انترناسیونال ۱۲۰

قدرت ما در حزبيت ما است

حمید تقوائی

این نوشته بر اساس سخنرانی در پلنوم ۲۴ تنظیم شده است.

قصد من در این بحث طرح یک نکات پایه اي درمورد حزبيت و گسترش و تقويت حزب است.  بدنبال اين بحث  وارد اولويتها و نکات مشخص تري در مورد وظايف حزب در اين دوره ميشويم.  تا آنجا که به خود سند اولويتهاي دوره اي حزب مربوط ميشود (رجوع کنيد به انترناسيونال شماره هاي   ۱۱۴ و ۱۱۵)  اگر آنرا خوانده باشيد ميبيينيد  چيزي نيست غير از يک زير مجموعه اي از سند پلاتفرم رهبري که در کنگره چهار تصويب شد و بخشهائي هم از قطعنامه هائي که در همان کنگره و کنگره پنج به تصويب رسيد. اگر کسي بخواهد ببيند استراتژي حزب چيست و آن خطي که همه اين وظايف و اولويتها را بهم وصل ميکند چيست و ما از کجا شروع کرده ايم و به کجا آمده ايم به نظر من بايد به قطعنامه هاي کنگره چهار و پنج رجوع کند. پلاتفرم رهبري هم هنوز يک فرم خيلي کنکرت  شرح وظايف است. اين پلاتفرم اساس اش پلاتفرم رهبري اي بود که قبلا منصور حکمت نوشته بود. در هر حال  سند اولويتهاي امروز  يک سابقه اي دارد و بايد بر متن اسناد پايه اي تر و استراتژيک حزب بررسي شود. اگر يادتان باشد قطعنامه کنگره چهار عنوانش "حزب و چشم انداز انقلاب ايران" بود و قطعنامه کنگره پنج هم در مورد استراتژي و وظايف حزب براي سازماندهي انقلاب و کسب قدرت سياسي  بود. اينها کاملا به هم مربوط اند و سند اولويتهاي اين پلنوم هم با اين اسناد کاملا ربط دارد و بايد در ادامه اين اسناد در نظر گرفته شود. ما گاهي اين تصوير عمومي را فراموش ميکنيم و خود را در متن سياست عمومي و قدمهائي که برداشته ايم نميگذاريم. گاهي کمي زيادي فلسفي ميشويم کمي زيادي ميخواهيم برگرديم به اعماق. نمي بينيم که آن بحثهاي عميق را داشته ايم و آن افق و بحثهاي اساسي بالاخره  به اسناد سياسي در مورد چشم انداز و نقشه عملها  وشرح وظايف و پلاتفرم رهبري و غيره ترجمه شده است.  زمينه اين نقشه عملها از جمله کوهي از مباحث و جدلهائي است که قبل از انشعاب داشته ايم. 

 

جدال بر سر هويت کمونيستي حزب

 اختلاف نظر و مباحثي که در حزب ما در دوره يکساله قبل از انشعاب شکل گرفت حزب ما را آبديده تر کرد. حزبي که از مبارزه نظري با منشعبين پيروز بيرون آمد همان حزبي نبود که وارد اين جدل شد. اين تصور غلط است که منشعبين مثل يک غده اي جدا شدند و بقيه حزب تغييري نکرد. اينطور نيست. منشعبين کنار رفتند و ما به حزبي متحد تر و منسجمترحول انقلاب و سوسياليسم  تبديل شديم.

