كاته گورى: پاسخ و نقد منشعبين

پاسخى به سردرگمى و آشفتگى هاى دو "بنيان گزار"



عبدل گلپريان

abdolgolparian@yahoo.com

تا آنجا که من به ياد دارم با هر اتفاق سياسي که در کومه له، حزب کمونيست ايران و حزب کمونيست کارگري و اخيرأ هم منشعبين پيش آمده است کساني با مدال من "بنيان گزار بودم" به جنگ مخالفينشان رفته اند. توصيه من اين است که اين بنيان گزاران عزيز با اسم و رسم و توان و توشه امروزشان حرف بزنند بهتر است. چسبيدن به منصور حکمت و بيان "من آن بودم که رستم بود پهلوان" شايد براي دهقانان روستاهاي مريوان کمي جالب باشد، اما براي نسل جوان امروز و کمونيستهاي جدي پوزخند را به دنبال دارد.

يک بار براي هميشه بايد به اين دوستان دنباله رو آقاي مدرسي بگويم که منصور حکمت، مارکس و لنين و... ، اکنون نيستند. هر کدام از ما داريم برداشت خودمان تفکر و سياست خودمان را بيان ميکنيم. لطفأ اين سابقه تراشي ها را بگذاريد براي دوران خاطره نويسي، اکنون در ميدان سياست کسي شما را با اين مدالها جدي نميگيرد. همچنانکه تا کنون آقاي مدرسي را جدي نگرفته است. دو نفر از اين دوستان بنيانگذار مطالبي بيان کرده اند. من تلاش ميکم در حد متدولوژيک به آنها پاسخي داده باشم. زيرا داستان نويسيهاي اينها عليه حزب کمونيست کارگري ايران نه جدي است و نه دردي را از اين دوستان حل ميکند.

حسين مراد بيگي در نوشته اي تحت عنوان ” اوضاع سياسي، يا تخمير دروني؟ “، به ارزيابي از حزب کمونيست کارگري و مسئله فراکسيون و کماکان تاريخ انشعاب پرداخته است. لازم ديدم پاسخي به اين بررسي داده باشم.

ايشان همانند ايرج فرزاد و تني چند از يارانشان و بعد از گذشت نزديک به 3 سال، خروجشان از حزب کمونيست کارگري، همچنان و بي وقفه آه و ناله سر مي دهند و عدم درک کافي از انشعاب و انتقاد از خود را، با پريدن به حزب کمونيست کارگري توضيح ميدهند. اخيرا هم مسئله فراکسيون اين امکان را برايشان فراهم نموده تا اصطلاحات آشناي چپ سنتي، کودتا، پلنوم دور زده شد و غيره را همچون هميشه از انبار فکري خويش در آورده و زمزمه کنند. گويا قرار است بر روي هر موضوعي که به قلم فرسايي مي پردازند، حتما بايد عليه حزب کمونيست کارگري هم چيزي بگويند.

درشرايطي که تغيير و تحولات دنياي امروز و تاثير آن بر زندگي کل بشريت، در مقياس ثانيه ها و لحظه ها قابل درک، بررسي و فهميدن است، اين دوستان هنوز اندر خم وقايعي هستند که تحولات سياسي اجتماعي، به سرعت نور آنها را پشت سر گذاشته است. بار ها و بارها ياد آوري شده ايم که اسناد مباحث و اختلافات آن دوره و تاريخ خروج منشعبين از حزب، بر روي سايتها هست و اگر کسي علاقه اي به مطلع شدن از آن را داشته است، تا کنون بارها آنها را مطالعه کرده و انتخاب سياسي خود را نيز بپايان رسانيده است. باز گو کردن و تکرار مکررات شاهکار خروج برخي از منشعبين به اين مي ماند که گويا بجز تاريخ نگاري و بررسي تاريخي از درون ذهنيات خويش، کار ديگري ندارند.

حسين مراد بيگي مي گويد: در اين دوره، ما، کساني که در حزب حکمتيست متشکل شده ايم، متاسفانه در پس زدن تعرض اين خط به خط منصور حکمت به دو دليل ناموفق مانديم و ناچار از اين حزب جدا شديم. اولا، درک روشني از تفاوتهاي ما و اين خط آن اندازه که لازم و کافي است در ميان ما نبود. ثانيا، رهبري خط چپ سنتي با هياهو و جنجال و کودتايي که عليه ما راه انداخت، امکان نداد که اختلافات سياسي از دو سوي صفوف اين تقابل روشن شود.

