ناسيوناليسم و داستان زندگى انشعاب!

گفتگو با حميد تقوايى

مصطفى صابر: شما در ورک شاپ سازمان جوانان کمونيست که در حاشيه کنگره پنجم حزب تشکيل شد، صحبت هايى در مورد جوانان و سازمان جوانان کمونيست داشتيد. ظاهرا صحبتهاى شما در اين ورک شاپ خيلى به ايرج فرزاد و ساير دوستان انشعابى برخورده است. هر چند ما متن پياده شده اين صحبتهاى شما را در همين شماره ضميمه جوانان کمونيست چاپ ميکنيم ولى از آنجا که اين مصاحبه ممکن است مستقلا خوانده شود بهتر است خودتان توضيح بدهيد که اصولا خلاصه و جوهر بحث شما در اين ورک شاپ چيست؟

حميد تقوائى: بحث من روشن است و من به همه توصيه ميکنم متن کتبى اين بحث را بخوانند. کسى که اين نوشته را بخواند متوجه ميشود واقعا بحث بر سر چيست. متاسفانه اين رفقاى سابق ما يک پاراگراف مشخصى را بيرون کشيده اند و طورى وانمود کرده اند که گويا موضوع مورد بحث نقد سنتها و فرهنگ کردى و بى احترامى به زبان و غيره بوده است. در حاليکه تمام بحث بر سر مدرنيسم است. مدرنيسم نسل جوان در ايران على العموم در مقايسه با نسل من و شما، نسل قديمى تر. نکته مورد بحث اينست که چرا کمونيسم منصور حکمت با اين مدرنيسم خوانائى دارد و به اصطلاح به گروه خونى نسل جوان ميخورد. و چرا جوانان ميتوانند و بايد به کمونيسم کارگرى جذب بشوند و به حزب روى بياورند. من صحبتم را با اين سئوال شروع ميکنم که چرا اصولا به سازمان جوانان کمونيست احتياج داريم. اين سئوال را در آن جلسه جلوى جوانان ميگذاريم و جواب خود من اينست که چون نسل جوان در ايران مدرن است، امروزى است، به هيچوجه پايبند سنتها و فرهنگ "خودمان" و غيره نيست بهمين دليل کاملا آماده است براى پذيرش کمونيسم کارگرى. چيزى که خود جوانها به آن ميگويند کمونيسم رنگى. (به يکى ازمقالات نشريه شما بقلم خواننده اى از ايران اشاره ميکنم که کمونيسم کارگرى را کمونيسم رنگى مينامد.) کمونيسم شاد، زنده، جهان وطن، انسانى و باب طبع دل جوان.

اساس بحث من در آن جلسه اينست که زمينه پيدا کردن اين نوع کمونيسم به روى کار آمدن جمهورى اسلامى مربوط ميشود. با بقدرت رسيدن جمهورى اسلامى "فرهنگ خودمان" و "سنتهاى خودمان" و رقص و آواز اصيل "خودمان"، "ناسيوناليسم خلقى" و "الهيات رهائيبخش" از اپوزيسيون در آمد و به خط و سياست رسمى دولتى تبديل شد. شرقزدگى بقدرت رسيد و غربزدگى را به اپوزيسيون راند و به اين ترتيب آن چپ سنتى که شديدا به سنتهاى ملى-مذهبى آغشته بود نيز جايگاه و جاذبه خودش را در جامعه و مشخصا در ميان جوانان از دست داد.

اين خلاصه و جوهر تمام بحث در ورک شاپ است که عين متنش را شما در اين ضميمه چاپ کرده ايد. در اين بحث يکى دو مثال هست که به کردستان مربوط ميشود و همين مثالها ظاهرا به تريج قباى دوستان سابق ما برخورده است و بسيار بر آشفته شده اند. آنهم يک بر آشفتگى بيش از حدى که حتى اگر صرفا همين مثالها را هم در نظر بگيريم باز اين درجه از عصبيت تناسبى با خود بحث ندارد.

مصطفى صابر: اين برخورد فى الواقع هيستريک دوستان را بعدا بررسى ميکنيم و اين نکته را که ايرج فرزاد از همه بحث همين مثالها را گرفته و آنهم خارج از متن، ميگذاريم براى سئوالهاى بعد. ولى نکته جالب اينست که گفته اند اين صحبتهاى شما حمله به ناسيوناليسم کرد نبوده، بلکه حمله به منشعبين از حزب بوده است. و صحبت ايرج فرزاد با ناسيوناليستهاى شناخته شده کرد اينست که هدف بحث شما نيستيد بلکه ما هستيم (يعنى منشعبين از حزب) و بعد خودشان به نحو عجيبى و وقيح تر از ناسيوناليستهاى افراطى کرد به بحثهاى شما حمله کرده اند. اين را شما چطور ديديد و چطور توضيح ميدهيد؟

حميد تقوايى: بله، نکته خيلى جالبى است. اگر کسى سنگى بطرف خانه ناسيوناليسم کرد مياندازد و ميخورد به پنجره دوستان انشعابى ما، خوب معلوم ميشود اين دوستان خيلى نزديک به ناسيوناليستها خانه گرفته اند! کسى که در آن جلسه حضور داشته و يا متن حرفهاى مرا خوانده باشد هيچ اشاره اى به دوستان انشعابى در آن پيدا نميکند. آنچه که من گفته ام و اين دوستان به خود گرفته اند اين نکته بود که وقتى يک جوان مدرن کرد به رقص کردى ميخندد- که خود ايرج فرزاد خوب ميداند چه کسى را ميگويم، چون خودش هم در اين خنده با من و با آن جوان شريک بوده- و يا جوانى که در سنندج بزرگ شده و فارسى را بدون لهجه حرف ميزند، اينها نشانه بريدن از سنتها و مدرنيسم است. ميتوان له و يا عليه اين نظر نوشت و استدلال کرد اما اين حرفها را بخود گرفتن و بعد هم فحاشى و هتاکى به گوينده آنها، آنهم به اين بهانه که اين حرفها تحريک قومى است، خود عين تحريک قومى و باد زدن به ناسيوناليسم است. افتادن جلوى صف همان کسانى است که اول نوشته اش ايرج فرزاد حکيمانه خاطرشان را جمع ميکند که "شما را نميگويد!". من نوشته اى تا اين حد هيستريک و پر کينه و نفرت عليه کسانى که "به مقدسات کرد اسائه ادب کرده اند" حتى از جنانب افراطى ترين ناسيوناليستها نديده ام. اين بخش نوار صحبت مرا اولين بار سايت بروسکه، متعلق به دار و دسته قوم پرست عبدالله مهتدى، درج کرد اما هيچيک از ناسيوناليستهاى دو آتشه بروسکه باندازه اين رفيق سابقمان فحاشى و هتاکى و هرزه گوئى نکردند. آنوقت ايشان نگرانست که نکند باند مهتدى تحريک قومى بشود! يادم ميآيد در بدو تشکيل حزب کمونيست ايران هر نقدى که منصور حکمت ميگذاشت روى سنتهاى عقب مانده در کومه له آن زمان، نظير آنکه زنان اجازه نداشتند در مقرها حضور پيدا بکند و يا در ملاء عام سيگار بکشند و غيره، فورى چند نفر از کادرهاى بالاى کومه له پيدا ميشدند که ميگفتند "اين را پيشمرگه ها نميفهمند، براى پيشمرکه ها زود است، پيشمرگه ها نارحت ميشوند"! و خلاصه همه عقب ماندگى خودشان را به گردن پيشمرگه ها مى انداختند. بالاخره يک روز منصور حکمت گفت ممکن است آن پيشمرگه مجهول الهويه اى که ناراحت ميشود را بمن نشان بدهيد تا با خودش صحبت کنم؟! حالا حکايت اين رفيق سابق ماست. ميگويد حرفهاى حميد قوم پرستان کرد را تحريک ميکند، ناسيوناليستها تحريک قومى ميشوند. ممکن است ايرج جان شما برويد کنار ببينيم خود ناسيوناليستهاى قوم پرست چه ميگويند؟! هرچه باشد آنها مودب تر و سياسى تر و سرو ته دار تر حرف زده اند و بخصوص وکيل مدافعى مثل شما که خشم و نفرتش از جاى ديگرى آب ميخورد لازم ندارند! من بياد ندارم که حتى افراطى ترين ناسيوناليستها کرد در تمام دوره جنگ ما با حزب دموکرات که اتفاقا خيلى هم سعى ميکردند آنرا به گردن منصور حکمت و "فارسهاى شونيست" اتحاد مبارزان کمونيست بياندازند، با اين درجه غيظ و کينه به ما حمله کرده باشد.

ايرج ميگويد منظور من او و دوستانش که ازحزب جدا شده اند بوده است. بعد هم جالب است که چند سطر پائين تر به ما يادآورى ميکند که "در حزب خودتان هم" در مراسم سالگرد حزب هلپرکه کرده اند! خوب دوست عزيز، آيا همين نکته به اين معنا نيست که پس هدف من نقد شما و دوستانتان نيست؟ شما که تازگى کشف کرده ايد "مغز را داده اند آدم فکر کند" ديگر چرا نميفهميد که نميشود هم برآشفت که "چرا ما را ميگوئى" و هم مچ گيرى کرد که "فقط ما را نميگوئى"!؟ اما صرف نظر از اين ضد و نقيض گوئيها براى هر کسى که تحريک قومى نشده باشد کاملا روشن است که مثال من در مورد لهجه و لباس کردى اصلا حمله و توهين به کسى نيست. اينها مثالهاى مشخصى است مبنى بر اينکه که جوان مدرن کرد رقص سنتى "ملت خودش" را دست مياندازد و يا لهجه کردى ندارد.

اجازه بدهيد اينجا دو نکته را روشن کنم. اول آنکه انتخاب لباس، رقص و موسيقى بالاخره طبع و سليقه شخصى است. که اينهم خود متاثر از شيوه و سبک زندگى يک جامعه و يا طبقات و اقشار معينى از جامعه است. اگر روستائى کرد جامانه به سر ميگذارد و کواپانتول ميپوشد، روشن است که انتقادى به او وارد نيست. اين لباسى است که اجداد او نسل بعد از نسل به تن کرده اند و طبيعى است که او هم، با فرهنگ بسته و محدود و سنت گراى روستائيش، همين لباس را داشته باشد. درمورد رقص و آواز و عوامل ديگر فرهنگى هم عينا همين امر صادق است. مساله مورد بحث من در آنجلسه سنت ناسيوناليسم ميليتانت است که از اين رقص و لباس و موسيقى يک نماد و هويت و سمبل مبارزاتى ساخته است. و اين هيچ ربطى به "فرهنگ مردم" و "خلق کرد" و غيره ندارد. نکته دوم آنکه در عين اينکه پشت کردن به اين سنتها و مقدسات ملى يک خصوصيت مدرن و پيشروست، اما لزوما عکس قضيه صادق نيست. از بحث من در آن جلسه نميتوان چنين نتيجه گرفت که هر کس کردى ميرقصد و يا لهجه دارد لزوما مدرن نيست و يا عقب مانده است. هم از مضمون بحث منظور روشن است و هم حتى از لحاظ منطق صرف هم نميشود چنين نتيجه اى گرفت. بقول فلاسفه اثبات شيئى نفى ما ادا نميکند. اگر کسى بگويد وسيله اى که چرخ ندارد اتومبيل نيست طبعا منظورش اين نيست که هر چه چرخ دارد اتومبيل است! فهم اين نکته بخصوص براى کسى که ميداند مغز را براى فکر کردن داده اند نبايد چندان مشکل باشد.

مشکل دوستان چيز ديگرى است. اگر در فحشنامه هايشان آنهمه هياهو و گرد و خاک در حمايت از انواع لهجه ها بپا ميکنند بخاطر اينست که ميخواهند احساسات ملى را تحريک کنند و بجان "شوونيستهاى فارس" که لهجه هاى اقليتهاى غيور ملى را "تحقير" کرده اند بياندازند. احساسات قومى را باد ميزنند و اسمش را ميگذارند جلوگيرى از تحريکات قومى!

