بازگشت به صفحه اول

مقالات

 اطلاعيه ها

       

ارکان عقيدتي کمونيسم کارگري

جلسه دوم از سمينار مباني کمونيسم کارگري ژانويه 2001

منصور حکمت 

(يک توضيح: در سال  2000- 2001 منصور حکمت دو سمينار در باره مباني کمونيسم کارگري برگزار کرد. اين سمينارها حدود ده سال بعد از اولين سمينار او در باره کمونيسم کارگري برگزار ميشد و هدف اين بود که جمع بندي مجددي از بحث کمونيسم کارگري صورت گيرد و اين مباحث براي نسل جديدي که به حزب روي مي آورد بطور قابل دسترس تري ارائه شود. اين دو سمينار بي ترديد از مهمترين آثار منصور حکمت است. بويژه سمينار دوم که متن آن اينجا بصورت يکجا ارائه ميشود بايد مورد توجه خاص کمونيست هاي جوان و همه کساني قرار گيرد که ميخواهند با مباني نظري و اعتقادي و متد فکري کمونيسم کارگري آشنا شوند. در سمينار دوم منصور حکمت ابتدا خلاصه اي از سمينار اول را مرور ميکند و بعد مبحث خاص اين جلسه را ارائه ميدهد. خود او چنين توضيح ميدهد:

"در سمينار ايندفعه ميخواهم راجع به محتواي فکري اين کمونيسم کارگري صحبت کنم. (اينکه) راجع به جنبه هاي مختلف متد و اقتصاد و سياست و غيره چي فکر ميکند. با توجه به اينکه (در جلسه قبل) خصلت اجتماعي جنبش مان را بحث کرديم حالا ميخواهيم در باره مارکسيسم مان يک مقدار بيشتر صحبت کنيم.... راجع به محتواي نظري مان، راجع به متد فکري مان، و نظر مشخص مان راجع به مسائل مختلف، از نقدمان به اقتصاد سرمايه داري تا تئوري مان راجع به حزب، تا فرهنگي که براي مثال چنين جنبشي طلب ميکند، تا نظريه مان راجع به دولت و غيره صحبت کنم. يعني ميخواهم در باره آن ارکان عقيدتي مان صحبت کنم. تا به اين ترتيب بتوانيم به آنجا برسيم که يک نفر بتواند بگويد من بعنوان يک کمونيست کارگري و يا يک فعال و يا متفکر جنبش کمونيسم کارگري در مورد اين مساله اينجور فکر ميکنم. از حالا تا پنجاه سال ديگه متدولوژي برخورد من به اين مساله اينگونه است. و کاپيتاليسم را از اين زاويه نگاه ميکنم و سوسياليسم را از اين زاويه دفاع ميکنم و غيره."

با اين اوصاف روشن است که مطالعه دقيق مباحث جالب و متنوع سمينار دوم تا چه حد در آموختن متد و مباني اعتقادي کمونيسم کارگري ضروري است. گرچه، همانطور که خود او بارها ضمن بحث اشاره ميکند،  حکمت فرصت نمي کند تمامي موضوعاتي که در نظر دارد را بپوشاند و يا مشروحا به آنها بپردازد.

متن کتبي اين سمينار اول بار در شماره هاي 366 تا 372 نشريه جوانان کمونيست منتشر گرديد و اکنون با مختصر اديت انشايي و املايي و همينطور فصل بندي مباحث متنوع بخش دوم سمينار، بطور يکجا ارائه ميگردد. در پياده کردن اين متن ما مبنا را بر اين گذاشتيم که عين بحث شفاهي را بصورت کتبي ارائه دهيم مگر در مواردي که کتبي کردن گفتار شفاهي تغييرات انشايي را اجتناب ناپذير ميکند. هرجا کلمه يا عباراتي را در متن ما اضافه کرده ايم در علامت پرانتز قرار داده ايم. مطالب داخل دو پرانتز در اصل گفتار شفاهي آمده است. تمام تيترها و  فصل بندي ها و همينطور سوتيترها را بر مبناي صحبت هاي حکمت، بمنظور تسهيل خواندن متن ما انتخاب کرده ايم. 14 نوامبر 2008،  جوانان کمونيست)

مباني کمونيسم کارگري، سمينار دوم ژانويه 2001

بخش اول:  کمونيسم کارگري چيست؟

 

صحبتي که در اين دو سمينار داريم راجع به کمونيسم کارگري است. هدف اين جلسه (سمينار دوم)  اساسا اين بود که نگرش ما به کمونيسم، نگرش ما به مارکسيسم، نگرشي که بخصوص در حزب کمونيست کارگري مبناي فعاليت است را قدري باز کنيم. (در سمينار اول)  ليست نسبتا بلندي از تيترهايي داشتيم که بايد مي پوشانديم، ولي به همه آنها نرسيديم. در کل،  اگر بشود خلاصه کنم، در جلسه پيش ميخواستيم در باره جنبه هاي اجتماعي بحث  يا به اصطلاح پايه هاي کمونيسم کارگري به مثابه يک پديده اجتماعي صحبت کنيم. و ايندفعه به مضامين فکري کمونيسم کارگري،  به نگرشمان به مارکسيسم، به روايتي که ما از مارکسيسم داريم بپردازيم. دفعه پيش آن کار تمام نشد. در نتيجه من خيلي سريع، با اجازه تان، مروري ميکنم به بحثي که تا الان کرديم، و بعد ميرويم سراغ دستور اين سمينار. سعي ميکنم جلسه چند ساعته دفعه پيش را در نيم ساعت مرور کرده باشيم و بعد ميرويم سراغ دستور اين مبحث.

تقسيم عمومي که من در اين (دو)  سمينار داشتم اين بود: که در سمينار اول راجع به اينکه  "کمونيسم کارگري چيست؟" به مثابه يک پديده عيني  اجتماعي  صحبت کنم، و امروز راجع به "چي فکر ميکند؟"،  خط مشي کمونيسم کارگري "راجع به مسائل دنيا چه ميگويد" و چه  روايتي از مارکسيسم را بيان ميکند، حرف بزنم. به اين معني بحث هاي محتوايي تري در باره "مارکسيسم چيست"، "مارکسيسم واقعي از نظر ما چيست" مي افتاد به اين جلسه. بهر حال من مروري به جلسه قبل ميکنم.

صحبتي که اول از همه کرديم اين بود که کمونيسم کارگري عبارتي است که ما به جاي کمونيسم به کار ميبريم. دقيقا در همان ظرفيتي که کلمه کمونيسم بکار رفته چه توسط  جامعه، چه توسط مارکسيستها و چه توسط منتقدان مارکسيسم يا  هرچه، ما هم کمونيسم کارگري را دقيقا در همان ظرفيت بکار ميبريم. منظورم اين هست همانطور که کمونيسم يک جنبش اجتماعي است، کمونيسم کارگري هم يک جنبش اجتماعي است تحت اين عنوان. همانطور که کمونيسم يک جهان نگري بود-  وقتي کسي ميگويد کمونيسم، منظورش علاوه بر يک جنبش يک جهان نگري و يک سلسه ديدگاه ها و تحليل ها از دنياي عيني و نظام اقتصادي اجتماعي است-  کمونيسم کارگري هم دارد همين را ميگويد. بعبارت ديگر کمونيسم کارگري يک مجموعه از ديدگاه ها هم هست، يک جهان نگري هم هست. و بالاخره، کمونيسم يک جنبش حزبي - سياسي است. وقتي ميگفتيم کمونيست ها در اين کشور و آن کشور، يک جنبش حزبي – سياسي معين را به ذهن مي آورد که براي مثال حزب کمونيست آن کشور، گروه هاي کمونيستي آن کشور، طبقه کارگر و محافل سوسياليستي کارگري و غيره را در بر ميگرد. کمونيسم کارگري در بحث ما نيز دقيقا همين جنبه را نيز در بر دارد. در نتيجه سه وجه: يک جنبش اجتماعي طبقاتي،  يک جنبش حزبي سياسي و   يک سلسله ديدگاه و نگرش به جهان، همانطور که در کلمه کمونيسم به ذهن مي آيد،  در کمونيسم کارگري هم همانها  منظور نظر هست.

 نقطه شروع بحث کمونيسم کارگري

 

چرا کلمه کمونيسم کارگري را به جاي کلمه کمونيسم پيشنهاد ميکنيم و استفاده ميکنيم؟ بحث دفعه پيش يک مقداري سر اين موضوع رفت و سعي کرديم اينرا بيشتر باز کنيم. نقطه شروع اين بحث، بحث کمونيسم کارگري، براي ما چه بود؟ 

جلسه پيش گفتم، اين بحث از يک سلسه مشاهدات اوليه شروع ميشود. چه از نظر تاريخي از يک سلسه مشاهدات شروع ميشود و چه از نظر تحليلي،  وقتي آدم در ذهن خودش فکر ميکند، بحث کمونيسم کارگري قرار است از يک نقطه عزيمت و مشاهدات اوليه اي شروع بشود. و اينها را برايتان شمردم:

 

اول اينکه کمونيستها، يا کمونيسم زمان ما، جريان بي قدرت و بي نفوذي است. و اين براي هرکسي که کمونيسم انديشه اش است و فکر ميکند به عنوان يک کمونيست دارد  فعاليت ميکند، اول اين سوال را به ذهن مي آورد که چرا کمونيسم در جهان ما يک جريان بي نفوذ و حاشيه اي است. از بي نفوذ بودنش منظورم فقط اين نيست که در يک جايي در قدرت نيست.  چون همه ما ميدانيم  براي مثال کمونيست هاي نوع شوروي در بلغارستان، در چکسلواکي، در مجارستان و در روسيه سر کار بودند. (اما)  آن کمونيسمي که خيلي ها،  بخش اعظم مارکسيستهاي جهان به آن معتقد بودند، کمونيسم اردوگاه شوروي و يا چين نبود. در نتيجه سوال واقعي  جلوي خيلي از مارکسيستها اين بود که: "ما چه کاره ايم؟ کجاي دنيا دست ماست؟ و چه تاثيري در زندگي زمان خودمان و در حيات مردم زمان خودمان داريم؟".  وقتي نگاه ميکردي جنبش هاي کمونيستي معمولا جنبش هاي خيلي حاشيه اي و بي نفوذي بودند. نه فقط در دولت نبودند، در ساختارهاي سياسي اين کشورها کم تاثير بودند، نفوذي به آنصورت بر جنبش هاي اعتراضي نداشتند،  و در مجموع دستشان به جايي بند نبود.

اين مشاهده اولي است که يک کمونيست را به فکر وادار ميکند که خوب قضيه چيست؟  کمونيسمي که هدفش تغيير جهان است،  قرار دادن جهان از قاعده اش بر زمين و از بين بردن وارونگي آنست، در هيچ کشوري کاره اي نيست. 

مشاهده دومي که از نظر فکري شروع بحث کمونيسم کارگري است، مشاهده تفاوت و تناقض و شکاف بين ايده آلهاي کمونيسم با  آن واقعياتي است که کمونيسم واقعا موجود زمان شما نمايندگي ميکند. کمونيسم، همانطور که دفعه پيش بر شمرديم، يک جنبش آزاديخواهانه است در صورتيکه کشورهايي که به خودشان گفتند کشورهاي سوسياليستي و احزاب کمونيستي در آنها بر سر کار بودند، کشورهاي آزادي نبودند. کمونيسم يک جنبش آزادي و رهايي اخلاقي و فرهنگي است، در صورتيکه جنبش هاي کمونيستي (موجود)  يکي از مقيدترين، اخلاقي ترين و به يک معني محدود نگرترين جنبش هاي هاي اجتماعي کشور خودشان بودند. کمونيست ها آن جناح به اصطلاح روشنفکر و آزاد انديش خيلي از کشورها نبودند. بخصوص در جهانسوم. ولي در همين اروپا هم جنبش کمونيستي مدتها بود که پرچمدار عقايد آوانگارد و انديشه هاي نو نيست. حتي در يک جاهايي مي بينيم که به شدت از سنت دفاع ميکند. در شرق که بخصوص از سنت دفاع ميکند و در مقابل نوگرايي در خيلي جاها حتي مقاومت ميکند. بهر حال شکاف بين ايده آلهاي انساني مارکسيسم (با کمونيسم واقعا موجود، مشاهده دوم شروع اين بحث بود). کمونيستها قاعدتا مخالف مجازات اعدام اند، ولي خيلي جاها در جوامع به اصطلاح کمونيست، قوانين جزايي شان بسيار سختگيرانه تر از يک کشور ليبرالي متعارف در اروپاي غربي است. چرا اينطور است؟

بهر حال کسي که به اين مساله فکر ميکند که کمونيسم مارکس را  از "مانيفست" و "کاپيتال" و "ايدئولوژي آلماني"  و از بحث هايي بگيرد که اينها (مارکس و انگلس) در مقابل ديدگاه هاي مختلف زمان خودشان مطرح کردند،  وقتي با واقعيت کمونيسم 20 يا 15 سال پيش روبرو ميشد، ميديد اين (کمونيسم)  آنچيزي نيست که (در آن آثار) راجع به آن خوانده است.  آن چيزي نيست که شما  راجع به آن فکر ميکرديد. (اين) کمونيسم اساسا به نظر مي آيد که آن آرمانها و ايده آلها  را دنبال نمي کند.

يک تعريف ديگر کمونيسم قاعدتا اين است که جنبش طبقه کارگر است.  جنبشي است طبقاتي و جنبش طبقه کارگر است. باز مشاهده يک کمونيست در سال  5-1973 ،  وقتي که (شروع) پايه هاي  اين بحث (کمونيسم کارگري)  را در چهارچوب کمونيسم ايران مي بينيد، مشاهده طبيعي يک کمونيست در 20 سال پيش،  اين است که طبقه کارگر تحت تاثير اين کمونيسم (موجود) نيست و رابطه دقيق و نزديکي با آن ندارد. درست است، براي مثال، حزب کمونيست فرانسه در اتحاديه هايي نفوذ دارد. يا حزب کمونيست بريتانيا در شاخه هايي از بعضي اتحاديه ها نفوذ دارد. در اتحاديه معدنچيان ممکن است دوتا کمونيست هم تا راس آن رفته باشند. يک کمونيست بود مثل اسکارگيل در "ليبر پارتي" براي مثال. يا جنبش کمونيستي ايتاليا، در بين کارگران نفوذ دارد. ولي در همه اين کشورها جنبش کارگري تحت تاثير جنبش اتحاديه اي است که اساسا سر آن به "ليبريسم" و "سوسيال دمکراسي" اين کشورها بند است. در کشورهاي خارج از اروپا،  در آمريکا بطور مشخص، کمونيسم هيچ نفوذي در جنبش طبقه ندارد. در کشورهاي جهانسوم به همين ترتيب.  کمونيسم اساسا جنبشي بيرون طبقه است.  حتي آنجايي که مثل آمريکاي لاتين و يا در خاورميانه فعال است، جنبش روشنفکران و تحصيلکرده هاي ناراضي است. رابطه  جدي با جنبش طبقه کارگر و اعتراض کارگري ندارد. اين هم يک مشاهده ديگر است که آدم را بايد بفرستد دنبال اين (سوال) که چرا اينطور است؟

