زيگزاگهاى مظفر محمدى
و تشكلات كارگرى
منصور تركاشوند
مظفر محمدي با استناد به بخشهايي از نوشته قبليش
"كدام تشكل كارگري؟" و فراموشي بخشهاي اساسيتري از
همان نوشته و در نوشته تازهاي با عنوان "دوستان مردم
كيانند؟" درصدد برآمده كه ضمن پافشاري بر خطاي غير
قابل بخششاش،آبروي رفته را بخود باز گرداند.
اين ما را به زحمت مياندازد. مجبوريم روي نوشته اول
مظفر محمدي مكث و در آن مو را از ماست جدا كنيم.
ظاهرا خود مظفر محمدي هم باور ندارد كه خواهان انحلال
تشكيلات "اتحاديه كارگران اخراجي و بيكار" و يا
تشكلهاي مشابه آن شده است.
نوشته "كدام تشكل كارگري؟" مظفر محمدي، مثل اكثر
نوشتههاي كارگري او دچاره لكنت ادبي و انديشه و راه و
چاره است. ما اتفاقا در نوشتههاي گذشته وي و به صرف
اينكه ايشان به كارگران هم فكر ميكند از خطاهايش چشم
پوشي ميكرديم، راستش كارگران از اينكه در اين دنياي
وارونه كسي آدم حسابشان بكند، به آنان فكر بكند و
برايشان مطلب بنويسد، دلشاد ميشوند. ولي حالا اين خطاي
آخر را نديده نميگيريم و براي اينكه دوستمان سراسيمه
نشود، واي "تهمت"، واي "اتهام" را به سمتمان پرتاب
نكند، مجبوريم تناقضات و زيگزاگهايش را در همان نوشته
"كدام تشكل كارگري؟" بيهيچ گذشتي بررسي كنيم.
مظفر محمدي در دفاعيه "دوستان مردم كيانند"، به
مقدمه نوشته"كدام تشكل كارگري؟"اش، كه در آن نوشته
بود:
"قبل از هر چيز بايد گفت كه اجتماع و اتحاد هر تعداد
از كارگران بخصوص فعالين و رهبران كارگري كه زماني
نمايندگي كارگران محل كارشان را نيز بر عهده داشتهاند
كاري مثبت است. از اتحاد هر تعداد كارگر و يا محفل
كارگري در درون طبقه بايد حمايت كرد."
متوسل شده و مدعي ميشود كه او به تشكل و اتحاد هر
تعداد كارگر و ارزشش واقف بوده و هست. اما ما نشان
ميدهيم اين جمله و اين "مقدمه درست" حرف دل مظفر محمدي
در نوشته "كدام تشكل كارگري؟" نبوده است! حرف دل
ايشان، از نه فقط تيتر نوشتهاش، كه آشكار تشكل
"اتحاديه كارگران اخراجي و بيكار" را تحت تاثير سوال
"كدام تشكل كارگري" زير سوال ميبرد، بلكه چند خط
پايينتر، همانجا كه پوست مياندازد و خود خودش ميشود،
بيرون ميزند. اما جايز نيست ما برداشت خودمان را
بنويسيم، كافيست نوشته آشفته و سر در گم و منگ و دچار
لكنت راه و چارهي مظفر محمدي را مرتب بكنيم. يعني
زيگزاگهايش را جلو چشم خودش بگذاريم. شايد وامداري
حقيقت او را پس بزند، وادارش كند بجاي توجيه خطاهايش،
حرف و طرحش را پس بگيرد. عقب بنشيند و به جاي تخريب،
در راه سازندگي و كمك به كارگران در متشكل شدن گام بر
دارد.
فقط بيست هفت خط ، پايينتر از آن مقدمه درست، مظفر
محمدي حرف خودش را ميزند، خودش ميشود و مينويسد:
"اگر كسي ازمن بپرسد پس تكليف اين اتحاديه و حال و
آينده آن چه ميشود جواب من اين است:
اولا جمع كردن كارگران اخرجي و اعلام تشكلي به اين نام
در واقع گذاشتن وظيفهاي بر دوش تعدادي كارگر است كه
از عهدهاش برنميايند. ... در نتيجه اتحاديه يا هر
تشكلي به نام كارگران اخراجي از تاريخ اتمام پروسه
اخراج به بعد ديگر معنا ندارد. دوم اينكه، اتحاديه
كارگران بيكار هم در شرايط اوضاع ايران و سيال بودن
اين لشكر بيكاران چنانچه كه قبلا هم گفتم اگر غيرممكن
نباشد بسيار پيچيده، دشوار وغيرقابل دسترس است."