من از اين دوستان ميپرسم شمائى که بخودتان ميگوئيد حکمتيست چرا اينقدر از حمله من به رسم و رسوم کردى ناراحت ميشويد؟ مگر من به "حکمتيسم" شما حمله کرده ام؟ خيلى جالب است. آنجا که من صريحا و مستقيما نظرت اين دوستان را نقد ميکنم، ضديتشان با نظرات منصور حکمت را نشان ميدهم و بهشان ميگويم آنتى حکمتيست صدايشان در نمى آيد و حداکثر جواب ميدهند "تفتيش عقايد نکنيد!" اما وقتى عليه ناسيوناليسم کرد حرف ميزنم بخودشان ميگيرند و رگهاى گردنشان بيرون ميزند. به نظر من اين زبان درازى ناسيوناليستى کاملا به آن لکنت زبان آنتى حکمتيستى مربوط است. در عرصه سياسى شکست خورده اند، بعنوان مارکسيست بى جواب مانده اند، ناگزير شده اند بعنوان پاسدار ناسيوناليسم ملت مظلوم بميدان بيايند! سئوال من اينست اگر اين حمله را به زبان مهجور فارسى ميکرديم، که ده ها بار کرده ايم، اگر فرهنگ و رقص و آواز اصيل ايرانى را به سخره ميگرفتيم، که هر روز داريم اين کار را ميکنيم، اگر من در آن جلسه مسخره کردن رقص باباکرم بجاى هل پرکه را نشانه مدرنيسم جوانها ميدانستم، آيا باز هم ايرج فرزاد اين فحاشى هاى هيستريک را بر قلم مى آورد؟ مسلما خير. ايشان بعنوان يک کمونيست نگران توهين به فرهنگ مردم ناراحت و عصبى نشده، بلکه به شناسنامه خودش و من رجوع کرده و تصميم گرفته بعنوان يک کرد به شوونيسم فارس بتازد! ايشان کرد است و حمله به فرهنگ ناسيوناليسم بالا دست ايشان را ناراحت نميکند. در همان سخنرانى من ميگويم جوان تهرانى هم به پاريس نگاه ميکند و ايشان زير اين جمله را خط نکشيده اند. بقول سياووش مدرسى گذاشته اند که سلطنت طلبها اين کار را بکنند. اين قسمت را قرار است ناسيوناليسم فارس برمن نبخشد!

من ميفهمم که نقد فرهنگ ملى وقتى از زبان عضوى از همان ملت بيان شود کار برد و نفوذ وسيع ترى خواهد داشت. مثلا اگر در لندن يک کمدين انگليسى فرهنگ هندى را دست بياندازد ممکن است حمل بر شوونيسم و "اوروسنتريسم" او شود. در حاليکه عين همان نقد و طنز از طرف يک کمدين هندى پيشرو بودن و مدرنيسم لقب ميگيرد. آنچه امروز تحت عنوان ادب سياسى يا بقول انگليسيها "politically correctness" روشنفکران غربى سعى ميکنند رعايت کنند. اما اين ادب سياسى در رابطه با افکار عمومى و کل جامعه مطرح است و نه در ميان کمونيستها. در مثالى که زدم از يک کمونيست هندى انتظار ميرود به حمايت از آن کمدين انگليسى بلند شود، نقد و طنز او را تاييد کند و حتى آنرا بسط بدهد و تعميق کند. اگر مثلا يک آمريکائى در لس آنجلس جشن مهرگان و موزيک و رقص اصيل فارسى و خلاصه آن بساطى که ناسيوناليسم نوستالژيک فارس در آنجا براه انداخته است مسخره کند کار من و ايرج فرزاد چه بايد باشد؟ حمله به وى که به فرهنگ يک ملت توهين کرده اى و ناسيوناليستها را تحريک ميکنى؟ و يا مثلا اگر در کانادا يک روشنفکر غير مسلمان از قوانين اسلامى و دادگاه هاى شريعه انتقاد کند آيا بايد کمونيست مسلمان زاده شده هم مثل بقيه جامعه بياد ادب سياسى بيافتد و عليه اش فحشنامه بنويسد؟ آيا اين خود عين ناسيوناليسم و در بهترين حالت تمکين و سر خم کردن در برابر تز ارتجاعى نسبت فرهنگى نيست؟ اين مثالها را ميزنم که روشن شود تا چه حد ايرج فرزاد تمام کمونيسم خودش را بهمراه حرمت قلمش کنار گذاشته و بعنوان يک کرد، و آنهم از نوع متعصب و غيرتى اش، بميدان آمده است.

مصطفى صابر: سئوالى که اينجا مطرح ميشود اينست که چرا ايرج فرزاد چنين عکس العملى نشان ميدهد که البته فقط هم او نيست، چند نفر از دوستان شان هم نوشته اند و کل حزب منشعبين نسبت به اين نوشته ها نظر تاييد دارد. چرا شما وقتى چوب را عليه ناسيوناليسم بلند کرديد ايرج فرزاد و دوستان فريادشان بلند شده است؟ شما گفتيد اين زبان درازيها به لکنت زبان در مقابل نقد هاى ما به تئورهاى ضد حکمتى اين دوستان مربوط است. ممکن است در اين مورد بيشتر توضيح بدهيد؟

حميد تقوايى: اولين نکته اينست که سخنان من در جلسه ورک شاپ جوانان، که متن اش در همين ضميمه هست و هرکس ميتواند بخواند و کلاهش را قاضى کند، نميتواند اينهمه عصبيت و نفرت پراکنى و هتاکى را بر بيانگيزد. بايد ديد زمينه اين آتشفشان خشم و نفرت چطور بوجود آمد و چطور به اين حد انفجار رسيد. اين آتشفشانى که ناگهان سر باز کرده به اين خاطر چنين پر جوش و خروش است که منفذهاى فوران ديگرش را ما بسته ايم. در عرصه بحث نظرى و سياسى اين دوستان شکست خوردند. و همانطور که گفتم حق بجانب ترين جوابى که بالاخره پيدا کردند و جلوى ما گذاشتند اين بود که "تفتيش عقايد نکنيد". من حتى نميدانم خود کورش مدرسى چقدر از نظراتش دفاع ميکند. همينقدر ميدانم که در کنفرانس پايه گذارى حزب جديديشان بسيارى از اين تزها (انقلاب دموکراتيک است و سوسياليسم مردم را رم ميدهد و خصلت انقلاب سوسياليستى نيست و غيره) اصولا مطرح نشد. سياست دوستان فعلا انکار کل قضيه است. فعلا خط انکار و حاشا و "کى بود کى بود من نبودم" را دنبال ميکنند. آن بخشى از تزهاى قابل تحمل تر کورش هم که در کنفرانس مطرح شد نظير ما حزب اقليتيم و حزب تعدد نظرات و غيره مورد استقبال قرار نگرفت و در پلاتفرم حزب جديدشان منعکس نگرديد. اين بحثها الان همه روى سايتها است. بخش اصلى اين بحثها را کتبى کرده ايم و حتى سخنان کورش هم عينا پياده شده و روى سايتهاى ما قابل دسترسى است. هرکس به اين بحثها رجوع کند متوجه ميشود که چرا اين دوستان مجبورند مدام انکار و حاشا کنند و از "تفتيش عقايد" شان ناراحت باشند.

در عرصه مبازه نظرى و سياسى اين دوستان سپر انداختند و حزب را ترک کردند. بعد هم در حزب جديدشان عملا همان نظرات را ادامه دادند و گفتند راست در ايران دست بالا را پيدا کرده است. (ظاهرا فکر ميکنند جامعه هم با آنها به راست چرخيده!). مضحکه هخا که پيش آمد آنرا نشانه صحت تحليل شکست طلبانه خودشان فرض کردند و به مردم فراخوان دادند در خانه هايتان بنشينيد. اما واقعا چه شد؟ در خيابانها شعار سوسياليسم بپا خيز براى رفع تبعيض را داشتيم و بعد هم شورشهاى پى در پى شهرى را! اتفاق بعدى هم ١٦ آذر بود و نمايش پرشکوه قدرتنمائى چپ و کمونيسم کارگرى و استيصال رژيم و اپوزيسيون راست و دو خردادى. مشغول توجيه و چپاندن ١٦ آذر در تز هژمونى راست بودند که اعتصاب کارگران نساجى سنندج و جشن آدم برفيها پيش آمد که بطور غير قابل انکارى نفوذ و دخالتگرى کمونيسم کارگرى در تحولات جامعه را نشان ميداد. معلوم شد راست هيچ کاره است. و بعد هم اين افتضاح رفراندوم و چند پارچگى سلطنت طلبها و دو خرداديها را داشتيم. هر اتفاقى در جامعه ميافتد تحليلها و ارزيابيهاى شکست طلبانه حزب اين دوستان را به هم ميريزد و صحت نظرات ما را، که تا ديروز ظاهرا نظرات خود اين دوستان هم بود، نشان ميدهد. خوب من هم اگر در رهبرى چنين حزبى بودم يک روز منفجر ميشدم! هيچيک از تحليلها و مواضعشان در حزب جديد درست از آب در نيامده و اين را همه از جمله خود اين دوستان دارند ميبينند. و از آن طرف هم ما سياستهايشان را مدام به انتقاد کشيده ايم. در چنين موقعيتى ايرج فرزاد به نظر خودش پاشنه آشيل ما را گير آورد. اين تصور را داشت که حرفهاى من "يک رسوائى" است و حالا بايد دست به تعرض بزنند و جبران مافات کنند! فشارهاى انباشته شده سر باز کرد و ملقمه اى از غيظ و نفرت و خشم و عصبيت عليه "شوونيستهاى فارس" بروى کاغذ ريخت! اين هيسترى و وقاحت و پرده درى البته بيسابقه نبود. قبلا هم در سمينارهاى درون حزبى قبل از انشعاب، اين دوستان با همين لحن غيظ آلود با ما سخن گفته بودند. نوشته هاى اخيرشان ادامه همان سنت است، تنها بهانه و سوژه عوض شده. و البته فحاشى هايشان هم تند تر و وقيحانه تر شده است که کاملا قابل فهم است. اين هيسترى با پيشرويهاى حزب ما نسبت مستقيم دارد. هر چه اين پيشرويها بيشتر باشد، عصبيت و نفرت پراکنى اين دوستان هم بيشتر خواهد شد.

بعبارت ديگر فحشنامه هاى اخير اين دوستان مستقيما از ناسيوناليسم و قومى گرائى ناشى نميشود. من در عين اينکه فکر ميکنم ناسيوناليسم در اين برخوردى که ايرج فرزاد کرده است نقش دارد، و اين را پائين تر توضيح ميدهم، در عين حال فکر نمى کنم رفقاى سابق ما آنقدر ناسيوناليست و سنت گرا باشند که تا به اين درجه از گفته هاى من عصبى و خشمگين شده باشند. اين کينه و نفرت از احساسات ناسيوناليستى خود اين رفقا ساطع نشده است. اينها فکر کردند آتوئى از حريف گير آورده اند و بايد بتازند. در زمين سياست حريف ما نشده اند، در زمينه بحث نظرى حريف ما نشده اند، در زمينه تحليل از شرايط مشخص سياسى ايران هم حريف نشده اند در نتيجه بايد در زمين ديگرى بجنگ ما بيايند. درست مثل احزاب پارلمانى بوژوائى که وقتى در انتخابات ميبازند سعى ميکنند براى حريف پرونده رسوائى کشف کنند و اسکاندال بتراشند. ايرج فرزاد از حرفهاى من رسوائى بيرون ميکشد و مثال احزاب "مدرن" بورژوائى را ميزند که به چنين کسى رحم نميکنند! احزاب مدرن را نشان ميدهد اما خودش به سياق احزاب عشايرى عليه من فراخوان کودتا و خلع يد ميدهد! اين کار را نکنند چه بکنند؟ اين تنها عرصه ايست که فکر ميکنند ميتوانند تعرض کنند. نظراتشان را که پنهان کرده اند و بروى مبارک نمياورند، اگر اين نوع حملات را هم نکنند که ديگر معلوم نيست چه تفاوتى با ما دارند و اصلا چرا انشعاب کرده اند. ما که سر جاى خودمان و مواضع هميشگى حزب هستيم و تا روز آخر هم به اين دوستان گفتيم نرويد و به کنگره بيائيد. گفتند کلاه بوقى به سرمان ميگذاريد. رفتند و کلاه بوقيشان را با خودشان بردند. اگر کلاه بوقى بر سرشان است بخاطر مواضعشان است و نه قصد و عمل ما. کلاه بوقى تحليلى است که از شرايط دارند، تعبيرى است که از بحث حزب و قدرت سياسى دارند، از انقلاب و سوسياليسم دارند و غيره. در اين عرصه ها اين دوستان حرفى براى گفتن ندارند و اصلا انسجام نظرى و سياسى ندارند. خودشان هم نميدانند کى کجاى نظرات کورش را قبول دارند و يا ندارد. اين نقطه ضعفشان است و اين مبناى نفرت و کينه ورزى و هتاکى هايشان به حزب ما است.