کاراکتر سوسياليسم واقعا موجود

يک مساله ديگر، کاراکتر عمومي وجنات کمونيسم راديکال زمان ما است که آدم را به فکر مي اندازد. ((اين که ميگويم "زمان ما" بايد بحث را برگردانيم به 15 سال پيش، چون در پانزده سال گذشته خيلي چيزها عوض شده است.  من دارم اين بحث ها را از ريشه خودشان دنبال ميکنم. در واقع اين سمينار، سميناري است راجع به کمونيسم کارگري آنطوري که پيدا شد. به نظرم 15- 20 سال پيش را بايد بگذاريد جلوي چشمتان.  الان کمونيست ها وضعشان با آنوقت خيلي فرق دارد، ميتوانيم بعد به اين موضوع بپردازيم. قوي تر نشده ايم اما اوضاع بسيار متفاوت است. آنموقعه جنبش هاي کمونيستي زيادي بودند و احزاب و سازمانهاي کمونيستي زيادي بودند، ولي اينهايي که گفتم مشخصات اغلب شان بود.)) يک نکته ديگر اين است که کمونيست ها شبيه اين "مونيست" ها و "ساينتو لوژي" و  "هاري کريشنا" و نظير اينها شده بودند. يعني يک عده آدم مهجور که مردم را به يک سعادت دوري در آينده و به يک جامعه عجيبي  دعوت ميکنند. ولي بيشتر يک دعوت پيامبرگونه است. در حاشيه جامعه است. (مثل) کساني که رينگ ميگرند در فرودگاه و از شما ميخواهند که به آنها کمک مالي بکنيد! در حاليکه احزاب سياسي کشورهاي مختلف دارند بر سر انتخابات و اعتصابات و غيره باهم پلميک و بحث ميکنند، در نهادهاي توده اي دخالت ميکنند، جنبش کمونيستي يک جنبش فرقه اي بنظر مي آيد، شبيه فرقه هاي مذهبي حاشيه اي. که دارد ملت را دعوت ميکند به يک کار جديدي و حتي يک نوع زندگي جديدي. ظاهرا وقتي کمونيست ميشوي بايد بروي در اين فرقه. و خيلي از جوانان دهه شصت و هفتاد (ميلادي) اگر شما نگاه بکنيد، کمونيست شدنشان به معني بيرون رفتنشان از فعاليت اجتماعي و زندگي اجتماعي و رفتنشان به فرقه هاي رفاقت متقابل با اخلاقيات داخلي،  با سلسه مراتب داخلي  و با فرهنگ داخلي است. حنبش کمونيستي که شما نگاه ميکنيد شبيه تبييني که مارکس در مانيفست ميدهد و کمونيست هاي زمان مارکس ميدهند نيست. يعني يک عده آدم اجتماعي مشغول اعتراض به استبداد و سلطنت و  عليه مالکيت و غيره. بلکه يک فرقه هاي مهجور مذهبي در حاشيه جامعه اند. حتي در جايي براي مثال ايران کمونيست ها را بخواهيد مشاهده کنيد آنها را  در مشي چريکي، در سازمانهاي زير زميني چريکي که آنها نيز خصوصياتشان بعنوان يک پديده اجتماعي  بشدت مهجور و غير عقلايي است، پيدا مي کنيد. کساني را پيدا ميکنيد که سيانور ميگذارند زير دندانشان، بمب ميگذراند، مسلسل دست  گرفته اند و در خانه هاي تيمي زندگي ميکنند. هيچ  ربط مستقيمي شما بين اين پديده - يا جنبش هاي دهقاني آمريکاي لاتين که از کوه دارند ميايند پايين و شهر را محاصره کرده اند، ربطي بين اين پديده ها با کمونيسم کارگر صنعتي غرب نمي بينيد. کمونيسمي که قرار بود بر مبناي مباحثاتي که در "مانيفست کمونيست" هست و يا در نقد مارکس و انگلس به جامعه معاصر است، يک جنبش اجتماعي عظيم باشد با يک برنامه اجتماعي براي تحولات اقتصادي جامعه و پرچمدار تغيير جامعه براي همه اقشار محروم باشد و غيره، اين را نمي بينيد. مي بينيد که گروه هاي کوچکي هستند، به اشکال راديکال و غير قابل تقليدي دارند فعاليت ميکنند. 99 درصد مردم نمي توانند به رنگ آنها دربيايند و نمي توانند کارهاي آنها را تکرار کنند. چه سازمانهاي چريکي شهري، چه سازمانهاي چريکي روستايي، چه سازمانهاي تروتسکيستي و شبه تروتسکيستي غربي که بيشتر شبيه گروههايي ميمانند که  فرقه هاي مذهبي که به اصطلاح نابودي جهان را وعده ميدهند، ميگويند "در آخرين اين هزاره دنيا خواهد ترکيد" هستند. بيشتر رنگ سکت هاي مذهبي اقليت را به خودشان گرفته اند. نه حتي فرقه هاي مذهبي مين استريم و  بستر رسمي مذاهب. حتي شبيه مسيحيت نيست. حتي شبيه جريان اصلي جنبش اسلامي نيست. که در بين مردم کار ميکند. براي مثال جنبش اسلامي را در فلسطين نگاه کنيد که چطور کار ميکند. مطب ميگذارد، کلينيک درست ميکند، با مردم کار ميکند روي جوانها کار ميکند. جنبش کمونيستي (آن زمان) حتي شبيه اينها هم نيست. شبيه فرقه هاي مهجور مذهبي است. که معمولا يک عقايد عجيب و غريبي را دارند تبليغ ميکنند. و يک هشدارهاي عجيب و غريبي به جامعه ميدهند. و منتظرند همين پس فردا يک چيزي،  يک انفجاري در جهان صورت بگيرد. مثل کساني که براي مثال ميگويند قرار کساني از کرات ديگر بيايند و ما را با خودشان ببرند! کمونيسم راديکال بيست سال پيش، تقريبا - اگر شما نخواهيد يا طيف طرفدار روس تداعي بشويد که جريان اجتماعي معيني بود که داشت کارش را ميکرد- اگر برويد در جريانات راديکال کمونيستي، آن کمونيسم  يک پديده مهجور و فرقه اي و حاشيه اي بود. 

و بالاخره رگه اي هميشه  در کمونيسم  بوده است که آدم فکر ميکرد همه جهان را به يک چشم نگاه ميکند و خواهان ترقي جهان است.  همه انسانها را به يک ايده آلهاي جهانشمول و يونيورسالي ميخواهد برساند. کمونيسم جهاني است. و شما نگاه ميکرديد و ميديد که جنبش هاي کمونيستي (موجود) بشدت کشوري و ملي اند. حتي بار آمده در "فرهنگ خودي" اند. هرکدام از شما با گروههاي چپ قبل از 57 سر و کار داشته باشيد، و يا حتي آن اوائل بعد از 57، مي ديديد  که اينها بشدت تحت تاثير فرهنگ و سنن خلق خودشان و يا ملت خودشان هستند. حتي در اينجا (انگليس)  در گروه  "اس دبليو پي" SWP ، شما برويد به کتابفروشي "اس دبليو پي"،  بگوييد من يک کتاب ميخواهم راجع به جهان. ندارند!  ولي راجع به تک تک  شخصيت هاي  labor movement (جنبش کارگري) انگليس کتاب هست و بيوگرافي هست.  بگوييد من کتابي ميخواهم راجع به تاريخ کمونيسم در صحنه بين المللي چيزي بخوانم،   کتابفروشي "اس دبليو پي" در اينجا ندارد. يک جريان انگلستاني است. يا صفحه اول "مورنينگ استار" را نگاه کنيد،  و ببينيد مردم دارند راجع به چه حرف ميزنند، و تيتر اول "مورنينگ استار" راجع به چه هست. (( مورنينگ استار نشريه حزب کمونيست بريتانيا است.)) اينها براي خودشانند، در کار خودشانند و (مشغول) آن محدوده کوچکي که با اعضاي شان تشکيل داده اند. بهر حال آن خصلت هاي جهاني و جهانشمول کمونيسم تبديل شده است به  خصلت هاي کوچک و خرد. کمونيست ها خيلي جاها طرفداران جلوتر نرفتن، ياد نگرفتن از فرهنگ هاي ديگر، تقديس فرهنگ خود، تقديس فرهنگ خلق و ملت خود و حتي دفاع زمخت ناسيوناليستي از وضع موجود هستند.  تا اينکه طرفدار زير و رو کردن جهان. يعني شما ميتواند انتظار داشته باشيد کمونيست ژاپني در ژاپن  سمپاتي داشته باشد به فرهنگ کهن ژاپن. همينطور که کمونيست ايراني در ايران سمپاتي داشت به فرهنگ کهنه ايراني. و اگر شما ميخواستيد چيزي عليه فرهنگ عقب مانده آن  مملکت بگويي، يک چک از مسلمانها ميخورديد و يک چک هم از چپ ها ميخورديد! اگر بيست سال پيش دهانت رو باز ميکردي جلوي آن چپ حرف ميزدي!

بهرحال  اولين چيزي که شما متوجه ميشويد که کمونيسم زمان شما، کمونيسم 20 سال پيش 15 سال پيش، شباهتي به کمونيسمي که  با پيدايش کارگر صنعتي در غرب پديدار ميشود ندارد.  (کمونيسمي که)  نماينده يک تحول انقلابي جهان است، توليد اجتماعي را ميخواهد دگرگون کند بطوري که بارآوري و کارايي توليدي بشر صدها برابر بشود، و قرار است همه عقايد کهنه را از پنجره به بيرون بيندازد، و همه آراء حاکم را آراء طبقات حاکم ميداند. شبيه اين نيست، بيشتر شبيه جناح هاي راديکال جنبش ناسيوناليستي،  جناح افراطي جنبش هاي مذهبي، بچه هاي خوب دانشگاه فلان و مثلا آدم هاي اخمو تر کوچه!  اين بيشتر شبيه کاراکتر کمونيسم زمان شماست تا جنبش جهاني طبقه کارگر صنعتي مدرن.

 

جوابي که به اين بايد داد، چيست؟  ناتواني  کمونيسم، عدم شباهت اش به عقايد انساني و آزادي بخش مارکسيسم، عدم ارتباطش با طبقه کارگر، بي تاثيري اش در صحنه سياست و اجتماع، و عقب ماندگي فرهنگي و  فکري و اخلاقي و غيره اش-  شما از خودتان بپرسيد چرا اينطوره؟ چرا اينطوره؟  و بعد دنبال راه حلش ميگرديد؟

جواب سنت ضد  رويزيونيستي

اولين کلمه اي که تا آن روزي که اين بحث ها (بحث هاي کمونيسم کارگري) مطرح ها شد،  کف دست ما ميگذاشتند، مقوله رويزيونيسم بود. مي گفتند: "مارکسيسم مورد تجديد نظر قرار گرفته است".  اگر مارکسيسم آنطوري نيست که بايد باشد، اگر شکست خورده است، اگر در روسيه و چين شکست خورد، اگر در آلمان شکست خورد، اگر در انگلستان کاره اي نيست، اگر طبقه کارگر را همراه خودش ندارد، اگر احزاب قوي نداره، بخاطر اين است که رويزيونيسم و تجديد نظر طلبي غالب شده بر کمونيسم!  در نتيجه اولين تبييني که بعنوان راه حل، بعنوان کشف علت اين وضعيت اوليه نامطلوب به شما ميدادند رويزيونيسم است. يعني: "يک عقايد درستي هست در اين عقايد تجديد نظر شده است"! (يعني) "کمونيسم از نظر عقيدتي دگرگون شده و ديگر آن حرفها را نمي زند، آن احکام را دنبال نمي کند"! و غيره. اين فرمولي است براي خودش.

بيشتر ما در اين سنت "ضد رويزيونيستي" کمونيست شديم. يعني همه ما گفتيم که شوروي رويزيونيست است، چين رويزيونيست است، و يا فرض کنيد، ترورتسکيسم رويزيونيست است و..  همه ما وقتي خواستيم کمونيسم مان را از گرايشات اصلي کمونيسم زمان خودمان تفکيک کنيم کلمه "روزيونيسم" يا "تجديد نظر طلبي" را بعنوان قالبي که خودمان را جدا ميکنيم،  بکار برديم. در نتيجه (قائل شدن به) رويزيونيسم يعني اينکه ما کساني هستيم که تجديد نظر نمي کنيم. ما رويزيونيست نيستيم.  ما مارکسيسم را آنطور که خودشان (رهبران اوليه مارکسيسم) گفته اند قبول داريم. اين ميشد مبناي کمونيسم واقعي.  و در نتيجه شکست ها بر ميگردد به اينکه (چون) در اين عقايد تجديد نظر شده، در نتيجه کار نشده است. براي مثال تجربه شوروي بخاطر يک جور رويزيونيسم بود که شکست ميخورد. يا در اروپاي غربي بخاطر رويزيونيسم، احزاب کمونيست در آنجا طبقه کارگر را به يک سازش طبقاتي عظيم با طبقه حاکم اش فرا ميخوانند. و کارگران مستقلا در صحنه نيستند و غيره و غيره.

رويزيونيسم اولين نکته اي است که (بعنوان جواب) بيان ميشود.  ولي اگر نگاه کنيد رويزيونيسم يک مقوله مذهبي است. تجديدنظر در يک (مجموعه) درسها و احکام صادر شده قبلي، بعنوان گناه! گناه تجديد نظر کردن در احکام قبلي،  يک تبيين مذهبي است. عجيب نيست که بشر بطور کلي، انسانهايي که به آرمانهاي بزرگ معتقد ميشوند و يک مکتبي را قبول ميکنند، وقتي با ناکامي روبرو بشوند کساني را که  کارشان را غلط مي دانند به "عدول از اصول و ايده آلها"  متهم بکنند. در نتيجه پيدا کردن مقوله رويزيونيسم بعنوان علت العلل اين ناتواني ها و کمبودها، در تاريخ بشر اصلا کم سابقه نيست. همه مذاهب رويزيونيست هاي خودشان را دارند. يکي به آنها "خوارج" ميگويد. سني شيعه را رويزيونيست ميداند.  کليساهاي مختلف مسيحي هستند که  همديگر را روزيونيست ميدانند.  و جالبه که حتي کسي مثل لنين وقتي دارد با کسي صحبت ميکند به او ميگويد "مرتد"! "کائوتسکي مرتد"!  مارکس نمي تونست به کسي بگويد مرتد. چون معلوم نبود آن طرف از چه چيزي عدول کرده است. ولي بمجرد اينکه اولين نفر بعنوان پيغمبر تعريف ميشود و بقيه امت او ميشوند، آنوقت ديگر "اشکال کار" در عدول از عقايد پاک و صاف اوليه آن پيغمبر است!

پس اولين تببين چرايي شکست و  ناتواني کمونيسم (که آنوقت ارائه ميشد) يک تبيين "ضد رويزيونيستي" است. که اين سمبل و پرچم اصلي چپ راديکال بود. چپ راديکال يک چپ ضد رويزيونيستي است. و تا کسي طرفدار شوروي بود به او ميگفتيم رويزيونيست. و در برنامه مان مي گفتيم "رويزيونيسم روسي و چيني" و غيره و تببين از آن زاويه.

يک تبيين ديگر جستجو کردن توطئه و يا ذهن توطئه گرانه داشتن در تبيين اين شکست هاي (کمونيسم واقعا موجود) است. معمولا يک کساني در تاريخ به ما "خيانت" کرده اند!  که به اين روز درآمده ايم. استالين يک جايي خيانت ميکند. بعد خروشجف يک جايي خيانت ميکند. بعد ليوشائوچي و لين پيائو يه جاهايي خيانت ميکنند. بعد تروتسکي خيانت ميکند. زينوويف و کامنوف و بوخارين يه جايي خيانت ميکنند!.. دقيقا همان مکتب است، همان ديدگاه است. با اين تفاوت اگر "تجديد نظر طلبي" دارد "عدول از ايده" را مطرح ميکند،  اين يکي شخص زنده را هم مي آورد! اگر ما شکست خورديم براي اينکه يک نفري يک جايي به اين جنبش خيانت کرده است. تبيين توطئه آميز ديدن کمونيسم، اينهم يک توضيحي بود که به ما مي دادند. سخنراني مخفي خروشجف در کنگره حزب کمونيست شوروي در سال 1954 فکر کنم، که "سي آي اي" تکست آنرا چاپ کرد،  که گفت  استالين اشتباهات اساسي کرده است، شروع  "خيانت" يک خطي است به اصطلاح، که باعث ميشود فدايي ها از حزب توده جدا بشوند. اينکه فدايي با حزب توده نرفت بخاطر اين است که خروشجف از استالين  جدا شد. براي فدايي استالين خيانت نکرده، خروشجف خيانت کرده! يک پله آنطرفتر استالين خيانت کرده است. يک کساني ديگر را داريم که از سر آن خيانت راه خودشان را سوا کرده اند. بهر حال تببين شخصي ديدن پروسه هاي تاريخي و اينکه گويا يک کساني خيانت کردند که کمونيسم به حاشيه رانده شد، اين هم يک تببين ديگر است که (آنوقت) داشتيم.

 

يک نگاه ديگر به قضيه که در بين روشنفکران، بخصوص روشنفکران ليبرال، آدم هاي انتلکتوئل و کساني که ظاهرا از تاريخ خيلي درس ميگيرند، باب هست اين است که "زود بود"!  انقلاب روسيه زود بود؛ دست بردن کمونيست ها به قدرت زود بود؛ و کلا جامعه آمادگي پذيرش عقايد کمونيستي را هنوز پيدا نکرده است. يا پيدا نکرده بود. شايد هم الان هم بگويند "هنوز پيدا نکرده است". هميشه شما يک کساني را پيدا مي کنيد که بگويند کمونيسم درست است، ايده آلهايش هم درست است،  اما علت اينکه در شوروي شکست خورد و يا در چين شکست خورد، يا در آمريکاي لاتين و هرجاي ديگر شکست ميخورد اين است که جامعه از نظر توليدي و اقتصادي و اجتماعي رشد نکرده است. که اين عقايد نو صنعتي و مدرن و غيره در آن محلي از اعراب داشته باشد.  و معلوم است که در روسيه عقب مانده عقايد پيشرو کمونيستي شکست ميخورد و به عکس خودش تبديل ميشود. يک شاخه اي از آن توضيح، يکي از آن جوابهايي که به آن سوالهاي اوليه ما ميدهند اين است که "کمونيسم وقتش فرا نرسيده بود". شايد الان هم با يک عده بحث کنيد ميگويند الان هم نرسيده. ولي تبيين تاريخي از اينکه چرا در شوروي و چين و در بخشي از اروپا کمونيسم شکست خورد و در اروپاي غربي به جايي نمي رسد اين است که "زود است"! "شرايط آماده نيست". "نيروهاي مولده به اندازه کافي رشد نکرده است" و غيره.  