ما  در غياب منصور حکمت درگير يک جدال سخت و بيسابقه در درون صفوف خود حزب شديم. در جدالي در دفاع از منصور حکمت و در دفاع از کمونيسم کارگري و در دفاع از برنامه يک دنياي بهتر. بحث ابعادي پيدا کرد که قبلا در هيچ مصاف نظري  وارد آن نشده بوديم. هيچکس تا کنون به اين شکل  ما را چلنج نکرده بود. هيچکس در مقابل ما نايستاده بود و نگفته بود سوسياليسم زود است و مردم را رم ميدهد، هيچکس نگفته بود انقلابي در کار نيست، هيچکس در صفوف ما نگفته بود راست در جامعه دست بالا را دارد، هيچکس نگفته بود اگر بقدرت برسيم بايد دولت ائتلافي بسازيم و ممکن است اعتصاب شکني هم  بکنيم و هيچکس از منصور حکمت  يک اعتصاب شکن نساخته بود. اين يک مصاف و ميدان تازه بود که ريشه هاي فکري و هويتي ما را زير سئوال ميبرد.  با سياست روز نميشد به جنگش رفت. بايد دست ميبرديم  به ريشه و يک بار ديگر بر اين متمرکز ميشديم که  کي هستيم و هويت و فلسفه سياسي ما چيست. اين کوته نگري است اگر فکر کنيم دعواي ما با منشعبين بر سر سرنگوني بود، يا بر سر استراتژي قدرت بود. خودشان آنطور فرموله ميکنند.  خير! دعواي ما بر سر سوسياليسم بود. دعوا بر سر هويتمان بود. دعوا بر سر جنبش کمونيستي و بر سر کمونيسم کارگري بود. اينکه  کسي در جنبش کمونيسم کارگري در شرايطي  کنار امثال حجاريان قرار گرفتن را مجاز بداند  ميتواند  يک اشتباه تاکتيکي باشد. ولي دوستان ما به اين دليل به اينجا رسيده بودند که سوسياليسم و کمونيسم و مبارزه طبقاتي را يکسره کنار گذاشته بودند. آنرا تبديل کرده بودند به "باورهاي ايدئولوژيک" که به مبارزه روزمره ربطي ندارد.  ما وقتي از اين جنگ بيرون آمديم حزب قويتر و منسجم تري شديم. حزب تولد ديگري پيدا کرد.  يکبار ديگر برگشتيم به ريشه هاي فکري و آرماني و هويتي مان . حزب يک بار ديگر خودش را شناخت، جنبش اش را شناخت و کمونيسمش را شناخت. در همين جدل بود که در خيابانهاي تهران شعار "سوسياليسم بپاخيز براي رفع تبعيض" سر داده شد.  جامعه داشت به ما علامت ميداد که پيامت را گرفتم، فهميدم دعوا بر سر چه بود. و اين بحث درون حزبي بر سر سوسياليسم و انقلاب  به اين ترتيب به خيابانها کشيده شد. و از آن به بعد اين حرکت چپ در جامعه را مدام ميبينيد. در کارخانه هاي کردستان، در تهران، در اول ماه مه ها، در جريان انتخابات و فستيوال دفاع از حقوق کودک  و غيره و غيره ميبينيد که اين حرکت دارد به پيش ميرود. در ادامه اين ما شرح وظايف نوشتيم و تمام بحثهائي که داريم ميکنيم انقلاب چطور سازماندهي ميشود، وظايف رهبري چيست، بحث سلبي يعني چه، راست کجا قرار دارد، و چپ کجا قرار گرفته و قطعنامه مفصلي که در کنگره پنجم تصويب کرديم، همه اين جوانب را توضيح ميدهد. همه اينها را بحث کرديم و بازش کرديم و توضيح داديم. ما حرکت کرده ايم و بجلو آمده ايم. و تا آنجا که توانش را داشته ايم به مسائل گرهي جواب داده ايم.

 

حزب را بايد حول سوسياليسم ساخت و هر روز ساخت

پس امروز بحث بر سر چيست و الان داريم چکار ميکنيم؟ بحث اين پلنوم چيست؟ رفقا ما حق نداريم لم بدهيم. اگر يک چيز را از منصور حکمت آموخته باشيم اينست. نميتوانيم جا خوش کنيم. جامعه و زندگي بما اين اجازه را نميدهد. نميتوانيم از خودمان راضي باشيم. اين هم در مورد سياستها و نقشه عملها صادق است و هم در مورد خود حزب.   نميتوان گفت حزب را ساختيم و حالا بايد برويم سراغ جامعه. هيچوقت اين را نميشود گفت. حزب را بايد هر روزه ساخت. حزب هميشه در حال بازسازي شدن است. هميشه دارد دوباره ساخته ميشود. همانطور که مبارزه هر روز مساله تازه اي در مقابل ما ميگذارد حزب را هم بايد هر روزساخت و تقويت کرد. هيچوقت نميشود گفت اين شمشير آماده شد حالا با آن فقط بايد جنگيد. شمشير را بايد ضمن جنگ بسازيم. سئوال بعدي طبعا اينست که چگونه بايد اين کار را بکنيم، منظور ما مشخصا از ساختن هر روزه حزب چيست؟ در پاسخ به اين سئوال به اصل پايه اي ديگري بايد تاکيد کنيم:  حزب در دل مبارزه ساخته ميشود،  ولي حول مبارزه ساخته نميشود. حزب کمونيست کارگري ايران را حول سرنگوني نميشود ساخت. حول مبارزه جاري کارگري هم نميشود ساخت. حزب کمونيسم کارگري را در اين جنگ در دل مبارزات کارگري و در دل جنبش سرنگوني و دردل انقلاب بايد درست کرد ولي حول چه؟ با چه هدف و آرمان و علت وجودي اي؟  هويت و ضرورت وجودي حزب چيست؟ جوابش را منصور حکمت داده است. کافي است از خودمان بپرسيم حزب کمونيست کارگري ايران حول چه درست شد؟ حول نقد ناسيوناليسم کرد؟ حول سرنگوني جمهوري اسلامي؟ حول حتي مسائل منطقه؟ حول پاسخ تاکتيکي به بورژوازي بعد از فروريختن ديوار برلين؟ خير، علت وجودي حزب کمونيست  کارگري هيچيک از اينها نبود. حزب کمونيسم کارگري حول نقد سوسياليستي دنياي معاصر و براي تحقق فوري سوسياليسم  ساخته شد. اين حزب بخش تحزب يافته  جنبش اجتماعي کمونيسم کارگري بود که در بطن مبارزه طبقه کارگر و بورژوازي جهاني در مقطعي که "سوسياليسم" اردوگاهي ورشکسته شده بود ساخته شد.  انقلاب ايران يک گوشه تصوير است و سرنگوني گوشه ديگر تصوير ولي همه تصوير نيست. و همه آنهائي که منطقه اي ديدند و ناسيوناليستي ديدند و فکر کردند اردوگاهشان را نبايد ترک کنند و فکر کردند دعوا در کردستان است، فکر کردند روحيه پيشمرگه پائين ميآيد،  و گفتند ميمانيم و تشکيلات پيشمرگه را حفظ ميکنيم ، ماندند و تشکيلاتشان را هم از دست دادند. و ما آمديم و به اينجا رسيديم. حالا بايد برگرديم و از خودمان بپرسيم اين تاکيد بر هويت کمونيسم امروز چه جايگاهي دارد؟  مال آن دوره بود؟ مال مقطع ريزش ديوار برلين بود؟ منصور حکمت  حزب را حول آن آرمانها ساخت  و ديگر تمام شد؟ حالا فقط بايد برويم توي انقلاب؟  خب ميرويم و غرق ميشويم! گفته ايم حزب و جامعه، حزب و انقلاب، حزب و قدرت سياسي! حزب يک وجه ثابت همه بحثهاي پايه اي ما در اين دوره بوده است.  حزب ميخواهد سرنگون کند. حزبي که حول سرنگوني درست شود سرنگون نميکند! حزب را اگر حول مساله روز درست کنيد ديگر حزب نيست، جبهه است.  حزب را در دل انقلاب ميسازند ولي حول انقلاب نميسازند. حزب را در دل جنبش کارگري ميسازند ولي حول آن نميسازند. حزب کمونيستي را تنها ميشود حول سوسياليسم و نقد کمونيستي دنياي امروز  ساخت و تقويت کرد و گسترش داد.  حزب کمونيست کارگري بر اين مبنا تاسيس شد و بر همين مبنا بايد هر روز از نو ساخته شود.  

