كاته گورى: پاسخ و نقد فراكسيون


کاریکاتوری از سولژنیتسین!

در دفاع از لنین، در مقابل جهاد ضد لنینی فراکسیون

 

محسن ابراهیمی

مقدمه

پیروزی سیاسی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ در روسیه، کمونیسم و مارکسیسم را از اعتباری جهانی برخوردار کرد. اما این انقلاب، بسرعت از دو جبهه مورد تعرض قرار گرفت: سرمایه داری جهانی از یکطرف و ناسیونالیسم صنعتی روس از طرف دیگر. انقلاب اکتبر در منگنه این دو نیرو نهایتا شکست خورد. پس لرزه های این شکست، "انقلابی" در مارکسیسم بوجود آورد. طیف وسیعی از "مارکسیستها" پیدا شدند که شغلشان بی اعتبار کردن این انقلاب و حزب رهبری کننده اش و رهبر آن حزب یعنی لنین بود. انواع و اقسام تئوریسینها و مکاتب "مدرن" و "پست مدرن" سر بر آوردند و همراه با ارکستر جهانی بورژازی به بی اعتبار کردن کمونیسم و لنین و حزب لنینی مشغول شدند. طنز تلخ تاریخ این است که نود سال بعد از این انقلاب، درست در لحظاتی که اعتبار لنین و کمونیسم زیر و روکننده اش بار دیگر از زیر آوار قریب یک قرن حمله بیرحمانه سرمایه داری سر بلند میکند، تعدادی در حزب ما "فراکسیون" ضد لنین تشکیل داده اند. و باز هم طنز تلخ این است که فراکسیون ضد لنین در حزبی سر بلند کرده است که در بازگرداندن مارکس و لنین به صحنه سیاسی جهان و ایران نقش درخشان داشته است. در حزبی مشغول تولید ادبیات ضدلنینی هستند که منصور حکمت بنیان گذاشت و در اوج حملات شنیع سرمایه داری به لنین، با جسارت تمام از لنین و کمونیسمش دفاع کرد.

قبل از پرداختن به "نقد" فراکسیون از لنین، چند کلمه در باره تاریخ تهاجم جهانی سرمایه داری به لنین ضروری است.

بعد از پیروزی انقلاب اکتبر، بسرعت خط ناسیونالیسم صنعتی روسیه در مقابل خط انقلاب کمونیستی، خط صنعتی کردن روسیه در مقابل خط لغو کار مزدی، خط سرمایه داری دولتی در مقابل خط جامعه سوسیالیستی، خط استالین در مقابل خط لنین پیروز شد. بعد از مرگ لنین، مسیر انقلاب اکتبر بسرعت عوض شد. انقلاب اکتبربه فرجام خود نرسید. خط لنین نمایندگی نشد. کار مزدی لغو نشد. سرمایه داری دولتی پیروز شد و یک جامعه ای خاکستری بر جای گذاشت. و به این ترتیب، برای دهه های متمادی، جهان سرمایه داری، میلیونها دلار سرمایه گذاری کرد، ماشین تبلیغاتی ضد کمونیسمش را راه انداخت تا آن جامعه خاکستری را که محصول سرمایه داری دولتی بود به حساب کمونیسم بگذارد. به حساب انقلاب کمونیستی بگذارد. به حساب حزب لنینی و لنین بگذارد. برای بی اعتبار کردن انقلاب باید انقلاب اکتبر را بی اعتبار میکردند. برای بی اعتبار کردن انقلاب اکتبر باید لنین را بی اعتبار میکردند و برای بی اعتبار کردن لنین می بایست عوارض پیروزی ناسیونالیسم صنعتی عظمت طلب روسی به رهبری استالین، یعنی جامعه بسته و اردوگاههای کار اجباری و تصفیه های دهه سی اش را به پای لنین مینوشتند. این حرکت عظیم تبلیغاتی سازمان یافته باید در اذهان عمومی مردم جهان این تصویر را حک میکرد: کمونیسم یعنی اختتناق. یعنی بی هویتی فرد. یعنی نابودی خلاقیت و ابتکار. یعنی جامعه تک رنگی. و به این ترتیب نسلهای متوالی زیر بمباران تبلیغاتی بیشرمانه جهان سرمایه داری علیه کمونیسم و انقلاب کمونیستی و رهبر انقلاب اکتبر قرار گرفتند و از آن متاثر شدند.

سخنگویان بورژوازی به دلیل بسیار روشن و ساده ای لنین را هدف اصلی تعرض خود، صدها بار بیشتر از حتی خود مارکس قرار دادند. به این دلیل ساده که لنین برای اولین بار در تاریخ سرمایه داری، انقلاب عظیم توده محروم و طبقه کارگر علیه زنجیرهای سرمایه داری را رهبری کرده بود و یکی از مرتجعترین حکومتهای سرمایه داری را به زیر کشیده بود. لنین مظهر و سمبل یک پراتیک زیر رو کننده بود. لنین سمبل تعرض طبقاتی کارگر علیه سرمایه بود. لنین تجسم زنده نقد پراتیکی نظام طبقاتی سرمایه داری بود. لنین با کمونیسم به مثابه یک جنبش دگرگون کننده تداعی میشد. به رهبری لنین جاودانگی نظام طبقاتی سرمایه داری به مصاف کشیده شده بود و استقرار یک حکومت کارگری امکانپذیر شده بود. نه تنها این بلکه لنین و انقلاب اکتبر الهام بخش خیرش طبقه کارگر در سایر نقاط جهان شده بودند. انقلاب اکتبر دروازه ورود کارگر در سطح جهان را به زندگی سیاسی زیر و روکننده گشوده بود. دقیقا به همین دلیل، جهان سرمایه داری برای تعرض متقابل به مارکس و کمونیسم باید اول این سنگر را فتح میکرد. باید اول انقلاب اکتبر و رهبرش را نابود میکرد. وبه این ترتیب، مسیونرهای فکری و سیاسی سرمایه داری، در طول قرن بیست، یک لحظه از جنگ شنیع صلیبی علیه لنین باز نایستادند. حمله به لنین و حزب بلشویک و انقلاب کمونیستی روسیه، عملا حمله به آزادیخواهی و برابری طلبی کارگر بود که جرئت کرده بود برای اولین بار خود را از زیر یوغ سیاسی طبقه سرمایه دار رها کند.

رگه های متعدد مارکسیسم دانشگاهی که کارشان بی خاصیت کردن مارکس و کمونیسم بود در چنین فضایی راه افتاد و میدان پیدا کرد. ضدیت با لنین یک تم اصلی مباحث این نوع مارکسیسم بود که تخصصشان جدا کردن لنین ۱۹۱۷ از لنین ۱۹۰۵، جدا کردن لنین از مارکس، جدا کردن انگلس از مارکس و حتی جدا کردن مارکس جوان از مارکس پیر بود. و تمام این جدا کردن ها اساسا برای تکاندن مارکس و کمونیسم از وجه پراتیکی و تغییر دهنده اش بود. کوهی از مطلب بر جای گذاشتند تا مارکس را به فیلسوف مفسر بی خاصیت تبدیل کنند. و البته مارکسیسم رسمی، دولتی و اردوگاهی شوروی، سیستم سازی از مارکسیسم تحت عنوان مارکسیسم-لنینیسم توسط جریان استالین، اعلام پایان فلسفه توسط جزوه سی صفحه ای "ماتریالیسم دیالکتیک" به قلم استالین، به اندازه کافی ماتریال منفی بدست داده بود که این مارکسیسم دانشگاهی به آن آویزان شود و "مشروعیت" کسب کند.