ريشه يابي مذهبي - اخلاقي

 اينها به نظر من جواب نشد. يعني  جواب نمي دهد به سوال. هيچکدام از اين تببين ها علت وضعيت کمونيسم امروز را نه فقط توضيح  نمي دهد بلکه خودش نشان دهنده ذهنيتي است که کمونيسم امروز دارد. يعني ريشه يابي مذهبي – اخلاقي در شکست هاي خودش. نشان دهنده خود همان پديده است. بخشي از  عوارض همان تغيير ريل کمونيسم است. اگر کمونيسم کمونيسم نيست، ريشه يابي هاي بدبختي هاي خودش همين از آب درمي آيد که برود کساني را و ارتدادهايي را در تاريخ خودش پيدا کند. در نتيجه زندگي يک کمونيست مومن خلاصه ميشود به اينکه دائما دارد در نفس خودش جهاد اکبر مي کند. با يک سلسله عقايد غلط و با يک سلسله پيامبران سقوط کرده و امامان از تخت افتاده دارد "مرزبندي" ميکند. تا ديروز مي توانست مرزبندي اش را تا کنگره بيست و بيست دو حزب کمونيست شوروي برساند، امروز اگر شما خيلي با او حرف بزنيد حاضر است تا سال 1936 هم با شما بيايد! و اگر بيشتر باهاش صحبت کنيد تا 1924 هم مي آيد. به يک معني پيدا کردن محل ارتداد، محل خيانت در تاريخ کمونيسم ميشود زندگي کساني که ضد روزيونيست هستند و ميخواهند راديکال باقي بمانند. تعداد زيادي احزاب سياسي هستند که سر اين عددها با يکديگر اختلاف دارند. شما بگوييد تاريخ شروع شکست را چه سالي مي بينيد؟ ميگويد بيست و شش. بيست شش؟ ما بيست و چهار ميدانيم! (خنده حضار)  ما بيست و دو مي دانيم. يکي ميگويد من معتقدم اصلا از سال 1917 نبايد دست به قدرت مي بردند. ميخواهم بگويم اين دوراهي هايي که گويا به دليل يک "غلفت ناگهاني"، زير سوال بردن يک انديشه معين و جلوي صف آمدن يک آدم ناباب، زندگي کمونيسم و طبقه کارگر جهاني به اين وضعيت درآمده است، اين نقطه عطف ها تببين کننده هويت هاي  گروههاي سياسي مختلف است. يکي بوردگيست است. يکي گرامشيست است. يکي، فرض کنيد،  تيتويست است. يکي کاستريست است. هرکدام به يک نحوي دارد يک نقطه را ميگذارد و ميگويد تا آنجا را همه با هم آمده ايم و من از اين نقطه راهم جدا ميشود بخاطر اينکه شما ها به ارتداد چرخيده ايد.  

 

ما اينرا رد ميکنيم. قبل از هرچيز براي اينکه به نظر ما  تببين مذهبي جوابگو نيست. پديده اجتماعي را بايد اجتماعي توضيح داد. همه ما ميگوييم جنبش کمونيستي جنبش اجتماعي طبقه کارگر است براي رهايي. بعد سوالي که پيش مي آيد اين است: باشد، ولي چرا وقتي از اين عقيده عدول شد جنبش مربوطه ديگر عقايد سابقش را دنبال نکرد؟ چه پروسه اي باعث مي شود که جنبش کمونيستي آنچيزي نباشد که بود؟  اينرا ميفهمم که اشخاص عقيده شان را عوض ميکنند و يا احزاب خط و مشي شان را عوض ميکنند. ولي بر سر جنيش سوسياليستي طبقه کارگر در اين  60 – 70 و صد سال چي آمده است؟ هيچکس سراغ اين نمي رود که آيا کمونيسمي که ما داريم در باره آن حرف ميزنيم آيا هنوز جنبش اجتماعي آن طبقه هست يا نه؟ 

انتقال اجتماعي کمونيسم

اولين چيزي که ما در اين بحث بدست آورديم و من فکر ميکنم اهميت تئوريک زيادي دارد، اين است که ما بحث روزيونيسم و ضد رويزيونيسم را کنار گذاشتيم و از انتقال اجتماعي کمونيسم حرف زديم. گفتيم جنبش هايي که تحت نام کمونيسم، فعال شدند و منزوي شدند، شکست خوردند و يا نخوردند، اساسا جنبش هاي اجتماعي ديگري بودند. اين را بخاطر اين نمي گويم که حالا کلمه کارگر را بياييم بگذاريم ملاک هويتي و بگوييم کي کارگري بود و کي نبود و پس چون کارگري نبودي شکست ميخوري. اين بحث يک مشاهده عيني ما است.

براي مثال ما به جنبش کمونيستي چين نگاه ميکنيم. به اهدافي که جلو خودش قرار داد. تبيني که از خودش بدست داد. دعوتي که در جامعه کرد و مردمي که پشت سر خودش جمع کرد، و تضادهايي که سعي کرد به آنها پاسخ بدهد، خيلي روشن، فرض کنيد مارکس و مارکسيسمي در کار نيست، اين جنبش وجود داشت و آمد تا چين را از يک موقعيت کولونيالي و استعماري در بياورد و تبديل کند به يک کشور متحد و پايه اقتصاد صنعتي مدرن و امروزي را در آن بنا بگذارد و بيسوادي را ريشه کن کند، افيون و حاکميت ترياک و مواد مخدر در چين را برطرف کند و به تکه هاي مختلف آن وحدت ببخشد. (چين)  يک جامعه کشاورزي است. دهقانهاي فقير شدند نيروي اصلي اين جنبش و اساسا براي يک کشور سازي از بالا  و متمرکز در چين. اين جنبش طبقه کارگر چين براي سوسياليسم نبود. اين جنبش ملي چين بود براي تبديل کردن چين به يک کشور معتبر، امروزي با يک حکومت متمرکز و يک بازار داخلي؛ و اگر از مارکسيسم حرف زدند و به مارکسيسم متوصل شدند وظيفه ما اين است که بياييم بگوييم چرا اين کار را کردند. چرا جنبش هايي که تا قبل از پيدايش مارکس و در واقع تا قبل از پيدايش لنين، بدون اينکه هيچ نيازي داشته باشند که اسم مارکسيسم بر خود بگذارند همين اهداف را دنبال ميکنند، بعد از پيدايش لنين و بعد از بلشويسم مجبورند تحت نام کمونيسم براي يک دوره اي اين کار را بکنند؟

يا جنبش دانشجويي اروپاي غربي، چه لزومي دارد که به خودش بگويد کمونيست؟ الان سران آن جنبش در احزاب گرين (سبز) پخش هستند. بعضي هايشان در دولت آلمانند. سران جنبش دانشجويي سال 1968 اروپا چه لزومي دارد زير پرچم مارکس و لنين فعاليت بکنند؟ وقتي جنبش شان اساسا يک جنبش آنتي بورکراتيک – دمکراتيک است؟ که دارد به تقسيم ثروت هاي حاصل بعد از بوم (رونق) جنگ دوم جهاني جواب ميدهد. جنبشي که اساسا براي يک دولت رفاه (تلاش ميکند) - اگر در آن دقيق شويد پايه هاي پيدايش دولت رفاه در اروپاي غربي (و خواهان)  دولت چپگرا تر است-  چرا به خودش ميگويد کمونيست؟  وقتي که جنبش طبقه کارگر اين کشورها نيست، اهدافش هم آن نيست و برنامه اش نيز آن نيست. يک جنبش دمکراتيک است. چرا به خودش ميگويد مارکسيست؟

 

اولين چيزي که توجه ما را جلب ميکند اين است: درست است که خيلي جنبش ها به خودشان گفته اند کمونيست، از گروه 53 نفر تا حزب توده، تا جنبش کاسترو در کوبا و جنبش هاي چريکي آمريکاي لاتين، تا احزاب مختلف اصلاح طلب در خاورميانه،  چرا به خودشان گفتند کمونيست؟ آيا  به صرف اينکه اينها به خودشان گفتند کمونيست، ما مجاز هستيم که اول اينها را درون کمونيسم مارکسي تعريف کنيم  و بعد از ارتدادشان حرف بزنيم؟ نمي توانيم از اول بگوييم اين ها جنبش هاي طبقات اجتماعي ديگري هستند براي اهداف تعريف شده اي که قابل مطالعه است.  ميشود نگاه کرد،  ابژکتيو اند و قوي اند. حزب شيوعي عراق براي انقلاب سوسياليستي تشکيل نشد. همانطور که حزب حزب توده ايران هم براي انقلاب سوسياليستي تشکيل نشده است. اساسنامه روز  اولش را، آن اجتماع اولشان را ببينيد اصلا خودشان را کمونيست نمي دانند.  خودشان را حزب ترقيخواه تعريف ميکنند. روشنفکران يک کشور تازه وارد قرن بيست شده اي هستند که ميخواهند شبيه اروپاي غربي بشوند و اصلاحات اداري صورت بگيرد و فعال مايشائي دولت لغو شود و فئوداليسم در روستاها ريشه  کن بشود و ميخواهند يک جامعه شهري و امروزي و غربي داشته باشند با يک قانون اساسي مثل بلژيک. چرا اينها به خودشان ميگويند کمونيست؟ و اگر بخودشان گفتند کمونيست ما بايد اينها را بعنوان بخشي از جنبش کمونيستي قبول کنيم و بعد برويم علت "ارتداد و خيانتش" را پيدا کنيم؟ آيا بعنوان يک مارکسيست موظف نيستيم اول خصوصيات اجتماعي اين جنبش را نگاه کنيم و بعد ببينيم چرا به چه دلايل اجتماعي تاريخي به خودش گفته سوسياليسم ويا به خودش گفته کمونيست.

کمونيسم هاي غير کارگري

اگر اينطور نگاه کنيد مي بينيد که مقوله روزيونيسم ديگر بار مذهبي ندارد. ((کلمه اش اصلا جالب نيست.)) جنبش هاي روزيونيستي جنبش هاي طبقاتي ديگراند که ناگزير شده اند بخاطر تناسب قواي فکري در بخش اعظم قرن بيستم اسم سوسياليست بر روي خودش بگذارند و پرچم مارکس و انگلس و لنين را بلند کنند.  ولي در واقع جنبش هاي ترقيخواه يا اصلاح طلب کشورهاي بودند که در آن ها بوجود آمدند. اساسا نيرويش را از همان بخش هايي گرفتند که انقلابات بورژوا دمکراتيک نيرو ميگيرند.  رفتند در روشنفکران و طبقات شهري غيرکارگري پا گرفتند، اقشار تحصيلکرده را جمع کردند و جنبش هايي راه انداختند. چرا اول بايد به اين ها بگوييم کمونيست و بعد بعنوان رويزيونيست فحش شان بدهيم. چرا به حزب توده نمي شود گفت يک حزب اصلاح طلب اجتماعي در فاصله سالهاي فلان و فلان که خواهان يک اقتصاد دولتي تر، تقسيم درآمد ملي، تعديل ثروت در جامعه، و مدرانيزاسيون اداري بوده است؟ حالا خودش به خودش گفته است کمونيست، تقصير کنگره دوم ملل شرق (است.)  توي اين کنگره روس ها رفتند که به هر جنبشي که ميخواست فعاليت کند آوانس هايي دادند و قبول کردند متحد جنبش جهاني کمونيستي باشد. بعد از بلشويسم هرکسي در هر جايي خواسته است آزاديخواهي کند، آسانترين چيز اينرا ديده که اسم خودش را کمونيست بگذارد. در نتيجه خيلي ها که کمونيست نيستند خودشان را کمونيست ناميدند. اگر برويد با آنها بحث کنيد همان روز به شما ميگويد، احتياج به تجديد نظر ندارد. همانروز ميگويد که "کمونيسم زود است"، "به نظر من مالکيت اشتراکي عملي نيست"، "بحث انقلاب کارگري مال يک موقعه ديگر است". همانروز به شما ميگويد. همان زمان استالين اينرا به شما ميگويد. در خود حکومت استالين اينرا به شما خواهند گفت. خودشان توصيه شان به خيلي احزاب چپ در کشورهاي ديگر اين بود که خيلي شلوغش نکنيد و فعلا انقلابات ملي و دمکراتيک را دنبال بگيريد.  فعلا وقت اهداف سوسياليستي در کشور شما نيست. متحد ما باشيد و برويد مردم را بسيج کنيد. و در نتيجه خيلي از جبنش هاي اجتماعي در قرن بيستم که تحت نام کمونيسم  پيدا شدند و کار کردند و هنوز هم هستند گرچه الان ديگر تحت نام کمونيسم کار نمي کنند، جنبش هاي دمکراتيک، اصلاح طلب و ناسيوناليستي، ضد امپرياليستي و ضد استعماري بودند که بنا به تناسب قواي معنوي و ايدئولوژيکي جهان زمان خودشان اسم کمونيسم را روي خودشان گذاشتند.

 در نتيجه فقط بحث عدول پراتيک کمونيستي از نظريات کمونيستي و تجديد نظر درتئوري کمونيسم نيست. بحث جنبش هاي مختلفي است که در جامعه هستند و به خودشان ميگويند کمونيسم.  ما بايد  جنبش کمونيستي به معني دقيق کلمه را  آن جنبشي تعريف کنيم که مبارزه اجتماعي طبقه کارگر براي مالکيت اشتراکي و لغو کار مزدي و جامعه بدون طبقه را دنبال ميکند. اين جنبش را ميتوانيم بگوييم کمونيستي و مارکسيسم انديشه آن است. ولي اگر جنبش ديگري تعديل ثروت و مدرنيزاسيون اداري را دنبال ميکند و از  بازار ميخواهد استفاده کند و به خودش ميگويد کمونيست،  ما بايد بدرست بگوييم اين کمونيسم کارگري نيست. هر کمونيسمي اگر هست،  قدر مسلم کمونيسم کارگري نيست. در نتيجه کلمه "کارگري" در کمونيسم کارگري،  قرار بود براي ما تفاوت جنبش هاي کمونيستي که آن انتظار طبيعي مارکسيسم که جنبش کمونيستي جنبش طبقه کارگر محصول  انقلاب صنعتي است را برآورده کند. 

کمونيسم غير کارگري هم ميشود داشت؛ که همانطور که گفتم بايد نشست و يک به يک نگاه کرد. کمونيسم غير کارگري در روسيه چه اهدافي را دنبال ميکرد. از يک سالي به طور مشخص در روسيه کمونيسم پرچم کشور سازي و ساختن يک بلوک قدرتمند اقتصادي سياسي نظامي در پهنه جهان است. بر مبناي يک اقتصاد دولتي متکي به مزد. ((اين را بعدا طي بحث بهش ميرسيم.)) اين کمونيسم روسي است. هيچ مجبور نيستيم خودمان را با آن هم خانوداه حس کنيم. ميتوانيم بگوييم اين کمونيسم روسي است. يک جنبش بورژوايي است. يک جنبش کشور سازانه است. يک جنبش در جهت (بسط)  قدرت خودش. فوق العاده هم قوي است. فوق العاده امکانات دارد. مدل اقتصادي اش با مال ما فرق ميکند. انديشه هاي تئوريکي اش فرق ميکند. نقدش به جهان سرمايه داري با مال ما فرق ميکند. نيروي اجتماعي که بسيج ميکند با ما فرق ميکند. جامعه اي که سازمان ميدهد با مال ما فرق ميکند. آن کمونيسم بورژوايي است و ما کمونيسم کارگري هستيم.

در جلسه پيش گفتم، مارکس در مانيفست دقيقا همين کار را ميکند. آنوقت کمونيسم کلمه اي است که اينها (مارکس و انگلس) ميخواهند استفاده کنند. چرا؟ براي اينکه ميگويد سوسياليسم کارگري داريم و سوسياليسم بورژوايي هم داريم. سوسياليسم فئودالي هم داريم. و در نتيجه علت استفاده از کلمه کمونيسم براي ما (مارکس و انگلس) دقيقا همان تفکيک اجتماعي است. مارکس نيامد بگويد که يک عده هستند که دروغين ميگويند سوسياليسم. سوسياليست هاي دروغين! گفت اينها سوسياليست هايي هستند که مال طبقات ديگراند. و سوسياليسم آن طبقه همين است. کسي قبلا سوسياليسم را در اداره ثبت اسنادي به نام خود ثبت نکرده بود. در نتيجه ليبر پارتي به خودش ميگويد سوسياليست. سوسياليست است و ميتواند سوسياليسم اش را هم بر روي کاغذ تعريف کند. ميگويد سوسياليسم من اين است.  تعديل ثروت، دولت مسئول در مقابل محروميت هاي اجتماعي، ماليات تصاعدي، مالکيت دولتي و يا ملي کردن صنايع کليدي سوسياليسم است. به شما ميگويد اينها يعني سوسياليسم. ميگوييد چرا سوسياليسم است؟ ميگويد يک چيزي را دارم اجتماعي ميکنم ديگر. طب را اجتماعي کردم، ترانسپورت را اجتماعي کردم، آموزش و پرورش را هم اجتماعي کردم. من به خودم ميگويم سوسياليست.