و در قسمتي ديگر مي افزايد:

وقتي به قسمت "جدل آنلاين" حزب کمونيست کارگري در سايت روزنه سر ميزني، بشدت متاثر و متاسف ميشوي. در عين حال خوشحال ميشوي که چه خوب راهت را از اينها جدا کردي.

پاين تربه تناقضات و سر درگمي دو پاراگراف فوق باز ميگردم اما بدوا به پاراگراف اول بطور مشخص بپردازيم

حسين مرادبيگي به اين امر واقف است که در ميان صفوفشان که از حزب کمونيست کارگري جدا شدند، درک روشني از تفاوتهاي خود با خط رسمي حزب را نداشتند. ظاهرا استدلال ايشان اين است که اين چپ سنتي، با هياهو و جنجال و کودتايي که راه انداخت، امکان فکر کردن درست را از امثال ايشان سلب نمود!!!

به نظر من آنجا که ميگويد درک درستي نداشتند، ايشان درست مي گويد. بسياري از انشعابيون که در پشت سر کورش مدرسي بخط شدند، نه تنها درک درست و لازم و کافي از خروجشان را نداشتند، بلکه اين عدم درک به مثابه يک متد در ميان رهبري منشعبين و نسبت به اهداف و افق حزب و جوانب ديگري از سياستهاي حزب نيز وجود داشت. همان موقع به اين دوستان گفته شد که درکتان درست نيست و داريد اشتباه مي کنيد. دنبالچه تزهاي راست کورش نشويد ودر اين حزب بمانيد. اما گويا اين دوستان بعد از دو سال و اندي تازه متوجه شده اند که درک درستي نداشتند و تازه يکي پس از ديگري دارند انقلاب مرحله اي مدرسي و منشور سرنگوني ايشان را متوجه مي شوند. چنين سر درگمي و عدم توانايي در مقابل خط سياسي و رسمي حزب کمونيست کارگري از جانب منشعبين، آنها را بدنبال تزهاي مجلس موسسان، ائتلاف حجارياني و در يک کلام رم کردن از سوسياليسم کشانيد. ايرج فرزاد هم با لحن ديگري همين را مي گويد :

من فکر ميکنم که به مسائل پيشاروي حزب کمونيست کارگري پس از مرگ منصور حکمت، مي شد به شيوه ديگري برخورد کرد و از يک انشقاق و جدائي زودرس و به نظر من مبتني بر سياستها و شيوه هاي متباين و متفاوت با سنتهائي که منصور حکمت در طول نزديک به سي سال تثبيت کرده بود، جلوگيري کرد. اما مقدمتا لازم ميدانم توضيح بدهم چرا اکنون و در شرايط فعلي به چنين ارزيابي و بازبيني انتقادي رسيده ام؟

پذيرش و قبول اشتباهات نه تنها ايرادي ندارد بلکه آنرا بعنوان يک نقطه قوت مي توان ارزيابي کرد به شرط آنکه منتقد، در بازبيني خود، صداقت و صراحت را رعايت کند. متاسفانه در مورد اين دوستان تمايلي به اين موضوع ديده نميشود.

و اما تناقض دو پاراگراف قبلي:

حسين مرادبيگي ميگويد: رهبري خط چپ سنتي با هياهو و جنجال و کودتايي که عليه ما راه انداخت، امکان نداد که اختلافات سياسي از دو سوي صفوف اين تقابل روشن شود.

سئوال اين است که اگر در دوره خروج از حزب هياهو برپا شد و امکان روشن شدن تقابل اختلافات سياسي وجود نداشت، اکنون و به روشني روز و از همان قبل از تولد فراکسيون، تمامي اين مباحث و اين اختلافات که گوشه اي از آن در جدل آنلاين منعکس است و در مقابل جامعه و همگان قرار دارد، چگونه است که آنرا تاسف بار ميخوانيد؟. اگر بحثها شفاف و روشن باشد، اظهار ميکنيد که : چه خوب بود که راهت را از اينها جدا کردي، اگر ”شفاف و روشن نباشد“ ، مي گوييد که مجال داده نشد که اختلافات سياسي از دو سوي اين تقابل روشن شود.