من در اولين نوشته اى که در ارزيابى از اين حزب جديد دادم گفتم که اين دوستان براى اين که فرق و فاصله خودشان را با ما نشان بدهند و براى اينکه موجوديت حزبى خودشان را توجيه کنند مجبورند به ما حمله کنند. اين حزب آنتى حزب کمونيسم کارگرى است، حزب آنتى حکمتيست است، اين حزب با حمله به ما معنى دارد. اگر بخواهد راديکال باشد و بر برنامه يک دنياى بهتر و جمهورى سوسياليستى پافشارى کند که مردم خواهند پرسيد چرا جدا شديد. اگر صرفا در کمپين هايشان عليه اعدام و سنگسار و جمهورى اسلامى و اسلام سياسى فعال باشند که ديگر معلوم نيست چرا راهشان را جدا کرده اند. و از سوى ديگر اگر به اختلافات نظرى که واقعا باعث جدائيشان شد، يعنى نظرات آشکارا راست کورش مدرسى، انگشت بگذارند که يک روز هم نميتوانند دور هم بمانند. بنابر اين تنها راهى که ميماند نفرت پراکنى و هتاکى به ما و شخصيتهاى حزب ما است. حزب نفرت درست کرده اند و با نفرت پراکنى عليه ما ميتوانند باقى بمانند. از همان بدو علنى شدن اختلافات کارشان همين بوده است. هرکس ميتواند به نوشته ها و سمينارهاى اين دوستان در دوره بحثهاى درونى رجوع کند و به روشنى اين واقعيت را ببيند.

اين را هم بگويم که در اين نفرت پراکنى ها نفس موجوديت حزب کمونيست کارگرى مورد حمله است. اينان بلافاصله بعد از انشعاب و قبل از تشکيل کنگره ٥ دنيا را پر کردند که حزب کمونيست کارگرى منحل شده، حميد تقوائى حزب را منحل کرده! (حرفهائى که اگر سردار طلايى ميفهميد ميگفت خدا از دهنتان بشنود) و بعد هم که معلوم شد حزب سر جاى خودش هست و فعاليت و نفوذش نه تنها کم نشده بيشتر هم شده است، موقعيت حزب و جنبش کمونيسم کارگرى در جامعه را منحل کردند. گفتند حزب کمونيست کارگرى موقعيتش را با ترک اين دوستان از دست داده و راست دست بالا را پيدا کرده! (ظاهرا موقعيت و نفوذ حزب ما بخاطر نظراتى مثل ما حزب اقليتيم و انقلابى در کار نيست و انقلاب سوارى نکنيد و سوسياليسم زود است و نظاير آن بوده است!). اين يک خط آشکارا انحلال طلبانه و شکست طلبانه است. در ادامه همين خط است که جناب ايرج فرزاد در درافشانيهاى اخيرش تا حد فراخواندن "کردهاى" درون حزب ما به کودتا عليه من پيش ميرود. ايشان به "کردهاى مقيم مرکز" فرموده اند حميد تقوائى را به زير بکشيد! دوستان عزيز! شما اگر ميتوانستيد مرا بزير بکشيد تشريف مى آورديد به کنگره پنجم! اگر شما واقعا منصور حکمت بوديد و من چپ سنتى مى آمديد به کنگره و به تنها شيوه اصولى و سياسى و کمونيستى خطتان را حاکم ميکرديد و مرا کنار ميگذاشتيد. ميدانيد چرا نيامدند، چون ميدانستند در يک کنگره علنى و در يک بحث معقول سياسى و نظرى در عاليترين مرجع حزبى شکست ميخورند و بقول خودشان "کلاه بوقى" بر سرشان ميرود. رفتند و حزب نفرتشان را ساختند. اين نفرت و کينه، نفرت و کينه يک بازنده سياسى است.

مجموعه اين عوامل است که باعث صدور فحشنامه هاى اخير اين دوستان شده و گرنه همانطور که گفتم صرف بحثهاى من در آن جلسه نميتواند باعث و بانى چنين هتاکيهاى هيستريکى شده باشد.

مصطفى صابر: من با اين ارزيابى شما موافقم که اين اساسا ناشى از ساختن حزب نفرت و حزب ضد حزب کمونيست کارگرى است و اساسا ناشى از اين هست که بايد اختلافاتشان را با ما در ترور شخصيت و بخصوص حمله به شخص شما نشان بدهند. اينها بجاى خود درست، ولى نکته مهم اينجاست که ايرج فرزاد در اين بحث همانطور که گفتيد در موضع يک ناسيوناليست کرد و حتى افراطى تر از موضع بروسکه و عبدالله مهتدى ظاهر ميشود. براى مثال وقتى شما کلا به شرقگرائى و عقب ماندگى و سنت گرائى حمله ميکنيد ايشان خونش بجوش نمى آيد و آتشفشانش سر باز نميکند ولى آنجا که به ناسيونالسيم خلقى و ناسيوناليسم ميليتانت کرد حمله ميکنيد، اينجاست که حساسيت زيادى نشان ميدهد و بر آشفته ميشود. سئوال من اينست که اين امر چقدر ناشى از حزب نفرت است و چقدر ناشى از ناسيوناليسمى که ايرج فرزاد و دوستانش حمل ميکنند و بهر حال معلوم ميشود به آن آغشته اند.

حميد تقوايى: همانطور که گفتم درجه و شدت اين هتاکى ونفرت پراکنى با احساسات ناسيوناليستى ايرج و دوستان ديگرش قابل توضيح نيست، من عميقا معتقدم که اين رفقاى سابق ما اينقدر ناسيوناليست نيستند که واقعا تا اين درجه به آنها برخورده باشد. بگذاريد باز تصريح کنم، جوانى که من گفته ام به هل پرکه ميخنديد را ايرج فرزاد خوب ميشناسد و اولين بار خودش با خنده و با تمجيد از اين جوان موضوع را براى من تعريف کرد. چنين کسى نميتواند واقعا اينقدر از تکرار همين داستان در جلسه ورک شاپ جوانان کمونيست عصبى شده باشد. اين نکته ميخواستم کاملا روشن باشد. اما در عين حال اين مساله که چنين صحبتى ميتواند بهانه و محمل حملات ايرج به من بعنوان يک شونيست فارس که زبان و فرهنگ کردى را مسخره کرده است، قرار بگيرد، همين که ايرج فکر ميکند با اين دستاويز ميتواند يک عده اى را تحريک کند، ميتواند مثلا در "کرد" هاى دورن حزب ما ولوله اى بياندازد، به آنها فراخوان شورش بدهد، نفس مجاز شمردن و دست بردن به چنين تحريکات ناسيوناليستى اى، همه اينها نشان ميدهد که ريشه هاى ناسيوناليسم در اين رفقاى سابق ما متاسفانه هنوز خشک نشده است.

اجازه بدهيد اينجا قدرى وارد مضمون اين ناسيوناليسم بشوم. وقتى ميگوئيم ناسيوناليسم کرد، يک ناسيوناليسم رسمى و عريان کاملا فئودالى، ايلات عشايرى، مذهبى، ضد زن و قوم پرست داريم که مدتها حزب دموکرات و دار و دسته طالبانى و بارزانى در کردستان عراق نمايندگيش ميکردند و امروز باند عبدالله مهتدى هم به آنها پيوسته است. اين يک نوع ناسيوناليسم است که دوستان ما هم آنرا خوب ميشناسند و در سطح سياسى و فرهنگى نقدش کرده اند. اما يک شاخه ديگر ناسيوناليسم هم داريم که به آن بايد گفت ناسيوناليسم خلقى، ناسيوناليسم ميليتانت و "چپ". اين ناسيوناليسم به نام فرهنگ خلق از عقايد و سنتهاى ملى دفاع ميکند. اين ناسيوناليسم ميليتانت مظاهر و مقدسات خودش را دارد. کيش پيشمرگايتى يکى ازمقدسات اين ناسيوناليسم است. پيشمرگه بعنوان ناجى و قهرمان خلق و رکن و محور جنبش در کردستان. پيشمرگه پارتيزان است ولى لباس معمول پارتيزانى، نظير لباس پارتيزانهاى آمريکاى لاتين و يا آفريقا تنش نيست. پيشمرگه لباس سنتى ملى کرد را در بر دارد، لباسى که مدتهاست در شهرهاى کردستان کنار گذاشته شده. همان جوان کردى که تا زمانى که در شهر بود کت و شلوار مى پوشيد و يا لباسهائى شبيه مردم همه شهرهاى ديگر ايران به تن ميکرد، کونيستهاى شهرى که مثل خود ايرج فرزاد لباس سيويل ميپوشيدند، و در هر حال همان سليقه اى را روى لباس داشتند که همه چپ سنتى در سراسر ايران داشت، همين دوستان کمونيست شهرى که نه جامانه در عمرشان به سر کذاشته بودند و نه کوا پانتول پوشيده بودند و نه در هيچ عروسى و جشن تولدى هل پرکه کرده بودند، به محض آنکه ميزنند به کوه و به جنبش خلق کرد ميپيوندند حامل و مدافع همه اين سنتها ميشوند. همين که کمونيست شهرى به قالب جنبش ملى ميرود که سابقه و سنتها و مقدسات و ارزشهايش را تاريخا سران ايلات و عشاير و در دوره معاصر بورژوازى کرد پايه ريزى کرده، به رنگ آن جنبش در مى آيد و در مکان شاخه چپ و ميليتانت آن جنبش قرار ميگيرد. پارتيزان کمونيست ميشود پيشمرگه با لباس ملى کرد و با فرهنگ و رقص و آواز کرد. با جامانه و کوا پانتول و هل پرکه و گورانى.

براى مردم آباديهاى کردستان اينها جزئى از فرهنگ و رسم و رسومى است که با آن بزرگ شده اند. روستائى کرد جامانه و کوا پانتول لباس هر روزه اش است و باحتمال زياد همينکه دستش بدهانش برسد و پايش به شهرها برسد آنرا کنار ميگذارد و لباس شهرى به تن ميکند. اما آن کمونيست کردى که به کوه زده اين لباس را بعنوان سمبل مبارزه با دولت مرکزى و بورژوازى بالا دست به تن ميکند. همانطور که در سطح ايران تا زمانى که جوانان چپ نشده بودند الهه ناز و مويه کن دشت کوير را نشنيده بودند و ارزشى هم براى آن قائل نبودند، همانطور که براى پوپوليسم فارس فرهنگ خلق بعنوان فرهنگ مبارزه تقديس و تقليد ميشود در کردستان نيز فرهنگ خلق، که در کوههاى کردستان که محل فعاليت پيشمرگه هاست بجز آداب و رسوم عقب مانده عشايرى چيز ديگرى نيست، عزيز و مقدس شمرده ميشود. ناسيوناليسم چپ در کردستان به اين عقب ماندگيها رنگ مبارزاتى ميزند و حافظ آن ميشود. و اين ناسيوناليسم بخاطر مضمون جنبش ملى کرد، يعنى مبارزه عليه دولت مرکزى و عليه ناسيوناليسم بالا دست فارس، مکان برجسته اى در تفکر و حرکت چپ پوپوليست در کردستان پيدا ميکند. اين ناسيوناليسم ميليتانت در واقع روايت چپ ناسيوناليسم رسمى و عريان احزاب ملى کرد است و بر همان جنبش اجتماعى مبتنى است.