 

همانطور که سوسياليسم کارگري و غير کارگري اسم خودش را ميتواند روي خودش بگذارد و کار کند، الان بعد از 150 سال بعد از مانيفست، کمونيسم کارگري هم بايد بيايد بگويد بله کمونيسم زياد است، کسي مرتد آن ديگري نيست و کسي خائن به کمپ ديگري نيست.  و هرکس در جبهه خودش دارد براي کمونيسم خودش تلاش ميکند. اين کمونيسم کارگري است. آن کمونيسم بورژوايي است.

حالا کمونيسم بورژوايي بنا به تعريف بايد در افکار مارکس تجديد نظر کند. بنا به تعريف، کمونيسم بورژوايي بايد انديشه اي که بدردش نمي خورد، به آنصورت حاضر و آماده اي که مارکس بيان کرده است را  تغييراتي بدهد تا بدردش بخورد. اگه يکي  آمده و گفته است مالکيت اشتراکي، و اين تئوري است و شما مجبوريد به دلائلي که بعد ميگويم چرا بکار ببريد ، و شما نمي خواهيد مالکيت را اشتراکي کنيد و ميخواهيد دولتي کنيد، بعد بايد بياييد تبيين تان از مالکيت اشتراکي را بعنوان دولتي کردن بيان کنيد. بگوييد منظور (از مالکيت اشتراکي) مالکيت دولتي است! اگر کسي منظورش از محو طبقات لغو کار مزدي نباشد،  چون به مزد احتياج دارد چون صنعت دولتي را جوابگو ميداند، او مجبور است که بيايد بحث لغو کار مزدي را به قرن 26 حواله بدهد. سوسياليسم او جايي براي اين ندارد. بنا بر اين تجديد نظر ميکند. کسي از سر خبث طينت و "نامردي" و  "اهل گرجستان بودن" (اشاره به برخي نقدها به استالين)  و غيره نيست که مي آيد در مارکسيسم تجديد نظر ميکند.  بخاطر اين آن کار را ميکند که آن تئوري  به آن صورت حاضر و آماده اش بدرد او نمي خورد. بايد تجديد نظر کند.

در نتيجه مائوتسه تونگ بايد کمونيسمي که به او داده اند  و گرد است را مستطيل کند که به (اوضاع) چين چفت بشود. بالاخره بشود تئوري انقلاب دهقاني. اگر شما داريد انقلاب دهقاني مي کنيد براي ساختن يک کشور صنعتي، با کمک کنترل دولتي، براي اينکه سياست در مسند قدرت باشد و نه اقتصاد، يا هرچه که مائوئيسم هست بالاخره، خب اين در مارکس نيست. و اگر شما به دلائلي، به خاطر احتياجت به کمينترن،    بخاطر وجهه بين المللي کمونيسم در آنزمان سال 1923 تا 28 مجبوري به خودت بگويي حزب کمونيست چين، آنوقت مجبوري بگويي تفسير من از مارکس اين است. آنوقت ديالکتيک مارکس ميشود "در باره تضاد" مائو! مائو قصد تجديد نظر ندارد. مائو انديشه اش همان است. ولي مجبورش کرده اند، تاريخ مجبورش کرده است به اسم کمونيسم حرف بزند. پس به اسم کمونيسم حرف ميزند. و بعد ميليونها نفر مثل من و شما هستند که آن "کتاب سرخ" (مائو)  را ميگيرند و چون آنقدر زير فشاريم که به هرچه بگويند کمونيستي است،  بالاخره با نظر موافق به آن نگاه ميکنيم. به نظرم کمونيست هايي تو اين دنيا هستند که بيشتر از بورژواها از  ما فاصله دارند. ولي هرکس به خودش گفته کمونيست ما ميرويم و کتاب ايشان را ميخوانيم تا ببينيم نظر ايشان در چه سنتي قرار ميگيرد.

 

بهر حال اولين بحث کمونيسم کارگري همين تفاوت اجتماعي است.  که ما نه در باره انديشه هاي مختلف بلکه جنبش هاي اجتماعي مختلف داريم حرف ميزنيم. وقتي ميگوييم جنبش اجتماعي – اينجا کلمه اجتماعي را بعنوان حجم و تعداد زيادي از آدمها به کار نمي برم، بعنوان طبقات مختلف به کار ميبرم - وقتي ميگوييم جنبش اجتماعي کارگري يعني جنبش هايي که ريشه در اجتماع و تضادهاي اجتماعي دارند. جنبش کمونيستي قرار بود جنبش اجتماعي باشد که تضاد منافع طبقه کارگر با طبقه بورژوا و جامعه سرمايه داري را نمايندگي کند. اگر اين جنبش باشد آنوقت ديگر احتياجي زيادي به تجديد نظر در مارکسيسم ندارد. ممکن است يک جنبش کمونيستي کارگري آخر قرن بيست، اول قرن بيست و يک  خيلي چيزها را بايد از خودش دربياورد و بگويد. چون نمي شود انتظار داشت  دوتا آدم قرن نوزده تمام حرفهاي مورد نياز ما را زده باشند. ولي اسم اين تجديد نظر در مارکسيسم نيست. احتياج ندارد برود تز دولت مارکس را عوض کند. احتياج ندارد برود نقد مارکس از اقتصاد سرمايه داري را عوض کند. احتياجي ندارد برود پايگاه اجتماعي کمونيسم را عوض کند. احتياجي ندارد برود تئوري ارزش اضافه را عوض کند. و غيره. بايد بيايد ببيند امروز جهان سرمايه داري چيست. ولي اينها (کمونيسم هاي غير کارگري)  جنبش هاي ديگراند و در نتيجه در مارکسيسم هم تجديد نظر ميکنند. ولي گناه اصلي اش آن (تجديد نظر) نيست. اين خصلت وجودي آن (جنبش) در جامعه بوده است  که کمونيسم شان براي اهداف اجتماعي ديگري قالب زده بشود.  و زده شده و بهمان اعتبار هم راه افتاده است.

چرا به خود گفتند کمونيست؟

 چرا اين جنبش هاي اجتماعي که براي مثال ميخواهد "غنا" (در آفريفا)  از زير بار استعمار بيايد بيرون، يا براي مثال ميخواهد به فئوداليسم در يک کشوري خاتمه بدهد، يا براي مثال ميخواهد در آمريکاي لاتين دست "بورژوازي کمپرادور" را از قدرت کوتاه کند و يک جور اقتصاد متکي بر بورژوازي ملي اين کشورها را بنا کند،  چرا به خودش ميگويد کمونيست؟ چرا به خودش گفت کمونيست؟ بهمان دليلي که در اين چند سال اخير شاهد بوديم هرکسي به خودش ميگفت حقوق بشري و دمکرات!  (کمونيسم در آنزمان)  لقب معتبر آزاديخواهي زمان خودش شده است.

(جا افتادگي چند کلمه با عبارت يا جمله در فايل صوتي) ... مثل پيغمبري که آمده فقرا را آزاد کند، شنيده اند، آنوقت هرکسي که با اين فقرا کار دارد و يا حرفي از آزادي ميخواهد بزند، به نفع اش است، و به طور طبيعي هم علاقمند ميشود به کمونيسم و لنينيسم و خودش را نزديک حس ميکند.  و نه فقط نزديک حس ميکند، نزديک هم جلوه ميکند،  حتي اگر حس نکند. بنا براين خيلي راحت ميشود کمونيست شد ، وقتي کمونيسم مد است. وقتي کمونيسم باب شده است. وقتي کمونيسم مطرح است. وقتي نيرو است در جامعه به اعتبار انقلاب روسيه، طبيعي است که خيلي ها به خودشان بگويند کمونيست.

نمي دانم چقدر شما در دانشگاه هاي اروپاي غربي بعضي هاتان سابقه داريد و آشنايي داريد. در دهه هفتاد (قرن بيست ميلادي)  تقريبا از هر سه تا استاد دانشگاه دوتاي آنها به خودشان ميگفتند مارکسيست. مارکسيست هم نبود، ولي به خودش ميگفت مارکسيست. ميرفت مي گفت مارکسيسم هستم ولي ته دلش مي ديدي که "کينز" را قبول دارد! يا طرفدار عقايد "جون رابينسن"  است.  ولي به خودش ميگفت مارکسيست. حتي کساني که مخالف کاپيتال مارکس بودند به خودشان مي گفتند مارکسيست! کتابهاي زيادي هست که مارکسيست هاي انگلستان در  سال 1976 دارند سعي ميکنند بگويند مارکس در باره تئوري ارزش در اشتباه بود. ولي طرف هنوز به خودش ميگويد مارکسيست. الان همان آدم ديگر به خودش نمي گويد مارکسيست. چرا؟ براي اينکه مارکسيسم ديگر الان آن وجهه اجتماعي و آن برد و آن نفوذ و آن حالت متمايز کردن آزايخواهي از غير آزاديخواهي را ندارد.

بعداز ماجراي (سقوط) شوروي اگر دقت کنيد همه دمکرات شدند. طرف در رهبري سازمان پيکار هيچکس را جز خودش کمونيست و استالينيست قبول نداشته است، بعد از سقوط شوروي به خودش مي گويد دمکرات. دمکرات شده است! يعني دمکرات بودن باب هست. به هرکه بگوييد نظر شما چيست. "من که يک دمکرات ميدانم خودم را"! يا "من يک دگر انديش ميدانم خودم را"! يا "من خودم را يک ليبرال ميدانم". يا "خود را مدافع حقوق بشر ميدانم". يکهو يک عده اي که تا ديروز نمي شد بدون دستور و اجازه شان در سازمانهاي چپ  کاري کرد، از دم ليبرال و آزاديخواه و دمکرات شده اند و ديگر حاضر نيست کلمه کمونيست را راجع به خودش به کار ببرد. کمونيست ديگر مد نيست. الان اگر دهقان فيليپيني دست به اسلحه ببرد هيچ احتياجي ندارد که به خودش بگويد: "انديشه مارکس، لنين، انگلس، استالين، مائو و اين رفيق من که  اينجا در فيليپين کشاورزي ميکند". هيچ احتياجي ندارد تا اصل و نسبش را به  مارکس و انگلس و لنين برساند. براي اينکه مد نيست. ميتواند خيلي راحت بگويد زنده باد آقاي کلينتون! مي تواند پست مدرنيست باشد و انقلاب کند. ميتواند هرچه باشد! الان ديگر آن هژموني فرهنگي و سياسي را هيچ مکتب آزاديخواهانه اي ندارد. که بگوييم انقلاب در کشورها  يا باز کردن يوغ بندگي در همه جا با اسم کمونيسم همراه است. اينطور نيست و در نتيجه اگر کسي در جهان بخواهد خودش را خلاص کند به خودش نمي گويد مارکسيست.

جنبش فمينيستي يک نمونه ديگر اين (پديده) است. يک موقعه اي بود که فمينيست بودن خيلي نزديک بود به مارکسيست بودن. تقريبا فمينيست ها سعي ميکردند که بگويند سوسياليست هم هستند. الان اگر شما يک فمينيست پيدا کنيد که به خودش بگوييد سوسياليست، هنر کرده ايد. فاصله گرفته اند بسرعت از انديشه هاي (نامفهوم) ....  (البته) در ديدگاه هايشان تغييري بوجود نيامده است. ولي ديگر آن لقب را نمي خواهند. در نتيجه لقب چيزي بوده که (خود را تحميل کرده است.)  جنبش کارگري با انقلاب روسيه چنان قدرت و وجهه اي پيدا کرد در سطح جهاني، و چنان قبله آمال و اميدهاي  مردم محروم جهان شد که هر رهبر آزاديخواه و دمکرات و اصلاح طلب کشورهاي مختلف که ميخواست کاري صورت بدهد مجبور شد که يک دستي با کمونيسم بدهد و عکسي با کمونيسم بيندازد. بعدا حتي جناح هاي راديکالترشان به خودشان بگويند کمونيست.

شما تاريخ جنبش چريکي ايران را بخوانيد. من کتاب "آبراهيميان" را نگاه ميکردم، "ايران بين دو انقلاب"،  يک فصلي دارد فقط در باره مجاهد و فدايي.  ببينيد داستان چه بوده است. "جزني" و .. از کجا آمده اند، ببينيد آن شش نفر مجاهد خلق از کجا آمده اند و چگونه بعد "تغيير ايدئولوژي" داده اند. جنبش راديکال کمونيستي ايران ببينيد که چقدر ربط داشته است با جنبش کارگري و سوسياليستي طبقه و چقدر ربط داشته است با انجمن اسلامي محل و دانشجويان ناراضي دانشگاه تهران و دانشکده ادبيات و فني.  و (ببينيد)  چقدر کمونيسم ايران مديون جنبش ضد بهاييت بوده است!  طرف انجمن اسلامي درست ميکند، بعد از شش سال – نامه مجتبي طالقاني به پدرش! مجتبي طالقاني پسر آيت الله طالقاني از سران تغيير ايدئولوژي سازمان (مجاهدين و بعد) پيکار، يکي از شخصيت هاي کليدي سازمان پيکار که بعد از انقلاب تشکيل شد.  يک آدمي است مسلمان، البته خوب دلش به حال محرومان جهان سوخته است ديگر، به باباش نامه مي نويسد که من چقدر به شما احترام ميگذارم، ولي (با) آرمانهايي که ما داريم، من به اين نتيجه رسيده ام که مارکسيسم علم رهايي جهان است. ايشان دنبال يک رهايي بوده، قبلا فکر ميکرده است قرآن علم آن رهايي است، حالا متوجه شده است که نه مارکسيسم علم آن رهايي است. جنبش کارگري ايران چه ميگويد و يا جنبش کارگري جهان چه ميگويد يا در همان لحظه اي که ايشان اين تغيير ايدئولوژي را داده است چه مبارزات کارگري در آلمان و فرانسه در جريان هست، اينها هيچ تاثيري روي نسل اول مارکسيست هاي (منشعب از)  سازمان مجاهدين ندارد. بيشتر به اين نتيجه رسيده اند که با اين حرفهاي اسلامي نمي شود عليه شاه مبارزه کرد و کارگر است که کليد پيروزي در دستش است. (اينرا مجتبي طالقاني) به باباش ميگويد. اين فصل کتاب آبراهيميان را حتما نگاه کنيد. واقعا آموزنده است براي اينکه بدانيد کمونيسم راديکال دوره ما  لااقل در آن کشور از کجا بيرون آمده. 

 

کسي به انقلابي خيانت نکرد!

کمونيسم کارگري دارد ميگويد هر آزاديخواهي به جاي خودش محفوظ، هر تلاش طبقاتي براي هر نوع تغيير اجتماعي به جاي خودش محفوظ.  جنبشي کمونيستي، جنبش کمونيسم کارگري ما به آن جنبشي ميگوييم که تاريخا با کارگر صنعتي پديدار ميشود. انتفاد سوسياليستي اين طبقه است به موقعيت اجتماعي  اين جامعه،  يعني کار مزدي و استثمار بر مبناي پرداخت دستمزد. اين را ميخواهد دگرگون کند. حالا صنعتي شدن و يا نشدن در يک کشور معين به جاي خودش محفوظ. و نقدش اين است و آرمان نهايي اش انقلاب کارگري و مالکيت اشتراکي و جامعه آزاد از هر جور طبقه است. و مبناي اين جامعه و قلب اين (جنبش) در اعتراض کارگري و اعتراض طبقه کارگر در جامعه سرمايه داري است.