می بینید که لنین و کمونیسم و مارکسیسمی که لنین نمایندگی میکرد همزمان از دو جبهه مورد تعرض بود. جبهه سخنگویان سرمایه داری و جبهه مارکسیسم دانشگاهی. هم سخنگویان بورژوازی و هم مارکسیسم دانشگاهی به خاطر "ده روزی که دنیا را لرزانده بود" از لنین انتقام میگرفتند. بزعم اولیها، لنین بنیاد نظامشان را بر هم ریخته بود. بزعم دومیها لنین منشا بی اعتباری مارکسیسم بی خاصیت و بی آزارشان شده بود. اما مستقل از نوع تعرض این دو جبهه به کمونیسم و لنین، هر دو با پرچم مشابهی به سوی لنین هجوم آورده بودند. هردو به عنوان "وکیل مدافع" فرد در مقابل جامعه ظاهر شده بودند. محور مشترک تعرض هر دو، "دفاع" از فرد در مقابل "کلکتیو" بوده است و هست. بردوش کشیدن این پرچم مشترک نشانه ای از این حقیقت بود که ضدیت مارکسیسم آکادمیک با لنین، انعکاسی از جنگ بزرگتر و واقعی تری بود که در جامعه توسط بورژوازی علیه لنین راه افتاده بود. انقلاب اکتبر به طور واقعی "فرد" مورد نظر بورژوا را عملا زیر سئوال برده بود. افراد انسانی را برابر اعلام کرده بود که همه شان به عنوان افراد انسانی صاحب حق و صاحب اختیار هستند. شان و عزت و احترام افراد انسانی را از موقعیتشان در اقتصاد جدا کرده بود. تقسیم افراد به بالا و پایین بر اساس پول جیبشان را زیر سئوال برده بود. بورژوازی که تمام دنیایش روی یک تلقی تبعیض آمیز از فرد استوار است و فرد بورژوا را متفاوت از فرد کارگر میداند، نمیتوانست در مقابل این تهاجم کمونیسم به "فرد" ساکت بنشیند. بورژوازی به نام دفاع از فرد داشت از نظام مبتنی بر تمایز افراد، نظام مبتنی بر تبعیض میان افراد دفاع میکرد. سرمایه داری داشت از فردیت بورژوایی دفاع میکرد. نفرت عظیم سرمایه داری از انقلاب اکتبر و لنین و حزب لنینی از اینجا منشا میگرفت. و مارکسیسم دانشگاهی هم دقیقا در همین زمینی بازی میکرد که بازیکنان اصلیش سخنگویان سرمایه داری بودند.

مارکسیسم دانشگاهی غالبا از دو محور به تقابل با لنین رفته است. نقد ایدئولوژی و نقد حزبیت لنینی. فراکسیون از هر دو محور پا در جاپای مارکسیسم دانشگاهی ضد لنینی گذاشته است. محور اول، آویزان شدن به "ایدئولوژی" برای بی اعتبار کردن لنین است. پیش از پرداختن به نقد تحزب لنینی - محور اصلی تعرض فراکسیون به لنین - چند کلمه در این مورد ضروری است.

کوتاه در باره "نقد ایدئولوژی"

این یادآوری کوتاه در باره ایدئولوژی و نقد ایدئولوژی ضروری است به این خاطر که ایدئولوژی و نقد ایدئولوژی یکی از عرصه های اصلی تعرض به مارکس و لنین هم در میان ایدئولوگهای بورژوا و هم در میان محافل مارکسیسم دانشگاهی و ایدئولوگهای پست مدرن بوده است. در نشریه شماره شماره ۸ فراکسیون، رد پاهای جدی ای از نقد لنین و حزب کمونیست کارگری از این زاویه دیده میشود. سعی کرده اند لنین و حزب لنینی و به تبع آن حزب کمونیست کارگری را تحت کاتگوری "چپ ایدئولوژیک" دسته بندی کنند که در آن "رابطه لیدر با بقیه رابطه ایدئولوژیک است" و این "حزب ایدئولوژیک"، مغایر با خلاقیت و پویایی و ابتکار اعضاست. در حالیکه فراکسیونیها خوشبختانه توانسته اند به کمک خسرو دانش، پست مدرن تازه بدوران رسیده، بر فراز ابرهای تیره "ایدئولوژی" سکنی گزینند. آنها "مدرن" شده اند و "برخلاف ایدئولوژیسم، رویکردی غیر چهارچوب پذیر و باز" دارند.

خواننده این بخش لازم است قبل از هرچیز از تعبیر و تصویر رایج از ایدئولوژی فاصله بگیرد. تصویری که در واژه نامه های فلسفی مارکسیسم اردوگاهی رایج بوده است. بنا بر این تصویر واژه نامه ای، ایدئولوژی یعنی همان جهان بینی. مارکسیسم هم یک ایدئولوژی است متفاوت با ایدئولوژیهای بورژوائی.

سخنگویان و ایدئولوگهای بورژازی زحمات زیادی کشیده اند تا این تصویر اردوگاهی و "تاریخ مختصری" از مارکسیسم را به مارکس و لنین نسبت دهند و از این سر به مارکس و لنین حمله کنند. در مارکسیسم رسمی اردوگاهی، (که دقیقا نقطه مقابل مارکس و لنین است)، مارکسیسم یک ایدئولوژی رسمی است. یک سیستم سازی فلسفی است. یک چهارچوب فکری منجمد و بسته است و به مثابه یک چهارچوب ایدئولوژیک، فاقد نقد و خلاقیت فکری است. این یک تم اصلی و سازمانیافته تبلبیغات سخنگویان بورژوازی و مارکسیسم دانشگاهی اش بوده است که مارکس و لنین را با چنین تبیینی تداعی کنند و بی اعتبار کنند. آنها در این مسیر آنقدر پیش رفتند که با بیشرمی تمام، کمونیسم و فاشیسم را به مثابه دو جنبش و دو مکتب "ایدئولوژیک" در کنار هم قرار داده اند. مارکسیسم دانشگاهی و تئوریسینهای پست مدرن هم، از همان دهه سی به این طرف، مشغول انتساب همین تصویر به مارکسیسم (که البته اینجا هم مقصر و مجرم اصلی، لنین است) بوده اند. افتخار پیشگامی در این رابطه متعلق به مکتب فرانکفورت و پست مدرنهاست. و افتخار تکرار دست چندم دعاوی از مد افتاده این مکتب تحت عنوان "نقد ایدئولوژی" نصیب فراکسیون شده است. فراکسیون، در نشریه شماه ۸، دقیقا همین تحریف تاریخی از کمونیسم و تئوری مارکس و لنین را به لنین نسبت میدهد تا لنین و پراتیک حزبی زیر و رو کننده لنین را بی اعتبار کند. فراکسیون پا در جاپای مارکسیسم دانشگاهی و فرقه های مختلف مدرن و پست مدرن این نوع مارکسیسم گذاشته است که تحت نام "نقد ایدئولوژی"، سعی کرده است مارکس و لنین را بی خاصیت و بی اعتبار کند.

جالب است که در این عرصه چیزی را به مارکس نسبت میدهند که قبل از همه مورد نقد خود مارکس بوده است. نزد مارکس، "ایدئولوژی" انعکاس وارونه از جهان وارونه است. به زعم مارکس، در تمامی ایدئولوژیها، مناسبات انسانی مثل تصویر داخل جعبه عکاسی وارونه ظاهر میشوند. به همین دلیل مارکس، ایدئولوژی را در کنار و همردیف اخلاق و مذهب و متافیزیک قرار میدهد (ایدئولوژی آلمانی). مارکس در مرزبندی با همین تصویر منجمد ایدئولوژیک از تئوریهایش، در مقابل ایدئولوژیک کردن و سیستم سازی از آرا و نظراتش ایستاد و صریحا و با طنز اعلام کرد که خودش یک مارکسیست نیست.