در سطح کل ايران هم همين دو روايت از ناسيوناليسم را داريم. اين بحث تازه اى نيست. شايد در سطح کردستان اين بحث را زياد باز نکرده باشيم ولى در رابطه با ناسيوناليسم در کل ايران اين بحث را از جوانب مختلف مطرح کرده ايم. در سطح ايران يک ناسيوناليسم عظمت گراى ايرانى داريم که در زمان شاه در قدرت بود. ناسيوناليسم ٢٥٠٠ ساله، ناسيوناليسم شاهنشاهى، ناسيوناليسم امشاسپندان و هوخشتره و جشن مهرگان، ناسيوناليسم پرو غرب و ضد عرب. ناسيوناليسمى که امروز در لس آنجلس جمع شده و در روياى بازگشت به اريکه قدرت است. ناسيوناليسم ديگرى هم داريم که جزء متشکله جنبش ملى- مذهبى است. ناسيوناليسم شرقزده ضد غربى. ناسيوناليسم فرهنگ خلقى، فرهنگ خودمان. ناسيوناليسم سوسن و بنان و مرضيه و الهه ناز و مراببوس. ناسيوناليسم آل احمدهاى پلاستيکى. ناسيوناليسمى که در کنار الهيات رهائيبخش در زمان شاه در اپوزيسيون بود و با جمهورى اسلامى بقدرت رسيد. ناسيوناليسمى که در همين جلسه صحبت براى جوانان مورد حمله من است و ميگويم چون بقدرت رسيده است ديگر ميليتانسى خودش را از دست داده و جاذبه اى براى جوانان ندارد. اين ناسيوناليسم را ما در ادبياتمان مدام به عنوان جزئى از پوپوليسم چپ سنتى نقد کرده ايم. اين ناسيوناليسم خلقى خود البته هميشه به ناسيوناليسم عظمت گراى پروغربى نقد داشته و شاهان و تاريخ و سنت شاهنشاهى را مورد حمله قرار داده است اما خودش در عين حال شاخه ديگرى از ناسيوناليسم ايرانى بوده است. اين ناسيوناليسم جزئى از چپ سنتى است. بخشى از جنبش ملى-مذهبى چپ سنتى بود و هنوز هم هست. طالقانى و رفسنجانى و جزنى و رجوى و دکتر شريعتى و آل احمد و فدائى و چپ سه جهانى و خط سه و توده اى همگى با وجود تمام تفاوتهايشان در اين نوع تفکر ناسيوناليستى وجه مشترک داشتند. ناسيوناليسم آرش کمانگير، ناسيوناليسم کلثوم ننه و ناسيوناليسم فرهنگ کوچه و خيابان. زمينه اجتماعى اين نوع ناسيوناليسم مبارزه استقلال طلبانه عليه آمريکا و سنگ زنجيرى آمريکا بود. مبارزه براى حراست از و احياى فرهنگ و سنت و رسم و رسوم خودمان در برابر غربزدگى و درهم کوبيدن صنايع مونتاژ و تقويت صنعت ملى خودمان بود. اين ناسيوناليسم فارس را ما در هر دو بعد شرقزده و غربزده اش نقد و افشا کرده ايم و مدام هم مى کوبيمش. اما به نظر ميرسد دوستان کرد ما نقد اين ناسيوناليسم پوپوليستى سراسرى را زياد به کردستان و بخودشان مربوط نميدانند. الان همه ما به ناسيوناليسم خلقى فارس نقد داريم ولى ظاهرا دوستان اين نقد را به کردستان سرايت نميدهند. چرا اينطور است؟

يک علت اينست که ما اين نوع ناسيوناليسم خلقى در کردستان را همانطور که گفتم خيلى کم نقد کرده ايم. در همان دوره هم که با ناسيوناليسم کرد وسيعا در گير شديم اين جنبه زياد برجسته نشد. آنقدر که در صفوف حزب و جنبش ما ارزشهاى اصيل ايرانى به استهزا گرفته ميشود، به فرهنگ ميليتانت کرد کسى نقدى ندارد. اگر من ده تا مقاله بنويسم و بگويم نه تنها جوانان بلکه سالخوردگان حزب ما هم به موسيقى بنان و مرضيه ميخندند و اين نشان مدرنيسم است، رقص باباکرم و رقص شليته تنبانى اصيل فارسى و ايرانى را به مسخره ميگيرند و اين نشان مدرنيسم است، هيچکس معترض نميشود، همه کف ميزنند و دوتا مثل و متل هم خودشان اضافه ميکنند. ولى يک دهم اين حرفها را آنهم در همين متن دفاع از مدرنيسم و در کنار حمله به همان ناسيوناليسم فارس عليه ناسيوناليسم ميليتانت کرد بزبان آوردم، دوستان سابق ما بياد داستان زندگيشان افتادند و رگهاى گردنشان بيرون زد. چرا؟ اين ناسيوناليسم ميليتانت که در کومه له قبل از حزب کمونيست بسيار قوى بود و متاسفانه اين دوستان بعنوان جزئى از داستان زندگيشان اين را با خود تا درون حزب کمونيست کارگرى حمل کرده اند، تمام و کمال نقد نشده است.

اجازه بدهيد براى روشن شدن مطلب تصويرى از اين ناسيوناليسم خلقى بدهم.

در کومه له براى اينکه رفقاى دختر حق داشته باشند براى صرف غذا به مقرهاى عمومى بيايند بايد مبارزه ميشد، براى اينکه زنان بتوانند در ملا عام سيگار بکشند بايد مبارزه ميشد، براى اينکه زنان روسرى از سرشان بردارند و بتوانند با سر باز حتى در مقرهاى مرکزى کومه له که بدور از آبادى بود، ظاهر شوند بايد مبارزه ميشد، براى اينکه رفقاى مرد پيشمرگ در همان مقرهاى مرکزى شلوار جين بپوشند، بايد مبارزه ميشد. نه با فئودالها و حزب دموکرات، بلکه با مرکزيت کومه له بايد مبارزه ميشد. اين يک جزء نبرد منصور حکمت در بدو تشکيل حزب کمونيست ايران بود. نه روستائيان بلکه کمونيستهائى که از شهرها به کوه زده بودند در برابر اين تغييرات مقاومت ميکردند. جالب است که همين دوستان وقتى در شهرها بودند چنين فکر نميکردند، اگر هم اين افکار را داشتند در همان حد بود که کل پوپوليسم در سراسر ايران به آن آلوده بود. جامعه شهرى در کردستان همانند شهرهاى بقيه ايران اين مسائل برايش حل شده بود. حتى روستائى هم بالاخره سپاه بهداشت وسپاه دانش را ديده بود و زن بى حجاب شهرى برايش مساله عجيب غريبى نبود. روستائيان کردستان بى بى سى گوش ميکردند و ميدانستند چه خبر است دنيا. ولى آن چپ خرده بورژواى خلق گراى کرد اين عقب ماندگيها را گرامى ميداشت. اينها سنتهاى پيشمرگايتى از زمان قاضى محمد بود که از اين فرهنگ يک سپر مقاومت ومبارزه عليه دولت مرکزى ساخته بود و کومه له هم با چشم بسته و بدون هيچ نقدى اين سنتهاى را اخذ کرده بود. چپ شهرى، همان رفقائى که در مبارزاتشان در شهرها در زمان شاه و در دوره انقلاب، فرهنگ روستائى کرد منزلتى برايشان نداشت، بعد از يورش ٢٨ مرداد خمينى به کردستان، و تا جنبش در کردستان، جنبشى که ادامه انقلاب ٥٧ بود، به کوه زد و به قالب دفاعى حق ملى و جنبش سنتى ناسيوناليستى فرو رفت، همه مظاهر و سنتهاى عقب مانده اين جنبش را اخذ کردند. امروز هم حمله به همين مظاهر پيشمرگايتى است که دوستان ما را برآشفته کرده. دوستان از حزب جدا شده و مثل کش کوتاه به دوران گذشته رجعت کرده اند. در آن دوره اين رفقا خود جزو منتقدين اين سنتها بودند، اما انسانها در زمان و مکان و موقعيتهاى متفاوت مواضع متفاوتى ميگيرند. امروز هم اين تشخيص را داده اند که پيشمرگايتى و ناسيوناليسم خلقى کرد، که از زير تيغ انتقاد در رفته و کاملا رسوا نشده است، ميتواند دستاويز وجيه الملله اى براى حمله به ما قرار بگيرد.

فرق ديگر پوپوليسم در کردستان با بقيه ايران اين بود که چپ سنتى در کردستان اجتماعى بود، کومه له يک سازمان اجتماعى بود که توده مردم را چپ و راست ميکرد و در عين حال همان کومه له عميقا به ناسيوناليسم خلقى آغشته بود. در عين اينکه مرزبنديهايى با ناسيوناليسم نوع حزب دموکرات داشت، نه تنها به ناسيوناليسم خلقى نقدى نداشت بلکه خودش حامل آن بود. و اين جزئى از داستان زندگى اين دوستان ما هم هست. احساسات ناسيوناليستى اين دوستان ما از اين سابقه مى آيد. اجازه بدهيد اينطور بگويم ناسيوناليسم کرد از طريق سابقه مبارزاتى وارد سيستم فکرى اين دوستان ما ميشود. اين در عين حال يک احساس نوستالژيک به گذشته درخشان جنبش پيشمرگايتى است. دوره فتح پايگاهها و جنگ با حزب دموکرات و جانباختن با شعار زنده باد سوسياليسم. دوره اى که امروز زنده باد سوسياليسمش با "سوسياليسم رم ميدهد" جابجا شده اما بقيه اش بعنوان گذشته پر افتخار و داستان زندگى" اى که گويا عينا همان داستان حزب و قدرت سياسى است، امروز ديگر به هويت سياسى دوستان ما تبديل شده است. هر نوع نقد و حمله اى به اين گذشته ممنوع و غير قابل بخشش است. و کسى که مثل من اين جرم نابخشودنى را مرتکب شده باشد شايسته هرنوع فحاشى و هتاکى است.

جنبه ديگر و شايد مهمتر مساله اينست که در کردستان ناسيوناليسم خلقى به شکل اجتماعى نقد نشد. با جمهورى اسلامى ناسيوناليسم خلقى ايرانى، پوپوليسم فارس بقدرت رسيد اما پوپوليسم کرد عليه اش قيام کرد و به کوه زد و تازه در موقعيت فعالتر و رزمنده ترى قرار گرفت.

در ايران ناسيوناليسم خلقى و فرهنگ و مذهب و رسم و رسوم خودمان به خط رسمى دولتى تبديل شد و همه پايگاه اجتماعى خودش را از دست داد. امروز اين ناسيوناليسم را جنبش دو خرداد نمايندگى ميکند که رسوا و بى اعتبار است و جايگاهى در جنبش سرنگونى ندارد. ولى در کردستان برعکس مبارزه رزمنده اى با جمهورى اسلامى شروع شد که وقتى همه جاى ايران در اختناق فرورفته بود با نيروهاى رژيم ميجنگيد و منطقه آزاد شده داشت. ناسيوناليسم خلقى جزء اصلى و چپ اين جنبش رزمنده اجتماعى در کردستان بود و در نتيجه سلحشور و سربلند و مفتخر در ميدان باقيماند. اين افتخار و سلحشورى و سربلندى جزئى از داستان زندگى دوستان ماست و وقتى شما به اين ناسيوناليسم ميليتانت حمله ميکنيد اين دوستان آنرا حمله به گذشته و داستان پر افتخار زندگى خود تلقى ميکنند. و عکس العمل هيستريکى را از خود نشان ميدهند که ميبينيم.

مصطفى صابر: بگذاريد در همين رابطه سئوالى را طرح کنم. ميدانيم که در جريان جدائى منصور حکمت از حزب کمونيست ايران مبارزه حادى عليه ناسيوناليسم کرد صورت گرفت. دوستان انشعابى خودشان جزء پرچمداران مبارزه عليه ناسيوناليسم بودند و حالا يکى دير تر و يکى زودتر، در کنار منصور حکمت قرار گرفتند. و بدنبال آن ناسيوناليسمى که الآن عبدالله مهتدى روشن تر از همه نمايندگى ميکند نرفتند. سوالى که ميتواند مطرح شود اينست که چرا شما نوشته ايرج فرزاد و اين عمل و حساسيتى که نشان داده اند را به ناسيوناليسم خلقى منتسب ميکنيد؟ آن مبارزه ضد ناسيوناليستى اين دوستان کجاى اين تصوير قرار ميگيرد؟

حميد تقوايى: ابتدا اين نکته را بگويم که من، بر خلاف شيوه نامرضيه اى که ايرج فرزاد و کورش و خيلى از اين دوستان دارند، سابقه افراد را در بحث سياسى و نظرى دخالت نميدهم. چه اين سابقه مثبت باشد و چه منفى. منصور حکمت ميگفت که سابقه افراد بدرد بيوگرافى ميخورد و نه بحث و جدل نظرى و سياسى. حالا اين دوستان مدام و از جمله در همين نوشته ايرج داستان زندگيشان را به رخ ما ميکشند و بياد غيبت صغرا و کبرى من ميافتند و بخودشان هم ميگويند حکمتيست!