قطعا بايد از شفافيت اختلافات سياسي استقبال کرد. کاري که نه منشعبين و نه جريانات چپ حاشيه اي، چنين سنتي را دارا نيستند و بگونه اي عاميانه و اخلاقي آنرا آبرو ريزي نام ميگذارند. من بر اين باورم که اگر در زمان انشعاب ، جدل آنلايني بود، بسياري از انسانهاي کمونيست، پشت سر مدرسي بخط نمي شدند.. شفافيت هر گونه بحث و اختلاف نظراتي اين امکان را فراهم مي کند که بعدا کسي خود را به اينکه گويا (درک روشني از تفاوتها به اندازه کافي نبود) و يا اينکه

(لازم ميدانم توضيح بدهم چرا اکنون و در شرايط فعلي به چنين ارزيابي و بازبيني انتقادي رسيده ام)

بروز پيدا نمي کرد. حال چه شده که از جدل آنلاين متاثر و متاسف هستيد؟

اينها بارها گفته و نوشته اند که خط چپ سنتي با هياهو و جنجال و کودتايي که راه انداخته بود، امکان روشن شدن اختلافات را از هر دو سو مسدود کرده بود.

( ايرج فرزاد هم در نوشته هايش که اگر چپ سنتي را از مقالاتشان حذف کني سوژه اي براي نوشتن ندارند)وهمين را ميگويد. اين دوستان درناتواني و عدم درک درست شان، مغلوب اين "چپ سنتي" شده اند. بروايت اين دوستان سابق، يک چپ سنتي که در حاشيه حزب سکوت کرده بود و اصلا حضوري نداشت، به ناگاه ظهور مي کند و "پيروان خط منصور حکمت" را که هميشه در صحنه بوده و کوچکترين غيبتي هم نداشته اند به کنار مي زند و اين سنت حاشيه اي مانع از شکوفا شدن مباحث دو طرف مي شود که نتيجه آن گويا سبب قهر کردن اين دوستان شد.

براي هر خواننده اي که مطالب اين دوستان را مطالعه مي کند، ابتدا اولين سئوالي که مطرح مي شود اين است که چطور شد که در فاصله خيلي کوتاهي آنهم يک نفر ( حميد تقوايي ) که به قول منشعبين در غيبت بود، هيچگونه حضوري نداشت، چپ سنتي بود، بر منشعبين که مداوما در عرصه کارها و نظرات و نوشته ها بودند، غلبه کرد؟

بعنوان تاکيدي بر باخت منشعبين در آن دوره و تا کنون، بايد گفت که اين چپ سنتي نامرئي به روايت اين دوستان، درست ادامه همان خط کمونستي و کارگري منصور حکمت بود و هست. فقط به اين دلايل ساده که در مقابل خطي که مي خواست حزب منصور حکمت را دو دستي تقديم حجاريان کند، فقط به اين دليل ساده که منشعبين خود را نماينده و سخنگوي جامعه خواندند و گفتند سوسياليسم مردم را رم مي دهد، در حالي که عکس قضيه صادق بود و اين منشعبين بودند که از سوسياليسم رم مي کردند، فقط به اين دليل ساده که مفهوم شورا براي منشعبين چيزي بجز مجلس موسسان نبود و ..... منشعبين باختند.

بدنبال انشعاب، مواضع و عملکرد اين دوستان بعد از نزديک به 3 سال، براي هر ناظري که اين سياستها راتعقيب کرده باشد، حاشيه نشيني منشعبين قابل روئيت است. با قلم فرسايي ناشيانه که به قول خودشان حداقل سه سال اما در حقيقت 10 سالي از تاريخ عقبند، نميتوان جواب يک اتفاق پراتيکي تعيين کننده را داد. نمونه قلم فرساي هاي اخير، تقلايي است براي جبران شکستي گران بها، اما اين دوستان بايد بدانند که امروز با اين نقدها هم چند سالي هنوز عقبند اگر ميخواهند از خط راست آقاي مدرسي فاصله بگيرند بايد متوجه اين حقيقت بشوند که شتر سواري دولا دولا ممکن نيست. بايد از ما يادبگيرند که قاطع و روشن از کمونيسم و راديکاليسم بايد دفاع کرد. برخلاف ايرج فرزاد نقش مدرسي معرفه بود. براي مثال بهتر است ايرج اعلام آمادگي کورش مدرسي در پلنوم 14 براي قرار گفتن بر صندلي داغ را بياد بياورد و جواب منصور حکمت را هم به کورش مرور کند. آنوقت ميداند که نظر منصور حکمت در مورد مدرسي چي بود.

حسين مراد بيگي مي گويد:

منصور حکمت اگر زنده نيست، اما آثارش هست، خطش هست. بخش بزرگي از کارهاي او صرف نقد پايه هاي فکري و سياسي و حتي فلسفي چپ راديکال در پايه اي ترين سطح آن، شد.