به این معنا، با این تعبیر از ایدئولوژی، کمونیسم به مثابه جنبشی واقعی و زیر و روکننده، جنبشی که جهان وارونه را میخواهد روی قاعده اش قرار دهد، و مارکسیسم به مثابه تئوری این جنبش واقعی نمیتواند ایدئولوژیک باشد. و به همین اعتبار، نقد مارکس از جهان در عین حال نقد ایدئولوژی هم هست. باز به همین اعتبار، مارکسیسم یک ایدئولوژی نیست. یک مکتب ایدئولوژیک نیست. مارکسیسم، تئوری زنده یک جنبش زنده است. مارکسیسم جزوی جدا نشدنی از یک جنبش دگرگون کننده است. مارکسیسم تئوری یک جنبش واقعی، یک نقد عملی و پراتیکی و زنده از نظام طبقاتی سرمایه داری است. و دقیقا به همین معنا، منصور حکمت در برنامه "یک دنیای بهتر"، صریحا میگوید که "جامعه کمونیستی جامعه ای است بدون مذهب، بدون خرافه، بدون ایدئولوژی و بدون زنجیر سنن و اخلاقیات کهنه بر اندیشه آزاد انسانها." و باز به همین معناست که منصور حکمت در "مارکسیسم و جهان امروز"، صریحا میگوید که "حکومت کارگری یک حکومت ایدئولوژیک نیست. جامعه آزاد ایدئولوژی رسمی ندارد."

ایدئولوگهای مارکسیسم دانشگاهی و پست مدرن، یا حد اقل شاخه هایی از آن، در همین زمینه هم بیشتر از همه به سراغ لنین رفته اند. اینجا هم منشا شر لنین است. این لنین است که بر خلاف مارکس، از کمونیسم و مارکس یک ایدئولوژی ساخته است. لنین مارکسیسم را "ایدئولوژیک" کرده است. اینجا هم اصرار عجیبی وجود دارد که لنینیسم به تعبیر محافل سر به استالین، لنینسم به تعبیر اردوگاهی را به پای خود لنین بنویسند. واقعیت این است که هم مارکس و مارکسیسم و هم لنین و لنینیسم توسط تفسیر رسمی اردوگاهی "ایدئولوژیک" شده بود. اما این هیچ ربطی نه به مارکس و نه به لنین دارد. از لنین فاکت میآورند که لنین در تبیین عقاید مارکس بارها از عبارت "ایدئولوژی" استفاده کرده است. لازم است همینجا یاد آوری کنم که کتاب "ایدئولوژی آلمانی"، مهمترین اثر مارکس در نقد ایدئولوژی برای اولین بار در دهه سی، بعد از درگذشت لنین منتشر شد و لنین به این اثر مهم دسترسی نداشت. اما لنین همان فردی است که متد و تئوری مارکس را به طور زنده و خلاق برای تحلیل شرایط روسیه و پاسخ به مسائل واقعی آن جامعه بکار برد و راه رهایی از نظام حاکم را جستجو کرد و در نهایت یک انقلاب زیر و روکننده را رهبری کرد. با این وجود، حتی اگر لنین از عبارت "ایدئولوژی" در نوشته هایش استفاده کرده باشد این فقط در دنیای ملانقطی مارکسیسم دانشگاهی ضد لنین میتواند محلی از اعراب داشته باشد. برای کارگری که میخواهد دنیای اسارتبار پیرامونش را تغییر دهد، برای کمونیستی که میخواهد جهان وارونه را روی قاعده اش قرار دهد، لنین منشا و الهام بخش تغییر و دگرگون کردن همه جنبه های وارونه جهان وارونه، از مناسبات اقتصادی اش گرفته تا مذهب و اخلاقیات و فلسفه و ایدئولوژی اش است. وقتی به فعالیتهای نظری و عملی لنین که به عنوان یک مارکسیست پراتیک، یک انقلابی کمونیست که مشغول تغییر واقعی جهان است دقیق میشویم، متوجه میشویم که در جهت گیری فکری و سیاسی لنین، در پراتیک سیاسی ای که رهبری میکند، نه تنها "ایدئولوژی" به معنای سیستم سازی، جایگاهی ندارد بلکه او دقیقا و عملا در نقد عملی دنیای وارونه و انعکاس وارونه این دنیا (اخلاقیات و مذهب و ایدئولوژی) تلاش میکند. همین در مورد منصور حکمت هم صادق است. منصور حکمت که اتفاقا با کتاب "ایدئولوژی آلمانی" به خوبی آشناست، اگر چه در بعضی از آثارش، از واژه "ایدئولوژی" استفاده میکند اما نگران خرده گیریهای دنیای ملانقطی بی خاصیت مارکسیسم دانشگاهی نیست چون حتی در آثاری که منصور حکمت از این عبارت استفاده میکند، به عنوان یک تئوریسین و استراتژیست و پراتیسین انقلابی و منتقد مارکسیست نظام موجود سرمایه داری ظاهر میشود و با هر تبیین ایدئولوژیک و سیستم سازانه از نظرات مارکس مرز بندی روشن و قاطع دارد.

به این موضوع میتوان در فرصتی دیگر پرداخت. این بحث کوتاه را مطرح کردم چون میدانم دیر آمدگان مکتب فرانکفورت و پست مدرنهای نا بهنگام از این سر هم سراغ منصور حکمت خواهند رفت تا او را به منصور حکمت "قبل از" و "بعد از" تبدل کنند. در نشریه شماره ۸ فراکسیون، فقط گوشه هایی از این آویزان شدن به "نقد ایدئولوژی"، فعلا برای خداحافظی از لنین، و بعدا برای خداحافظی از خود مارکس و منصور حکمت، نمودار شده است. انتساب "چپ ایدئولوژیک"، "حزب ایدئولوژیک"، "رابطه ایدئولوژیک لیدر و اعضا" به حزب کمونیست کارگری در نشریه شماره ۸ فراکسیون، تازه آغاز راه است. انتهای این راه را قبلا، مارکسیسم مکتب فرانکفورتی و پست مدرن در جهان، و "کمونیسم" "راه کارگری" در ایران نشان داده اند.

به خاطر بیاورید که هابرماس پست مدرن "ضد ایدئولوژی" چندی پیش به ایران رفت تا از نسل جوان رادیکال و "ایدئولوژیک" که بیخود یک خطی فکر میکند "ایدئولوژی زدایی" کند و خاتمی و دار و دسته اش را به مثابه "جامعه مدنی" مستقل از دولت که گویا میتواند زمینه های آزادی سیاسی و فردی را در جامعه مستقر کند به نسل جوان حقنه کند. سازمان وطنی پیش کسوت این نوع "نقد ایدئولوژی"، "راه کارگر" است که "نقد ایدئولوژی" را به فرجام واقعی اش رساند. به نام مرزبندی با "حزب ایدئولوژیک"، از حزب "تعدد نظر و عمل" سر در آورد که در آن حتی "جریانات اسلامی" هم میتوانند آزادانه فعالیت کنند! راه کارگر فرجام خوبی نداشت. به نام تقابل با "حزب ایدئولوژیک"، سر از تز ارتجاعی نسبیت فرهنگی (یک وجه مهم ایدئولوژی انتهای قرن بیستمی بورژوازی) در آورد و مدافع چادرکردن بر سر کودکان شد. خدا عاقبت فراکسیونیها را به خیر کند!

لازم نیست حدس بزنیم که چه تعداد از فراکسیونیها از انتهای مسیری که در آن گام گذاشته اند آگاهند. فرض میکنم اکثر فراکسیونیها با حسن نیست حرف میزنند. اما راه جهنم با حسن نیت فرش شده است. فراکسیونیها چه از انتهای این مسیر آگاه باشند چه نباشند، در مسیری پا گذاشته اند که انتهایش معلوم است. سخنگویان بوژوازی طی قرن بیست، آگاهانه و سازمان یافته تلاش کردند آرای مارکس و لنین را با "ایدئولوژی" به مثابه یک نظام فکری و فلسفی بسته و منجمد تداعی کنند و بعد به نام مقابله با ایدئولوژی و ایدئولوژیک بودن و حزب ایدئولوژیک در حقیقت به تغییر خواهی و آزادیخواهی و برابری طلبی مارکس و لنین حمله کنند. در حقیقت مدافعین نظام وارونه موجود، و به این معنا، مدافعین واقعی ایدئولوژی (توجیه فلسفی و فکری نظام وارونه)، ظاهر ضد "ایدئولوژی" به خود گرفتند و تلاش کردند راه تغییر خواهی را بر روی کارگر ببندند. مارکسیسم دانشگاهی و پست مدرنها همین راه را ادامه دادند و فراکسیونیها دقیقا وارد همین جاده شده اند. مهم نیست که فراکسیونیها چقدر از انتهای مسیری که واردش شده اند آگاهند یا نه. مهم اینست که این مسیر و این جاده به همان مقصدی میرود که قبلا بارها رفته است!