در بحث ما، در نتيجه،  يک مقدار زيادي اين مقولات سرجاي خودش قرار ميگيرد: رويزيونيسم، "خيانت استالين" و غيره. شما اين مشکل را هميشه داريد:  برويد از مردم روسيه بپرسيد که راجع به استالين چه فکر ميکنند. يک عده شان ميگويند "پدر ما را درآورد". ولي يک عده زيادي مي گويند "پدر اين ملت است". "ما را از دوران سياه تزاريسم کشيد بيرون". "آلمانها را در استالينگراد شکست داد". "جلوي فاشيسم ايستاد". استالين به اصطلاح آتاتورک روسهاست براي خودشان. آن آتاتورک را دارد، اين هم استالين را دارد، آن هم مائوتسه تونگ را و اين هم "قوام نکرومه" را  دارد. هرکشوري بالاخره يک رهبري آورده اش به قرن بيستم. استالين هم کسي است که روسيه را به قرن بيست آورد. لنين هنوز مال جنبش کارگري زمان خودش است و دارد مبارزه طبقاتي را سازمان ميدهد. ولي وقتي ميرسيم به اواسط کار استالين متوجه ميشويم که بورژوازي روسيه به کمک انقلاب بلشويکي توانست روسيه را وارد قرن بيستم کند. به شيوه بورژوايي خودش. و يک کشور عقب مانده را به يک قطب صنعتي عظيم  تبديل کند. به يک قطب تکنولوژيکي عظيم  براي آن دوره، از اين بيست سال آخر دوره برژنف ميگذريم. و اين داستان تاريخ روسيه است. کسي به انقلاب کارگري خيانت نکرد! انقلاب بورژوايي همزمان با يک انقلاب کارگري رخ داد و پيروز شد. انقلاب کارگري هم اين وسط سرش يک جايي زير آب رفت. يک همزماني اين دوتا پديده بود. اگر کتاب "بولتن (مباحثات) شوروي"، که تزهاي شوروي را مطرح کرديم،  را نگاه کنيد دقيقا به اين اشاره ميکنيم که چطور دو خواست اجتماعي در روسيه بطور همزمان پيش ميرود. خواست مدرنيزه کردن روسيه و تبديل روسيه به جامعه آباد صنعتي، و خواست کارگر روسي .. خواست بلشويکها براي يک انقلاب اجتماعي کارگري. اين ها هردو وارد انقلاب فوريه مي شوند و هردو هم مجبورند وارد وقايع بعد از اکتبر هم بشوند. از يک جايي ساختن اقتصاد ملي روسيه که خواست آن يکي جنبش است پرچم کشور ميشود.

 خلاصه بجاي اينکه بشيوه مذهبي و اخلاقي تاريخ را نگاه کنيم يا جنبش هاي ديگر را نگاه کنيم، بصورت اجتماعي نگاه ميکنيم. خيلي ساده مثل مارکس در روز اولش ميگوييم: کمونيسم هاي مختلف هست، کمونيسم طبقه متوسط، کمونيسم کشورساز جهانسومي،   کمونيسم دمکراتيک اروپاي غربي، کمونيسم ناسيوناليست کشورهاي تحت سلطه امپرياليسم، و کمونيسم کارگري قرن حاضر. که ما داريم سعي ميکنيم به آن شکل بدهيم. ولي قبول ميکنيم که  يک جنبش اجتماعي متمايز است.

سه منشاء کمونيسم بورژوايي

اين کمونيسم هاي غير کارگري به نظر من سه رکن اساسي، سه تا سرچشمه اساسي داشته اند. يکي ناسيوناليسم است. يکي دمکراسي است. و يکي رفرميسم است. رفرم اقتصادي، اصلاحات اقتصادي اجتماعي،  منظورم هست.    اين ها سرمنشاء سه جور آزاديخواهي بوده اند که به خودشان لقب کمونيسم داده اند.

ناسيوناليسم، بخصوص آنجايي که با امپرياليسم روبرو بوده است. در کشورهاي تحت سلطه امپرياليسم جنبش رهايي از سلطه انگليس و آمريکا و بلژيک و فرانسه به خودش رنگ کمونيستي ميزند. ولي هدف و جوهر اساسي آن رهايي از چنگال استعمار است. بنا بر اين "آنتي امپرياليسم" ، و در آمريکاي لاتين اصلا "ضد يانکي بودن"، ضد آمريکايي بودن، علامت اين است که شما آزاديخواه هستيد يانه. در نتيجه جنبش ضد امپرياليستي يکي از سر چشمه هاي کمونيسم غير کارگري زمان ما است.

 يکي ديگر جنبش دمکراسي طلبي است. (بر عليه) حکومت هاي استبدادي، جوامع مستبد و بعضا جوامع سنتي. مبارزه قرن بيستم براي باز کردن در به روي مردم که بيايند و در سياست دخالت کنند ديگر در چهارچوب جمهوري خواهي و عليه سلطنت و کليسا نيست که دنبال ميشود. عليه حکومت هاي مستبد پليسي نظامي است که اصلا دم شان در سرمايه داري غرب است. در نتيجه خيلي جاها جنبش آزاديخواهي و دمکراسي طلبي چهره کمونيسم بخودش گرفته است. اسم کمونيسم را قبول کرده و زير اين چتر توانسته به خودش سازمان بدهد.

و بالاخره رفرم اقتصادي. برابري ايجاد کردن، دولت رفاه ايجاد کردن، بيسوادي را ريشه کن کردن و غيره. اين ها خواسته هايي است که سنتا با کمونيست ها تداعي شده است. واضح است که بخشي از پلاتفرم کمونيست ها هست. منتهي خود نفس اصلاحات خواهي چه در کشورهاي فقير و چه در کشورهاي غربي که شکاف طبقاتي دارد با انباشت سرمايه افزايش پيدا ميکند، نفس اينکه بايد ثروت را تعديل کنيد، از آن بگيريد بدهيد به آن، تجديد توزيع کنيد، مبنايي بوده است براي يک جور از کمونيسم در اين کشورها. که اوروکمونيسم و چپ نو و  (نظير) اينها را ما مي بينيم چطور رگه هاي مختلفي در آن هست. در اينجا نيز ناسيوناليسم قوي است. در مقابل الان به اصطلاح اروپا محوري بورژوازي غرب، شما نگاه کنيد مي بينيد که چپ ها بشدت ضد اروپايي شدند. يک رگه ناسيوناليستي که يکجور چپ را سرپا نگه دارد. حتي در کشورهاي اروپاي غربي شما اگر برويد سراغ رهبران اصلي چپ جنبش کارگري ناسيوناليسم را در آنها بشدت قوي خواهيد ديد. که "بريتانيا"، "انگلستان"، که "ما انگليشيم" و اروپاي واحد را قبول نداريم. از رهبران اتحاديه بگير تا احزاب چپ آن کشور (اينرا ميگويد). کمتر حزب چپ  راديکال اروپاي غربي هست که طرفدار بازار مشترک (اروپا) طرفدار اتحاد اروپا باشد. يک ناسيوناليسم قوي رکن اين است.

اين ها سه منشايي هستند که زير آن "روزيونيسم" مربوطه هستند. ولي همانطور که گفتم اسم اين رويزيونيسم نيست. اين جنبش خود طرف است. بايد عينک را برداشت و جنبش او را درست ديد و اسم واقعيش را بر آن گذاشت. و الان اينها ديگر اسم کمونيسم را از خودشان برداشته اند. آن پديده اي که در ايتاليا به خودش ميگفت "حزب کمونيست ايتاليا" الان بعنوان دمکرات چپ دارد کار ميکند. نخست وزير داد! "برلينگوئر"  تمام عمرش فعاليت کرد به جايي نرسيد. حزب دمکراتيک چپ ايتاليا نخست وزير داده است. خيلي نبايد اهدافش از اورکمونيست هاي ايتاليا متفاوت باشد. خيلي نبايد متفاوت باشد! ميخواهم بگويم اينها ديگر تحت اسم خودشان کار ميکنند. ديگر اصراري ندارد که برود عکس لنين را بياورد و يا کتاب مارکس را بفروشد. ميتواند به اسم خودش حرف بزند. و الان اگر دقت کنيد از "رويزيونيسم" ديگر جايي خبري نيست!  کسي ديگر مشغول "رويزيونيسم در مارکسيسم" نيست!

صفت کارگر به چه معني است؟

بنابراين ما صفت کارگر را به کمونيسم اضافه کرديم، براي اينکه مشخص کنيم که داريم از يک جنبش اجتماعي متمايز و لاجرم از يک ديدگاه فکري متمايزي نيز حرف ميزنيم. ديدگاهي که متناظر با اين جنبش و نه هر جنبش ديگري است که کسان ديگر ميخواهند بسازند. مارکسيسم متناظر و خوانا است با جنبش کمونيسم کارگري! اگر شما بخواهيد از آن تئوري انقلاب ملي بسازيد بايد آنرا عوض کنيد. در آن تجديد نظر کنيد. ما کلمه کارگر را بعنوان اين آورديم: تا کمونيسم را از نظر طبقاتي تفکيک کنيم. تا در پايه جنبشي آن، پايه اجتماعي آن تفکيک کنيم. کلمه کارگر را بعنوان اعلام وفاداري به اشخاصي که در کارخانه ها  کار مي کنند نياورديم. اين تعريف هر کمونيستي است. هر کمونيستي قاعدتا ميگويد زنده باد طبقه کارگر و ميرود در بين کارگران کار کند. اين کلمه براي ما بار تئوريک تر و علمي تري در اين بحث دارد.

کمونيسم کارگري به معني کمونيسم متوجه به کارگر نيست. به معني کمونيسمي است که جنبش اجتماعي يک طبقه اجتماعي ديگر است.  در تمايز با کمونيست هاي غير کارگري که روي آنها اسم ميگذاريم: کمونيسم بورژوايي روسيه. کمونيسم دهقاني چين. کمونيسم جهانسومي در خاورميانه و کمونيسم خرده بورژوايي و خلقي که (در ايران)  شاهدش بوده ايم و خيلي ها با سازمانهايش سر و کار داشته ايم. ما کمونيسم کارگري را مطرح ميکنيم بعنوان کمونيست طبقه کارگري! خود مارکس هم ميگفت: "PROLETRAIAN SOCIALISM"  (سوسياليسم پرولتاريايي).  کمونيسم پرولتاريايي را ما داريم مطرح ميکنيم. به عبارتي ما کار نويي نمي کنيم. ولي کار کهنه اي که قبلا وقتش شده بود را داريم انجام ميدهيم. خيلي وقت بود که کمونيسم مي بايد يک بار ديگر ميگفت  که قرار بود جنبش کمونيستي جنبش اجتماعي متفاوتي باشد. فقط قرار نبود که يک پيغمبري را همگي انگار دنبال ميکنيم، مارکس و انگلس. هرکس تفسير خودش را بگذارد قبول است. يک جنبش اجتماعي متمايز. 

 در نتيجه کمونيسم کارگري که من پايينتر جنبه هاي ديگرش را باز ميکنيم که فرقش با سوسياليسم کارگري، با  مبارزه طبقاتي و غيره چه هست، کمونيسم کارگري جنبش کمونيستي طبقه کارگر است. در تمايز با جنبش کمونيستي طبقات ديگر. هيچ اشکال ندارد، آنها هم مال خودشان را دارند، نسبت به اين کلمه هم ميتوانند حق آب و گل خودشان را داشته باشند. و "زنده باد کمونيسم" هم ميگويند شهيد ميشوند، کشته ميشوند، جنگ هم کردند و جلوي فاشيسم هيتلري هم ايستادند. به اسم آن کمونيسم. و بعضا بخاطر اين تشابه اسمي بخش زيادي از نيروي طبقه ما را هم با خودشان برده اند! و در اين پروسه ها شرکت داده اند و بعضا هم به ما امتياز داده اند. بطور واقعي کمونيسم روسي بالاخره يک امتيازاتي به کارگر روسي داده است که توانسته سرپا بايستد و از اين کلمه تاريخي طبقه کارگر استفاده بکند. از قبيل اشتغال کامل؛ ممنوعيت اخراج؛ مسکن بعنوان حق مسلم شما؛ و پزشکي مجاني. اينها را داده است بالاخره که گرفتن هر يک دانه آن در اين کشورها ده پانزده سال جنگ ميبرد، بورژوازي روسيه اينها را داده بود. ميخواهم بگويم در يک سازشي با کمونيسم کارگري بالاخره اينها بسر ميبرند. ولي شاهديم که شکافهاي طبقاتي عظيمي اينها را از هم جدا ميکند. طوري که حزب توده از بوژوازي ايران دفاع ميکند و به چپ افراطي ميگويد "سي آي اي" يي و "تربچه هاي پوک". حزب توده  قشنگ مي فهمد که از نظر طبقاتي کجا ايستاده است.  بحث تاکتيک نيست. طرف خاتمي را بعنوان آزاديخواه قبول ميکند، (فقط) حزب توده را نمي گويم، بخش زيادي از چپ هاي آن مملکت را ميگويم، به خاتمي ميگويد آزاديخواه! به من و شما ميگويد ديکتاتور! دارد تعلق اجتماعي اش را توضيح ميدهد. مال همان طبقه اي است که خاتمي هم يکي ديگر از شخصيت هايش هست. يعني من و شما بدهکاريم به آقاي خانبابا تهراني که چرا ما "ديکتاتورها و مستبدهاي قيم مردم" از آقاي خاتمي که معلوم نيست چه جور آمده و رئيس جمهور مردم شده و زندان دارد، دفاع نکرده ايم! ميخواهم بگويم جايگاه اجتماعي اينها را بايد نگاه کرد.

کارگر گرايي، روايت بورژوايي

در آخر جلسه پيش بالاخره من اين را هم بحث کردم که کارگر گرايي که اخلاقي است، هم يک روايت بورژوايي است.    دقيقا بستن در دهان کارگر براي پياده کردن برنامه اجتماعي غير کارگري است که صحبتش شد. کسي که کارگر را تقديس ميکند بعنوان يک شغل، يا بعنوان يک فرد، کارگر پرستي که در سازمانهاي چپ خلقي ديديم، کارگر پرستي که کارگر را بجاي پديده هاي مقدس مذهب خودش مي نشاند، دقيقا   براي پنهان کردن جايگاه اجتماعي خودش است. چرا که تا حالا شما يه رهبر اتحاديه  کارگري را نديده ايد که (ژست) کارگر پرستي و کارگر پناهي به خودش بگيرد.

 در نوشته هاي اوليه حزب کمونيست ايران زمان "سلطان زاده" و "حيدر عمواوغلي" نگاه کنيد، اطلاعيه اش اين نيست که "کارگران غيور و قوي و  آگاه ايران بپا خيزيد"، ميگويد مردم بي غيرت و کم شعور مملکت تا کي ميخواهيد به اين خفت تن بدهيد. يارو خودش را از آن طبقه جدا نمي کند. اگر کسي شروع کرد نون قرض دادن به کارگر و پوشاندن اين واقعيت که کارگر ايراني تشکل ندارد، سازمان جدي اي ندارد، رهبر عملي سرشناسي ندارد و شروع کرد به تقديس کارگر به مثابه يک پديده تمام شده و به پيروزي رسيده که  جرعه آزاديخواهي در محضرش بنوشند، اين آدم يکجور کلاشي ديگر  جناح ناسيوناليسم چپ ايراني را نشان ميدهد که ميخواهد کارگر را بياورد که در تظاهرات ملت سازي خودش"جاويد شاه" بگويد!

 "کارگران ما" – هميشه اين "ما" را هم مي آورند-  "کارگران ميهن ما" اينطوري فکر نمي کنند. "کارگران ميهن ما" آنطوري فکر ميکنند. ميهن را دارد و خودش هم مرکزش است و کارگر هم يکي براي او از پرسناژهاي آن ميهن است.  و کساني که اين تقديس را ميکنند، همانطور که شاه ممکن بود از "مردم صبور" و "عشاير غيور ايران" تقدير بکند، اينها هم از کارگر تقدير ميکنند. بحث ما ربطي به اين ندارد. کمونيسم کارگري جرياني است متعلق به داخل طبقه کارگر و به نظر من با صراحت کامل ميتواند راجع به خودش و بقيه طبقه کارگر حرف بزند. احتياجي به تملق طبقاتي گفتن ندارد. و يکي از گرايشاتي که در خود احزاب چپ رشد ميکند، اين است که حرف آخر با کارگر است و تو کي هستي و مارکس کي بوده و حتي مارکس و لنينيسم ميشود زير مجموعه اي از پديده کارگر. به اين معني که اگر کارگران در يک کارخانه اي راي بدهند که مارکس اشتباه کرده است، من و شما بايد قبول کنيم.

آن "اکونوميسم"- حتي کلمه اي بالاتر از اين- يک جور کارگر گرايي بورژوايي (است). همانطور که گفتم دقيقا احساس گناه تاريخي طبقه بورژواي ايران را نشان ميدهد که نتوانسته حتي يک طب ملي در آن مملکت برقرار کند. و حالا ميخواد اين را از دل طبقه کارگر دربياورد با مجيز گفتن و چاپلوسي.

بهر حال اينها نکاتي بود که در بخش قبلي صحبت هايمان  (سمينار اول از اين دو سمينار) صحبت کرديم.  در رابطه با جايگاه اجتماعي بحث کمونيسم کارگري.  تاريخ پيدايش اين بحث را هم يک اشاره بکنم قبل از اينکه تنفسي بدهيم.

