|
انترناسيونال ۱۴۷
حمید تقوائی
چرا
جاي خالي منصورحکمت پر نشدني است؟
اين نوشته بر اساس سخنراني در
مراسم يادبود منصور حکمت در ژوئيه
۲۰۰۴
تنظيم شده است.
چرا براي
ما، يعني کسانيکه دوستان نزديک و رفقاي همرزم او بوديم
جاي خالي منصور حکمت پرنميشود؟
چرا براي اين حزب و اين جنبش
جاي او پر نشدني است؟ اين چه عاملي است که او را با هر
اسمي بناميدش در ذهنها زنده نگاهميدارد؟ چرا منصور حکمت و يا ژوبين
رازاني و يا نادر، و يا رهبر يک حزب و يک جنبش، و يا يک
متفکر و يک مارکسيست استثنائي، او را با هر اسم و عنواني بناميد، چرا او هميشه
زنده است، با ما ارتباط برقرار ميکند و نميگذارد خاطره اش حتي کمرنگ بشود؟ و من
فکر ميکنم حتي
براي نسلهاي بعدي هم، اگر اورا درست بشناسند، همين را ميتوان گفت. کسانيکه حتي او
را نديده اند براي او دلتنگ خواهند شد و فقدانش را حس خواهند کرد.
چرا اينطور است؟ به اين ستوال خود منصور
حکمت بهتر از هر کس
جواب ميدهد. " اساس سوسياليسم انسان است"، و بنظر من منصور
حکمت کسي است که
تجسم انسانيت دوره ماست. منصور حکمت
باين خاطر محبوب است و جايش پر نميشود، به اين خاطر فقدانش
عظيم است که انسانيت دوره ما را نمايندگي ميکند: در سياستهايش، در آرمانش،
در تعريفي که از مارکسيسم بدست ميدهد و در حزب سازيش، در
پراتيک هرروزه اش. او تجسم
انسان است و اساس سوسياليسمي که منصور حکمت از زير آوار
تحريفات در مي آورد و پرچمش را بر مي افرازد انسان است.
روشن است که منصور حکمت تنها شخصيت
انساندوست دوران ما نيست. در اين دوره کساني مثل مادر ترزا را هم داريم که زندگيش
را وقف خدمت به بيچارگان و مصيبت زدگان کرده است (و البته در کنار آن کاتوليسيسم
را هم رواج داده که فعلا از آن ميگذريم). در هر حال اگر نفس عشق به انسان را در نظر
بگيريم چنين افرادي کم نبوده اند. مثل مادر ترزاها کم
نداشته ايم. در يک سطح اجتماعيش پزشکان بدون مرز را
داريم، که اينها هم زندگيشان را وقف معالجه قربانيان جنگها و مصيبت زدگان در سراسر
دنيا ميکنند و چشم
داشتي هم ندارند و آدمهاي خيلي شريفي هستند. اينها را هم داريم. ولي منصور حکمت با
همه اين نوع
انساندوستان فرق ميکند. اومانيسم او فقط در اين نيست که انسانها را دوست دارد و
ميخواهد به همه کمک کند. عشق به انسان و انسانيت جزء خصوصيات فردي منصور حکمت هم
هست اما اومانيسم او بسيار فراتر از اين است. انسان را بسياست آوردن و بلافاصله
انسان را در مرکز
سياست گذاشتن و به اين عنوان به اراده انسان اتکا کردن و اعتماد
و اطمينان داشتن به نيروي
اراده و خواست و قدرت انسانها و انسان را فراخواندن براي اينکه دنيايي بسازد که در
خور شأنش باشد،
اومانيسم منصور حکمت با اين خصوصيات مشخص ميشود.
از نطر او اين خود انسان سرکوب و تحقيرشده
است که ميتواند حرمت خود را به خود برگرداند. منصور حکمت از واقعيت عظيم تر و پايه
اي تري حرف ميزند، از دنياي بهتر، دنياي آزاد و رها و انساني که ايجادش ميتواند و
بايد امر توده هاي عظيم مردمان عصر ما، بقول خودش امر مردم جهان متمدن باشد. منصور
حکمت اين نيروي عظيم را متحد و متشکل ميکند و
به آن آرمان وسياست و افق ميدهد.