ببينيد عبدالله مهتدى در کومه له پرچمدار مارکسيسم انقلابى و يکى از کسانى بود که خط اتحاد مبارزان را جا انداخت و کومه له را به چپ سوق داد، بعدا خود همين شخص پرچمدار ناسيوناليسم شد و ديديم به کجا رسيد. حالا کدام عبدالله مهتدى واقعى است؟ من ميگويم هر دويشان. آدمها در زمان و مکان معنى دارند. من هم همينطورم شما هم همينطوريد و اين دوستان منشعبمان هم همينطور اند. بنابر اين اينکه کسى در يک دوره اى با ناسيوناليسم جنگيده است بايد جزو افتخارات آن شخص ثبت شود، اما دليلى بر حقانيت مواضع امروزى وى نميشود. هيچکس اين افتخارات را از اين دوستان نميگيرد. اين دوستان در کنار منصور حکمت ايستادند و با خط راست جنگيدند و به همين خاطر قابل احترامند. اما اين هيچ ربطى به نظرات امروز اين دوستان ندارد. بيوگرافى بدرد بحث و جدل و موضع گيرى سياسى نميخورد.

يک نکته ديگرى که بايد توجه داشت اينست که در همان زمان هم ناسيوناليسمى که اين دوستان بر عليه اش جنگيدند اساسا ناسيوناليسم صريح و عريان و سنتى بود که با حزب دموکرات نمايندگى ميشد و در قطعنامه پيشنهادى که عبدالله مهتدى بر سر جنگ اول خليج نوشت دم خروس اش زد بيرون و ميخواست دوستان حال و آينده اش را در اتحاديه ميهنى جستجو کند. اين خيلى روشن ناسيوناليسمى بود که کمپ خودش را انتخاب کرده بود و ميخواست برود کنار طالبانى و بارزانى يعنى همانجا که امروز قرار گرفته بايستد. منصور حکمت و همه ما از جمله دوستان منشعب در برابر اين ناسيوناليسم ايستاديم اما در اين مصاف آن ناسيوناليسم خلقى و ميليتانت خيلى کم زير ضرب قرار گرفت. هيچ نوشته روشن و نسبتا جامعى در نقد آن سنتهائى که در کومه له بود در آن دوره وجود ندارد. آن صراحت و روشنى که در حمله به ناسيوناليسم رسمى و سنتى کرد وجود داشت و بعنوان مثال در تبليغاتى که راديو انقلاب، راديوى کومه له در آن زمان عليه حزب دموکرات ميکرد، منعکس ميشد، در نقد ناسيوناليسم ميليتانت کرد ديده نميشد. بخصوص در دوره جنگ با حزب دموکرات نقد عميقى به ناسيوناليسم رسمى کرد در راديو مطرح ميشد ولى من بياد ندارم با همين عمق و وسعت ناسيوناليسم خلقى هم مورد انتقاد قرار بگيرد. نه تنها اين انجام نميشد بلکه در برابر چنين تبليغاتى مقاومت ميشد. ناگزير بوديم با نقد تبليغ پروسه اين مقاومت را کنار بزنيم. بستر تبليغات کومه له فرهنگ خلق و تمکين به خلق بود. همان موقعى که کومه له آن حملات را به حزب دموکرات ميکرد يکى از سرودهاى انقلابى که در کومه له خوانده ميشد "کردستان خوشه خاکى دلگيره" بود. شخصيتهائى مثل شيخ عزالدين براى کومه له بعنوان يک شخصيت مبارز کرد محترم بودند، هيچوقت هيچ نقدى بر نظرات و سياستهايشان گذاشته نميشد و حتى از راديو کومه له پيامهايشان پخش ميشد.

ميخواهم بگويم در هيچ دوره اى و از جمله در دوره جدائى و مبارزه حاد عليه ناسيوناليسم در خود کومه له اين جدل دامنه اش تمام ابعاد ناسيوناليسم خلقى و ناسيوناليسمى که در خود کومه له جا خوش کرده بود را در بر نگرفت و در سطح نقد ناسيوناليسم عريان و صريح و کريه سنتى کرد، ناسيوناليسم صريحا ضد زن، مذهبى و سازشکار با دولت مرکزى باقى ماند.

با اينهمه من ادعا نميکنم اين رفقاى سابق ما از سر ناسيوناليسم از حزب جدا شدند. بحث من اين نيست. در جواب به سئوال قبل هم اشاره کردم که ناسيوناليسم از کانال سابقه و تاريخ زندگى اين دوستان اهميت پيدا ميکند و خود را نشان ميدهد. و در تفکر آنها و موضع گيريهاى آنان و حتى عکس العمل عصبى و هيستريکشان انعکاس پيدا ميکند.

ببينيد ما بارها از اين دوستان شنيده ايم از جمله در همين نوشته ايرج فرزاد که "بحث حزب و قدرت سياسى داستان زندگى ما است. کمونيسم کارگرى داستان زندگى ماست". آدم کم کم شک ميکند که اين دوستان مثل اينکه عاشق داستان زندگى خودشان هستند تا تئوريهاى منصور حکمت. آنقدر اين سوابق گذشته براى اين دوستان مهم است که هر نوع نقدى بر داستان زندگى اين دوستان ميشود حمله به کمونيسم کارگرى. براى اين دوستان تحليل اين گذشته و نقد اين گذشته ممنوع است. هر چه هست باعث افتخار است، هر چه هست سلحشورى است، و هر چه هست کمونيسم کارگرى است. يادم ميآيد در پلنوم بيستم وقتى در معرفى قطعنامه حزب و جامعه در ايران من در اهميت نقش رهبران عملى در شهرهاى ايران و از جمله در کردستان صحبت کردم، چند نفر از اين دوستان ناراحت شدند و ناراحتيشان هم صريحا ابراز کردند. گفتند پس ما چى؟ ما رهبران باسابقه تر چه ميشويم؟ که من مجبور شدم بگويم شما سرهنگان و سرلشکرها هستيد، من دارم راجع به سرگردها و ستوانها صحبت ميکنم. ناگزير شدم اين فرمولبندى را بدهم که خاطرشان جمع شود. اين نشان ميدهد که تا چه حد گذشته و سابقه براى اين دوستان مهم است. به نظر من اين خدشه ناپذيرى سابقه از آنجا که در مقطعى با ناسيوناليسم خلقى آغشته شده، ناسيوناليسم را هم تطهير و تقديس ميکند. يا بهتر است اين طور بگويم هر نقدى به ناسيوناليسم که اين گذشته را زير سئوال ببرد و به تريج قبا و يا بايد گفت کوا پانتول دوستان ما بر بخورد، محکوم و ممنوع و غير قابل قبول است. ولى عين همين حمله به ناسيوناليسم رسمى کرد مجازست و خود رفقاى سابق ما هم پرچمدارش بوده اند و هستند. و طبعا حمله به ناسيوناليسم خلقى فارس هم کاملا مجازست چون به سابقه اين رفقا مربوط نميشود.

به همين خاطرست که من ميگويم از کانال سابقه مساله ناسيوناليسم براى اين دوستان مطرح است.

مصطفى صابر: در جريان انشعاب از حزب کارگرى ايران بخش عمده منشعبين از کميته کردستان و کادرهاى سابق جنبش کردستان بودند. فکر ميکنيد علت اين چيست و چرا اين ترکيب از حزب جدا شد؟ آيا اين بحثى که در مورد سابقه داريد به اين مساله مربوط نميشود؟

حميد تقوايى: بله سئوال مهمى کرديد چون جدا شدن اين ترکيب از حزب يک واقعيتى ايست که کسى هنوز توضيح نداده است. من نظرى در اين مورد دارم که در اينجا بيان ميکنم و اين نظر هم قبل از مطرح شدن نوشته اخير ايرج داشتم و در يکى از بحثهاى جانبى کنگره پنجم براى بعضى از شرکت کنندگان بيان کردم. مشاهده اى که داريم اينست که اکثريت بالائى از کسانى که حزب را ترک کردند يا عضو کميته کردستان و يا از شوراى کادرهاى کردستان بودند و يا در هر حال سابقه شان به جنبش در کردستان بر ميگشت. چرا اين اتفاق افتاد؟ ظاهر قضيه اينست که کورش مدرسى نظراتى داشت که اين دوستان طرفدار آن نظرات بودند و در يک جدال درون حزبى ترجيح دادند حزب را ترک کنند. ولى اين فقط ظاهر قضيه است. کمى عميق تر بشويم ميبينيم که اين تقسيمبندى بر اساس نظرات درست نيست به اين دليل ساده که بسيارى از اين رفقا هيچ نوع دفاعى از نظرت کورش مدرسى نکردند. به نظر من به اين خاطر که قبول ندارند اين نظرات را. در سمينارها و نوشته هايشان گفتند که اينها نظرات خود کورش است و هنوز هم ميگويند و به رخ ما ميکشند که ببينيد ما در کنفرانس حزبمان تا کنگره چهار را قبول کرده ايم و ما هم کفته ايم جمهورى سوسياليستى و ما هم گفتيم يک دنياى بهتر و اين را دليلى ميگرفتند بر اينکه حملات ما به تزهاى کورش نظير سوسياليسم زود است و انقلاب دموکراتيک است و غيره بيمورد بوده است! بسيار خوب پس حرفهاى کورش را قبل نداريد ديگر، چرا همين را نگفتيد و نميگوئيد؟ حالا در برابر ما ميگويند "ببينيد هيچيک از بحثهاى رفراندوم وحجاريان و دولت موقت در نظرات حزب ما نيست!" خوب دوستان عزيز چرا جدا شديد، اينها در نظرات ما هم نيست! اصلا مجادله از اينجا شروع شد که در نظرات کورش اين تزها بود. و تمام نقد من و بقيه همنظران من همين تزها بود. من مشخصا با وسواس عجيبى تاکيد ميکردم نظرات معين يک فرد معينى را نقد ميکنيم. اما دوستان فورا يک موضع، و شايد بهترست بگويم بى موضعى، جمعى گرفتند و گفتند تفتيش عقايد نکنيد! من نميدانستم هيچيک از اين رفقائى که ميگفتند تفتيش عقايد نکنيد چه نظرى دارند و هنوز هم نميدانم. واقعا نميدانم. تزهاى عجيب غريبى داده شد که نه در کمونيسم کارگرى سابقه داشت و نه در مارکسيسم انقلابى. انقلاب دوباره مرحله بندى شد، گفته شد انقلاب دموکراتيک داريم، گفته شد تز سلبى اثباتى يعنى انقلاب دموکراتيک، گفته شد بعد از بقدرت رسيدن جمهورى سوسياليستى را اعلام نميکنيم. گفته شد آنجا هم که اقدامات اقتصادى ميکنيم به سرمايه دارن قول ميدهيم کارگران اعتصاب نکنند، و اين حرف را هم گذاشتند توى دهان منصور حکمت و يک اعتصاب شکن تمام عيار از او ساختند. همه اين حرفها زده شد اما هيچيک از اين دوستان يک صداى اعتراض بلند نکرد. اينها نظراتى آشکارا راست و مغاير با برنامه و سياستهاى حزب بود. اين واقعيت در بحثهاى درونى حزب صريح و روشن و مستدل نشان داده شد اما با اين همه هيچگاه از جانب اين دوستان که اکثريت بالائى از آنان از کادرهاى برخاسته از جنبش در کردستان بودند، برسميت شناخته نشد. اين سئوال مطرح ميشود که چرا؟ چرا اين واقعيت را طرح نکردند و از اينجا دوباره برميگرديم به بحث سابقه. براى اين دوستان اهميت بحثهاى کورش مدرسى، مضمون آن و دورى و نزديکى اش به مارکسيسم و کمونيسم کارگرى نبود، اهميتش در آن بود که يک سابقه اى را تقديس ميکرد و ارج ميگذاشت و محترم ميشمرد. بقول انگليسها "glorify" ميکرد. و در حزب بعد از منصور حکمت مصونش ميکرد و محفوظش ميداشت. سابقه رفقائى که تعبير کورش از حزب و قدرت سياسى را با داستان زندگيشان منطبق مى يافتند.