در حاشیه باید یاد آور شوم که آذر ماجدی وقتی در سازمان آزادی زن زیر پای اسماعیل مولودی (همان کسی که با اسم رمز و مخفی نوید بشارت علیه کمونیسم و حزبیت کمونیستی لجن پاشی میکرد) فرش قرمز پهن کرد و با هشدار حزب کمونیست کارگری مواجه شد که نباید در یک سازمان طرفدار آزادی و برابری زن به یک فرد ضد آزادی و برابری میدان داد، فورا اعلام کرد که حزب، سازمان آزادی زن را با یک سازمان "ایدئولوژیک" عوضی گرفته است در حالیکه سازمان آزادی زن یک سازمان "ایدئولوژیک" نیست، سازمان آزادی زن فاقد "ایدئولوژی" است. آذر ماجدی، آگاهانه یا نا آگاهانه، با دست بردن به زرادخانه جنگ سردی علیه "ایدئولوژی"، میخواست دهن حزب را ببنند. در حقیقت، آذر ماجدی میخواست حزب کمونیست کارگری را با ابزار تاریخا شناخته شده جنگ سردی به سکوت بکشاند. روشن است که حزبی که بخشا در نقد این تحریفات جنگ سردی ریشه گرفته است را نمیتوان با این ابزارها ساکت کرد.

جهاد ضد لنینی بورژوازی

اگر خوب در ادبیات جنگ سردی علیه لنین دقت کنید این تصویر را از لنین و حزب لنینی خواهید گرفت: در تحزب لنینی فرد از هویت فردیش تکانده میشود، از خلاقیت و ابتکار و فردیتیش خالی میشود، بی هویت میشود و در "کلکتیو" گم میشود. در تحزب لنینی، فرد بی چهره و بی حقوق و بی حرمت و بی هویت و پیچ و مهره ای و مرید و بی اختیار و دست بسته بار می آید. در تحزب لنینی "هدف وسیله را توجیه میکند". نسلهای زیادی زیر بمباران شبانه روزی از چنین تصویری از لنین و حزب لنینی زندگی کرده اند. بورژوازی کاری کرد که برای مدت طولانی تعداد وسیعی از انسانهای شریف، لنین را با استبداد، خفقان فکری و سیاسی تداعی کردند.

جالب نیست؟ اینها ترشحات بیشرمانه دستگاههای تبلیغاتی بورژوازی است که بیگانگی انسان و تهی کردن انسان از هویت انسانی اش جزوی جدانشدنی از نظامشان است. در سیستمشان فرد اسیر دست بسته موقعیت اقتصادی اش است. فرد و نیازهای انسانی اش دائما له میشود. دامنه حق و حقوق فرد به دامنه پول جیبش و پول جیبش هم به موقعیت اقتصادیش گره خورده است. حرمت و ارزش و نیاز و قدرت و احترام فرد علنا و رسما طبقه بندی میشود. و جالب است که این یاوه های پوچ علیه حزبی پرتاب میشود که برای اولین بار حرمت و اختیار از دست رفته انسان را به خودش بازگرداند؛ برای اولین بار زن و حقوق انسانی زن را از زیر دست و پای اشرافیت مرتجع تزاری با دم و دستگاه ضد زن کلیسایش بیرون کشید و صاحب حق انسانی و فردی کرد؛ که برای اولین بار کارگر را صاحب سرنوشت خودش کرد و به عنوان فرد انسانی محترمش کرد؛ که برای اولین بار به میلیونها انسان محروم که حتی خودشان هم باور کرده بودند ارزش فردی ندارند باوراند که که به عنوان افراد انسانی حق و حقوقی دارند. اینها علیه حزبی است که رهبرانش هر کدام تعداد زیادی کتاب در باره نظرات فردی خودشان منتشر کرده اند. اینها علیه حزبی است که حجم مشاجرات و جدلهای نظری و سیاسی میان کادرها و رهبرانش علیرغم اپوزیسیون بودشان بسیار فراتر از مشاجرات درون حزبی احزاب بورژایی است.

لنین و تحزب لنینی با انقلاب اکتبر زمین زیر پای سرمایه داری را لرزانده بود. بورژوازی باید زیر پای تحزب لنینی را خالی میکرد. برای رسیدن به این هدف، بورژوازی باید به سراغ آن خصوصیت مرکزی ای می رفت که لنین و حزبش را به الهام بخش جنبش های آزادیخواهانه تبدیل کرده بود. حزب لنینی ارتجاع تزاری را به زیر کشیده بود، کارگر و توده محروم را حاکم بر سرنوشت خود کرده بود و برای اولین بار در عمل نشان داده بود که کمونیسم جنبش باز گرداندن اختیار به انسان است. بورژوازی باید همین خصوصیت مرکزی، یعنی اینکه کمونیسم "جنبش بازگرداندن اختیار به انسان است" را وارونه میکرد و لنین و تحزب لنینی را به مثابه سلب کننده اختیار از انسان و فرد قلمداد میکرد. به این ترتیب، سخنگویان نظام سرمایه داری، نظامی که خودش روی مسخ و بی هویت و بی حرمت کردن فرد انسانی استوار است، با اتهام سلب هویت فرد به سراغ جنبش و حزبی رفتتند که همین فرد انسانی مسخ شده و بی هویت و بی حرمت را در یک ششم کره زمین آزاد کرده بود. در طول این دوره، بخش اعظم سخنگویان مارکسیسم دانشگاهی و پست مدرنهای "غیر ایدئولوژیک" پا به پای بورژوازی، همین اتهامات را در زرورق تئوریک غامض پیچیده و به سمت کمونیسم و لنین و تحزب لنینی پرتاب کرده اند. مارکسیسم دانشگاهی، "مارکسیستهایی" مکتب فرانکفورتی، "مارکسیستهای" پست مدرن طرفدار تز ارتجاعی نسبیت فرهنگی، برای مدت طولانی با ژست دفاع از حقوق فردی و حقوق بشر، به نام مقابله با "حزب ایدئولوژیک"، به جنگ متشکل شدن کارگر در حزب کمونیستی رفته اند.

نشریه شماره ۸ فراکسیون را بدقت بخوانید. متوجه خواهید شد که فراکسیون دقیقا در همین مسیر پا گذاشته است.

فراکسیون در مسیری پاخورده

موضوع مورد بحث من در اینجا مقایسه حزب بلشویک و حزب کمونیست کارگری، مختصات این دو حزب، نقطه اشتراکات و تفاوتهای این دو حزب نیست. روشن است که شرایط سیاسی و اجتماعی و مسائلی که حزب انقلابیون حرفه ای لنین قرار بود به آنها پاسخ بگوید عمیقا با شرایط سیاسی و اجتماعی مسائلی که حزب کمونیست کارگری قرار است پاسخ بگوید متفاوت است. به این معنا یادآوری اینکه حزب دوره چاپخانه نینا به درد این دوره نمیخورد (یکی از کشفیات مشعشع فراکسیون)، آنهم خطاب به کادرهایی که این حزب مدرن کمونیستی روی دوششان ساخته شده است زیادی بی معناست. نقد تحزب لنینی توسط فراکسیون معنای سیاسی دارد. علی الخصوص وقتی معلوم میشود که فراکسیونیها مشخصاتی را به تحزب لنینی و از این طریق به افکار لنین نسبت میدهند که هم بی پایه است و هم دقیقا همان مشخصاتی است که سخنگویان "ضد ایدئولوژی" بورژوازی و مارکسیسم "ضد ایدئولوژی" دانشگاهی و ته مانده های پست مدرن همین "مارکسیسم" به لنین نسبت میدهند.

