) دقیقا
منطق رفقای مستعفیون سال 99 بود که "شکست" حزب را
اعلام کردند و فرمودند "انتقال طبقاتی صورت نگرفت" و
گذاشتند رفتند! (برای مطالعه در این زمنیه به اثر جالب
حکمت "خداحافظ رفیق" رجوع کنید.) حالا گادفادر ما این
مفسر تاریخ بودن را به طلبکاری از تاریخ و در واقع
باجگیری از تاریخ ارتقاء داده است. بگذارید این نکته
را کمی باز کنیم و برای این کار ابتدا چند کلمه در
مورد انشعابات حزب کمونیست کارگری باید بگوییم.
در باره انشعابات حککا
فرض مقاله "فقدان شخصیت ها..." (که در نقل بالا هم
آنرا مشاهده میکنید) این است که: حزب کمونیست کارگری
"شخصیت ها" و "کادرهای اصلی"یش را از دست داده است (و
منظورشان امثال خود گادفادر و رفقای انشعابی یا
فراکسیونی است) و حالا "بقایای آن" هم (که همه کادرهای
فرعی اند!) در "فقدان شخصیت ها" روبه اضمحلال است.
گفتم این در مقاله فرض است، تحلیل و ارزیابی یا در
واقع "مشاهده" ای است که احتیاج به اثبات هم ندارد.
فقط متعلق به آقای آذرین هم نیست. کورش مدرسی از "زوال
و بحران" و علی جوادی از "رخوت و رکود" حزب صحبت کرده
اند. (آنوقت وقتی میگوییم همه این دوستان نهایتا یک
جریان شکست طلب و انحلال طلب واحدند، برخی تعجب
میکنند!)
اینکه آقای آذرینی که دو نفر هم از مستعفیون صد نفره
را نتوانست دور و بر خود نگاه دارد، یا کوروش مدرسی که
به زحمت به "قایق نجاتش" آویزان شده و در دریای متلاطم
"راست دست بالا دارد" یکی یکی از قایق اش بیرون میپرند
و به روی مبارک نمی آورد، یا اینکه دوستانی که گذاشتند
و رفتند تا بعد "اتحاد" کنند! جملگی دارند به ما
میگویند در حال بحران و زوال هستید چون چنین "شخصیت"
های شکست طلبی نظیر این دوستان را از دست داده ایم،
البته سرگرم کننده است. این دوستان شاید خودشان را
بتوانند فریب دهند، اما همه کس در سیاست ایران دارد می
بیند که اینها هم مثل دیگر فرقه های حاشیه ای چپ و
خیلی های دیگر هرروز صبح که بلند می شوند مجبورند
بروند ببینند که حزب کمونیست کارگری (که گویا "زوالش"
مفروض است!) چه میگوید و چه میکند تا تکلیف روز خود را
معلوم کنند. این جنبه مضحک فرض دوستان است.
اما جنبه تراژیک فرض این است که حزب کمونیست کارگری را
بر مبنای زمینه اجتماعی اش بررسی نمی کنند و نمی
بینند. این در واقع فقط نفی حزب کمونیست کارگری نیست،
بلکه نفی واقعیات اجتماعی عظیم پشت سر این حزب است.
این ها به جنبش کمونیسم کارگری و قدرت و ابعاد آن باور
ندارند. اینها متوجه نیستند که از انقلاب 57 به اینسو
و دقیقا به دلیل اوضاع و احوال سرمایه داری جهانی و
تحولات ایران و تجارب سیاسی غنی طبقه کارگر و مردم و
البته در سایه تلاش های هرکولی منصور حکمت و حزبش (از
جمله همین رفقای رفته، وقتی که در صف حزب تلاش
میکردند) چه اتفاقی در ایران افتاده است. اینها حزب
کمونیست کارگری را در "شخصیت های" شکست طلب یا فقیدش
می بینند. نه حتی در کادرها و شخصیت های حاضر و فعال
اش. حال آنکه کادرها و شخصیت های موجود حزب کمونیست
کارگری نیز تنها انعکاس یک جنبش عظیم اجتماعی اند که
سر کوتاه آمدن ندارد. وقتی منصور حکمت در کنگره سوم
میگفت اگر همه ما را اینجا نابود کنند این حزب را
دوباره در تهران میسازند، تهییج نمی کرد. به همین
زمینه طبقاتی و جنبشی این حزب و به موجودیت اجتماعی آن
توجه داشت. درست همان منطق متافزیکی در قبال انقلاب و
آستانه انقلاب و جامد دیدن زمان و جامعه و جدال طبقاتی
اینجا حتی شدیدتر خود را در قبال حزب نشان میدهد. اگر
کسی گفت سرنگونی و نشد، پس انقلاب وجود ندارد، حالا
اگر کسی با حزب بود و در مقطعی گذاشت رفت، پس حزبی در
کار نیست. حزبی که با قدرت پیش میرود انکار میشود و
رفتگان و انحلال طلبان و شکست طلبانی که هر روز دارند
دسته گل به آب میدهند همه چیز میشوند! واقعا که اساس
کمدی تناقض است!