داستان زندگى اين رفقا انقلاب سراسرى نبود، اعتصاب کارگرى هم نبود، تظاهراتها و شورشهاى شهرى هم نبود، اگر هم در دوره اى بود، به هرحال در دوره اى که به کوه زدند و شدند کومه له زحمتکشان و بعد کومه له حزب کمونيست ايران، داستان زندگيشان چيز ديگرى بود. داستان زندگيشان پيشمرگايتى و پادگان گيرى و مبارزه نظامى با جمهورى اسلامى بود. کارى که کورش مدرسى کرد اين بود که با تئورى که براى حزب و قدرت سياسى آورد اين نوع مبارزه را که دوره اش حتى در کردستان هم به سر آمده در محور و صف اول استراتژى تصرف قدرت حزب تعريف کرد. گفت با چهل هزار نفر هم ميشود رفت فتح کرد. ميشود خانه سه نفر را گرفت و کار را تمام کرد. ميشود انقلابى هم در کار نباشد و قدرت را بگيريم و اصلا به احتمال زياد انقلابى در کار نيست. گفت حکومت حزبى داريم، گفت ميشود دولت موقت با احزاب ديگر درست کرد. گفت اين انقلاب سوسياليستى نيست و سوسياليسم مردم را رم ميدهد و غيره و غيره. وقتى اين تزها را کار هم ميگذاريد ميبينيد تصوير کاملى از همان جنبش ملى و مبارزه پيشمرگايتى در کردستان بدست داده ميشود. پيشمرگايتى به انقلاب احتياجى ندارد چون بقدرت خود پيشمرگه همه کارها را ميشود کرد. حکومت احزاب جزئى از سنت جنبش کردستان است و مليون کرد از قاضى محمد تا امروز هميشه براى حکومت حزبى جنگيده اند. جنبش پيشمرگايتى مبارزه و انقلاب شهرى را نميديد و يا حداکثر پشت جبهه خود تعريف ميکرد و امروز هم اين دوستان با "انقلابى در کار نيست" و "انقلاب سوارى نکنيد" با همان زبان سخن ميگويند. و "دوره سوسياليسم نيست" و "انقلاب دموکراتيک است" و غيره هم به سنت ناسيوناليسم خلقى ميچسبد، چون معنى همه اينها هم يعنى مبارزه پيشمرگايتى مهم است و پيشمرگه به اين اعتبار هم قهرمان اصلى داستان باقى ميماند. اين تئوريها بخاطر مضمونش نبود که دوستان ما را جذب کرد بلکه به اين دليل بود که يک سابقه اى را تئوريزه کرد و در محور گذاشت و اينبار هم بطور مستقيم و غير مستقيم گفت "فکر نکنيد تظاهرات شهرى و اعتصاب ها و قيامها و آنهم با پرچم سوسياليسم قرار است اتفاق بيفتد. اينها خيلى خوب است البته، آرمان ماست، ولى بعدا، بعد از تعيين تکليف با جمهورى اسلامى، اتفاق ميافتد". در بيانيه حزب جديدشان انقلاب را رسما به بعد از تصرف قدرت سياسى حواله کردند! يعنى فعلا تا سرنگونى جمهورى اسلامى، که همه داستان هم بر سر همين است، دوستان ما قهرمانان اصلى مبارزه ميمانند چون اين دوستان استاد سرنگونى بدون انقلاب و استاد تشکيل دولت ائتلافى و استاد حکومت احزاب هستند. اين روايت از حزب و قدرت سياسى و اين روايت از منصور حکمت داستان زندگى اين دوستان است و طبيعى است که بدلشان ميچسبد و جذبشان ميکند. اين روايت ناسيوناليسم خلقى از تئورى تصرف قدرت سياسى است و بر ميگردد به سنت کومه له قبل از حزب کمونيست ايران.

منتهى "تراژدى" اينجاست که آن دوره گذشته. تراژدى براى دوستان ما در اينست که در شهرهاى کردستان کسى ديگر اين اهميت را به پيشمرگه نميدهد. "تراژدى" براى نوستالژى کرد اينست که در کردستان شهرها، کارگران و زنان وجوانان و کودکان بپاخاسته اند و پيشمرگايتى و کوه و کيش اسلحه حاشيه اى شده است. اما براى کمونيسم شهرى، کمونيسم کارگرى، تمام جذابيت و شفافيت قضيه اينجاست. امروز ديگر اعتصاب کارگران نساجى و کارخانه شاهو و فستيوال آدم برفى جنبش در کردستان را نمايندگى ميکند. وقتى کارگران شاهو آهنگ پاپ غربى life is life را به کارگران نساجى تقديم ميکنند و نه سرود "کردستان خوشه خاکى دلگيره" و "کس نه له کورد موردوا" يا آهنگهاى شوان و رزازى را، روشن ميشود که تا چه حد جنبش در کردستان از تصوير سنتى هل پرکه و جامانه و حتى لهجه و زبان کردى اصيل دور شده و انقلاب شهرى را در دستور قرار داده است. تراژدى براى دوستان ما در اينست. تراژدى حاکم شدن گذشته بر حال است. سابقه مهم و محترم است اما وقتى گذشته بر حال سايه مياندازد، وقتى مواضع امروزتان را با نوستالژى ديروزتان ميخواهيد توجيه و تئوريزه کنيد اين ديگر ربطى به بزرگ داشتن گذشته ندارد، اين نشانگر وخامت "حال" است. بازهم تکرار ميکنم بقول منصور حکمت سابقه بدرد کتاب بيوگرافى ميخورد ولى به کار جدل سياسى و مبارزه نظرى نميآيد. کورش مدرسى با تئوريهايش به اين دوستان امکان داد که ديروز را با امروز اشتباه بگيرند و به گذشته خودشان لم بدهند. اگر اين نوستالژى را کنار ميگذاشتند ميتوانستند به اين موقعيت نرسند. اگر خودشان را وراى يک دوره مبارزه راديکال در کردستان ميديدند و خودشان را قهرمانان امروزى کمونيسم کارگرى بحساب ميآوردند مساله فرق ميکرد. اگر به استقبال بحث حزب و جامعه مى آمدند و باستقبال بحث رهبران عملى مى آمدند مساله حل ميشد ولى متاسفانه اين کار را نکردند. کورش مدرسى با حرفهائى که صورت ظاهرش را هيچکس قبول ندارد و کورش خودش هم نيمى از آنها را قبول ندارد اين دوستان را حول سابقه و گذشته شان جمع کرد و وقتى اين بحثها از هر طرف در حزب زير فشار انتقاد قرار گرفت آنان را با خود بيرون برد. علت اينکه بخش اعظم دوستان منشعب از کميته کردستان و از کادرهاى با سابقه در جنبش کردستان بودند در اين واقعيات است. اين را هم بگويم که صحبت من در مورد دوستان رده بالاى بخش انشعابى است. اعضا و آن بخشى که از رده هاى پاتين تر رفتند به هزار و يک دليل ديگرى رفتد، سوابق و دوستيها و کمپينهاى تلفنى که راه انداختند همه اينها نقش داشت. بحث من بر سر اکثريت اعضاى انشعابى کميته مرکزى است. دوستانى که قهرمانان مبارزه در آن دوره کردستان بودند و اين سابقه نقش تعيين کننده اى در موضع گيريها امروزشان دارد.

اين دوستان ما سابقه درخشانى داشته اند ولى مثل هر انسانى اين سابقه مملو است از هزار و يک افت و خيز. بايد جنبه هاى منفى اش نقد بشود کنار زده شود و جنبه هاى مثبتش گرامى داشته شود. سابقه من اينطورست، سابقه شما اينطور است و سابقه هر مبارزى همين است. ولى اين دوستان وقتى حزب را ترک ميکردند تکيه کلامشان اين بود که حزب قدرت سياسى داستان زندگى ماست و حتى برخى خودشان را رهبران مادام العمر ميدانستند. من در صحبتى گفتم رهبرى بايد هر روز کسب شود و مادام العمر نيست و در مقابل اين دوستان گفتند رهبر مادام العمرند و رفتند که رهبر بمانند چون ميدانستند در اين حزب شانس زيادى براى حفظ صندلى رهبرى برايشان نمانده است.

مساله سابقه به نحو مستقيم تر و صريح ترى نيز در موضع گيريها و گفته هاى اين دوستان از شروع اختلاف نظرات در حزب تا همين امروز خود را نشان ميدهد. اولين بارى که بحث سابقه مطرح شد از جانب کورش مدرسى بود در پاسخ به خود شما. اگر اشتباه نکنم در بحثهاى داخلى که در مورد شورا داشتيم شما جواب يک نوشته او را داده بويد و ايشان در دفاع از مضمون بحثش يکى از استدلالهايش اين بود که: آن موقعى که من و رفقاى هم نظر من در کردستان چنين و چنان ميکرديم شما کجا بوديد؟! اين نوع نحوه رجوع به سابقه و مقايسه سابقه ها در بحث و جدل مغاير همه سنتها و پرنسيبهاى جنبش ماست. من همان موقع اين نکته را به کورش ياد آور شدم اما در ادامه بحثها اين نوع رجوع به سابقه بارها در گفته ها و نوشته هاى اين دوستان تکرار شد و در نوشته اخير ايرج هم داستان زندگى پر افتخار اين دوستان يکبار ديگر با غيبتهاى کبرى و صغرى من مقايسه شده است! آخرين بارى که در بحثهاى داخلى اين نوع گرو کشى از گذشته را مقابل من گذاشتند گفتم فرض کنيد ديروز به اين حزب پيوسته ام و دارم نظرات شما را نقد ميکنم. گفتم فرض کنيد با امضاى ناشناس نقدتان کرده ام، جوابم را بدهيد. معضل دوستان اين بود که جواب نداشتند. من يادم مى آيد در دوره بحث با عبدالله مهتدى او نيز به همين شيوه پاى سابقه را به ميان کشيده بود و در پاسخ منصور حکمت نوشته بود آن زمان که عمر ايلخانى زاده در ميان کارگران کوره پزخانه ها فعاليت ميکرد تو کجا بودى؟ حالا عين همين حرف را اين دوستان تحويل ما ميدهند. مثل اينکه راهها و افقها که به هم نزديک بشود استدلالها هم يکى ميشوند!

نکته جالب اينست که در پرونده سوابقى که ايرج فرزاد رو کرده جانباختن پيشمرگان با شعار زنده باد سوسياليسم را بپاى خودشان نوشته است! بله اين سابقه درخشانى است اما نميفهمم چه ربطى با ايرج فرزاد و دوستانش دارد. آيا ادامه و آخر عاقبت سنت جنگيدن با شعار زنده باد سوسياليسم اين تز است که سوسياليسم مردم را رم ميدهد؟ آن پيشمرگه ها جان باختند که امروز بگوئيم شرايط براى سوسياليسم آماده نيست؟ با شعار زنده باد سوسياليسم جان باختند که ٢٠ سال بعد کسانى که خودشان را حکمتيست ميدانند بگويند نوبت سوسياليسم هنوز فرا نرسيده؟ نه دوستان عزيز اينجا ديگر در سابقه سازى به کاهدان زده ايد. ادامه جنگ پيشمرگه سوسياليست جنبشى است که پرچم سوسياليسم بپا خيز براى رفع تبعيض را بلند کرده است که اين هم ديگر نه با گذشته بلکه با حال رفقاى سابق ما کاملا متناقض است.

