ملاحظاتى بر نوشته
در فقدان شخصيتها
ايرج عبدالهى
سيامك كامران آتشين با
انشايي بر وزن انشاي ايرج آذرين، با پنچر كردن شعرهاي
سپهري به مصاف حككا آمده و با نصب كردن چرخ بر گاريچي
(به جاي مرتبط دانستن آن با گاري) نعل را وارونه زده و
اين تصوير را به خورد ذهن خواننده ميدهد كه اين چگونه
سوسياليست كارگري است كه از گسيخته شدن سيستم گاري و
اسب و گاريچي يك حزب (كه حداقل در نام و در ادعا
كمونيستي است) بر سر ذوق ميايد آن هم در زمانهاي كه
نود درصد كمونيستهاي جهان شدهاند كمونيستهاي سابق؟
دومين نكته عياني اين مطلب است :
چگونه نوشته به بهانه پرداختن به بقاياي حزبي كه دود
شده و هوا رفته آغاز ميكند اما تنها آن دو نفري كه به
ايرج آذرين پرداختهاند يعني مصطفي صابر و ايرج فرزاد
مغضوب ميشوند؟ اصلا راز اين نكته در چيست كه كامران
آتشين با پنهانكاري نخواسته است كه بگويد آن نوشته
جوابيهاي است به مصطفي صابر؟ نكند نويسنده نخواسته
است تا خواننده برود و نوشته صابر را در كنار نوشته
كامران بخواند و اين دو را مقايسه كرده و قضاوت
آگاهانهاي بكند؟
نكته سوم اين است كه كامران مشكلش آيا واقعا از هم
پاشيده شدن حككا است يا بقا سرسختانه (دور از انتظار
كامران) اين حزب؟
به راستي اگر سازمان ٤ نفري اتحاد تحميلي سوسياليستي
كارگري هم مانند حككا طراح و مهندس ساختمانش را آنچنان
نابهنگام از دست ميداد از او چه باقي ميماند؟
مسايلي را كه سيامك كامران در اين نوشته به طور از هر
دري سخني، و متنوعا انبان كرده است قبلا به طور جدا
جدا ايرج آذرين از سال نود و هشت تا كنون گفته بود،
اما حكمت نوشته صابر (كه عصاره حرفش از اين قرار است:
تحولات اخير جامعه و خصوصا دانشگاه، چپهاي از انقلاب
گريزان و به دست باد جنبش اصلاحات افتاده را هم به فكر
واداشته است) در اين بوده است كه كامران همه گفتههاي
آذرين را يك جا و به صورت بسيار عصبي بازپرتاب كند،
غافل از اينكه اگر قرار بود اين افاضات كارگر باشند
تا كنون ملي- اسلاميها و پروژه چرخانان كنفرانس برلين
خاك حككا را هم توبره كرده بودند.
به هر حال آنچه بايد عجيب باشد نه در هم شكسته شدن
گاري حزب - كه استمرار آن بوده است. يقينا نه ايرج
آذرين و نه سيامك آتشين هيچكدام انتظار اين را
نداشتهاند كه حزب كاري كند تا ايرج آذرين شدن منصور
تركاشوند يك توك پا باشد ، تا با يك دوره فشرده كوتاه
نويد مينايي علي جوادي بشود ، تا محمد مزرعه كار
بتواند رضا مقدم را به جيب بگذارد ، و به طور كلي جاي
همه حزبيهاي ضد حزب شده پر گردد. آنچه از اين حزب براي
ايرج آذرين و سيامك كامران ناشناخته مانده، پتانسيل
توانايي ترميم است. ايرج آذرين شايد نداند اما اين حزب
جاي خالي منصور حكمت را هم پر خواهد كرد.
سيامك كامران توضيح بسيار جالبي از لغت و يا مقوله
(آستانه) دارد. با ديدن توضيحات سيامك پيرامون مقوله
(آستانه) به يك باره بياد سال ١٣۵٧ و آن كارگر
كارخانه قند افتادم كه ميگفت: شما ميگوييد انسان
حيواني تغيير يافته است. اگر چنين است چرا من تا كنون
نديدهام كه يك بز به حيوان ديگري تغيير شكل يابد ! نه
آن كارگر در زمينه تكامل از پديده (تغيير آني) اطلاعي
داشت و نه كامران از( آستانه فروپاشي) تصوير و تعبيير
كاملي دارد.
منصور حكمت از سال ١٣٧٧ موقعيت جامعه ايران را آماده
انقلاب ارزيابي كرده و بيمهابا به متلكهاي سيامك
كامران، با نوشتن مقاله (بحران آخر) حزب را با تمام
قوا به رو در رويي با اين اوضاع رهنمون بوده است.