مساله  حزبيت و مکان حزب در جامعه را ميتوان از زوايان مختلفي ديد،  که در بحثهاي اين پلنوم هم مطرح شد. جنبشي کار ميکنيم و يا حزبي؟  کار روتين و يا فعاليت کمپيني؟  کار سياسي و يا کار تشکيلاتي؟  اين دوقطبي ها به نظر من همه تصنعي اند. يک حرف و يک کار است. اينها عرصه و جنبه هاي مختلف يک مبارزه واحد است و حزبيت، استحکام حزب و گسترش حزب محور و پيش شرط انجام همه آنهاست. اساسي ترين مباحث ما از کنگره دو تا کنون  حزب و  جامعه، حزب و قدرت سياسي، و حزب و انقلاب بوده است. حزب يک پاي همه اين بحثهاست، و مساله اصلي  هويت و علت وجودي خود اين حزب است.

من ميپرسم ما کي هستيم؟   جنبش سرنگوني باشد و يا نباشد، قبل از سرنگوني و يا بعد از سرنگوني و در ايران و يا افغانستان و يا فرانسه و يا هر جاي ديگر جبهه مبارزه عليه مذهب و براي سکولاريسم و يا آزادي زن و غيره باشد و يا نباشد مستقل از همه اينها بايد بدانيم ما کي هستيم و براي چه دور هم در يک حزب جمع شده ايم. فلسفه  زندگيمان و فلسفه فعاليت سياسي مان چيست؟ چرا هر يک از ما ده سال و بيست سال و سي سال است در اين جنبش هستيم؟ داريم چکار ميکنيم؟ بحث من بر سر هويت ماست. و به همين هويت کمونيستي  ارج ميگذارم و به همين ميگويم مبارزه و به همين ميگويم پيش شرط اصلي پيروزي و رهائي. اگر قدر اين را بدانيم، اگر بفهميم منبع قدرت ما اينست، منبع بشاش بودن ما اينست، منبع پيشروي ما در سنندج و در کانادا و در انگليس اينست، آنوقت کسان ديگر را هم مثل خودمان خواهيم کرد. آنوقت ميفهميم عضوگيري يعني چي. آنوقت ميفهميم منصور حکمت را بايد به هشت زبان ترجمه کرد و برد در جامعه. انتشارات را بايد درست کرد.  بايد کمک مالي جمع کرد و غيره و غيره. اما اگر قدرت و اهميت و جايگاه کمونيسم و جنبش کمونيستي را نبينيم   در جنبش جاري غرق خواهيم شد و همه چيز را به کمپينها و مصافهاي روزمره محدود خواهيم کرد و در نتيجه در همان هم شکست خواهيم خورد.

 مساله امروز ما اينست که  حزب ما آنچه ميتواند و بايد باشد نيست. مارکسيسم و آموزش مارکسيستي در آن ضعيف شده است، تبليغ و ترويج کمونيستي ضعيف شده است، نشريات و ادبيات حزبي در سطح گسترده تکثير و پخش نميشود، عضو گيري و ارتقا اعضا بخوبي صورت نميگيرد و غيره. مشکل در چيست؟ اشکالمان تشکيلاتي است؟ سبک کاريست؟ مديريتمان بد است؟ مدير و مدبر نداريم؟ اينها به نظر من ارزيابي خردي است.  به نظر من  ريشه مساله اينجاست  که تصور کرده ايم رابطه حزب و جامعه  يکطرفه است. حزب را جا گذاشته ايم و يکسره رفته ايم توي جامعه. رفته ايم توي کمپينها. يک ذره نميخواهم اهميت کمپينها را کمرنگ کنم منتهي اگر همان کمپينها را هم بخواهيم خوب پيش ببريم بايد حزب را بچسبيم. الان ديگر به اينجا رسيده ايم.  در بحث  حزب و جامعه تاکيد ما بايد همان اندازه بر حزب باشد که بر جامعه و اجتماعي شدن فعاليتهاي حزب. حضور حزب را بايد اعلام کرد و حزب را بايد مدام تقويت کرد و گسترش داد. بايد شناخت و نقد کمونيستي دنياي معاصر را بميان جامعه برد و براي اينکه اين کار را بکنيم هر روز بايد "مارکسيسم و جهان امروز" و "تفاوتهاي ما" را بگذاريم روي ميز و در متن جنبش طبقاتي امروز و جواب مسائل اين جنبش را بدهيم. حزب بايد درخود يک موضوع کار هميشگي رهبري حزب باشد.