اين پاسخ و رهنمون و حرف دل مظفر محمدي به كارگراني
است كه بيكار و اخراج شدهاند، و البته بطور واقعي در
نقطه مقابل مقدمه درست نوشتهاش قرار دارد.
اگر كسي از ايشان در مورد "اتحاديه كارگران اخراجي و
بيكار" بپرسد، مثل آنچه در مقدمه نوشتهاش گفته بود،
نميگويند كه "اتحاد هر تعداد كارگر" مثبت است و بايد
مورد حمايت قرار بگيرد، بلكه برعكس ميفرمايند: اولا
بيمعنا است و دوما اگر غيرممكن نباشد، غيرقابل دسترس
است! و اين در حالي است كه حداقل اتحاديه كارگران
اخراجي و بيكار علني، ممكن و در دسترس است و يكساله
شده است.
كاش منگي و گيج سري مظفر محمدي به همينها ختم ميشد. در
صد و بيست خط نوشته چندين تناقض و بيدقتي آشكار وجود
دارد. آدمي با اين درجه از دقت و توجه به مسائل
كارگري، معلوم نيست چطور انتظار دارد از سوي كارگران
جدي گرفته شود؟ ذيلا مواردي از اين تناقضات وگيج سريها
را مرتب ميكنيم، تا "اتهام "نزده باشيم.
١- مظفر محمدي به بيمعنا بودن "اتحاديه كارگران
اخراجي و بيكار" اكتفا نميكند و اين دركش را به تمام
تشكلاتي كه بعنوان"جمعي از كارگران" طرح ميشوند بسط
ميدهد و مينويسد:
"اين تلاشها و كميته و نهادها عليرغم نيت تشكيل
دهندگانش تاكنون كم تاثير بوده و به نتيجه نميرسند. من
در اينجا به دو دليل اساسي آن اشاره ميكنم:
اولا اين تحركات در ميان بخشهاي كوچك و كم تاثير
كارگري انجام ميگيرند نه در مراكز بزرگ كه بدليل وزن
اجتماعيشان تعيين كنندهاند. ... شعار تشكل خوبست و يا
كار مزدي بايد لغو گردد براي طبقه كارگر نه منشا حركتي
است و نه ناني به سفره امروز كارگر اضافه ميكند."
در همين "اولين" دليل معلوم ميشود كه مظفر محمدي چقدر
و چگونه "اتحاد هر تعداد كارگر" را مثبت و قابل
پشتيباني ميداند؟ چقدر به "مقدمه درستش" پايبند است؟
معلوم ميشود "هر تعداد كارگر" كه نه، بلكه آن تعداد كه
وزن داشته و در مراكز بزرگ باشند و از "لغو كار مزدي و
خوبي تشكل" هم دم نزنند و لابد "كار" بكنند تا ناني به
سر سفره امروز زندگي كارگري ببرند!! مورد حمايت
ايشانند. با وجود اين جملات صريح و روشن، وقتي ما
ميگويم اين جملات را همه روزه از مديران و مهندسين
مسئول كارخانهها ميشنويم، به ايشان بر ميخورد! از چپ
سنتي تا كارگر كارگريستي و هواخواهي "هخا" را يكجا
بارمان ميكند.
اما دليل دومي كه مظفر محمدي طرح ميكند:
"مسئله دوم، در ناكارآمدي اين كميتهها و جمعها،
فرقهگرايي و سكتاريسم است."