انسان دوستي منصور حکمت رجوع به
انسان است، آزاد کردن اراده و حقيقت جوئي و آرمانگرائي و
نوعدوستي انسان است براي زير و رو کردن دنيا ضد انساني موجود و رهائي انسان و
انسانيت.
اگر کسي به اين دنيا اعتراض دارد و اگر هر
کسي در هر گوشه اين دنيا وضعيت موجود را دون شان انسان ميداند و اين دنيا را
دنياي خود نميداند با منصور حکمت است و منصور حکمت حرف اوست، سياست
اوست و آرمان و پرچم اوست. منصور حکمت نماينده انسان
دوره ماست، نماينده نه تنها دردها ورنجهايش بلکه همچنين قدرت و ارداه عظيمش براي
تغيير اين جهان. در حرفهايش، در
برنامه يک دنياي بهترش، در قطعنامه هايش و در انجمن مارکس و در
پلنوم بعد ازپلنوم ، و در کنگره بعد از
کنگره، همه جا منصور حکمت تجسم و تبلور اين نوع آزاديخواهي
انساني است.
دلتنگي ما براي منصور حکمت دلتنگي براي خود
است. ما دلمان براي خودمان تنگ ميشود، براي انساني که ميتوانيم و بايد باشيم، براي
انسانيتي که هنوز متحقق نشده است، دلمان براي برابري و براي آزادي
تنگ ميشود، براي دنياي انساني که انسان درآن محترم باشد
و زندگيش را براي تامين معيشت گرو نگرفته باشند. انساني که حق دارد
زنده باشد، حق دارد سير باشد، حق دارد خلاقتهايش را
شکوفا کند، آزاد و رها باشد و با آزادي و برابري زندگي کند.
ما نميتوانيم
منصور حکمت را فراموش کنيم بخاطر اينکه تجسم اين دنيا
بود، تجسم اين آرمان بود.
براي اينکه ما را با اين آرمان و براي اين آرمان متشکل کرد و
سازمان داد و حزب ساخت و جنبش ساخت. انسان منصور
حکمت بيواسطه است. در سياست خيلي ها راجع به آدم صحبت
ميکنند. رضا پهلوي هم بالاخره سعي ميکند مرز پر گهر و تماميت ارضي و پرچم سه
رنگ اش را به هر نحو شده به انسان متصل کند. اما کسي
که به اين نوع واسطه ها نياز دارد امرش همان واسطه هاست.
به آرمانها و مقدسات احزاب و جنبشهاي ديگر
نگاه کنيد. چو ايران نباشد تن من مباد، تقدس پرچم، تقدس خدا، تقدس خاک و مرز، تقدس
نژاد و ملت و قوميت اينها همه جنبشهاي ديگر را ميسازند.
ارزشها و سيستم ارزشهاي
جنبشهاي ديگر اينهاست. و وقتي در موضوع دقيق ميشويد مي بينيد
شعبده بازي در کاراست. ميخواهند منافع طبقه
حاکمه را منافع مردم وانمود کنند و ناگزيزند پاي اين جور
مقدسات را بميان بکشند. انسانيت را زير خدا و وطن و مليت و قوميت و مذهب و نژاد
مدفون ميکنند تا بتوانند جنگ را پيش شرط صلح و فقر را لازمه ثروت و توحش سرمايه
داري بازار آزاد را عين تمدن ممکن جا بزنند. اين شعبده بازي لازم ميشود تا دنياي
وارونه سرمايه داري را بهترين دنياي ممکن جا بزنند و به افکار عمومي بخورانند.
منصور حکمت دست اين شعبده
بازيها را رو ميکند. صريح و روشن و شفاف و بيواسطه انسان
را وسط سياست ميگذارد و بهمين خاطر راديکال
و بهمين خاطر تکان دهنده است و بهمين خاطر جوهر تغيير
درش هست و زير و رو کننده است. من در پلنوم پانزدهم به اين نکته اشاره کردم که در
نظرات منصور حکمت
انرژي عظيمي خفته است که بايد آزاد بشود. و اولين گام براي رها شدن اين انرژي
شناخت و شناساندن اين نظرات است. نفس آشنائي با کمونيسم منصور حکمت جهت ميدهد و
اميدوار ميکند و حقيقت دنيا و راه تغيير آنرا در برابر چشمان ما قرار ميدهد.