يک جزء ديگر کار ما اينست که بايد پرسپکتيو مبارزه طبقاتي امروز دنيا را ببينيم و بايد ببنيم مبارزه عليه نظم نوين جهاني کجاي استراتژي  حزب، وحزب کمونيست کارگري کجاي جنبش کمونيسم کارگري جهان قرار گرفته است. اينطور نيست که چون تبعيد شده ايم داريم خودمان را مشغول ميکنيم تا انقلاب شروع شود و برگرديم! جنگمان جهاني است و در ايران هم پيروز بشويم اين جنگ ادامه خواهد داشت. خارج کشور را پشت جبهه داخل کشور نبايد ديد. اين را بارها منصور حکمت تاکيد ميکرد. اينطور نيست که يک عده ايراني تبعيدي سرنگوني طلب دور هم نشسته اند و بعنوان يک کار جانبي مساله حجاب کودک و قتلهاي ناموسي در اسکانديناوي و دادگاه شريعه در کانادا را مشغوليت خودشان کرده اند. وانقلاب در ايران بشود همه اينها را تعطيل ميکنيم ميرويم داخل. ما اي. ان. سي. (کنگره ملي آفريقا که عليه آپارتايد مي جنگيد)  نيستيم. حتي بلشويکهاي تبعيدي هم نيستيم. ما حزب کمونيست کارگري ايم و  چون حزب کمونيست کارگري هستيم در صدتا جبهه داريم در مقابل دنياي واژگونه اي که سرمايه داري عصر ما ساخته است ميجنگيم. اگر اين موقعيت خودمان در مبارزه طبقاتي را ببينيم آنوقت اين سر بهم آوردن  خطوط فعاليتهاي متعدد و متنوع حزبي را ميبينيم و تصوير درستي از مبارزه حزب خواهيم داشت. يک کمونيست قبل از هر چيز کمونيست است براي اينکه تمدن دوره خودش و انسانيت دوره خودش را نمايندگي ميکند. بر اين اساس راه و استراتژي اش را ميشناسد و تعيين ميکند و آنوقت ميرود در يک عرصه و جبهه معين وارد نبرد مشخصي ميشود. بالاخره مبارزه کنکرت است و در زمان و مکان معيني اتفاق ميافتد. حرب بالاخره بايد دولت معيني  را سرنگون  کند و در جامعه معيني قدرت سياسي را بدست بياورد،  ولي حزبيت و هويتش را از نقد عميق طبقاتي و آرمان و هدف نهائي و جهاني اش ميگيرد.

 

حزب، مارکسيسم، و نسل امروز

رفقا، هر يک از ما چرا کمونيست شديم؟ با يک آرمانها و افقهائي. با نقد عميق دنياي موجود، با يک درک معيني از موقعيت خودمان و نقش خودمان در تغيير دنيا. من که چپ شدم  از اولين کارهائي که کردم مانيفست را از رفيقي گرفتم و با کاغذ کاربن در پنج نسخه دستنويس کردم و پخش کردم. در گورستان آريامهري آن زمان و زير سايه سياه ساواک اينطور کار ميکرديم و شارژ و بشاش ميشديم. حالا برنامه يک دنياي بهتر را دست رفيق بغل دستيمان نميدهيم.

و عوارض اين کم توجهي به اشاعه ادبيات کمونيستي  همه جا قابل مشاهده است. يک عارضه پير شدن حزب است. مارکسيسم در حزب ما دارد پير ميشود. و مارکسيسم خود يک نظريه زنده و بالنده است.  ما فقط  با مارکس خواندن مارکسيست نشديم. مسائل سياسي و عملي زيادي فرا راه ما بود، آنچه منصور حکمت به آن جبهه هاي اصلي نبرد ميگفت. خيلي از ما با نوشته " اسطوره بورژوازي ملي و مترقي"   مارکسيست شديم. و از آنجا فهميديم اصلا سرمايه داري به چه معناست. و يا با بحث "حل امپرياليستي مساله ارضي"  فهميديم فرق سرمايه داري و فئوداليسم در جوامع  تحت سلطه چيست. با "تفاوتهاي ما"  و "مارکسيسم و جهان امروز" کمونيسم را بعنوان يک جنبش اجتماعي شناختيم  و به نقد جهان امروز مسلح شديم.  جنبش ما  اين ادبيات را دارد اما آنرا کمتر با نسل امروز در ميان ميگذاريم و کمتر با خودمان شريکش ميکنيم.