مصطفى صابر: لطفا يک مقدار به پايه هاى اجتماعى اين واقعيت که در حزب اتفاق افتاد اشاره بکنيد. منظورم اينست که به هر حال اين تحولات را صرفا نميشود با مکانيسم درونى خود حزب کمونيسم کارگرى و با سابقه اين دوستان و اينکه از کجا آمده اند و چه تمايلاتى را دنبال ميکردند، با اينها نميشود توضيح داد. سئوال جدى اينست که چرا بعد از مرگ منصور حکمت اين دوستان خودشان را به نوعى بقول شما بى پناه ديدند و به سابقه شان رجوع کردند؟ چه اتفاقى افتاد؟ هر کسى فعاليت ميکند نسبت به فعاليتهايش رو بجامعه جا و مقامى براى خودش دارد و ميتواند به آن اتکا بکند. چطور شد که اين دوستان خودشان را در سابقه شان غرق کردند و چطور شد که عليرغم اينکه نظراتى را قبول هم نداشتند پشت اين نظرات رفتند؟ زمينه هاى اجتماعى اين امر چه بود؟

حميد تقوايى: من فکر ميکنم زمينه هاى اجتماعى حتما نقش تعيين کننده اى داشت ولى نه لزوما وضعيت اجتماعى همان لحظه اى که اين اتفاق افتاد. ببينيد آن سابقه اى که من ميگويم زندگى خصوصى اين دوستان را در نظر ندارد، بلکه سابقه يک جنبش اجتماعى عظيم است که به آن ميگويند جنبش خلق کرد، جنبش پيشمرگايتى. پايه هاى اجتماعى اين تحول امروز درحزب ما در نهايت آن جنبش است. اين را بعدا توضيح ميدهم اما تا آنجا که به شرايط امروز مربوط ميشود، به اين نکته بايد توجه داشت که در شرايط حاضر جنبش ملى کرد در کردستان عراق، و در کل عراق، بسيار فعال شده است و نمايندگانش، بارزانى و طالبانى، به قدرت محلى و مرکزى راه پيدا کرده اند. اين ناسيوناليسم کرد در ايران را هم تقويت ميکند و به احزاب ناسيوناليستى در کردستان اميد و زمينه جديدى براى نزديک شدن به قدرت سياسى ميدهد. بخصوص اگر مثل کورش تئورى فروپاشى و "انقلاب سوارى نبايد کرد" و غيره را داشته باشيد حکومت احزاب در کردستان يک سير محتمل است و اينکه بدون انقلاب و بصورت حکومت احزاب بايد لااقل در کردستان قدرت گرفت ممکن به نظر ميرسد. اين سناريو با تزهاى عمومى اين دوستان در رابطه با حزب و قدرت سياسى در کل ايران کاملا خوانائى دارد، يا بهترست بگويم آن تئوريها اساسا براى توجيه اين نوع سياستهاى عملى ساخته شده. وقتى کسى تئورى اش سوسياليسم زود است و عدم اعلام جمهورى سوسياليستى پس از تصرف قدرت و حزب اقليت و حکومت حزبى و دولت موقت و غيره باشد قاعدتا در کردستان هم سياستش برپائى نوعى حکومت موقت ميشود که احتمالا حزب دموکرات و يا کومه له ابراهيم عليزاده هم جائى در آن داشته باشند. در خود صفوف ما اين نوع سناريوها از جانب کورش و رفقاى همنظرش مطرح شد. مقارن با بحث استراتژى در دفتر سياسى در اکتبر ٢٠٠٢، که الان با عنوان "در نقد توهم تصرف قدرت سياسى بدون انقلاب و سوسياليسم" روى سايتهاى حزب هست، در کميته کردستان اين هم مطرح بود که يک نوع حکومت حزبى و يک نوع ائتلافى با کومه له ابراهيم عليزاده و حزب دموکرات ممکن است عملى باشد. حتى اين دوستان در مورد ضرورت حکومت حزبى در کردستان، در شرايطى که حکومت مرکزى ضعيف شود، با ارجاع به نمونه سياست و شيوه حزب دموکرات صريحا صحبت ميکردند. و من فکرميکنم اگر در آن جلسه دفتر سياسى برخورد تاييد آميزى به تز هاى راست روانه کورش ميشد اين سياست ائتلافى با احزاب کرد به شکل صريح ترى در دفتر سياسى نيز مطرح ميشد. قبلا هم گفته ام که من و رفقاى همنظرم در دفتر سياسى اجازه نداديم تئوريهاى کورش مدرسى پس از پلنوم ١٦ به سياست عملى حزب تبديل شود و يک نمونه اش همين مورد کردستان است.

اينها آن نکاتى است که در مورد زمينه هاى اجتماعى سر برآوردن اين نظرات درحزب در شرايط امروز ميتوانم اشاره کنم. گرچه همانطور که گفتم زمينه اجتماعى اين نظرات اساسا به اين عوامل مربوط نميشود بلکه حتى همين امروز هم جنبش خلقى در کردستان در دوره اوجش، يعنى پس از يورش ٢٨ مرداد خمينى و ادامه انقلاب ٥٧ در کردستان در پوشش جنبش ملى و بميدان آمدن وسيع ناسيوناليسم ميليتانت و سنتهاى پيشمرگايتى در کومه له و کلا چپ کردستان را عوامل اجتماعى قوى ترى مى بينم. اين تاريخچه و گذشته در موضعگيرى دوستان ما عامل بمراتب مهمترى است تا آنچه در کردستان ايران و عراق درحال حاضر دارد اتفاق ميافتد. بگذاريد اين را بيشتر توضيح بدهم.

ببينيد اينجا مساله نسلها مطرح است. در جلسه ورک شاپ جوانان هم تم بحث من تفاوت نسلها بود. منصور حکمت هم بارها، اگر اشتباه نکنم آخرين بار در سمينار آيا کمونيسم در ايران پيروز ميشود، به همين فاکتور نقش نسلها در روند تحولات کمونيسم در ايران اشاره کرده بود. مساله مشخصا اينست که ذهنيت و سبک فعاليت و آمال و آرزوها و شناخت و انتظار از خود و جامعه براى نسل جوان امروز کاملا متفاوت است از زمانى که ما جوان بوديم. ما عادت کرده بوديم که آهسته برويم و بيائيم و سر چها راه ها جزوه و شبنامه با يکديگر رد و دل کنيم. جوان امروزى بلند ميشود در جلسه سخنرانى خاتمى در دانشکاه حرفش را صريحا ميزند، شعار نان و آزادى و برابرى را هم بالا ميبرد و طورى با رژيم در ميافتد که انگار چپ فرانسه است. منصور حکمت به اين واقعيت اشاره کرد. بحث من هم در همان چارچوب است. به اين معنى از نقطه نظر اجتماعى کمونيسم و تصور عمومى در جامعه از چپ و کونيست بودن و مبارزه کمونيستى کردن يک موضوع نسلى است. و بحث من در ورک شاپ اينست که از لحاظ نظرى و حزبى کمونيسم منصور حکمت با انتظارات و بينش نسل جوان خوانائى دارد. اين کمونيسمى است که از يکسو از لحاظ نظرى به نقد عميق مارکسيستى از سرمايه دارى مبتنى است و در نقد پوپوليسم و کمونيسم غير کارگرى نسل گذشته شکل گرفته است و از سوى ديگر از لحاظ اجتماعى بر هيچ يک از دستاوردها و مقاطع پيروزى خود اکتفا نکرده است و لم نداده است و مدام به پيش رفته است. مدام پيش رفتن و عميق تر و همه جانبه تر شدن يکى از خصوصيات منصور حکمت است. براى او پيروزى بر پوپوليسم پايان کار نيست، تشکيل حزب کمونيست ايران هم همينطور و تشکيل حزب کمونيست کارگرى هم همينطور. نقد به کم قانع شدن و به پيشرويها دلخوش کردن و به گذشته لم دادن يک وجه هميشگى کمونيسم منصور حکمت و رمز شادابى و سر زندگى و پيشروى مدام آنست. منصور حکمت مدام مصافهاى امروز را مى بيند و مينويسد و ميگويد و بنابراين پرچمدار نسل امروز هم هست. ولى اين خصوصيت لزوما براى همه کادرهاى حزب ما صادق نيست و بخصوص براى کسانى نظير دوستان منشعب ما که گذشته پر افتخارى دارند گذشته بر حال سنگينى ميکند. و اين گذشته همانطور که گفتم يک جنبش اجتماعى است و نه موقعيت و خصوصيت شخصى افراد. اگر ما مدام اين گذشته اجتماعى- سياسى خودمان را تحليل و نقد نکنيم، اگر داستان زندگيمان را با کمونيسم کارگرى اشتباه بگيريم، اگر نفهميم که واقعيت امروز تجارب گذشته و مواضع مبتنى به آن را مدام نقد و رد ميکند، اگر مدام مثل لنين تزهاى آوريل و مثل منصور حکمت مارکسيسم و مصافهاى امروز ننويسيم و مطرح نکنيم و جا خوش کنيم در مواضع، طرز فکر و سنت و دستاوردها و افتخارات تا کنونى مان آن وقت کمونيسم ما نه تنها ربطى به کمونيسم کارگرى و حکمتيسم ندارد بلکه نقطه مقابل آنست، آنتى حکمتيسم مطلق است. منصور حکمت هميشه مخالف سر سخت اين دلخوش کردنها و لم دادنها بود و اين دوستان منتخب متاسفانه به گذشته پرافتخار و تاريخ زندگيشان لم داده اند و آنرا حتى تا سطح موضعگيرى و سياستهاى امروز تئوريزه کرده اند.

مصطفى صابر: چرا امروز اين نوع لم دادن به گذشته و تئوريزه کردن آن ضرورى شده است؟ چرا تا زمانى که منصور حکمت زنده بود با اين مسائل مواجه نشديم؟

حميد تقوايى: اين نياز به اتکا به گذشته وتئوريزه کردن آن، خود از تغييرات سياسى در جنبش مبارزاتى مردم در کردستان و در سطح کل ايران ناشى ميشود.

امروز اولا جنبش کردستان آن جايگاه مهمى که در دوران کومه له و حزب کمونيست ايران در رابطه با کل مبارزه مردم در ايران داشت را ندارد و ثانيا در خود جنبش در کردستان پيشمرگايتى جايگاه سابق خود را از دست داده است. جنبش کردستان بعد از سقوط شاه در واقع ادامه انقلاب ٥٧ بود. مقاومت مسلحانه اى که در برابر يورش خمينى به کردستان درگرفت ربطى به مساله ملى و خود مختارى و غير نداشت، مردم در کردستان مثل بقيه مناطق ايران بر عليه رژيم شاه انقلاب کرده بودند و جمهورى اسلامى را بعنوان رژيم بر آمده از انقلابشان نمى پذيرفتند. در برابر يورش دولت مرکزى، انقلاب در کردستان به قالب ملى فرو رفت، به کوه زد و با اتکا به سنت مبارزه مسلحانه و پيشمرگايتى در برابر جمهورى اسلامى ايستاد. در شرايطى که رژيم انقلاب را در مناطق ديگر به عقب رانده و به شکست کشانده شده بود، کردستان به پايگاه انقلاب و صف اول مبارزه عليه ارتجاع تازه بقدرت رسيده تبديل شد. کومه له بعنوان شاخه چپ اين جنبش متولد و سريعا توده اى شد و بعد هم حزب کمونيست ايران در مناطق آزاد کردستان و تحت حمايت نيروى پيشمرگ، در شرايطى که رژيم هزاران کمونيست را دستگير و اعدام کرده بود، تاسيس گرديد. مارکسيسم انقلابى و سپس کمونيسم کارگرى پرچم نظرى حزبى شد که کومه له - بخش راديکال و چپ آن - يک جزء مهم آن بود. اما از نظر اجتماعى، همچنان موقعيت ويژه جنبش مسلحانه کردستان بود که به حزب جايگاه اجتماعى ويژه اى ميداد. تمام کوششهاى آن دوره منصور حکمت براى نشان دادن اهميت شهرها و مبارزات کارگرى در شهرها و تعريف نيروى پيشمرگ بعنوان بازوى مسلح جنبش سوسياليستى در کردستان در نقد همين سابقه اجتماعى کردى - پيشمرگايتى کومه له صورت گرفت. اما هر چه از انقلاب ٥٧ دور تر ميشديم موقعيت ويژه جنبش کردستان نيز بيشتر رنگ ميباخت. از يکسو رژيم سلطه اش بر کردستان را ميگستراند و نيروى پيشمرگ را به خارج از شهرها ميراند و از سوى ديگر در سراسر ايران جنبش توده اى تازه اى، جنبش سرنگونى طلبانه اى که ديگر سابقه اش به انقلاب ٥٧ بر نميگشت، وسيعتر و قويتر ميشد. ١٨ تيرها و ١٦ آذرها و شورشهاى شهرى و مبارزات کارگرى در يک سطح سراسرى شکل ميگرفت و پيش مى آمد. اين جنبش بويژه در دو سه سال اخير شکل و مضمون راديکال تر و چپ ترى بخود گرفت. نقش حزب کمونيست کارگرى در زمينه سازى و شکل دهى به اين جنبش غير قابل انکار است. حزبى که حلقه رابطش با جامعه و اساس نفوذ اجتماعى اش جنبش انقلابى در کردستان و در محور آن مبارزه مسلحانه پيشمرگان بود، امروز در يک مقياس سراسرى و به اتکا به سياستها و پراتيک بيست و پنجساله خود در يک مقياس سراسرى نفوذ اجتماعى کسب کرده و جايگاه ويژه اى در عرصه سياست پيدا کرده است.