فراکسیون تحت نام بی مسمای "اتحاد کمونیسم کارگری"، در همین مسیر قبلا کوبیده شده بورژوازی جنگ سردی پا گذاشته است. عینا با همان ادبیات و همان ادله و همان عبارات به مقابله با تحزب لنینی دست زده است. فراکسیون پرچمی را بردوش گرفته است که مدتهاست بر زمین گذاشته شده است. تمام مشخصاتی که فراکسیون به لنین و تحزب لنینی نسبت داده دقیقا همان مشخصاتی هستند که جنبشها و تئوریسینها و متفکرین و سیاستمداران بورژوا و البته در معیت آنها همان مارکسیستهای مکتب فرانکفورتی و پست مدرنها در طول سده بیست به لنین نسبت داده اند. پاسخهای آذر ماجدی، سیاوش دانشور، خسرو دانش و علی جوادی در رابطه با نقد تحزب لنینی در نشریه شماره ۸ فراکسیون را بخوانید و خودتا قضاوت کنید که آیا با تصویر جنگ سردی و پست مدرنی از تحزب لنینی کوچکترین تفاوتی دارد؟

اینها کلمات و جملات و عباراتی است که در همان شماره به تحزب لنینی و همراه آن به حزب کمونیست کارگری نسبت داده شده است. بزعم این چهار منتقد جدید لنین، در تحزبی که تئوری اش را لنین داده و گویا رهبری حزب کمونیست کارگری هم دنبالش میکند فرد هیچ است؛ فرد هویت ندارد؛ روی فرد خط کشیده میشود؛ فرد از "کلکتیو" تبعیت میکند ؛ فرد در مقابل "کلکتیو" سرباز فرمانبردار است؛ (کلکتیو؟! این دیگر باید خواننده را مستقیما به یاد جوزف استالین بیاندازد)؛ فرد امکان ابراز وجود ندارد؛ فرد در مقابل سازمان و حزب هیچگونه چهره و هویت و حق فردی ندارد؛ اعضا پیچ و مهره تکمیل کننده مکانیکی حزب هستند؛ رابطه اعضا با لیدر رابطه مریدی و مرادی است؛ فرد در مبارزه سیاسی قلم گرفته میشود؛ فرد در سازمان مسحیل میشود؛ و در یک کلام حزب لنینی، حزب سلسله مراتب و تبعیتهای اجباری است؛ حزب انسانهای فعال و پراتیسین و آگاه و کمونیست نیست، حزب "آدمک" ها و افرادی است که از خصوصیات خود ویژه خویش تکانده شده اند؛ حزب بشین و پاشو تشکیلاتی است؛ حزب کلکتیویسم و سلسله مراتب و تبعیتهای اجباری است. حزب "هدف وسیله را توجیه میکند" است؛ (چقدر ا ین جمله آشناست!) و ...

نه خیر، این دیگر خود الکساندر سولژنیستن است که از درون حزب ما عروج کرده است و علیه لنین تبلیغات راه انداخته است. آنها که "مجمع الجزایر گولاگ" الکساندر عزیر را خوانده اند خوب متوجه میشوند که فراکسیونیهای عزیز ما با کمی تاخیر پیرو الکساندر شده اند. با این تفاوت که سولژنیتسین "امتیازاتی" داشت که اینها ندارند. سولژنیتسین در اوج جنگ سرد، در اوج تبلیغات ضد کمونیستی عظیم سرمایه داری غرب و با اتکا به ماتریالی که استالین برجای گذاشته بود دست به کار این شده بود که میراث استالین را به حساب لنین و خود مارکس بنویسد ولی سولژنیتسین های امروز در دوره ای که مارکس و لنین باز میگردند، ادای سولژنیتسین را در می آورند. سولژنیتسین واقعی در دوره ای که شبح استالین میدان حمله به لنین را باز کرده بود مردم را از لنین میترساند، در حالیکه که کاریکاتورهای الکساندر، در دوره ای که "شبح لنین بر فراز ایران" حتی محفل حجاریان را هم ترسانده است با لنین در افتاده اند! و مهمتر از هر چیزی، فراکسیونیها ادبیات ضد لنینی جنگ سردی را – البته در پایان جنگ سرد - به صورت حزبی پرتاب میکنند که برای اولین بار الگویی از حزبیت بدست داده است که در آن هم میتوان متشکل بود و هم از بالاترین حرمت انسانی و فردی برخوردار بود.

به این ترتیب همه چیز کاریکاتور شده است. سولژینیسین واقعی، به خاطر مجاهدتهای ضد لنینی اش در اوج پیشروی راست، محبوب قلب راست محافظه کار مذهبی آمریکا و دیگر دول غرب شد. فرش قرمز برایش پهن کردند و جایزه نوبل تقدیمش کردند. اما کاریکاتورهای الکساندر دارند به محبوب قلب منشعبین تبدیل میشوند که در دوره عروج چپ از موضع راست انشعاب کردند و هر اتفاقی در جامعه ایران میافتد تصور میکنند زیر سر گرایش راست است. الکساندر واقعی با راست قدرتمند سر و کار داشت. کاریکاتور الکساندر با شبح راست سر و کار دارد. آیا میتوان پیش بینی کرد که عشوه های متقابل فراکسیون و منشعبین و چشمکهای متقابل علی جوادی و کورش مدرسی بزودی به فرجام نهاییش برسد و بالاخره کاریکاتور الکساندر، از دست کاریکاتور راست جایزه نوبل بگیرد؟ در اینصورت حزب تعدد نظر کورش اولا بسرعت از نعمت یک فیلسوف عبارت پرداز به نام خسرو دانش برخوردار خواهد شد که با "در افزوده هایش به تئوری کمونیسم کارگری در دوره اخیر" کمک خواهد کرد صد کل بشکفد و منشعبین هم مثل فراکسیون از "صعود به قله کمونیسم مارکس" نصیب ببرند. ثانیا، حزب تعدد نظرات به کمک تئوریهای حزبیت علی جوادی به قله های تعدد عمل صعود خواهد کرد که در آن نه تنها "راست و چپ در کنار هم" به همزیستی مسالمت آمیز مشغولند بلکه حتی این راست و چپ میتوانند هر کدام نظرات خود را به عمل تبدیل کنند و پراتیک کنند! ((علی جوادی در سمینارش گفت که "پس از آن اتفاقات (جدایی منشعبین به رهبری کورش مدرسی) بايد تئورى حزبيت کمونيسم کارگری را تدقيق کرد، نگاه متفاوتی به حزبيت کمونيسم کارگری دارم، کمونيسم کارگری بايد يک حزب سياسی مدرن داشته باشد که ميتواند گرايش راست داشته باشد و گرايش چپ داشته باشد و اين گرايشات راست و چپ با فراکسيونها و پلاتفرمهای خودشان فعاليت کنند")). این اولین چراغ سبز فراکسیون بود که با چراغ سبزهای بعدی کورش مورد استقبال قرار گرفت.

(معترضه باید بگویم که من نه برای یک بار بلکه بارها و بارها شاهد این تجربه بوده ام که کسانی که در مجادلات درونی و مباحثات سیاسی هیجان زده میشوند و از فرط هیجان اینوری غش میکنند بسرعت ممکن است آنوری غش کنند. داستان علی جوادی و شرکا هم به نظر میرسد تکرار همین تجربه است. به اسناد آن دوره مراجعه کنید و حرفهای سران این محفل در آنروزها علیه منشعبین را با چراغ دادنهای امروزشان به منشعبین مقایسه کنید. با یک چرخش ۱۸۰ درجه ای مواجه خواهید شد. من کسانی را که در فاصله کوتاهی اینچنین زیگزاک سیاسی میزنند شایسته ذره ای اعتماد سیاسی نمیدانم.)