من در کنگره چهارم گفتم نسل ما اين شانس را نداشت، منصور حکمت را نداشت و حزب کمونيست کارگري را پشت سر خودش نداشت. چپ يا بايد چريک ميشد و يا توده اي و مائوئيست

ميشد. امروز کمونيسم کارگري را داريم، منصور حکمت را و يک کوه ادبيات زنده و عميق در نقد کمونيستي دنياي امروز. جوانان امروز ديگر مجبور نيستند با ذره بين دنبال آثار مارکسيستي بگردند.  شما به اين جوانان چه ميگوئيد؟ خب الان که ديگر نيازي به دستنويسي و کاغذ کاربن نيست. ادبيات ما هم تنها مانيفست نيست. دهها سند و تحليل و رساله داريم. يک دنياي بهتر را داريم و هزار و يک بحث ديگر از "اسطوره بورژوازي ملي و مترقي" تا "مارکسيسم و جهان امروز" و تا "دنيا پس از يازده سپتامبر". اينها را بايد به ميان جامعه برد و به نسل امروز معرفي کرد و اين يک بخش مهم حزبيت و حزبسازي است.

رفقا ميراث ما براي نسل جوان، براي  جوانهائي که در همين جلسه نشسته اند،   جنبش سرنگوني نيست. بحث سلبي اثباتي هم نيست. بحث استراتژي ما براي تصرف قدرت سياسي هم نيست. ميراث ما براي اين نسل نقد کمونيستي دنياست، سوسياليسم است و آزادي انسان است. بايد مثل خودمان را بسازيم. ما محصول جنبش عليه جمهوري اسلامي نيستيم. ما محصول جنبش کمونيسم کارگري عليه سرمايه داري هستيم. چپ جوان  را هم بايد همينطور بار بياوريم.

در يک سطح اجتماعي و پايه اي تر که مساله را مورد بررسي قرار بدهيد متوجه ميشويد که بحث در واقع بر سر جبهه اصلي نبرد براي نسل امروز است. در حزب ما کادرهائي هستند که از جنگهاي ديگري بيرون آمده اند. مارکسيسم انقلابي در نبرد با پوپوليسم شکل گرفت و کمونيسم کارگري در طلوع نظم نوين جهاني و در نقد سرمايه داري پس از جنگ سرد بوجود آمد.  نبرد جوان امروز چيست؟ او بايد در چه نبردي آبديده بشود؟ جنگ با جمهوري اسلامي؟ اين کافي نيست، جواب نميدهد. در اينجا هم محور کار ما نقد سوسياليستي است، نقد سوسياليستي نظم نوين جهاني و الگوهاي سياسي-اقتصادي- اجتماعي مافوق ارتجاعي که سرمايه داري بازار آزاد پسا جنگ سرد ميخواهد بر جامعه بشري تحميل کند. حزب ما پرچمدار اين نقد و سازمان پراتيک اجتماعي اين نقد است. اين نبرد حزب ما و نبرد چپ جوان در دنياي امروز است.

رفقا  حزب بايد قويتر و مستحکم تر بشود، به پيش برود و رهبري انقلاب را در دست بگيرد. براي تضمين اين پيشروي بايد  آن مشعلي که در اين حزب ميسوزد، مشعل  نقد کمونيستي دنياي معاصررا پاس بداريم و به نسل بعدي بسپاريم. بايد نسل جوان اين مشعل را در دست بگيرد. ممکن است جمهوري اسلامي همين فردا سرنگون بشود ولي اين بحث من هنوز سرجاي خودش هست،  سرنگوني جمهوري اسلامي تنها گام اول ما براي ساختن يک دنياي انساني است.  بايد کمونيسم و نقد سوسياليستي جهان موجود را  بدست نسل بعدي داد. ما بايد اين جنبش را به ميراث بگذاريم.  بايد نسل جوان  به حزب بيايد وارتقا پيدا کند و با ما  هم افق و هم نظر بشود و جنبش را صدها قدم جلوتر ببرد. بايد جواب محيط زيست و گلوباليزاسيون و ده ها مساله ديگر را هم بدهد.   

اين پلنوم اين حزب را بايد ببرد بر سر کمونيست بودن و در نتيجه نسل بعدي را کمونيست کردن و به جنبش کمونيستي ملحق کردن. اين يعني همه قرارهائي که اينجا داريم. از کادر سازي تا آموزش تا حوزه ها و تا تبليغ و ترويج و امکانسازي و کمک مالي جمع کردن و عضو گيري اينها نتايج مشخص عملي از اين بحث است. وقتي مساله را به اين شکل ببينيم  روشن ميشود که آموزش کجا قرار ميگيرد،  حوزه يعني چه، ترويج چه نقشي دارد و عضو گيري چه اهميتي دارد و غيره و غيره. 

 

رها کننده ابتدا بايد خود رها شود

 رفقا داستان زندگي ما، بر خلاف آنچه دوستان سابق ما گفتند و رفتند، قدرت سياسي نيست. اين داستان زندگي جلال طالباني و بني صدر و قاسملو و رجوي است و نه ما کمونيستها.  منصور حکمت ميگويد داستان زندگي من تغيير زندگي انسان است. ما ميخواهيم زندگي بشر را تغيير بدهيم. از کمپين در سوئد و کانادا گرفته تا مذاکره با اروپاي واحد و تا شوراي پناهندگي ومبارزه براي حقوق پناهندگان، مشخصه حزب ما بهبود زندگي بشر است. ما کمونيستيم و ميخواهيم اين دنياي واژگونه را زير و رو کنيم. اين دنيا انساني نيست و بايد تغييرش داد. 