 

کمونيسم کارگري و انقلاب 57

اين بحث (کمونيسم کارگري)  در حزب کمونيست شوروي شروع نشد، در حزب کمونيست چين شروع نشد، در حزب کمونيست ايتاليا و اسپانيا هم شروع نشد. در حزب کمونيست ايران شروع شد. اين يک واقعيت است، کسي نمي تواند آنرا کاري کند. اين بحث ها  آنجا شروع شد، آنجا نوشته شد، آنجا مکتوب شده و اسنادش متاسفانه به اين زبان (فارسي) است. و محصول يک پروسه تاريخي در ايران بود. ((اينرا بعدا در بخش محتوايي صحبتم توضيح ميدهم، رابطه بين انديشه با  جنبش سياسي بخصوص.)) 

 

ولي بطور واقعي علت اينکه اين بحث توانست در ايران ببرد و اينهمه آدم را در منطقه، در ايران و عراق بطور مشخص، دور خودش متحد نگه دارد، اين هست که پشتش به يک انقلاب وسيعي بود که در آن کارگران به ميدان آمدند. در انگلستان کارگر در خانه اش کار ميکند. همين ديروز (کمپاني) "بي.ام. و" (شرکت)  "روور" را فروخته و 50 هزار نفر را بيکار ميکند و اينها (کارگران) اصلا تکان نمي توانند بخورند. جز شعار نوشتن به در و ديوار خانه هاي خودشان کاري نمي توانند بکنند. در انقلاب ايران کارگر آمد به ميدان و معلوم شد که "خدا خودش کارگر" است. و معلوم شد مسلمانان طرفدار کارگرند. معلوم شد که کارگران "رهبر سرسخت انقلاب" اند. آن پتانسيل و ظرفيتي که طبقه کارگر دارد (بروز کرد.)

 بيست سال پيش در يک کشور نسبتا بزرگ با 30 -40 ميليون جمعيت آنوقت، از نظر جغرافيايي بزرگ و از نظر سوق الجيشي مهم، طبقه کارگر خودش را تکان داد. و در ظرف يکي دو سال بحث هايي که ممکن است در جنبش هاي سياسي اجتماعي ديگر در کشورهاي ديگر طي بيست يا سي سال بحث ببرد، و دست آخر هم معلوم نشود حق با کيست، (تعيين تکليف شد.) در ظرف يکي دو سال در ايران معلوم شد که کمونيسم خلقي بدرد نمي خورد، مارکس درست گفته است، و حزب کمونيست ايران تشکيل شد که خيلي از اين بحث ها در آن حزب بحث هاي هژمونيک بود. يعني ميشد عين اين بحث ها را در حزب کمونيست ايران سابق (منظور قبل از جدايي حکمت است)  زد، و زديم و ما رهبرانش بوديم. همين الان، ميگفت، ميخواهم پياده کنم.

اين بحث ها در ظرف سه سال چپ ايران را با خودش برد. چرا؟ براي اينکه يک انقلاب آنقدر بطور مشهودي دروغين بودن کمونيسم هاي جنبش هاي ديگر را عيان کرده بود که کسي نمي توانست از آنها دفاع کند. جنبش کمونيسم بورژوايي رفت پشت سر حکومت مرتجعي که سر کار بود. ديگر ميخواستند چه کارش بکنند؟ الان شما برويد پشت توني بلر هنوز معلوم نيست در انگلستان چه کرده ايد. ولي اگر در ايران پشت سر خميني برويد خيلي معلوم است که داريد چه کار ميکنيد. و هيچ کمونيستي که براي خودش احترام قائل بود، نمي توانست در کمپ کمونيسم روسي بماند، در کمپ کمونيسم چيني  و "سه جهاني" ها بماند، نمي توانست در کمپ فدايي بماند که با "تئوري دوران" داشت از يک جناح حاکميت دفاع ميکرد. در نتيجه پروسه سياسي، اتفاق هاي سياسي که در ايران اتفاق افتاد، مهمترين فاکتور بود. بحثي که ميتوانست در آلمان هم مطرح شود، مي توانست در انگلستان هم مطرح شود، و شايد هم شده و ما خبر نداريم، ممکنه خيلي ها مستقلا به  اين بحث ها رسيده اند و  در حزب خودشان کرده اند و کسي تحويلشان نگرفته است. ولي اين بحث ها به يک انفجار جنبشي در چپ ايران و عراق تبديل ميشود.  و اينهمه آدم دور آن جمع ميشوند. بخاطر اينکه از يک تجربه انقلابي بيرون مي آييم که در آن کارگر نقش دارد و شکاف طبقاتي را ميشد ديد. مي شد حضور طبقه را ديد و پديده هايي مثل قيام، حزب، اعتصاب، قدرت، دولت، سرنگوني، مقولاتي کتابي نماندند. اينها جلوي چشم ما اتفاق افتادند. کودتا، ضد کودتا، جنگ...

شما ممکن است متوجه نباشيد که شاهدان چه تاريخ غني سياسي هستيد. شما برويد در فرانسه به يکي بگوييد کودتا! خود آن فرد هيچ تجربه اي از کودتا ندارد. من و شما (ديديم)  کودتا کردند ريختند سرمان صد هزار تا را کشتند. موج اعدام هاي اندونزي را ما در کتاب ميخوانيم. ولي موج اعدام هاي ايران تاريخچه زندگي خودمان است. مبارزه مسلحانه! معلوم نيست چند تا پارتيزان مسلحي که هفت هشت سال جنگ کرده اند در همين سالن نشسته اند! خيلي اند. کساني که مبارزه مخفي کردند! در کتاب ميخوانيد "تلفيق مبارزه مخفي و علني"، "روزنامه ريز را بلشويکها چاپ ميکردند يواشکي از باکو ميبردن ميدادن به..."  خود ما صدها برابر اين کارها را کرديم. تمام پديده هايي که قرار بود در کتابها راجع به کمونيسم شنيده بشود و خوانده بشود، اين جنبش و اين نسل بعينه ديد و در نتيجه همه تئوري هاي خيلي سريع به بوته آزمايش سپرده شد. و خيلي سريع جوابش معلوم شد. و خيلي سريع معلوم شد که معني اجتماعي و عملي و سياسي تفاوت هاي اين بحث ها چي هست. "اتحاد مبارزان کمونيست" که ميگويد "اين"، فرقش با "رزمندگان" که ميگويد "آن" در چيست. دو ماه بعدش معلوم ميشد. جامعه نمي توانست ساکن بماند و بحث ها (صرفا) جدل افکار باشد. بحث ها بسرعت برد و معني عملي پيدا ميکرد.

رابطه حزب دمکرات و کومله!  بورژوازي کرد، پرولتارياي کرد، هرچه،  هر تبييني که داريد. جنگ شد. دويست و چند نفر هرکدام  از طرفين کشته دادند در اين جنگ. يک جنگ عظيم شد بين نيروهاي کمونيستي و بورژوايي در کردستان که در آن عده زيادي کشته شدند و مهر خودش را براي هميشه به جنبش کردستان زده است. (اين) مال نسل ماست و آن جنگ سر بحث کمونيسم و آنتي کمونيسم صورت گرفت. سر بحث آزادي بيان،آزادي بي قيد و شرط، حق تشکل، آزادي تشکيل شورا، آزادي زن، اين جنگ ها شد.  شما اگر زن را پيشمرگه نمي کردي و از  آزادي بيان دفاع نمي کردي و کمونيسم را تبليغ نمي کردي، هيچوقت با حزب دمکرات دعوايتان  نمي شد. ولي با حزب دمکرات جنگ کردي براي اينکه پيشمرگه زن  شما ميرفت در روستا تبليغات ميکرد و مردم را ميشوراند. منافع آنها به خطر افتاده بود.  

ميخواهم بگويم يک جنبش مادي عظيم اجتماعي نيرويي بود که اين بحث ها را به جلو صحنه ميبرد. اينکه يک بحث در کجا مطرح ميشود، آنقدر مهم نيست. اينکه بحث از نظر فکري و از نظر تئوريکي از کجا در مي آيد، زياد تعيين کننده نيست. شما هر تروتسکيست انگليسي ، گروههاي بهترشان، يا هر  آدم راديکال چپ ايتاليا و پرتغال آنوقت را در ايران ميگذاشتي، (او نيز) ميگفت اين که جنبش ملي است، آن يکي خلقي است،  فورا متوجه ميشد. يعني احتياجي نبود که شما از نظر انديشه کار زيادي بکنيد براي اينکه بفهميد آن اتفاق کمونيستي نيست و اينرا بگوييد. و خيلي ها گفته اند، در کشورهاي ديگر هم گفته اند. فرق ايران اين بود که اين فورا به يک نيروي مادي تبديل شد و اين بحث ها رشد کرد.

 کمونيسم کارگري به اين ترتيب محصول تحرک کارگر ايراني بعد از انقلاب 57 و  حين انقلاب 57 است.  و به يک اعتبار محصول "اصلاحات ارضي" است. محصول اصلاحات ارضي دهه 40 (شمسي) در ايران است که طي آن کارگران به قشر اصلي استثمار شونده تبديل شدند.  شهرها بزرگ شدند و دوره اپوزيسيونيسم جبهه ملي و حزب توده، بساطش برچيده شد. ديگر احزاب اصلي جامعه را آنها تشکيل نمي دادند. کافي بود يک جواني در يک جايي به اسم فدايي يک پرچم کمونيسم بلند کند، بيشتر مردم دور او جمع ميشدند تا بروند دور حزب توده جمع شوند. ديگر جبهه ملي يک پديده ثانوي بود براي مردم. ولي سازمانهاي کمونيستي متعدد در هر کوچه بوجود آمد. شوراهاي کارگري بوجود آمد. خاصيت صنعتي شدن و کارگري شدن جامعه ايران و بعد خاصيت دخالت کارگر در جامعه ايران بود که (باعث شد)  بحثي که مارکس کرده بود و رو کاغذ بود در ايران بسادگي مطرح شد و پيروز شد. در آن نسل از چپ ايران اين بحث پيروز شد. الان سخت تر است.  

 نه فقط ما که عضو حزب کمونيست کارگري ايران و عراق هستيم، يا در اين جنبش بوديم،  بلکه همه قبول دارند که اگر بخواهيد  نقشه کموينسم ايران را بچينيد،  کمونيسم کارگري پديده ويژه اي در آن است. شما نمي توانيد از انديشه کمونيستي راه کارگر و فدايي و غيره بعنوان پديده هاي متعين داراي ديناميسم داخلي حرف بزنيد. يک سري افکار آزاديخواهانه که هميشه بوده اند. ولي همه ميفهمند که حزب کمونيست کارگري دارد يک چيز ويژه اي که يک گذشته و يک آينده اي دارد را بيان ميکند. يک داستاني پشت اين هست. تنها جريان معتبر ايدئولوژيک چپ در ايران و منطقه است. بخاطر اينکه يک انقلاب پشت آن بوده و بخاطر اينکه آن انقلاب مبارزه طبقاتي را آورد جلوي صحنه و در نتيجه بحث را از  قلمرو افکار و پلميک و "رويزيونيسم" برد بيرون. بحث را خيلي سريع اجتماعي کرد.

بهر حال رفقا اين ها بحث هايي بود که در جلسه پيش به آنها اشاره کرديم. يک تنفس ميدهيم و بعد از آن نظر سالن را هم بشنويم. بعد به بحث (اصلي) اين سمينار ميپردازم. در سمينار ايندفعه ميخواهم راجع به محتواي فکري اين کمونيسم کارگري صحبت کنم. راجع به جنبه هاي مختلف متد و اقتصاد و سياست و غيره چي فکر ميکند. با توجه به اينکه خصلت اجتماعي جنبش مان را بحث کرديم حالا ميخواهيم در باره مارکسيسم مان يک مقدار بيشتر صحبت کنيم.    

 

چند توضيح تکميلي در مورد بخش اول

اشاره به چند سوال و اظهار نظر حاضرين

 

 

به دستور بخش دوم اين سمينار ميرسم. (اما ابتدا)  من خيلي سريع به اين ها ( سوالات و اظهارنظر هاي طرح شده) اشاره ميکنم:

کمونيسم تئوري هرکاري نيست!

يکي اينکه ، همانطور که در بحث قبلي  گفتم و الان هم در بحث بعدي خواهم گفت، معني اين دو مبنا چيست: (اول اين) که از يکطرف کمونيسم علم رهايي طبقه کارگر است، علم شرايط رهايي طبقه کارگر است، و دوم اينکه طبقه کارگر نمي تواند آزاد بشود بدون  آنکه همراه خودش کل جامعه را آزاد کند. دفعه پيش (منظور سمنيار اول از اين دو سمينار است)  سعي کردم اينرا يک مقدار توضيح بدهم. در بخش اول سمينار امروز نيز دقيقا جمله اول را بحث کرديم. در اين بخش دوم عملا برميگرديم به جمله دوم.

اين که علم رهايي طبقه کارگر است، يعني اينکه کمونيسم کارگري يا کمونيسم، يک انديشه اي است، ايدئولوژي است و مجموعه نگرش و ديدگاه و استراتژي است که ناشي از پيدايش يک طبقه معين  به اسم طبقه کارگر مزدبگير بعد از انقلاب صنعتي و همراه انقلاب صنعتي است.  اين طبقه در جدال براي رهايي از شرايط استثمارآور خودش هست که کمونيسم را در جامعه شکل ميدهد و بارور ميکند. ناسيوناليسم ممکن است علم رهايي  بورژوزايي کشورهاي تحت سلطه باشد. جنبش ناسيوناليستي، ديدگاه و افکار ناسيوناليستي هم کمک به رهايي کسي ميکند. کمونيسم، بحث مارکس اين است، که بطور مشخصي ايدئولوژي و ديدگاه ناظر به تلاش اين طبقه است براي رهايي. در جلسه قبل صحبت کرديم که هميشه تضاد بين استثمار شونده و استثمار کننده در جامعه  وجود دارد و هر دفعه هم  پرچم مبارزه براي رهايي از آن استثمار و انقياد بلند شده است. بحث مارکس اين هست که پرچم کمونيسم پرچم اين نوع استثمار شونده جديد است. برده يا  رعيت و يا ديگر اقشار تحت ستم در جامعه وقتي ميخواهند براي رهايي شان بلند شوند لزوما پرچم کمونيسم را بلند نمي کنند. طبقه کارگر است که بخاطر موقعيت عيني اش در جامعه بايد پرچم مبارزه اي را بلند کند که به آن موقعيت عيني خاتمه ميدهد و آن وضعيت مزدبگيري است.

براي لغو برده داري شما احتياجي نيست که انديشه کمونيستي داشته باشيد. لغو برده داري کاملا با انديشه کاپيتاليستي عملي است. شما ميگوييد برده داري از امروز لغو شد و کسي حق ندارد کس ديگري را تحت انقياد جسمي در بياورد. کسي صاحب کسي نيست. کسي براي کس ديگر بردگي نمي کند. تمام شد. بازار آزاد است بروند کار و زندگي  شان را بکنند. يا حتي فئوداليسم و به اصطلاح رابطه ارباب و رعيت، که  (رعيت) از يک طرف وابسته است به زمين و از آنطرف بخشي از آن ملک اربابي است. اينطور نيست که رعيت ميتواند سرش را پايين بندازد و بلند شود برود شهر. ميايند و او را ميگيرند و ميگويند شما از ابواب جمعي فلان خان هستيد. شما بايد سر همان زمين بمانيد. همينطور زميني از خودش ندارد ولي کشت ميکند. رعيت پرچم تقسيم اراضي را دست ميگيرد. پرچم کمونيسم را به دست نمي گيرد. کمونيسم علم رهايي اين طبقه (کارگر) است. اگر کارگر مزدبگير بخواهد از اين وضعيت که درآن از طريق مکانيسم مزدبگيري دارد استثمار ميشود رها بشود پرچم آن ميشود کمونيسم. اگر بخواهد مزدش را بالا ببرد، پرچم آن کمونيسم نيست. ولي بالا رفتن مزد هم به تنهايي رهايي کارگر نيست. ميخواهم بگويم که به اين معني آن جمله اول دارد دقيقا همين چيزي را ميگويد که در اين دو جلسه سعي کرديم بگويم. کمونيسم تئوري هر کاري نيست. تئوري يک کار معين است. تئوري از بين بردن نظام مزدبگيري در جامعه سرمايه داري است.