بيمعنا بودن و تقريبا غيرممكن و غيرقابل دسترس بودن
كم بود، سكتاريسم و فرقهگرايي هم به كارگران و
تشكلاتشان چسبانده ميشود. كاش مظفر محمدي به همين دو
دليلي كه قول داده بود اكتفا ميكرد، اما و از فرط
عصبانيتي كه ذيلا به دلايل آن خواهيم پرداخت، قول و
قرار خودش را نيز فراموش ميكند، برغم قولش مبني بر طرح
فقط دو دليل، دلايل سوم و چهارم را هم رديف ميكند:
"سوم و علاوه بر اينها؛ اين گرايشات تلاش ميكنند كه
همان تعداد فعال كارگري را كه دور هم جمع شدهاند، از
حزب كمونيستي و كارگري خود دور نگه دارد. ...
چهارم و بالاخره؛ تلاش براي دور نگه داشتن طبقه كارگر
و غافل ماندن از تحولات جامعه هم وجه ديگر و فعاليت
اين گرايشات غيركارگري و غيركمونيستي است و "دنيا را
آب ببرد اينها را خواب ميبرد". آمريكا حمله كند، زن در
خيابان كتك بخورد، دانشجو را بگيرند و شكنجه كنند،
زنداني سياسي را اعدام كنند و ... اينها ككشان نميگزد
و به سبك دراويش سر در لاك خود فرو برده و اندر فوايد
لغو كار مزدي مقاله مينويسند"
باز هم ما را متهم بكنيد كه به دوست ديروزمان تهمت
ميزنيم؟
مظفر محمدي و اسد گلچيني، بارها سعي كردهاند كه به
كارگران و فعالين و پيشروان اين جنبش نزديك بشوند ولي
با مقاومت و بيگانگي اين كارگران با "خودشان" روبرو
شدهاند و لذا حمله به اين كارگران و تشكلاتشان را در
دستور گذاشتهاند. كسي نميتواند به چنين حملهاي دست
بزند و در كنار "بورژواها" و عليه كارگران قرار نگيرد.
تمام علت عصبيت و افزايش فشار خون مظفر محمدي از
كارگران و تشكلاتي كه "براي لغو كار مزدي" و "خوبي
تشكل" مينويسند و در عوض همصداي كيهانيهاي وطني اندر
"خطر حمله آمريكا" نميشوند، به همين بيگانگي اين
دوستان با كارگران و تحركاتشان برميگردد. مظفر محمدي و
اسد گلچيني نميتوانند بيكنار بورژواها ماندن، منتقد
جنبش كارگري موجود كه البته خلاف حزب متبوع آنهاست،
بشوند.
٢- مظفر محمدي ضمن اقرار به زنداني بود رهبران اتحاديه
و يكساله شدن "اتحاديه كارگران اخراجي و
بيكار" مينويسد:
"ممكن است كارگران اخراجي نساجي كردستان يك پروسه ٦
ماهه را براي مبارزه براي بازگشت به كار در
دستوربگذارند."
براي كسي كه در ذهنش تشكل كارگران بيكار و اخراجي
تقريبا غيرممكن نباشد در دسترس نيست، برغم ديدن يك
اتحاديهاي يكساله و زنداني شدن رهبرانش، "پروسه ٦
ماهه" حداكثر عمر اتحاديه تصوير ميشود. ٦ ماه تصوير
ميشود تا خواست انحلال و بيمعنا بودن توجيه بشود.
اتحاديه كارگران اخراجي و بيكار يكساله است و رهبرانش
علنيند و درست برعكس تصور مظفر محمدي و اسد گلچيني
دارد كارش را ميكند، اين تشكل، جمع كردن اخراجيها و
بيكاران را ممكن كرده است. باور اين دوستان بشود يا
نشود، اين اتحاديه دارد براي كارگران اخراجي صنايع
ديگر به يك مدل تبديل ميشود.
٣- مظفر محمدي كه در كسوت يك شيفه و مسئول جنبش كارگري
و با:
"سئوال و يا دغدغه من اينجا اين است كه حفظ و ادامه
كاري چنين اتحادي از كارگران اخراجي و منفرد اينجا و
آنجا هر نامي روي خود بگذارد چقدر امكانپذير است؟ ...
قبل از پرداختن به جواب اين مسئله با علاقه زياد
انتظار دارم كه دوستان متحد در اين تشكل هم به اين
مساله فكر كنند و با دلسوزي و احساس مسئوليت خود را در
دغدغه من شريك سازند."