دوستان منشعب ما بيشتر از هر کسي از منصور حکمت فاکت نشان ميدهند، بدون اينکه کوچکترين توان مقابله اي با گرايش راست آقاي مدرسي را داشته باشند و هر يک خود را برتر از ديگري، بقيه را به نفهميدن و عدم درک از منصور حکمت منتسب ميکنند. اما کسي نيست به اين دوستان بگويد شمايي که خود را در منصور حکمت حل شده احساس مي کرديد و مي کنيد، چرا فلج شده ايد؟ مگر منصور حکمت خطش را و اينکه چگونه بايد اين چپ سنتي را به حاشيه راند، ياد نداده بود؟ شما که اين همه خود را مبرا از چپ سنتي مي دانيد که گويا از بدو تولد کمونيسم کارگري بوده ايد، چرا در مقابل اين چپ سنتي به زانو درآمدِيد؟

فکر مي کنم بايد همان کاري را بکنيد که اکنون آغاز کرده ايد. همان بازبيني و انتقاد از عدم درک کافي شروع خوبي براي فهميدن منصور حکمت است.

آما متاسفانه سير تحولات سياسي و اجتماعي منتظر اين بازبيني ها نخواهد شد.

منصور حکمت از تبديل شدنش به روايت ”اين دسته از هوادارانش“، به يک سکت، به يک مکتب ايدئولوژي، به يک پديده جامد. نقد جدي داشت. منصور حکمت هيچکدام از اينها نيست بلکه تبلور و تجسم مارکس دخالتگر در پراتيک اجتماعي زمانه ماست.

اما گويا دوستان منشعب ما آنچه را که در مقطع خروجشان، نثار حزب کمونيست کارگري کردند، با ظهور پديده فراکسيون، فرصت را غنيمت شمرده و همچنان توپخانه خود را بسوي حزب نشانه رفته اند. قرار بود به رهنمود هاي کورش مدرسي عمل کنند که فرموده بود "بايد به اين مسئله با متانت بر خورد کنيم" اما اين چنين متانتي نه تنها براي کورش بلکه برازنده بقيه دوستانشان هم نيست اين يک اپورتونيسم به تمام معناست اگر قبلأ به شکل تراژيک بود، اکنون داريم اين بار به شکل کمدي، آن رامشاهده ميکنيم.

حسين مرادبيگي بحران در حزب کمونيست کارگري را از کورش به عاريه گرفته و آنچه را که ما بارها در مورد جريانات راست و ناسيوناليست و بحران و ناکامي هايشان، توضيح داده ايم، دارند تحويل خودمان مي دهند. دوست دارند بحران سازي کنند و تصويري را که منشعبين از حزب کمونيست کارگري دارد، بيشتر از هر وقت ديگري از خود بروز دهند. چيز عجيبي نيست اگر چنين مواضعي اتخاذ نکنند عجيب است و آنوقت نبايد بهشان گفت راست و منشعب از کمونيسم کارگري، ما اينها را ميشناسيم قبلأ جوابشان را داديم. احتياجي به تکرار نيست.

اگر اين دوستان قدري به واقعيت نگاه مي کردند و سري به اسناد، نوشته ها، سايتها، نوار پلنوم و غيره مي زدند و عرق و عقده هاي نوع منشعبيني را نداشتند، ميشد اندکي به گفته ها و مواضعشان با ديد ديگري نگريست.

در خاتمه اين را اشاره کنم که مدعياني که شبانه روز از منصور حکمت فاکت مي آورند بجاي پريدن و پرخاشگري عليه حزب کمونيست کارگري، بهتر است از آغوش وبلاگهاي شخصي و فرديشان قدري فاصله بگيرند و تحولات سياسي، اجتماعي در جامعه را به عنوان موضوع کار خود برگزينند. اين سنتهايي که هر کس از حزب خودش قهر مي کند و با تحليل و ارزيابيهاي ذهني خويش شروع به کوبيدن ديگران مي کند و هر از چند گاهي يواشکي نداي من اشتباه کردم، درکمان ناکافي نبود، و ... سرميدهد، فقط به درد خاطره نويسي سطح پايين ميخورد. از اين نوع خاطرات، در ميان شخصيتهاي ناسيوناليست کرد هم به وفور وجود دارد. اما اين نوع خاطره نويسي بي محتوا براي کسي که خود را کمونيست مي داند، موضعگيري پسنديده اي نيست.اميدوارم اين دوستان رشد کنند.

20 مارس 2007


 

مسئوليت مقالات مندرج در جدل بعهده نويسندگان آن ميباشد

آرشيو نشريه پي دى افي جدل
آخرين شماره منتشر شده نشريه