اولين قدم ما چيست؟ اولين کار اينست که افرادي مثل خودمان و همعقيده و همدرد با خودمان بسازيم. کمونيستها خوشبخت ترين آدمهاي دنيا هستند. از نظر ذهني آزاد شده اند. ميدانم از نظر اجتماعي و واقعي اسير جامعه سرمايه داري هستند و بايد مثل اکثريت افراد اين جامعه صبح تا شب جان بکنند و استثمار بشوند ولي فرهنگ ومهندسي افکار سرمايه داري بر آنها بي اثر است. به ريش بي. بي. سي. و سي. ان. ان. ميخندند. هدف و فلسفه زندگيشان را خودشان انتخاب کرده اند. علم قدرت است. آگاهي به حقيقت قدرت است و ما اين قدرت را داريم. ميخواهيم اين جامعه را تغيير بدهيم. چرا نميخواهيم ديگران مثل ما فکر کنند؟  چرا عضو گيري براي ما به امر دشوار و پيچيده اي تبديل شده است؟ براي اينکه اين حقايق، اين نقطه قوت خود و دليل وجودي خود را فراموش کرده ايم. وقتي ميگوئيم بايد حوزه بسازيم تصور ميشود از يک چارت تشکيلاتي صحبت ميکنيم. بحث بر سر اسم نيست. هرچه ميخواهيد اسمش را بگذاريد. ولي بالاخره بايد برويم اين حقيقت کمونيستي و نقد  کمونيستي وضعيت موجود را اشاعه بدهيم.  بايد برويم آدمها  را همفکر و همراه خودمان بکنيم. روشن است که اگر بجاي صدها و هزاران، ده ها هزار و صدها هزار باشيم بشريت زودتر رها ميشود. شروع مبارزه، اولين گام براي رهائي بشريت، رهائي خود رها کننده است.  کسي که به نقد سوسياليستي دنيا رسيده است و براي تغيير آن دست بکار شده است رهائي خود را آغاز کرده است حتي اگر روزي ده ساعت استثمار بشود. چرا اين را نميبينيم؟ ما حقيقت اين جهان واژگونه را ميشناسيم و ميخواهيم آنرا تغيير بدهيم. چرا نبايد همسايه مان هم همين را بگويد و همين کار رابکند؟ فرزندانمان هم همينطور و همشهرهايمان هم همينطور؟ حالا ايراني باشد و يا کانادائي يا آلماني و انگليسي.  اينها بديهيات کار هر حزب کمونيست واقعي و کارگري است  مگر اينکه البته هويتمان را فراموش کرده باشيم ، در مبارزات جاري غرق شده باشيم  و اکتيويستهاي يک جنبشهائي شده باشيم و علت وجوديمان و مبارزه و فعاليتمان را به آن جنبشها محدود کرده باشيم. در اينصورت البته کار ديگري ميکنيم.

رفقا در موضوع عضو گيري و جدب فعالين به حزب نيز بحث من بر سر کمونيست بودن است. بحث چه بايد بکنيم بعد از اين مطرح ميشود. مساله اينست که خود اين نيروئي که ميخواهد دنيا را تغيير بدهد اول بايد ساخته شود.  رها کننده ابتدا بايد خود رها شده باشد. کسي که ميخواهد جزء جنبش کمونيسم کارگري باشد و با جمهوري اسلامي بجنگد بايد هويت و تعريف وجودي خودش را از جنبش کمونيسم کارگري بگيرد.   کمونيسم کارگري جنبشي بسيار عميق تر و فراتر از نقد جمهوري اسلامي و نقد مذهب و نقد دموکراسي است. کمونيسم کارگري نقد از خود بيگانگي انسان اين قرن است و نقد زير پا له شدن بشريت است. نقد استثمار و کار مزدي است و نقد  مسخ شدن شخصيت انسان و حتي خود سرمايه دار است. يک کارو وظيفه پايه اي ما اينست که هر عضو حزب را،  به هر دليلي به حزب پيوسته باشد، با اين افق و ديدگاه آشنا کنيم.    

هر طبقه اي همانقدر جهان را نقد ميکند که لازم دارد. همانقدر در واقعيت عميق ميشود و رخنه ميکند که ميخواهد تغييرش بدهد. در بحث سلبي اثباتي من اين نکته را قبلا توضيح داده ام. همه نيروهاي اپوزيسيون سلبي مي جنگند، همه ميخواهند تغيير بدهند  سئوال اينست که هر نيرو تا کجا ميخواهد دنيا را تغيير بدهد. يکي فقط ميخواهد سرشاخه هاي نظم موجود را هرس کند و يکي ميخواهد فقط ولي فقيه برود، يکي ميخواهد کابينه را عوض کند، يکي ميخواهد اسلام فاندامنتاليست برود اما  بخش معتدلش بماند و همه ميخواهند استثمار و مالکيت خصوصي را حفظ کنند، اما ما ميخواهيم تيشه را به ريشه بزنيم. ما ميخواهيم دنيا را از شر سرمايه رها کنيم. و درنتيجه هويت بشر را به بشر برگردانيم. بقول منصور حکمت اختيار را به انسان برگردانيم. و بقول مارکس تاريخ انسان را شروع کنيم.  و بهمين خاطر مبارزه با اسلام سياسي کار ما کمونيستهاست و نه اکتيويستهاي جنبش سکولاريستي. اگر بعنوان کمونيست وارد گود بشويم ميبريم و اگر خود را فقط بعنوان سکولاريست ببينيم ميبازيم. در مبارزه براي رهائي زن همينطور، در مبارزه با اعدام همينطور، و در اعتصابات کارگري و در سرنگوني جمهوري اسلامي هم همينطور. فقط بعنوان کمونيست ميشود در هر عرصه اي عليه وضعيت موجود پيروز شد و کمونيست يعني کسي که زير پا له شدن بشريت در اين دنيا را نمي پذيرد و تحمل نميکند. و به اين دليل به جنگ اين دنيا ميرود. اين تعريف ماست.    