مخاطب کیست؟

این تصویر سیاه دادن از تحزب لنینی و حزب کمونیست کارگری درست از پلنومهایی شروع شده است که نظرات آذر ماجدی و علی جوادی مورد استقبال قرار نگرفته اند؛ آذر ماجدی به ریاست دفتر سیاسی نشده است و اعضای فراکسیون به عضویت دفتر سیاسی انتخاب نشده اند! درست بعد از پلنوم ۲۵ بود که الم شنگه آذر ماجدی راه افتاد که در حزب توطئه گری وجود دارد (در این پلنوم مینا احدی در مقابل آذر ماجدی کاندید ریاست دفتر سیاسی شد و در مقابل آذر ماجدی انتخاب شد) و درست بعد از پلنوم ۲۶ و ۲۷ تبلیغات علیه حزب کمونیست کارگری و لنین و تحزب لنینی شدت گرفت (در پلنوم ۲۶ نظرات سیاسی و اتهامات اینها علیه حزب از طرف کادرهای حاضر جواب گرفت و در پلنوم ۲۷ به دفتر سیاسی انتخاب نشدند). در این صورت، یک کمونیست جدی می بایستی در صداقت سیاسی اینها شک کند که حاضر شده اند به خاطر منافع حقیر فردی خودشان یک حزب به اهمیت حزب کمونیست کارگری را که محصول تلاش تاریخی تعداد زیادی عضو و کادر است و تنها امید سیاسی یک جامعه برای رهایی از اسارت سرمایه داری و حکومت اسلامیش است لجن مال کنند! باید دست تعداد زیادی از اعضا و کادرهای این حزب را به گرمی فشرد که رسما و علنا در پلنوم و در نوشته هایشان اعلام کردند که دیگر به کسانی که اینچنین با محصول تاریخی تلاش سیاسیشان بازی میکنند اعتماد سیاسی ندارند.

اجازه بدهید یک لحظه باور کنیم که موقعیت آذر ماجدی و علی جوادی در انتخابات دفتر سیاسی هیچ تاثیری در کمپین ضد حزبی شان ندارد؛ قبول دارند که جهان بر گرد محور آنها نمی چرخد؛ قبول دارند که آغاز و پایان تاریخ به افت و خیزهای انتخاباتی آنها گره نخورده است و آن تصویر تیره که از حزب کمونیست کارگری میدهند مثلا به بعد از مرگ منصور حکمت مربوط است (ادعایی که پیشقراولش منشعبین بودند و پسقراولش فراکسیونیها). در اینصورت سئوال اینست که چرا این وکلای از جان گذشته "حقوق فرد"، "مجمع الجزایر گولاگ" شان را امروز برشته تحریر در می آورند؟ چرا در طول این همه مدت لب از لب نگشوده اند و این همه کادر و عضو بخت برگشته را از "اردوگاههای کار اجباری" نجات نداده اند؟ چرا در جریان حملات منشعبین به حزب (ایضا حملات مشابه فراکسیونیهای امروز) پا در یک کفش کرده بودند تا اعضا را قانع کنند که نه خیر منشعبین در مورد حزب و مناسبات درونی و آزادی بیان و غیره در حزب دروغ میبافند؟ فراکسیونیها اگر به حرف خودشان واقعا باور دارند باید بسیار آدمهای بی اصولی باشند که این همه مدت به این روزگار تیره تن داده اند و مهمتراز این دیگران را هم فریب داده اند.

نه خیر. من به جرئت میتوانم بگویم که خود فراکسیونیها هم به ادعاهای پوچشان علیه حزب باور ندارند. به خاطر بیاورید که در فاصله چند شماره نشریه فراکسیون با ۱۸۰ درجه تفاوت در مورد آزادی بیان در درون حزب صحبت کردند. همینهایی که درشماره ۸ از حزب تصویر "مزرعه حیوانات" میدهند، در شماره های اول، در مقابل موج بی اعتمادی نسبت به دروغهاشان در باره حزب ادعا کردند هیچ مشکلی برای بیان نظراتشان نداشته اند! همچنانکه گفتم خودشان خوب میدانند این ادعاها پوچ است. تبلیغات جنگی است. ریشه این تبلیغات را باید در جای دیگری جستجو کرد.

از عمر فراکسیون هنوز مدت زیادی نگذشته است. اما در همین مدت کوتاه یک چیز چشم کسانی را که به سرنوشت حزب علاقه مندند آزار میدهد. آغاز و امروز فراکسیون را لحظاتی مقایسه کنید. اصرار عجیبی داشتند که فراکسیون اختلاف جدی سیاسی با حزب ندارد. فقط منتقد این است که حزب در رخوت است. همین و بس. امروز اما معلوم شده است که فراکسیون اختلافات جدی سیاسی با حزب دارد. حزب اسیر "اثبات گرایی لنینی" است در حالیکه فراکسیون میخواهد حزب را به قله های "اثبات گرایی مارکسی" ببرد (از عبارت پردازیهای بی سر و ته خسرو دانش). حزب سازمان حذف کن سنتی استالینیستی است که حرمت فرد را زیر پا میگذارد و مشغول "جراحی تشکیلاتی" صاحبان نظرات مخالف است در حالیکه فراکسیونیها از مادر با شغل وکلای مبرز و جان برکف حقوق فرد و آزادی بیان متولد شده اند (خواننده صادق و منصف باید تعجب کند که چگونه کسانی که این دروغها در مورد حذف و جراحی تشکیلاتی علیه حزب را شب و روز تولید و توزیع میکنند و تازه معلوم شده است که اختلافات جدی هم با حزب دارند، همچنان دست در جیب در کریدورهای حزب میچرخند؟)

کسانی که از همان اول اعلام میکنند اختلاف جدی با حزب ندارند اما همچنان فراکسیون تشکیل میدهند و فعالیتهای مستقل از حزب را پیش میبرند و در حقیقت محفلی در حزب را به حزب در حزب تبدیل میکنند نمیتوانند زیر سنگینی این تناقض- یعنی ما اختلافات جدی با حزب نداریم و در عین حال فراکسیون تشکیل میدهیم - زیاد دوام بیاورند. مجبورند این تناقض را توضیح دهند و توجیه کنند. مخصوصا اینکه از همان اول متوجه شده اند که از نظر کادرها و اعضا اعلام فراکسیون بدون اختلاف جدی بیشتر شبیه جوک است مگر اینکه آنها اختلافات جدی دارند ولی پنهانش میکنند. پس باید سریعا دست به کار شد و اختلافات را معلوم کرد. یا اختلافات جدی تراشید و یا اختلافات جدی آگاهانه پنهان شده را از زیر فرش بیرون آورد. اینجاست که دموکراسی خواهی ضد لنینی اجبارا بیرون کشیده میشود و معلوم میشود که نه خیر فراکسیون با حزب اختلاف دارد و اختلافش هم جدی است. تا امروز این اختلافات را پنهان نگه میداشتند دقیقا به این خاطر که تصور میکردند پنهان نگه داشتن این اختلاف تاکتیک مناسبی برای جذب نیرو در صفوف حزبی است که متد منصور حکمت در مورد تحزب راهنمایش است. حزبی که اعضایش دفاع جانانه منصور حکمت از لنین در اوج جنگ صلیبی علیه لنین را فراموش نکرده اند. (برای اطلاع از دفاع منصور حکمت از لنین، بخشهایی از اظهارات منصور حکمت در باره لنین را در انتهای این مطلب ضمیمه میکنم).

سران فراکسیون سیاست بازی میکنند. سیاست بازان بی اصولند و میتوانند هر لحظه اصول چند لحظات پیش را زیر پا بگذارند و اصول تازه ای علم کنند. از نظر من، سخنگویان اصلی فراکسیون کاملا متوجه هستند چه میگویند. آنها به طور واقعی در مورد لنین "بازبینی" کرده اند. اما در حزبی که با آرا و افکار و متد منصور حکمت بار آمده است که صریحا از لنین و پراتیک ومتد لنین دفاع کرده است به آسانی نمیتوان به منصور حکمت آویزان شد و لنین را بی اعتبار کرد. کاملا قابل فهم است که چرا سران فراکسیون کمی دیرتر ضدیتشان را با لنین علنی کرده اند.