انقلاب کارگري و رهايي جامعه

آن جمله دوم که "طبقه کارگر نمي تواند آزاد بشود بدون آنکه همراه خودش همه جامعه را آزاد کند"، باز برميگردد به موقعيت عيني کارگر. و  به خصوصيت عيني جامعه اي که ميخواهد در آن اين رهايي را بدست بياورد. چطور ميشود در جامعه سرمايه داري کارگر مزد بگير آزاد بشود در ضمن اشکال ديگر ستمکشي باقي بماند؟ وقتي از نظر تحليلي شما نگاه ميکند مي بينيد ستم کشي زنان، نژادهايي که در چهارچوب تبعيض نژادي حقوق کمتر ميگيرند و يا شرايط نامطلوبي دارند، (به بنياد جامعه حاضر برميگردد.)  چطور ميشود ستمکشي يا ستمگري در جامعه موجود به جا بماند وقتي شما بنياد آنرا که مالکيت خصوصي و  رقابت بر سر سودآوري سرمايه و انباشت سرمايه است را از بين برده ايد؟ (در آن شرايط)  کي دارد و به چه دليلي، براي مثال، زن را تحت ستم قرار ميدهد؟ يا نژاد پرستي به چه دليلي به بقاي خودش ادامه ميدهد، اگر منفعت اقتصادي اجتماعي که الان ابقايش ميکند با انقلاب کارگري از بين رفته است؟

 به اين معني انقلاب کارگري آن انقلابي است خود بخود ريشه اشکال ديگر ستم را از بين ميبرد. من در طي بحث به نکته ميرسم که چرا ما ريشه همه مشقات جامعه امروز (را در سرمايه داري ميدانيم.)  حتي با اينکه ظاهر کهنه اي دارد، مثل مرد سالاري که اختراع سرمايه داري نيست،  ولي چرا فکر ميکنيم نابودي سرمايه داري ريشه مردسالاري را از بين ميبرد در صورتيکه  سابقه مردسالاري از خود سرمايه داري بيشتر است. ريشه اش قديمي تر است.  چرا فکر ميکنيم انقلاب کارگري مردسالاري را  از بين ميبرد و زن و مرد و برابر ميکند. چرا فکر ميکنيم انقلاب کارگري نژاد پرستي را ميتواند از بين ببرد. بحث جمله دوم که کارگر آزاد نمي شود مگر همه را همراه خود آزاد کند، به يک سياست به اصطلاح ائتلافي و به جلب اقشار مختلف آنقدر برنمي گردد، تا اينکه به آن موقعيت عيني که  کارگر براي رهايي خود به آن احتياج دارد.

شما به جنبش فمينيستي  که براي رهايي زن و براي برابري زن (و مرد) و  بدست آوردن حقوق زن  مبارزه ميکنيد اگر بعنوان مثال  نگاه کنيد، مجبور نيست مناسبات ملکي را از بين ببرد. اين جنبش ميتواند در مناسبات فعلي خواهان حذف  تفاوت بين زن و مرد شود. بگويد لطفا جامعه سرمايه داري به يک چشم به جنسيت هاي مختلف نگاه کند. از نظر فکري ممکن است.  حالا ممکن است از لحاظ عملي يک چنين کاري دشوار باشد ولي از نظر تئوريکي غير ممکن نيست که بشود فرض کنيم که يک جامعه سرمايه داري به جنسيت آدم ها کاري ندارد. هرکس کارگر است کارگراست و هرکس کارفرماست کارفرماست. که همانطور که مي بينيم در اين جامعه دارد بتدريج اين مرزها سست ميشود. زنان بيشتر وارد بازار کار ميشوند، در مديريت هم دارند بيشتر نقش پيدا ميکنند، در سياست هم دارند نقش بيشتري پيدا ميکند. از نظر تئوريکي چيزي مانع اين نيست که در جامعه سرمايه داري زن و مرد برابر باشند. در آن چهارچوبي که سرمايه داري برابري را قبول دارد. ولي (اين) عملي نيست که در جامعه سرمايه داري کارگر مزدبگير برابر باشد با کسي که وسائل توليد را در اختيار دارد. به خاطر خصلت انقلابي که کارگر ميکند شرايط  جامعه اي را بوجود مي آورد که آن جامعه اساس اقتصادي و اجتماعي زير استثمار (بودن)  و ستم در اشکال ديگر را از بين ميبرد و در نتيجه کارگر به همراه خودش بقيه را آزاد ميکند. واضح است که خود همين به کارگر اجازه ميدهد  تا طبقات محروم را دعوت کند به جنبش او بپيوندند. يا (طبقه کارگر) در صدر جنبش هاي رفع تبعيض قرار بگيرد. ولي بحث مارکس از سر  ابژکتيو و مادي است. يعني کارگر نمي تواند آزاد بشود مگر اينکه جامعه اي که (مبناي)  همه اشکال ستم (است) را از بين ببرد.

در رابطه با تعريف طبقه و اينکه کمونيست ها بخشي از طبقه اند (بعدا) ميرسيم . من ميخواهيم چندتا چيز را اينجا تفکيک کنم و سر تيتر خودش (صحبت کنم)،  اگر وقت مان برسد. فرق بين جنبش کارگري، سوسياليسم کارگري، کمونيسم کارگري – اين سه پديده را ميخواهم به يک درجه تفکيک کنم... و مبارزه طبقاتي. مبارزه طبقاتي،  جنبش کارگري، سوسياليسم کارگري و کمونيسم کارگري. در اين بخش صحبت مان به آن ميرسم و آنجا ميتوانيم صحبت کنيم. و همينطور سوال سوم (که ظاهرا يکي از حضار مطرح کرده است)،  فرق بين جنبش کارگري و جنبش سوسياليستي را آنجا بهش ميپردازم.

 

معني پايان سوسياليسم بورژوايي

در کنگره سوم آن حزب بود (منظور حزب کمونيست ايران)، فکر کنم، که من اين بحث را مطرح کردم که اولا تنها سوسياليسم کارگري پابر جا مي ماند. بحثي بود در رابطه با پايان عصر رويزيونيسم. اگر دقت کنيد (در رابطه با) پديده کمونيسم غير کارگري با توجه به شکست شوروي و فروپاشي آن اردوگاه شوروي، عملا طبقات ديگر از ايده کمونيسم و پرچم کمونيسم دست برداشتند. يعني تلاش جدي اي نيست براي اينکه براي منافع غير کارگري و در واقع غير سوسياليستي تحت پرچم کمونيسم مبارزه بشود. حتي به يک درجه اي خود کمونيست ها مجبور شدند خودشان را در سطح پرچم هاي غير کمونيستي مطرح کنند تا مورد توجه قرار بگيرند. بحث آنجا (کنگره سوم آن حزب) اين بود، قبل از سقوط شوروي، که:  کمونيسم ملي، کمونيسم جهانسومي، کمونيسم خلقي، کمونيسم دمکراتيک، کمونيسم راديکال غير کارگري، ديگر محلي از اعراب ندارد. آن اردوگاه دارد مي آييد پايين و به همراه خودش همه اين انتقادات حاشيه اي به آن اردوگاه نيز از بين ميروند. کمونيسم در جهان ما فقط يک مبنا ميتواند  داشته باشد  و آن اينکه واقعا بر جنبش کارگري بنا بشود. بيرون جنبش طبقه کارگر منفعت ديگري براي هيچ قشر ديگري نيست که پرچم کمونيسمي را بلند کند و يک نوع سوسياليسم انقلابي  که حالا مثلا جنبش دهقانان فلان جا ،  که جنبش خرده بورژوازي محلي فلان کشور است، رشد کند. نه آکادمي علاقه اي به مارکسيسم دارد و نه جنبش هاي اصلاح طلب در غرب ديگر به خودشان ميگويند کمونيست. آن (صحبت هاي کنگره سوم) پيش بيني اين وضعيتي بود که اکنون کمابيش در آن هستيم. و نکته پنجم تان (اشاره به سوال کننده)  هم دقيقا همين است. جدا از منفعت کارگري نمي شود پراتيک انقلابي تعريف کرد. قبلا ميشد.

الان شما دقت کنيد هر جنبش استقلال طلبانه اول از آمريکا خواهش ميکند که  دخالت کند و در همسازي و با جلب توافق آمريکا غرب ( کار ميکند). با جلب توافق غرب بايد آپارتايد را برانداخت، در جلب توافق با غرب بايد آخوندها را برداشت. در جلب توافق با غرب و آمريکا و در چهارچوب "نظم نوين جهاني" و به اصطلاح خردگرايي دمکراتيک بياييد يک کاري بکنيم تا در اين عربستان هم  زنانش بتوانند رانندگي کنند! جنبشي که بنا باشد فقط زن را در عربستان صعودي آزاد کند، غير سوسياليستي هم بخواهد بماند، خصلت انقلابي ديگر پيدا نمي کند. متوسل ميشود به ساختار سياسي جهان امروز. روساي جهان امروز چه کساني هستند؟ سراغ همانها ميروند! ميگويد:  آخه بابا "هيلاري کلينتون" يک فکري هم به حال زنان عربستان بکنيد! و آنها هم ميکنند. اينطور نيست که همه اش تعارف است. بطور واقعي غرب و ساختار سياسي جامعه غربي دارد تلاش ميکند جهان را در يک مجموعه کمابيش هم شکلي از مدل غربي ادغام کند. حالا اگر کسي دردش در اين چهارچوب شفا پيدا ميکند، بهمان کساني متوسل ميشود که ميتوانند اين را جواب بدهند. في الواقع هم اگر کسي ميخواهد در ترکيه انتخابات دمکراتيک نوع غربي صورت بگيرد، بهتر است بجاي اينکه بيايد سراغ ما برود سراغ  آمريکا.  منطقي اش هم همين است. شما بگوييد آقا اين ميخواهد در "ناتو" باشد، ميخواهد پشت در اروپاي واحد (باشد)، پس آقاي طبقه حاکمه ترکيه تو را به خدا انتخابات درستي بگذار. اين فشار خيلي بيشتري است روي آن (طبقه حاکمه ترکيه) تا  جنبش کارگري ترکيه بلند شود. که اصلا از اين پروسه انتخاباتي ليبرالي مي پرد و ميرود چيز ديگري را پياده ميکند. ميخواهم بگويم الان خيلي روشن است که منفعت هاي غير کارگري چهارچوبه هاي غير انقلابي و براي تحقق شان پيدا ميکنند.

حتي انداختن رژيم آخوندي در ايران. انداختن رژيم مذهبي و دست راستي در ايران براي بخش هاي غير پرولتري اپوزيسيون ايران عامدانه قرار نيست رنگ انقلابي به خودش بگيرد. اگر دقت کنيد به ما اعتراض ميکنند چرا شما طرفدار آنچه که اسمش را گذاشته "راه مسالمت آميز" نيستيد؟ ميگويد چرا نمي شود با بيانيه صادر کردن و تقويت منتظري و دست به دامان اروپاي واحد شدن و  کمک آمريکا، رژيم جمهوري اسلامي را تضعيف کرد؟ مقايسه کنيد با زمان شاه،  که طرف ذوب آهن ميخواست اسلحه دست ميگرفت! يکي که ذوب آهن ميخواست اسلحه دست ميگرفت، کسي که معتقد بود تقسيم اراضي بايد بشود اسلحه دست ميگرفت، کسي که معتقد بود خسرو خان قشقايي را بدکاري کردند اذيتش کردند ميرفت و اسلحه دست ميگرفت. الان آن کسي که ميخواهد رژيم را بيندازد، مراجعه ميکند به سازمان ملل. عين اين اتفاق افتاده است!  خيلي دشوار است که الان جنبش هاي انقلابي و راديکالي شکل بگيرد که هدف و مبناي اساسي شان جنبش طبقه کارگر نباشد و خواست اقشار و طبقات ديگر باشد. بعد ميتوانيم به بعضي نکات که در اين بحث جا افتاد برسيم.

 مهمترين وجه اين سمينار

يک تيتر ديگر بحث امروزمان در باره تئوري حزب است و رابطه حزب و جامعه و حزب و جنبش هاي اجتماعي  که به آن ميرسم. (اما)  صحبت علي جالب است به نظر من. بخاطر اينکه   اجازه ميدهد من اينجا نکته اي را که شايد مهمترين وجه اين سمينار است را بگويم.

اگر ما فقط با آدم هايي سروکار داريم که عضو يک حزبي ميشوند و ميروند فعاليت ميکنند، (حرف شما) درست است. ولي  يک جنبش سياسي احتياج به رهبر دارد و احتياج به يک خودآگاهي عميق دارد از تاريخ خودش، احتياج دارد به اينکه بتواند آن توده وسيع اعضاء و جنبش طبقاتي خودش را به  جلو ببرد. در نتيجه شما نمي توانيد فانکشنال (عمل گرايانه) و مينيماليستي به تئوري نگاه کنيد.  شما بايد بالاخره بتوانيد تجربه روسيه را تا سالها بعد از ما براي مردم توضيح بدهيد. بخشي از واقعيت قرن بيست است. و هيچ کس نمي تواند به نظرمن هنوز هم بگويد من کمونيستم بدون اينکه به طرف که يک خرده هوشمندانه به سراغ او آمده است بگويد شوروي چه بود، چين چه بود و غيره. در نتيجه ممکن است از نظر کسي که در يک کميته حزبي يا در حزب خودش دارد با اعضايي که ميخواهند بروند سر خيابان پيکت کنند کار ميکند،  احتياجي به  اين نيست که در  خيلي بحث ها عميق شوند.  ولي براي کسي که ميخواهد اين جنبش را رهبري کند (موضوع فرق ميکند.)  و هدف اين سمينار في الواقع آشنا کردن کادر هاي يک جنبش يا کمونيستهاي هم دوره خودمان به نوعي است که اين جنبش دارد فکر ميکند.

 ميخواهم همه مکانيسم ها و همه پيچيدگي هاي تفکري که اسمش را کمونيسم کارگري گذاشته ايم را بحث کنيم که بتوانيم ادامه اش بدهيم. بتوانيم در بالاترين سطح براي هدايت اين جنبش نيرو داشته باشيم.  و آگاه باشيم به اينکه چه داريم ميگوييم و از کجا آمده ايم و بحث چي هست! در آن حالتي که شما ميگوييد (اشاره به اظهار نظر)  در اولين پيچ گير ميکنيم. در اولين پيچ دوباره تاريخ خودش را تحميل ميکند. همان بحث ها مطرح ميشود و اگر  شما درک عميقي نداشته باشيد از اينکه  متد جنبش شما چي هست، محتواي نظرات جنبش شما راجع به خيلي چيزها چه هست و از کجا درآمده و تاريخ پيدايش اين افکار چي هست، آنوقت جوابگوي آن نيازهاي مبارزاتي نخواهيد بود. و اين نکته براي من جالب است و ميخواستم بر آن تاکيد کنم.

 

هدف اين سمينار اساسا اين هست که عده خيلي بيشتري لااقل بدانند که مخ ماها، مخ اين جريان کمونيسم کارگري، قلب اين جريان کمونيسم کارگري، چگونه ميزند و کجا کار ميکند.  چگونه اين جنبش الويت هايش را تشخيص ميدهد. چرا ما اين شکلي هستيم و سازمان هاي ديگر شکل ديگري هستند. بطور واقعي همه متوجه شده اند که ما يک سنتي براي خودمان هستيم  و يک نوع تصميمات (معين) ميگيريم و يک نوع عکسل العمل معين به مسائل سياسي نشان ميدهيم.  ولي اين از کجا در مي آيد؟ در چه مکانيسمي اين تصميمات، اين الويت ها و انتخاب هاي سياسي يکي پس از ديگري ما،  در مي آيد؟ 

 

 

بخش دوم : ارکان اعتقادي کمونيسم کارگري

در باره متدولوژي فکري ما

 

بنظر من حياتي است کساني که قصد هدايت اين جنبش را دارند، در طول سالهايي که در مقابل اين جنبش هست براي يک پيروزي حتي کوچک سياسي،  بدانند که اين سنت متفاوت چي هست. همانطور که يکنفر براي  مثال   اورکمونيست ميداند ريشه هاي جنبش شان بر چه بنا شده است، بر چه نقدي از تاريخ و جامعه و غيره (استوار است).  يا يک نفر فرض کنيد تروتسکيست ميداند که چرا تروتسکيست هست.  يک کمونيست کارگري هم بايد بداند که کي هست. اساس اين جنبش چه هست، ذهنيت آن چگونه کار مي کند، اولويت هايش را از کجا درمي آورد، به پديده ها از چه زاويه اي نگاه ميکند و غيره. از اين نظرها اين (سمينار) مهم است. بهر حال با اجازه تان ميخواهم بروم بر سر همين بحث.

تا اين لحظه راجع به جنبه هاي اجتماعي اين پديده صحبت کرديم، عينيت اجتماعي کمونيسم کارگري. ميخواهم مقدار وقتي را که مانده است راجع به محتواي نظري مان، راجع به متد فکري مان، و نظر مشخص مان راجع به مسائل مختلف، از نقدمان به اقتصاد سرمايه داري تا تئوري مان راجع به حزب، تا فرهنگي که براي مثال چنين جنبشي طلب ميکند، تا نظريه مان راجع به دولت و غيره صحبت کنم. يعني ميخواهم در باره آن ارکان عقيدتي مان صحبت کنم. تا به اين ترتيب بتوانيم به آنجا برسيم که يک نفر بتواند بگويد من بعنوان يک کمونيست کارگري و يا يک فعال و يا متفکر جنبش کمونيسم کارگري در مورد اين مساله اينجور فکر ميکنيم. از حالا تا پنجاه سال ديگه متدولوژي برخورد من به اين مساله اينگونه است.  و کاپيتاليسم را از اين زاويه نگاه ميکنم و سوسياليسم را از اين زاويه دفاع ميکنم و غيره. که فرق دارد با جنبش شما که مثلا طور ديگر نگاه ميکنيد.