هدف ما بقول منصور حکمت بازگرداندن اختيار به انسان است. و ما خود با قدم گذاشتن به اين مبارزه اولين گام را در جهت کسب اين اختيار بجلو برداشته ايم.  ما فلسفه زندگي خودمان را با مبارزه عليه سرمايه داري تعريف کرده ايم.  اين  دنيا را نپذيرفتيم و به آن تسليم نشديم. ما مختار ترين و آزاد ترين آدمهائي هستيم که در جامعه سرمايه داري ميتوانند زندگي کنند. سرنوشتمان را خودمان تعيين کرده ايم و ملعبه دست هيچکسي نشده ايم. نه گذاشتيم ناسيوناليسم ما را با خودش ببرد و نه مذهب ما را  با خودش ببرد و نه اجازه داديم نئو ليبراليسم و مالتي کالچراليسم و نسبيت فرهنگي ما را با خودش ببرد. خلاف جريان بوده ايم و جنگيده ايم و جلو آمده ايم. و همين خلاف جريان بودن به ما هويت ميدهد. به موج ميزنيم و جلو ميرويم. و در اين پيشروي مبارزين و فعالين بيشتري را با خود همراه و هم افق ميکنيم.

 ضرورت گسترش حزب و حزبيت در جنبش سرنگوني

بطور عيني وقتي نگاه ميکنيد و حزب را در جامعه و در دل جنبش سرنگوني در نظر ميگيريد چه کساني به طرف ما ميآيند؟  فعالين جنبش هاي اعتراضي که در سطح وسيعي در جامعه در حال جريان است. نسل جوان امروز ايران فرقش با نسل گذشته اينست که در گير يک مبارزه و جنبش عظيم است. در دوره ما خيابانها آرام و خلوت بود. اکتيويست آن دوره کسي بود که در محافل مخفي بحثهاي مارکسيستي ميکرد و چريک و يا مائوئيست ميشد. امروز شرايط کاملا فرق کرده است. الان جواناني که به چپ متمايل ميشوند دستشان در کار مبارزات روزمره است. در جنبش کارگري و در جنبش دانشجوئي و در شورشهاي شهري و در جنبش زنان فعال هستند. و اين درخود بسيار مثبت و نقطه قوت رفقاي ماست. اما اين رفقا در فعاليت هر روزه شان به    ديدگاه انتقادي عميقتر و  افق وسيعتري   نيازمندند. اين اکتيويستها براي آنکه درهمان عرصه اي که مبارزه ميکنند به پيش بروند بايد نقد و شناختشان از دنيا تعميق پيدا کند، بايد "نه" آنها به وضع موجود راديکال تر و همه جانبه تر شود، بايد  به شناخت و نقد کمونيستي دنياي معاصر مسلح شوند و تا سطح فعالين کمونيست ارتقا پيدا کنند. و اين يک وظيفه پايه اي و محوري و هميشگي حزب ماست، اين يعني حزبيت، يعني حوزه ها،  يعني   تبليغ و ترويج کمونيستي، يعني  نشر آثار منصور حکمت، يعني  عضو گيري و آموزش و رشد اعضا، و خلاصه يعني  همه آن فعاليتهائي که به آن "کار روتين" اطلاق ميشود.  پيشروي و پيروزي ما در جنبش سرنگوني نيز در گرو عملي کردن اين نوع فعاليتها است

رفقا بدون اين نوع فعاليتها حزب تقويت نميشود  حتي اگر از لحاظ عددي تعداد اعضايش رو به افزايش باشد.  فعال جنبش سرنگوني خودبخود تحزب نميپذيرد. بايد حزبي فراتر از اين جنبش ومتکي به جنبش اجتماعي خود،  جنبش کمونيسم کارگري، وجود داشته باشد تا بتواند در مبارزه عليه جمهوري اسلامي راديکاليسم و آلترناتيو و بر اين مبنا حزبيت کمونيستي را نمايندگي کند و تقويت کند و گسترش بدهد. بايد حزبي مثل ما وجودداشته باشد که چپ امروز را تعريف کند و به آن هويت بدهد (رکن اصلي بحث تعيين بخشي چپ همين است).  وجود اين حزب و گسترش صفوف اين حزب پيش شرط حرکت متشکل و پراتيک  اجتماعي براي مقابله با نظم نوين وفوق ارتجاعي  سرمايه در همه  عرصه ها و از جمله سرنگوني نظام جمهوري اسلامي بقدرت انقلابي مردم است. به اين معنا در دل جنبش سرنگوني نيز حزب و حزبيت بايد يک محور اصلي فعاليت هر روزه ما باشد.   