قطعا فراکسیونیها این امید را داشتند و هنوز هم دارند که حالا که با پنهان کردن اختلافشان با لنین نتوانسته اند نیرو جابجا کنند، شاید بتوانند با عاشورا را انداختن در باره فرد و حقوق فردی دلهایی را بدست بیاورند؛ شاید بتوانند با ظاهر شدن به عنوان وکلای حقوق فرد، در میان اعضا و دوستداران حزب که به این حزب به مثابه ابزاری برای رسیدن به آروزهای انسانی خودشان نگاه میکنند و فکر میکنند که حزبی را پیدا کرده اند که هم به حقوق و آزادیهای فردی آنها احترام میگذارد و هم نیروی آنها را در یک سازمان سیاسی متشکل میکند شک و تردید راه بیاندازند. به این معنا، هر چقدر تصویر سولژنیتسنی از حزب قویتر باشد همانقدر بیشتر ممکن است تعدادی صفوف حزب را ترک کند و به منطقه "آزاد شده" فراکسیون مراجعه کنند. این تاکتیک تبلیغاتی حقیر و مزورانه بسیار مورد نیاز فراکسیون است. به خاطر بیاورید که علی جوادی در اولین سمینار فراکسیون بسیار تلاش کرد به شنوندگان تلقین کند که گویا با فراکسیون ایشان همان اتفاقی خواهد افتاد که با فراکسیون منصور حکمت در حزب کمونیست اتفاق افتاد! یعنی حزب در معرض تکانهای شدیدی خواهد بود! اما جهان واقعی روی توهمات پوچ متوهمین چرخ نمیزند. جهان واقعی، آنهم در آن گوشه ای از این جهان که اسمش حزب کمونیست کارگری است، روی آگاهی اعضا و کادرهایش دور میزند. در چنین دنیایی نمیتوان با بی اصولی و تاکتیک زدن و پولیتیک زدن نیرو جابجا کرد. و دقیقا چنین شد. محفل فراکسیون نتوانست نیرویی جابجا کند. فراکسیون، نه با قایم کردن ضدیتش با لنین و نه با ظاهر شدن به عنوان وکلای حقوق بشر در حزب، نتوانسته است نیرو جذب کند. تا آنجا که به درون حزب مربوط است، تصویر تیره از سرنوشت آزادی و ابتکار و خلاقیت در درون حزب همان اول کار بی خاصیت از آب در آمده است. در داخل حزب، نه با تقیه برای پنهان کردن ضدیتشان با لنین، نه با ظهور به مثابه پیامبران حقوق فردی ضد لنین، نیرو جذب نکرده اند.

اما شاید بتوان با تاکتیک تعرض به تحزب لنینی مخاطبین خارج از حزب را تحت تاثیر قرار داد. این تاکتیک مبتنی است بر یک تصویر از شرایط سیاسی در جامعه ایران که پیشگامش کورش مدرسی و شرکا بودند و پسگامش قرار است فراکسیونیها باشند. منشعبین بودند که پرچم "راست در جامعه ایران دست بالا دارد" را بلند کردند. آنها بودند که تلقین کردند شعار "سوسیالیسم بپاخیز برای رفع تبعیض" نوار است. آنها بودند که تئوری شرکت در دولت موقت حجاریان (کرنسکی ایران؟) را راه انداختند. و مسلم است که در جامعه ای که راست دست بالا دارد لنین جایی ندارد. در چنین جامعه ای نباید با لنین تداعی شد. نه تنها نباید با لنین تداعی شد بلکه باید اصلا به عنوان منتقد پرشور لنین ظاهر شد. و به این صورت شاید از میان جامعه "راست زده" نیرویی دست و پا کرد. شاید از میان نسل جوان کسانی پیدا شوند که تحت تاثیر تبلیغات سرمایه داری غرب همچنان دنبال نیرویی هستند که به لنین انتقاد دارند! که با "حزب ایدئولوژیک" مرزبندی دارند! که دنبال نیرویی هستند که چپ هستند ولی "دموکرات" شده اند و ضد "ایدئولوژی" هستند.

اگر فراکسیونیها دنبال جذب نیرو از میان این بخش از جامعه هستند – که به نظر من حتما هستند - باید اعتراف کرد که فراکسیونیها گامها از منشعبین عقب ترند. بعد از جدایی منشعبین، استقبال جامعه از شعارهای رادیکال بیشتر و وسیعتر و آشکار تر شده است. ۱۶ آذرها و ۸ مارسهای سرخ داشته ایم که تصویر قلابی منشعبین از دست بالا داشتن راست را بیشتر برملا کرده است و حتی حجاریان و طرفدارانش را مجبور کرده است در مورد ورود شبح لنین به صحنه سیاسی ایران هشدار دهند. فراکسیونیها، زیر شبح لنین، میخواهند با لنین زدایی نیرو در جامعه جذب کنند. این بیشتر از هر چیزی حاکی از بی درایتی سیاسی سران فراکسیون است!

در خاتمه

فراکسیونیها در سنگر بدی موضع گرفته اند. عملیات "لنین زدایی" تاریخ طولانی ای دارد که فراکسیونیها در بدترین مقطع این تاریخ به سراغ لنین رفته اند. بعد از گسیل گردن بریگاد "سفیدها" برای نابودی "سرخها" توسط بورژوازی جهانی در همان سالهای انقلاب اکتبر، تهاجم به لنین و کمونیسم به عهده مارکسیسم دانشگاهی از جمله سران مکتب فرانکفورت و پست مدرنها بود. آن وقت هنوز خبری از جنگ سرد نبود اما لنین در گذشته بود و استالین عروج کرده بود و خط لنین (لغو کار مزدی و استقرار سوسیالیسم) را به نفع صنعتی کردن روسیه تحت یک سرمایه داری دولتی به عقب رانده بود و اردوگاههای کار برای صنعتی کردن روسیه را راه انداخته بود. مارکسیسم دانشگاهی و پست مدرنها روی ویرانه هایی که استالین بر جای گذاشت سوار شدند تا لنین را لگد مال کند. استالین، سکوی پرش این تهاجم علیه لنین بود. استالین را آگاهانه انتخاب کردند تا حزب بلشویک و از این طریق لنین و تحزب لنینی را بی اعتبار کنند. این یک جنگ سازمان یافته علیه میلیونها کارگر، علیه موج عصیانهای طبقات محروم علیه نظام طبقاتی حاکم بود که از لنین الهام گرفته بودند. این موج کل قرن بیستم را در برگرفت تا دیوار برلین فروپاشید و بورژوازی جهانی مجسمه های لنین را بزیر کشید و جشن و پایکوبی راه انداخت. این همان دوره "پایان تاریخ" است. همان دوره ای است که بورژوازی ابلهانه تصور کرد بر مبارزه کارگر برای عدالت و برابری و آزادی نقطه پایان گذاشته شده است. همان دوره ای است که تعداد زیادی از مارکسیستها و طرفداران ایده های انسانی لنین به مارکسیستهای سابق و مخالفین لنین تبدیل شدند. همان دوره ای است که ترجمه های دست چندم مکتب فرانکفورت در نشریاتی مثل "کنکاش" و "نقد" و "اندیشه و انقلاب" در ایران، مارکسیستهای سابق را از خود بیخود کرده بود. و البته همان دوره ای است که منصور حکمت با این جملات صریح و روشن در مقابل سیل لجن پاشی بورژوازی و پادوهای سردرگمش علیه لنین و حزب لنینی با جسارت تمام از لنین و سنت سیاسی لنین به دفاع برخواست و نوشت: "لنين يک مارکسيست اصيل با برداشتى اساسا درست از اين نگرش و يک رهبر صالح جنبش سوسياليستى طبقه کارگر جهانى بود. ... لنين نماينده پرشور برابرى و آزادى و انسانيت بود. ديکتاتورى و بوروکراسى و سرکوب ملى و صف نان و گوشت را با هيچ توجيهى نميشود به لنين چسباند. ...به نظر من براى هر کس که به سوسياليسم نه بعنوان يک ايده آل تزئينى، بلکه بعنوان يک امر عاجل و عملى نگاه ميکند، براى هر کس که به تحقق عملى سوسياليسم و انقلاب کارگرى فکر ميکند، لنين بعنوان يک متفکر و رهبر سياسى همواره يک منشاء غنى آموزش و الهام خواهد بود." ("مارکسیسم و جهان امروز" از منصور حکمت)

البته فراکسیونیها برای توجیه هجومشان به لنین از خود منصور حکمت هم مایه گذاشته اند. "قله نورد" فراکسیون، خسرو دانش که قرار است کمونیسم کارگری و منصور حکمت را از دره "اثبات گرایی لنینی" به قله "اثبات گرایی مارکسی" ببرد در باره نظر منصور حکمت در مورد لنین در همین دوره چنین القا شبهه میکند: "منصور حکمت با وجود اینکه بدلیل جو آنتی کمونیستی جهانی بورژوازی نقد اثباتگرایی لنینی را به طور محافظه کارانه و پوشیده به پیش میبرد ..." توجه خواننده را به ضمیمه ای که در انتهای این مطلب چاپ شده است جلب میکنم تا معلوم شود که این ادعای فراکسیونیها که منصور حکمت "به دلیل جو آنتی کمونیستی جهانی بورژوازی" در مورد لنین "محافظه کارانه وپوشیده" صحبت میکرده است، اساسا بی پایه و پوچ و دروغ است.