پيشبيني مباهات برانگيز منصور حكمت به عاليترين شكل به
وقوع پيوست. جامعه ايران از آن روز تا كنون حداقل ٤
بار به سمت انقلاب خيز برداشته است. اين ٤ فقره اقدام
هر كدامشان ميتوانست يك انقلاب تمام و كمال شود. وقتي
كه تحركات سال ١٣۵٦ خاك سفيد را با ١٨ تير ١٣٧٨ مقايسه
ميكني درميابي كه دامنه آن ٦ روزي كه جمهوري اسلامي را
لرزاند بسيار وسيعتر از تحركات خاك سفيدي بود كه
سرآغاز انقلاب ١٣۵٧ شد. اينكه خيزشهاي ٤ گانه اخير
منجر به استمرار و پيروزي انقلاب نوين نشدند دلايل
ديگري دارد.
نه (آستانه) آنطور كه سيامك آذرين ميگويد يك فرصت است
كه با از دست رفتنش بايد فاتحه همه چيز را خواند و نه
حزب يا منصور حكمت جرمي مرتكب شدهاند كه مردم را به
انقلاب فرا خواندهاند.
اين تازه در صورتي است كه وقتي به پرونده سازمان ٤
نفري سيامك مينگري درميابي كه درست در همان روزهايي
كه منصور حكمت و حزب مردم را به انقلاب ترغيب
ميكردهاند كار ايرج آذرين اين بوده است كه انقلاب را
مقابل اصلاحات قرار دهد و كمونيستها را سد راه اصلاحات
قلمداد كند. با اعلام اينكه جنبش اصلاحات جنبش طبقه
متوسط است و ريشه در اعماق جامعه دارد بادبزن اصلاح
طلبان حكومتي گشته، و تا دلت بخواهد اندر باب پوچ بودن
روياي انقلاب سرود. معلوم نيست كه چرا امروز نميتوان
ديدگاهها و تعلقات ايرج آذرين را تعلقاتي شكست خورده
انگاشت اما حككا را بايد تمام شده دانست؟
تاكيد سيامك كامران بر كلمه اقليت (در استناد به حككا)
تاكيدي رندانه است تا از پس آن جسارت حزبي كه با
متريال محدود دست به كار بنايي بزرگ شده است را كم رنگ
جلوه دهد. كامران مدعي شده است كه بازنده يگانگي جنبش
دانشجويي با طبقه كارگر، حككا است- چرا كه حككا دمخور
سلطنت طلبان است و ضد كارگر و اصلا خود بورژوازي است.
اگر عروج چپ در دانشگاه (كه لابد با رهنمودهاي ايرج
آذرين چپ شدهاند) به منزله خواندن فاتحه حككا است پس
بنرها و شعارهاي مشخص حككا در تمامي تظاهراتهاي
دانشگاه (از جمله ١٦ آذر) هم به معني اين است كه جنبش
دانشجويي و طبقه كارگر تماما سلطنت طلب و بورژوا
شدهاند.
هنگامي كه زنده ياد شاملو مرد، حككا (بدون اينكه
دشمنيي با شخص شامو داشته باشد) خيل عظيم ٢ خردادي و
شرقزده راه افتاده پشت جسد شامو را افشا كرد. ايرج
آذرين كه خود در سال ١٣٨٨ به شاملو نقد نسبتا طولانيش
را نوشت، براي مقابله با حككا و سنگين كردن وزنه خود و
سو استفاده از شاملو به دفاع چرتكهاي از او (جهت حمله
به حزب) پرداخت.
تا قبل از روزي كه حزب به خاطر نزديكي هادي خرسندي به
ابراهيم نبوي با او برخورد كرد ايرج آذرين و خرسندي
ميانهاي نداشتند. از آن روز آذرين يار خرسندي شد تا
باز هم از قبل اين اوضاع بتواند به حزب حمله كند. حككا
اما براي نقد آذرين (بر باد اصلاحات رفته) از شاعري يا
طنزپردازي سواستفاده نكرد.
سيامك كامران ضربالمثلهايي را از شيراز آورده كه
كوچكترين ربطي به شيراز مدرن ندارند. اين ضربالمثلها
تماما متعلق به حجره نشينان بازارچه فيل بودهاند كه
در سدههاي گذشته ميزيسته و تنها نيم درصد جمعيت
شيراز بودهاند. استفاده از اين ضربالمثلها خود گوياي
آن است كه كامران با شيراز قرن ١٨ و فرهنگ حجره نشينان
سنخيت دارد و علت ناتواني وي ار درك مدرنيسم اهالي
شيراز و حزبيت آوانگارد كمونيسم كارگري هم از همينجا
است.