 

دستاوردها و پيشرويهاي ما طبقاتي وجهاني است

در خاتمه اجازه بدهيد بر يک نکته ديگر تاکيد کنم. ما حزبي هستيم که اگر بر هويت سوسياليستي مان اتکا کنيم و خودمان را قبل از هر چيز جزئي از جنبش اجتماعي کمونيسم کارگري عليه نظم نوين سرمايه ببينيم آنوقت پيروزيها و پيشرويها را بهتر مي بينيم. اينطور نيست که اگر نبرد جهاني کمونيسم کارگري با نظم سرمايه داري در همه جاي دنيا را مد نظر قرار بدهيم  هدف خيلي دست نيافتني تر به نظر ميرسد و گويا تا دنيا سوسياليستي نشود ما همچنان در مقام اپوزيسيون در جا ميزنيم و کاري از پيش نميبريم. به نظر ميرسد چون سرنگوني جمهوري اسلامي زودتر از سرنگوني سرمايه جهاني دست ميدهد اين افق اميد بخش تر و انگيزه و قوه محرکه بهتري است. در حاليکه مساله برعکس است. اگر کمونيست بودن را مبنا بگيريد و اگر نه فقط سرنگوني يک رژيم بلکه همه عرصه هاي مبارزه عليه نظم سرمايه داري جهاني را ببينيد، عرصه هائي که در بسياري از آنها درگيريم و داريم ميجنگيم و جلو ميرويم، آنوقت قدر و جايگاه هر پيروزي را ميدانيد و از آن انرژي ميگيريد. آنوقت وقتي آن پناهنده مجاهد را از عراق نجات ميدهيم، وقتي قانون شريعه را در کانادا به شکست ميکشانيم، وقتي سکولار سال ميشويم، وقتي در اروپا به سخنگو و نماينده اعتراض به اعدام تبديل ميشويم   آنوقت مستقل از اينکه جمهوري اسلامي دارد تقويت ميشود و يا تضعيف ميشود پيروزيها و پيشرويهايمان را ميبينيم و به آنها متکي ميشويم. آنوقت اين پيروزيها به همان اندازه بالا رفتن شعارهاي ما در ۱۶ آذرها و در ۸ مارسها و در اعتصابات کارگري و خيزشهاي شهري به  ما اميد و افق ميدهد. 

منصور حکمت در کنگره سوم  گفت اگر همين الان اين سقف پائين بيايد حرکت ما ادامه پيدا ميکند چون تا همينجا پيروز شده ايم. و اين حقيقت شور انگيزي است. رفقا من بارها گفته ام ما تنها حزبي در تاريخ هستيم، در تاريخ چپ و راست، که در اپوزيسيون منشا اثر بوده ايم، در اپوزيسيون شروع کرده ايم به تغيير دنيا. و تمام نقطه قدرت ما اينجاست. اگر جنبش کمونيسم کارگري را يک جنبش در عرصه هاي متفاوت مبارزه طبقاتي عليه بورژوازي جهاني ببينيد با هر قدم انرژي ميگيريد  و هر قدمش روحيه بخش است و هر قدمش پيشرفت است. و هر پيشروي اش را تبديل ميکنيد به اهرمي در جنبش سرنگوني عليه جمهوري اسلامي. همين مبارزه جهاني ما در دفاع از سکولاريسم و عليه اسلام سياسي واضح است که تاثير بسياري بر موقعيت و مبارزه ما درداخل ايران دارد. اما اين يکي از نتايج کار ماست همانطور که منصور حکمت ميگفت ما در خارج پشت جبهه جنبش سرنگوني نيستيم. اين مبارزات در خود ارزشمند است و در خود دستاوردي است در جهت بهبود زندگي مردم. وقتي هزاران خانواده منسوب به اسلام در کانادا را از شر قوانين اسلامي نجات ميدهيم و يا صدها انسان را از چنبره سازمان مجاهدين و آمريکا و جهنمي که در عراق آفريده اند خلاص ميکنيم زندگي انسانهائي را همين امروز نجات داده ايم و اين درخود يک پيروزي ارزشمند و گرانقدر است. اين خبرها را که ميشنويم شاداب ميشويم و احساس فارغ بالي ميکنيم و انرژي ميگيريم. اينها را نبينيم در اتاق انتظار سرنگوني مينشينيم. اگر اين جنبش را همه جانبه و در يک چشم انداز جهاني مبارزه براي رهائي انسان ببينيم هر روز احساس قدرت بيشتري ميکنيم و هر روز پيشروي بيشتري ميکنيم.  و اگر انسانهاي ديگري را هم به اين مبارزه ملحق کنيم آنها را هم در اين رهائي و مبارزه براي رهائي شريک کرده ايم.

مبارزه براي آزاد ساختن انسانها خود قدم اول آزاد شدن مبارزه کننده است. بايد انسانها را تغيير بدهيم و به صفوف خودمان ملحق کنيم تا اراده متشکل شان دنيا را تغيير بدهد. اين اساس بحث من است و اگر اين حلقه اصلي را در دست بگيريم رسيدن به نتايج مشخص عملي کار دشواري نيست..*

بازگشت به صفحه مقالات

به عضويت حزب درآئيد

بازگشت به صفحه اول

ورود به سايت فارسي حزب