من ميخواهم رئوس اين مساله (مباني فکري کمونيسم کارگري) را بشمرم. حتما يک چيزهايي از قلم مي افتد که بعدا بايد روشن کرد. ولي براي اين يکي دو ساعتي که وقت باقي مانده است شايد بشود تا حدودي اين مباني را توضيح داد. 

 

همانطور که گفتم وقتي کمونيسم کارگري به قلمرو عقايد و سياست و تز  ميرسد روايتي است از مارکسيسم. يک جور قرائت است از مارکسيسم. مارکسيسم چي گفته است، هرکسي ممکن است براي شما بگويد مارکسيسم سر اين مسائل اين مباني را دارد. کمونيسم کارگري هم يک تبييني است از مارکسيسم.   يه روايت و يه قرائت معين است از مارکسيسم. ميگويد ما مارکسيسم را اينطور مي فهميم و مارکس واقعا اينها را گفته است نه  آن که شما ميگوييد. نه آنچه که آن ديدگاه گفته است. ما مارکس را اينطور مي فهمييم و مباني اعتقادي جنبش ما اين است. 

کدام کلمات ما را توصيف ميکند؟

بگذاريد اينطور شروع کنم، چه کلمه اي کمونيسم کارگري را توصيف ميکند؟

اگر بخواهيم فرض کنيد چپ نو را توصيف کنيد، ميگوييد کلمه اي که وصفش ميکند شايد دمکراسي باشد. براي چپ نو در تقابل با اردوگاه هاي ديگر کمونيسم،  مقوله دمکراسي مقوله اساسي در هويت اش است. دمکراسي و حقوق مدني فرض کنيد. يا مثلا ميگوييد چه (کلمه اي) ترورتسکيسم را تعريف ميکند، ممکن است خود تروتسکيست بگويد انترناسيوناليسم. انترناسيوناليسم يکي از مقولات و کانسپت هاي اساسي تفکر ما است. يا اگر يکي کلمه انترناسيوناليسم را در حرفهاي کسي بشوند ذهن او يواش يواش متوجه تروتسکيسم ميشود. چه کلمه اي، چه کانسپتي، چه مقوله اي بيشتر از هر چيز کمونيسم کارگري را توصيف ميکند؟  و رنگ روايت ما را از مارکسيسم نشان ميدهد؟ يکي تبييني ناسيوناليستي از مارکسيسم دارد ، يکي انترناسيوناليستي، يکي دمکراتيک، يکي دولت گرايانه. ما چه تبييني از مارکسيسم داريم و مارکسيسم ما را با چه کلمه اي ميشود بهتر از هرچيز توصيف کرد؟

چند تا از کلماتي که به نظر من به بهترين شکلي ما را بيان ميکند اينهاست: پراکتيکال؛ عملي-  يعني کساني که تبيين پراتيکي از کمونيسم بدست ميدهند، تبييني عمل گرايانه از کمونيسم بدست ميدهند؛ ماکزيماليست؛ اکتيويستي؛ انسانگرا؛ انقلابي؛ و سازش ناپذير.

اينها کلماتي است که فکر کنم اگر کسي بخواهد کمونيسم کارگري را توضيح دهد بايد بگويد اين ها به شدت انسانگرا هستند. اينها ماکزيماليست هستند. بي تخفيف حرف ميزنند. اينقدر بي تخفيف حرف ميزنند که گويي هيچ درکي از مقوله تاکتيک و ايستگاههاي بين راه ندارند.  هميشه حرف آخرشان را ميزنند. يا بخصوص پراکتيکال هستند. عملي فکر ميکنند. دنبال قدرت هستند. اينها دائم حرف تغيير را ميزنند. صحبت عمل کردن به کمونيسم در بحث کمونيسم کارگري برجسته است. به اين معني اين کلمات همه دارد مشخصات ما را بيان ميکند.

در مورد بعضي کمونيسم ها اينها صدق نمي کند.  خيلي از ديدگاه هاي کمونيستي اکتيويستي نيست. برعکس است. تاملي است، انتقادي است. شما فکر ميکني مارکسيسم ابزاري است براي درک و انتقاد. ولي به نظر مياد که براي کمونيسم کارگري مارکسيسم ابزاري است براي تغيير و دخالت در سياست. و همينطور جنبه انسانگرايانه آن.  که  جلسه قبل گفتم:  فرق اتکاء ما به انسان  در مقابله با اتکاء بيشتر کمونيسم هاي تاکنوني بر مقوله تاريخ.  گفتم چه طور بقيه جنبش ها کمونيسم را بخشي از روند تاريخي مي بينند و  بعنوان مقوله اي در تاريخ به آن نگاه ميکنند.   در حالکيه جنبش ما خيلي به آدميزاد و زندگي آدمها و به  انسانهاي معاصر تکيه ميکند. کمونيسم را بعنوان فاکتوري در زندگي انسانهاي معاصر بحث ميکند و نه در طول تاريخ و جايگاه اش. اين چندان در ادبيات ما پررنگ نيست که ما  ميخواهيم به چه سمتي برويم. همه جا ادبيات اين جنبش راجع به انسان و سهم اش از زندگي صحبت ميکند. اين ها کلماتي است که ما را توصيف ميکند و من ميخواهم جزئيات اين ها را بشکافم و خود شما طي بحث متوجه ميشويد که چرا اين کلمات همه شان مربوط است. من  حتي نمي خواهم يک کلمه را دربياورم!

پراتيک اجتماعي و مارکس

فکر ميکنم مارکس دقيقا همين جور کمونيسم را مطرح ميکند. جالب است که بدانيد مارکس در يک جائي در (کتاب) "ايدئولوژي آلماني"،  کمونيسم را بعنوان "ماترياليسم پراتيک" ياد ميکند. و بحث قديمي مارکس که فلاسفه جهان را تفسير کردند حال آنکه ما بايد تغييرش بدهيم، از همان اول جوهر پراتيکي اين ديدگاه را ميگذارد وسط. اين يک انديشه اي است براي دست بردن به يک کاري در جامعه. نه فهميدن معيني از جامعه، نه داشتن بينيش معيني، نه داشتن جهانگري معيني به خودي خود.  بلکه انديشه اي است، نقدي است براي دست بردن به جامعه. خودش (مارکس) ميگويد بر خلاف ماترياليست هاي پيشين که تبيني از جهان عيني و ذهني و ماده و روح ميدادند، ما هدفمان تغيير جهان است. و ما ماترياليست هاي پراتيک هستيم. به اين معني من فکر ميکنم روح جدي انديشه مارکس در خط و مشي ما به روشني نمايندگي ميشود و اينرا ميخواهم يک مقدار باز کنم.

اولين چيزي که بنابراين شايد بهتر است که ما بشناسيم که هويت عقيدتي ما چه هست و کمونيسم کارگري خودش را در کجاي تبيين از مارکسيسم قرار ميدهد، در مورد متد است. متد ما چيست؟

همانطور که گفتم کلمه پراتيک، و ماترياليسم پراتيک، اساس اين متد است. آن ديدگاهي است که در تئوري و در نتيجه در تئوري مارکسيسم،  دنبال رهنمودي براي يک عمل است. ديدگاهي است که انسان را دخيل ميداند در واقعيات اجتماعي و اقتصادي خودش و اراده آدمي را مهم ميداند در تغيير اوضاع خودش. خب اين ممکن است براي شما بديهي به نظر برسد. ولي يادتان باشد بخش زيادي از کمونيسم تا کنوني متهم شده است به ديترمينيسم. به کساني که نتيجه تاريخ را اجتناب ناپذير تفسير کرده اند. به کساني که کمونيسم را جنبشي براي رساندن تاريخ به نتايج مقدرش تفسير ميکردند. به مارکسيسم "ديترمينيسم تکنولوژيک" گفته اند. يعني کساني که فکر ميکنند با رشد نيروهاي مولده خودبخود جهان به سمت سوسياليسم ميرود. کساني که فکر ميکنند شيوه هاي مختلف توليدي يکي پس از ديگري جايشان را به هم ميدهند، و بشريت به آن سمت خواهد رفت. انگار سوسياليسم نتيجه اجتناب ناپذير تاريخ است.

اگر شما بياييد از کمونيستهاي قرن بيست نمونه برداري کنيد،  99 درصد آنها اتفاقا همين پديده را در مارکس بطور تلويحي، بعضا حتي شايد آگاهانه، رد ميکنند که اراده آدمي نقشي مهم در روندهاي تاريخي دارد. انتخاب آدم ها و تصميم آدم ها و نقش آدم ها تاثير تعيين کننده اي در زندگي شان دارد. در نتيجه نقش پراتيک و جايگاه انسان در واقعيت عيني (چيست؟).  دفعه پيش گفتم که چطور مارکس در تزهاي فوئرباخ ميگويد واقعيت عيني خود محصول پراتيک بشر است. در نتيجه بحث اين نيست که ما مثل يک آينه جهان را در کله مان منعکس ميکنيم يا نه.  يا ذهن انعکاس درستي از جهان عيني هست يا نه.  بحث بر سر ديالکتيک بين اينهاست و تاثيري که برهم دارند. (بر سر) قيد و شرط هايي که جهاني عيني بر پراتيک آدمي ميگذارد، جوري که آدم دو هزار سال پيش نمي تواند سوسياليسم را پياده کند. (بحث بر سر) تغييري است که آدم زنده در شرايط عيني ايجاد ميکند، جوري که بشر امروز ميتواند دست به کار تغيير دادنش بشود. از نظر مارکس، اگر آن بشر آن کار را نکند آن تغيير صورت نمي گيرد. بنا اگر بخواهيم وارد (متد)  مارکس و نقد او به ماترياليسم پيش از خودش بشويم و بخصوص سراغ "تزهاي مارکس در باره فوئر باخ" برويم،  اولين کلمه اي که مي آيد بيرون کلمه پراتيک است.  و تغيير.  و جايگاه آدمي در اين تغيير.

لنين، اراده و  اصالت تغيير

حالا  چه کسي در جنبش سوسياليستي تاکنوني نماينده اين "اراده گرايي" به يک معني، و اصالت اراده، اصالت انتخاب، و اصالت تغيير، تغيير آگاهانه در جامعه،  بوده است؟ لنين!

لنين معمولا به ولونتاريسم و اراده گرايي و زورکي پيش راندن تاريخ متهم شده است! در صورتيکه در مقابلش بين الملل دوم و منشويک ها رشد تدريجي تاريخ و تئوري تکاملي تاريخ را بيان ميکردند. و شما اگر تاريخ کمونيسم و روايت هاي غير لنيني آنرا بخوانيد همه جا مي بينيد که تاريخي وجود دارد و شيوه هاي توليدي از برده داري به فئودالي و سرمايه داري و جاي خودش را ميدهد به سوسياليسم و نيروهاي مولده رشد ميکند و هيچي سد راهش قرار نمي گيرد و طبقات مبارزه ميکنند و در اين مبارزه طبقه کارگر ظفرنمون است. کمونيسم اجتناب ناپذير است! کمونيسم اجتناب ناپذير است،  نه فقط مطلوب است، اجتناب ناپذير است.

لنين کسي است، گرايش لنيني و حزب بلشويک جرياني است که مي آيد و عنصر اراده را در کمونيسم بيرون ميکشد (برجسته ميکند)  و ميگويد بستگي دارد به اينکه احزاب سياسي چه کار کنند. بستگي دارد به اينکه طبقه کارگر در هر دوره چه انتخابي بکند،  چه قدمي را بردارد، تاريخ آنطور تعيين ميشود. اگر شما انتخاب غلط بکنيد، تاريخ از يک طرف ديگر سر درمي آورد. 

 

در نتيجه لنين کسي است که امکانپذيري را بحث ميکند. امکان پذيري تغيير را بحث ميکند. شما اگر لنين را از انقلاب روسيه بيرون بگذاريد به نظر من اولا 1917 اتفاق نمي افتد، چون تزهاي آوريل نيست. خط مشي منشويکي در همان انقلاب روسيه حاکم است. حتي بخش اعظم کميته مرکزي حزب بلشويک انتظار قدرت و خيزش براي قدرت را ندارد. و ثانيا خود لنين از اين زاويه مورد انتقاد است. براي مثال: "تحميل کمونيسم به جامعه عقب افتاده روسيه". آن جامعه ظاهرا اين اراده را نمي پذيرفته است! آن بشر اجازه دست بردن به آن تغيير را نمي داشت!

خيلي هستند در کمونيسم که اين روند تدريجي گرايي و دترمينيستي را جزو مشخصه افکار مارکس ميدانند. شما ديکشنري فرهنگي و سياسي و تئوريک و  فلسفي را اگر باز کنيد، براي مثال بخش مارکسيسم را بخوانيد، به کلمات "اجتناب ناپذيري"، "دترمينيسم" و "قانونمندي تاريخ" خيلي برخورد ميکنيد. در صورتيکه مارکس کسي است که ديالکتيک را از هگل گرفته است، قانونمندي براي مارکس عنصر سوبژکتيو و زنده اش تعيين کننده است. قانونمندي يک قانونمندي کور نيست. قانونمندي است که به کمک دخالت آدم زنده دارد به جلو ميرود. اگر سرمايه داري براي مثال قانونمندي دارد که انباشت سرمايه مدام صورت بگيرد، و مدام بر حجم سرمايه به نسبت کاري که مصرف ميشود افزوده بشود، اين براي مارکس در کتاب کاپيتال يک بحث اتوماتيک نيست. بلکه ميگويد رقابت سرمايه داران باهم -  يعني تصميم آگاهانه يک عده سرمايه دار که براي اينکه در بازار بمانند بايد باهم رقابت کنند،  و در نتيجه تکنيک خودشان را بهبود بدهند، جنس را ارزانتر تمام کنند - باعث ميشود که آن قانون اساسي سرمايه داري که سرمايه مدام بايد انباشته تر شود، تحقق پيدا کند. رقابت را بگيريد، قانون انباشت سرمايه ميخوابد! در نتيجه عنصر زنده در فلسفه مارکسيستي، در تببين اش از اقتصاد، و در تبيينش از تاريخ،  عنصر زنده اي  که دست ميبرد به تغيير، حياتي است.   

ما خودمان چه ميخواهيم!!

اينجا يک جنبه ديگر از خصلت حزب ما و جنبش ما  و افکار ما را نشان ميدهد و آن کلمه "ما چه ميخواهيم" است! اگر نگاه کنيد در ادبيات حزب کمونيست کارگري در بحث هايي که اين خط از 20 سال پيش مطرح کرده است،  اينکه ما خودمان چه ميخواهيم يک شاخص تعيين کننده سياست اش است. قبل از هر چيز، ما چه مي خواهيم!؟ "تاريخ چه چيز را ايجاب ميکند"، "دوره چه دوره اي است"، "عصر چي هست"، راستش آنقدر در ادبيات ما ظاهر نمي شود. بنظر مي آيد کافيست يک حزب سياسي چيزي را بخواهد تا برود و برايش تلاش کند. اين مشخصات جنبش ما است.

داشتن يک ديد پراتيکي دخالتگرانه  وحتي اراده گرايانه بنظرم مشخصه ما است. ميتوانيم بحث کنيم، ممکن است يک عده بيايند کمونيسم کارگري را واقعا به ولونتاريسم و آوانتوريسم و به بلانکيسم و به همه اينها متهم کنند. اگر دقت کنيم ميکنند. اتهاماتي که به ما ميخورد هميشه از اين طرف است. که "شما اراده گرا هستيد"، "آرمانخواهي توخالي داريد"، "ميخواهيد زورکي تاريخ را به جلو ببريد"، "نيرويش را نداريد"، "زمانش نرسيده"، "چرا به قدرت دست ميبريد"، "چرا ميخواهيد حزب بسازيد"، "چرا تفاوت ها را عمده ميکنيد"، "چرا اتحاد عمل نمي کنيد"، "چرا شکاف ايجاد ميکنيد"! همه از سر اين است که چرا شما آن چيزي را که خودتان ميخواهيد را دنبال ميکنيد. نه آن چيزي که زمانه ايجاب ميکند. "تاريخ ايجاب ميکند". "شيوه توليد ايجاب ميکند". يا "موقعيت جامعه ايران ايجاب ميکند". يا "وضعيت سياسي ايجاب ميکند"!

مشاهده جالبي پشت اين هست. بله درست است عنصر اراده، انتخاب و نقش عنصر زنده در تکامل تاريخي در تفکر ما خيلي برجسته است. من فکر ميکنم ريشه اين ميرسد به لنين. و ريشه اش ميرسد به خود مارکس در تزهاي فوئرباخ.

اگر کسي خواست فردا اين جنبش را به جايي ببرد، به نظر من اولين چي&#