برای اینکه بحث مان را حالی ذهن های متافزیکی نظیر
ایرج آذرین بکنیم بگذارید یک مثال مشخص بزنیم. حزب
کمونیست کارگری سال 98 (مقطع کنگره دوم که هنوز
مستعفیون نرفته بودند و ایرج آذرین هم گرچه ته کشیده
بودند اما بنا به "مختصات اندرونی" گادفادر دو خط
استعفا نامه را کسر شان میدانستند و لذا رسما جزو
"شخصیت" های حزب بودند!) را در نظر بگیرید. حزب کنگره
دوم با همه "شخصیت" های امروز غائبش موجود بود. اما آن
حرب کنگره دو در مقابل حزب کنگره سوم (سال 2000) که
علیرغم ترک مستعفیون، دوم خرداد را در کنفرانس برلین
به خاک مالیده بود، کنگره علنی گذاشته بود، وارد سیاست
به معنای وسیع کلمه شده بود و همه سرها بطرفش چرخیده
بود، حکایت ارزن در مقابل هندوانه داشت. چرا؟ چونکه
حزب کمونیست کارگری با "شخصیت" های وامانده اش ارزیابی
نمی شود. این حزب انعکاس یک وضعیت اجتماعی، یک جنبش
اجتماعی معین بود. در فاصله 98 تا 2000 تحولات چنان
سرعت گرفت و حزب کمونیست کارگری به یمن منصور حکمت و
خط و جهت درست اش و به یمن تلاش همه کادرها و شخصیت
های آنوقت اش چنان در ابعاد وسیع اجتماعی مطرح شد که
دیگر مقایسه اش با کنگره دوم مع الفارق بود.
بعدا ما دو انشعاب دیگر هم داشتیم. اما نفوذ اجتماعی
حزب کمونیست کارگری، رابطه ای که با جامعه ایران و
طبقه کارگر و چپ و آزادیخواهی بدست آورده بود همراه
این انشعابات شقه نشد. جامعه همه افتخارات رفتگان که
زمانی در صف حزب کمونیست کارگری می جنگیدند را به پای
این حزب و این سنت میگذارد، نه آنها که رفتند بیرون و
حرفهای راست و یا پرت و پلا زدند! وقتی آنها میروند
بیرون و به حزب فحش میدهند و میگویند تفتیش عقاید است،
رای سازی و اختناق است، سوسیالیسم مردم را رم میدهد،
راست دست بالا دارد و به چپ امیدی نیست، مردم خر نشوید
و در خانه بمانید، زنده باد جمهوری سوسیالیستی سم است
و غیره، مردم سرتکان میدهند و برایشان متاسف میشوند.
چرا که طبقه کارگر و مردم، جامعه، چپ لازم دارد. دنبال
آن میرود و بقول حکمت آنرا بزرگ میکند. میگردد ببیند
چه کسی آنرا نمایندگی میکند. در نتیجه اگر موقعیت
اجتماعی و سیاسی حزب کمونیست کارگری مقطع کنگره سوم را
با مقطع کنگره ششم آن مقایسه کنید، باز متوجه خواهید
شد که فاصله زمین تا آسمان است. در مقطع کنگره سوم نه
سوسیالیسم یا بربریت دانشگاه هنوز بالا رفته بود، نه
آلترناتیو های راست هنوز از میدان بدر رفته و یا افق
شان کور شده بود و نه سرود انترناسیونال به سرود
اجتماعات اعتراضی تبدیل شده بود. به مصوبات و قطعنامه
های کنگره سوم و ششم نگاه کنید تا تفاوت را دریابید و
ببینید مبارزه طبقاتی در ایران، پیشروی کمونیسم کارگری
(که خود حزب ما در تحرک اش نقش تعیین کننده داشته) و
در نتیجه موفقیت های حزب کمونیست کارگری تا چه حد بوده
است. کافیست که سخنرانی های کنگره سوم و کنگره ششم را
مقایسه کنید تا ببینید علیرغم جای خالی منصور حکمت،
چگونه این جنبش و حزب اش ده بار قوی تر و اجتماعی تر و
با اعتماد به نفس تر در باره جهان و ایران و نقش خودش
صحبت میکند. درست است ما در این فاصله "شخصیت" هایی را
از دست دادیم و ای کاش در همین صف می ماندند و یا
امیدوارم دوباره برگردند و یا خیلی دور نروند. اما
برجسته کردن "فقدان" این "شخصیت"ها و قرار دادن آن در
مقابل واقعیت های اساسی سیاست و مبارزه طبقاتی فقط
مشغله چپ منزوی و همان نه نمی شه ها حاشیه نشین دنیای
سیاست است. در دنیای واقعی، چپ و سوسیالیسم قوی تر از
هرزمان است و پرچم آن هم توسط همین