چشم ما بود منصور حکمت و دنيا را بما
ميشناساند. لايه هاي سياست و ديپلماسي و نظم نوين و نظم کهن و
جهان جنگ سرد و جهان دو قطب تروريستي را کنار ميزد و
انسان را ميکشيد بيرون و ميگفت اين است
مساله. دعوا بر سر اينست.
در جنبش منصور حکمت سياست
نميتواند حرفه باشد. در اين جنبش ديپلوماسي نميتواند با
منافع مستقيم مردم بي ربط
باشد. در اين جنبش شعبده بازي نداريم، در اين جنبش واسطه
نداريم، در اين جنبش مقدس
نداريم، اگرچيزي مقدس است خود انسان است، نه پرچم داريم و نه
مذهب داريم ، نه بت داريم و نه روحاني
داريم و نه حجاب داريم، نه سرزمين و مرز پرگهر و قوم و قبيله
داريم. جنبش منصور حکمت انساني است و بهمين خاطر انترناسيوناليستي است و جهانشمول
است. اين فقط ادعا و موضعگيري نيست، انترناسيوناليسم وجهاني بودن در ذات و جوهر اين
جنبش است.
يک فرق اساسي ما با تمام جنبشهاي چپ قبل
از خودمان،حتي چپ بلشويسم که
مورد قبول ما است، اينست که ما در اپوزيسيون منشا اثر بوده ايم،
بلشويکها در تبعيد
حداکثر نيرو جمع کردند براي اينکه تزار را سرنگون کنند.
جنبشهاي عظيم حق
طلبانه مثل جنبش ضد آپارتايد در آفريقاي جنوبي هم امرش
فقط رهائي سياهپوستان در آن مملکت بود. به عرصه هاي ديگر حتي اگر به مساله نژادي
هم مربوط ميشد مانند مثلا وضعيت سياهپوستان در آمريکا، کاري نداشت. و تمام هويت و
فعاليتش به سرنگوني رژيم نژاد پرست افريقاي جنوبي خلاصه ميشد. ده ها حزب و جنبش
چپ و انقلابي ديگررا ميشود مثال زد که همين وضعيت را داشته اند. اما حزب و جنبش
ما را نگاه کنيد. در ده هاعرصه و در ده ها کشور، هر جاي دنيا که فعال اين حزب حضور
دارد، هر جا حرمت و حقوق و درد انسانها مطرح است، حزب ما در گير است و ميجنگد. در
کمپين عليه سنگسار و اعدام و مقابله با دادگاههاي شريعه در کانادا تا مبارزه براي
حقوق کودکان در اسکانديناوي و براي حقوق پناهندگان در همه جاي دنيا.
در سراسر دنيا آدمهايي هستند که اگر منصور
حکمت نبود زندگيشان از دست رفته
بود. يا جانشان را ازدست اده بودند و يا افق و اميد و
آرزوهايشان را و عزم و اراده شان براي تغيير را.
ما
تنها حزبي هستيم که در تاريخ در اپوزيسيون منشا اثر
ميشويم! چرا؟ بخاطر اينکه انسان
بطور بلاواسطه مسئله ماست، انسان در مرکز سياست ماست. و اگر
قدرت سياسي را ميخواهيم، همانطوريکه منصور حکمت گفت، براي اينست که
بتوانيم اين تغييرات را در يک سطح وسيع و همه جانبه تر
و در زنگي ميليونها انسان و بطور پايدار ايجاد کنيم. فلسفه تصرف قدرت سياسي منصور
حکمت هم انسانيت و باز بقول خودش گذار از تفسير دنيا به تغيير دنيا براي باز
گرداندن اختيار به انسانها است.
جنبشي که منصور حکمت پرچمش را بلند کرد
جنبشي است جهاني، متعلق به ميلياردها است و نه فقط هزارها و ميليونها. اين
جنبش آزادي دنياي عصر ما
است. دنيائي که در آن انسانيت و حرمت انساني به هيچ گرفته ميشود.
فکر ميکنم حالا پاسخ روشن باشد. اگر ما
دلمان براي منصور حکمت تنگ
ميشود و اگر هرروز بيادش ميافتيم و
هميشه بيادش ميافتيم بخاطر اين است که جاي انسان و
انسانيت را در د نياي واژگونه موجود خالي ميبينيم. زنده باد منصور حکمت. *
***
با تشکر از ناصر احمدی که متن اولیه
این سخنرانی را از فایل صوتی پیاده کرده است. انترناسیونال |