اما منصور حکمت همان موقع پیش بینی کرد که این دوره، دوره هجوم به کمونیسم و لنین و انقلاب اکتبر بسرعت به پایان میرسد. این دوره واقعا هم بسرعت به پایان رسید. دوره بازگشت مارکس شروع شد. نه تنها مارکس بلکه خود لنین آنهم در کشوری با حاکیمت عمیقا ضد کمونیستی یعنی ایران به صحنه سیاسی بازگشت. شبحش را دشمنان لنین جلوتر دیدند و به همدیگر هشدار دادند که به هوش باشید شبح لنین بر فراز ایران در گشت و گذار است. طنز تلخ این است که مدتها بعد ازپایان این دوره، کسانی از درون حزب همان منصور حکمت، با آویزان شدن به نام منصور حکمت میخواهند پرچمی را بدوش بکشند که بر زمین افتاده است. در دوره ای که بورژوازی و مارکسیستهای دانشگاهی و پست مدرنش از تهاجم ضدلنینی نا امید شده است، فراکسیونیها علیه لنین پرچم بلند کرده اند. در دوره ای که الکساندر سولژنیتسین دهه هاست که به تاریخ پیوسته است، فراکسیونیها ادای الکساندر عزیز را در می آورند. و ما میدانیم که کسی که در زمین واقعی بازی نکند کاریکاتور میشود. اینها صاف و ساده کاریکاتوری از سولژنیتسن هستند.*

۲۳ مارس ۲۰۰۷، ۳ فروردین ۱۳۸۶

ضمیمه:

دفاع منصور حکمت از لنین در"مارکسیسم و جهان امروز"

"زمانه طورى است که قبل از پاسخ به اينگونه سوالات بايد بدوا مقولاتمان را تعريف کنيم. اگر بحث بر سر ارزيابى واقعى از لنين، صحت و اصالت نظرات و پراتيکش از نقطه نظر مارکسيسم، سهمش در تفکر و عمل انقلابى طبقه کارگر و نظير اينها باشد، بايد بگويم که البته من يک لنينيست هستم. بنظر من لنين يک مارکسيست اصيل با برداشتى اساسا درست از اين نگرش و يک رهبر صالح جنبش سوسياليستى طبقه کارگر جهانى بود.
لنينيسم بعنوان يک لقب و "زيرتيتر" متمايز کننده جناحها و گرايشات معينى در جنبش موسوم به کمونيسم تاريخچه خودش را دارد و ابداع کنندگان اوليه اين لقب در دوران استالين و يا جرياناتى که در انشعابات بعدى در بستر رسمى اين کمونيسم عنوان مارکسيست لنينست را برجسته کردند، از اين عناوين درست مانند بسيارى از اصطلاحات مارکسيستى ديگر براى بيان اختلافات و منافع زمينى و عمدتا غير سوسياليستى اى سود جسته اند. بنظر من اينها نه فقط سوء استفاده هايى از اعتبار لنين بوده است، بلکه لنينيسم به تعبيرى که من از آن دارم کاملا در تقابل با اينگونه "لنينيست ها" قرار ميگيرد. سخن گويان بورژوا نيز به سهم خود ميکوشند تا کل تجربه شوروى را بپاى لنين بنويسند و آن را امتداد طبيعى خط مشى لنينى قلمداد کنند. اين البته امروز بيشتر مد شده است. اينها فراموش ميکنند که در روز خودش، در مقطع انقلاب اکتبر، حتى خود بورژوازى علنا به مقام لنين بعنوان يک انقلابى آزادى خواه و عدالت طلب اذعان کرده است. واقعيت اينست که لنينيسم نه در افکار و اعمال احزاب حاکم بر شوروى و چين و آلبانى و نه در تجربه اجتماعى و سياسى شوروى نمايندگى نميشود. اين احزاب و اين تجربه بر مسخ تمام و کمال لنين و افکار و اهداف او بنا شده اند. لنين نماينده پرشور برابرى و آزادى و انسانيت بود. ديکتاتورى و بوروکراسى و سرکوب ملى و صف نان و گوشت را با هيچ توجيهى نميشود به لنين چسباند.
از نقطه نظر انديشه و پراتيک مارکسيستى لنين مقام برجسته اى دارد. اينگونه فرمولبندى ها که "لنينيسم، مارکسيسم دوره امپرياليسم است" و غيره بنظر من پيش پا افتاده است. اهميت لنين و سهم مشخص لنين در جنبش کمونيستى را بايد در رابطه روشنى که او ميان تئورى و پراتيک انقلابى برقرار ميکند جستجو کرد. بنظر من لنين تجسم تمام و کمال وفادارى به تعبير مارکس از کمونيسم بعنوان "ماترياليسم پراتيک" است. سهم ويژه لنين، درک نقش اراده انقلابى طبقه کارگر در سير مادى جامعه سرمايه دارى و درک دامنه عمل عنصر فعاله انقلاب کارگرى بر زمينه عينيات اجتماعى در هر دوره است. لنين نگرش تکاملى و انفعالى حاکم به انترناسيونال دوم را عقب راند و همان تعبير فعالى را از کمونيسم بدست داد که مورد نظر مارکس است. اگر بخواهم بحثم را ساده کنم، سوسياليسم قبل از لنين عمدتا "ضرورى بودن و اجتناب ناپذير بودن" سوسياليسم را از مارکس آموخته است. لنين "امکان پذيرى" سوسياليسم در اين عصر را تاکيد ميکند و عملا دست بکار تحقق آن ميشود. درک لنين از تاريخ و از نقش پراتيک انقلابى طبقات در تحول تاريخى عميقا مارکسيستى است. لنين براى اين پراتيک جا باز ميکند و آن را سازمان ميدهد. ميدانم که تعابير بعدى و عمدتا خرده بورژوايى از اهميت عنصر فعاله و عمل انقلابى به يک رگه ولونتاريستى، اليتيستى و توطئه گرانه در سوسياليسم منجر شد. اما هر مطالعه ساده نظرات و عمل سياسى لنين نشان ميدهد که او از اين ولونتاريسم مبراست. زيرا اولا، عمل انقلابى براى لنين مفهومى اجتماعى و طبقاتى دارد و ثانيا، لنين بهيچوجه از شرايط عينى و عينيات اجتماعى که دامنه پراتيک انقلابى طبقه را محدود و مشروط ميکند انتزاع نميکند.
به نظر من براى هر کس که به سوسياليسم نه بعنوان يک ايده آل تزئينى، بلکه بعنوان يک امر عاجل و عملى نگاه ميکند، براى هر کس که به تحقق عملى سوسياليسم و انقلاب کارگرى فکر ميکند، لنين بعنوان يک متفکر و رهبر سياسى همواره يک منشاء غنى آموزش و الهام خواهد بود

 

مسئوليت مقالات مندرج در جدل بعهده نويسندگان آن ميباشد

آرشيو نشريه پي دى افي جدل
آخرين شماره منتشر شده نشريه