شروع كرده بود، با چهار دليل كه چه عرض كنيم، با چهار
اتهام به كارگران، طرح دغدغهاش را به اتمام ميرساند.
و هر چه دلايلش را بيشتر ميكند، اتهاماتش غليظتر
ميشوند. دلايلش از "وزنشان كم است" و "فرقهگرا هستند"
به "غيركمونيستي و ضد كارگري" و "داراويش سر به لاك
خويش" تغيير ميكنند.
معلوم ميشود اين دغدغه نيست، مخالفت است. اين دلايل
آشكار خواست انحلال است. آيا تشكلات غيركارگري و
غيركمونيستي و سكتاريستي و فرقهاي كه باعث جدا شدن و
موضعگيري كارگران عليه حزب "كمونيستي" ايشان شدهاند
بايد باقي بمانند يا منحل شوند؟
كارگران شانس آوردهاند كه فقط "دو دليل" بيشتر به ذهن
ايشان رسيده بود والا كار بالا و بالاتر ميگرفت. حق
داريم از سر دلسوزي در اين "دغدغه" مظفر محمدي شريك
شويم، حق داريم برداشت خودمان را از نوشته ايشان طرح
كنيم. اين دغدغه نيست، احساس مسئوليت هم نيست، دلسوزي
هم نيست، تخريب است، دشمني است. اين لرزيدن از ديدن
جنبش علني و تعرض آشكار كارگران براي اعلام حضوردر
عرصه اجتماعي و البته در جهت خلاف تفكرات مظفر محمدي و
كورش مدرسي است. اين ترسيدن از كارگراني است كه عليه
كار مزدي و براي تشكل و متشكل شدن مينويسند و ميجنگند
و زنداني ميشوند. اين همان وحشتي است كه يك روي ديگرش
زنداني كردن كارگران گستاخ را در دستور گذاشته است.
براستي "دنيا را آب ببرد دوستان ما را خواب برده است".
آيا منصور حكمت هم از ديدن كارگراني كه عليه كار مزدي
و براي متشكل شدن مينويسند و ميجنگند و اتحاديه تشكيل
ميدهند و زنداني ميشوند، خشمگين ميشد؟ يا برعكس،
نوشتههاي امثال مظفر محمدي را قاب ميگرد و بر گردنشان
ميانداخت و از آنها عكس ميگرفت، تا هيچكس ديگري جرأت
تعرض به جنبش رو به اعتلاي كارگري را به خود ندهد؟
مظفر محمدي كه در همان آغاز نوشته بود:
"بديهي است كه كارگر اخراج شد، بيكاراست، منفرد است،
مطالبه برگشتن به سر كار مطالبهاي محدود و مقطعي است.
حتي صنفي هم نميتوان ناميد. مطالبه مربوط به تعدادي
كارگر است كه اخراجشان رسميت يافته و يا در ازاء آن هم
مبلغي ولو ناچيز گرفتهاند. بنابراين حول اين نميتوان
كارگر را بسيج كرد بجز همان كارگر اخراجي."
و نتيجه گرفته بود كه كارگران بيكار و اخراجي قابل
متشكل شدن نيستند، در پايان نوشتهاش طرح مسقف ميدهد،
ميگويد كه كارگران بيكار اخراجي بايد با شاغلين
تشكيلات درست كنند! چون شاغلين زير يك سقفند! براي
متشكل شدن سقف مشترك لازم است!
ما روشن شديم. متوجه شديم كارگران جهان فقط وقتي زير
يك سقف باشند، ميتوانند متحد بشوند. اين هم بدعتي تازه
و مدل جديدي براي متحد شدن است. جدا از مزاح بايد از
مظفر محمدي پرسيد به چه دليل بايد كارگران اخراجي و
بيكار منفرد، گرد شاغلين جمع شوند؟ مگر شما نميگويي كه
كارگر اخراجي منفرد شده و ديگر موضوعيت ندارد!
اما لغو كار مزدي – اساسيترين تفاوت كمونيزم منصور
حكمت با انواع كمونيزمهاي بورژوايي به خواست لغو كار
مزدي بر ميگردد. تشكل را هم ميشود پيش كش كرد، اما
به اين يكي بايد جداگانه پرداخت.
ادامه دارد ...