به موازات اين تحول در خود کردستان نيز شهرها و مظاهر مبارزات کارگرى و شهرى، باز عمدتا به يمن فعاليتهاى حزب، نقش برجسته و تعين کننده اى پيدا کرد و پيشمرگه و پيشمرگايتى در عرصه مبارزه مردم عليه جمهورى اسلامى نيز حاشيه اى شد و به "بيرون مرزها"ى جنبش سرنگونى طلبانه مردم رانده شد. امروز چهره جنبش در کردستان را فستيوال آدم برفى و اول مه سقز و ٨ مارس و اعتصاب کارگران نساجى سنندج ترسيم ميکند و اين ديگر از لحاظ سابقه و فرم و سنتها نيز نه تنها هيچ ربطى به ناسيوناليسم کرد چه ميليتانت و يا غير ميليتانت ندارد، بلکه عملا و اجتماعا در نقطه مقابل آن قرار دارد. آنچه در حزب کمونيست ايران منصور حکمت در سطح نظرى و سياسى براى تحقق اش ميجنگيد امروز با پيشرويهاى حزب او و روند تحولات جامعه متحقق شده است. مبارزه اى که امروز در کردستان جارى است با کمونيسم کارگرى تماما تنيده شده است. امروز ويژگى کردستان در مبارزه مسلحانه و اشکال به ارث رسيده از جنبش ملى نيست، بلکه در رنگ سرخى است گه حزب ما به جنبش در کردستان زده است. جنبش در کردستان از لحاظ سياسى و حزبى و اجتماعى، در شکل و محتوى، تماما از جنبش ملى بريده است. اين کمونيسم کارگرى اجتماعى شده است و از اين نقطه نظر، يعنى از لحاظ پايگاه و نفوذ اجتماعى و درجه دخالت و فعاليت حزب، جنبش در کردستان موقعيت جلوترى نسبت به ايران دارد.

انعکاس و ترجمه اين وضعيت اجتماعى در حزب ما رنگ باختن ويژگى کادرهاى برخاسته از جنبش مسلحانه کردستان و "داستان زندگى" آنها در فعاليتها و حضور و نفوذ اجتماعى حزب حتى در خود کردستان است. موقعيتى که روزى شرايط جامعه به اين دوستان ميداد، امروز در غياب اين شرايط بايد در سطح نظرى از خود پاسدارى کند. تزهائى که کورش تحت عنوان حزب و قدرت سياسى مطرح کرد در واقع نوعى کردستانيزه کردن کل سناريوى انقلاب ايران است. موقعيتى که حتى در کردستان از دست رفته، در نظر و ذهن در کل ايران بازسازى ميشود و اين اجازه را ميدهد که دوستان ما رهبران مادام العمر بمانند. همانطور که در بالا اشاره کردم، تاکيد من بر سابقه و داستان زندگى رفقا در موضع گيريهاى امروزشان يک امر خصوصى و شخصى نيست بلکه خود يک فاکتور اجتماعى و متاثر از تغيير شرايط عينى در عرصه جنبش مبارزاتى مردم است.

در رابطه با بخش دوم سئوال بايد به دو نکته اشاره کنم. اولا در زمان حيات منصور حکمت هنوز اين تغيير شرايط به سطحى که در دوسال اخير شاهد بوده ايم اتفاق نيفتاده بود. ١٦ آذرهاى آزادى برابرى و انقلاب شبانه ٢٠ روزه ١٨ تير ٨٢ و فستيوال آدم برفيها و اول ماه مه سقز و نساجى ها و ٨ مارس سنندج و شورشهاى متعدد شهرى و غيره همه پس از مرگ منصور حکمت اتفاق افتاد. نکته دوم و شايد مهمتر اينکه حضور و وجود خود منصور حکمت برداشتهاى راست روانه از نظرات او را غير ممکن ميکرد. تا منصور حکمت زنده بود نميشد مبحث "حزب و قدرت سياسى" را مصادره کرد و به داستان زندگى خود تبديل نمود. به عبارت ديگر تا زمانى که منصور حکمت زنده بود، نه از لحاظ اجتماعى هنوز سابقه جنبش کردستان تماما به شرايط امروز بى ربط شده بود و نه امکان تئوريزه کردن اين سابقه و سرايت دادن آن به کل ايران تحت عنوان "استراتژى حزب و قدرت سياسى" امکانپذير بود. من شک ندارم که اگر منصور حکمت زنده بود با توجه با واقعياتى که اشاره کردم با تاکيد و برجستگى بيشترى بر انقلاب و سوسياليسم تاکيد ميکرد و راهى را جلو پاى ما ميگذاشت که ١٨٠ درجه با تعابير راست دوستان ناحکمتيست ما متفاوت بود.

مصطفى صابر: بنظر ميرسد که جدال جنبشها بخصوص در جامعه کردستان در حزب ما منعکس شده است. به قول خود شما آن جنبش ناسيوناليستى ميليتانت که بعد از يورش جمهورى اسلامى ميدان پيدا کرد اين به نظر ميرسد که در جدال با جنبش کمونيسم کارگرى هم هست. يعنى جدال جنبش شهرى و مدرن و متکى بر مبارزه کارگران و گرايشى انترناسيوناليستى و انسانى در جامعه که بالنده است و جنبشى متکى بر تمايلات ناسيوناليستى و محلى که رو به زوال است هر چند اين افتخار را دارد که همواره عليه جمهورى اسلامى بوده است. به نظر ميرسد بحثهاى ايرج فرزاد بيش از پيش دارد رو بهمين جنبش عقب مانده ناسيوناليسم ميليتانت صحبت ميکند و سعى ميکند از آنها نيرو بگيرد. آيا شما با اين ارزيابى موافقيد؟

پاسخ: من نميدانم تا چه اندازه آگاهانه اين کار را ميکند ولى معنى عملى اش همين است که شما ميگوئيد. من دراين بحث يک نوع رقابت با جريانات ناسيوناليستى ميبينم. در کومه له قديم هم خود را در رقابت با حزب دموکرات ديدن يک گرايش قوى و مسلط بود. همين که ايرج به دار و دسته مهتدى ميگويد شما چيزى نگوئيد من جوابش را ميدهم اين خيلى گويا است. خوب به درست باند مهتدى هم احساس خطر کرده چون به مقدساتش حمله شده است. اما ايرج براى آنکه با اين جريان تداعى نشود، براى اينکه معنى واقعى حمله اش به ما يعنى دفاعش از ناسيوناليسم کرد بر ملا نشود، مجبور است خود را سپر کند و بگويد "هدف اين شوونيسم فارس من هستم" و در واقع خود در مقام دفاع از ناسيوناليسم کرد، نوع ميليتانت و خلقى آن، ظاهر شود. طرف خطاب اين نوشته بروشنى سنتهائى است که خود اين دوستان وقتى در کميته کردستان حزب ما بودند مورد نقد قرار ميدادند. حزب ما مدتهاست بر اين تاکيد ميکند که جنبش کردستان امروز نوع ديگرى است، مبارزه شهرها در آن اهميت اساسى پيدا کرده است، و اعتصابات کارگرى و اول ماه مه ها و ٨ مارسها چهره جنبش در کردستان را ترسيم ميکند. آن موقع دوستان منشعب هم در اين تحليلها و نظرات با ما شريک بودند و هنوز معتقد نشده بودند که راست دست بالا را پيدا کرده است. تحليل ما اين بود که جامعه بويژه در کردستان به چپ چرخيده است. مشخصا از پلنوم ١٦ به بعد نظر من اين بود که چپ هر چه بيشتر در جامعه مومنتم ميگيرد و قوى ميشود و اين دوستان هم ظاهرا موافق بودند. اين هم از قرار جزو سازشهاى رفقا بوده است. وقتى رفتند و سازش را کنار گذاشتند طرف خطاب بحثهايشان هم از کارگر و زن و جوان مدرن شهرى به ناسيوناليسم وامانده و جامانده از تحولات در جنبش کردستان تنزل پيدا کرد. در هر حال ميخواهم بگويم اين نوع موضعگيريها صد و هشتاد درجه متفاوت است با کوششى که همواره حزب و جنبش ما، از همان زمان تشکيل حزب کمونيست ايران، براى بلند کردن پرچم شهرها و کارگران در کردستان داشته است. تمام بحث من در ورک شاپ جوانان همين است. من نسل جوان را تداعى ميکنم با مبارزه شهرى و خودم را مثال ميزنم که براى جوان قديمى اى نظير من پيشمرگه قهرمانى بود که به کوه زده بود و يک روز براى نجات شهرها بر ميگشت! اين در ذهنيت همه حتى کمونيستهاى کردستان بود که اين پيشمرگه است که آزاد ميکند. حتى تا همين اواخر بحث اين دوستان اين بود که اگر تقى به توقى بشود حزب دموکرات ميتواند با ٢٠٠ نفر پيشمرگه بيايد و شهر را بگيرد. که من جوابم اين بود: کدام شهر را؟ سنندجى را که کارگران و زنان وجوانانش با پرچم ما خيابانها را قرق کرده اند؟ اگر اين مبارزه شهرهاست، اگر ادامه مبارزات کارگران نساجى و ٨ مارس و آدم برفيها است که رژيم را فلج کرده باز هم قهرمان همچنان نيروى پيشمرگه است؟ شکى نيست که وقتى مبارزات شهرى رژيم را به عقب براند پيشمرگه مهمان ما خواهد بود و نه قهرمان و ناجى ما. ميخواهم بگويم چطور آن سابقه و ذهنيت ناشى از آن بر تحليلهاى دوستان ما سنگينى ميکرد. اين ذهنيت درنوشته ايرج فرزاد ديگر تمام و کمال خود را به نمايش ميگذارد. طرف خطاب او ناسيوناليستهائى آماده براى تحريک قومى هستند. ايرج به من ميگويد دارى تحريک قومى ميکنى تا آنها را بجان من بياندازد. ميگويد بيائيد اين شونيست را بزنيد، نميبنيد مگر چطور به لهجه و رقص و لباس ملت مظلوم کرد توهين کرده است؟ واضح است که طرف خطاب اين بحث شهرها و مبارزه مدرن شهرى نيست. يک هفته بعد از اين بحث بود که کارگران شاهو آهنگ life is life را به کارگران اعتصابى نساجى تقديم کردند. اين جواب دندان شکنى به تحريک کنندگان و تحريک شوندگان قومى در کردستان بود. کارگران با اين اقدام اعلام کردند که مظاهر سنتى جنبش کردستان برايشان پشيزى ارزش ندارد. و اين پاسخ اجتماعى من به ايرج فرزاد هم هست.

مصطفى صابر: گفتيد تقديم آهنگ life is life پاسخ اجتماعى به ايرج فرزاد است. چقدر فکر ميکنيد اين عکس العمل هيستريک ايرج فرزاد خود بازتاب اين فعال شدن مبازات شهرى در کردستان و فعال شدن حزب ما بخصوص بعد از انشعاب در رابطه با اين موضوع است. اين روند البته از قبل از انشعاب شروع شده بود. يادم مى آيد اولين جشن آدم برفيها که در سنندج بر پا شد اين شما بوديد که گفتيد اين جنبش ماست و آنرا دليلى دانستيد بر گردش به چپ بيشتر جامعه و گسترش نفوذ حزب. اين جنبش گسترده کمونيسم کارگرى بعد از انشعاب بطور محسوسى فعال شده و بخصوص ١٦ آذر و اعتصاب سنندج اين واقعيت را بروشنى نشان داد. به نظر ميرسد ايّّن نوشته ايرج فرزاد نوعى مقابله با اين موقعيت اجتماعى حزب ما است؟ چقدر فکر ميکنيد ميخواهد نيروى جنبش ديگرى را پشت سر خودشان بسيج کند؟

حميد تقوائى: همانطور که در ابتدا گفتم اساس اين نوشته ايرج و ديگر برخوردهاى هيستريک اين دوستان، شکستها و بن بستها و استيصال آنان در عرصه هاى ديگر است.

وقتى که اين دوستان از ما جدا شدند و قبل از تشکيل کنگره پنجم سريعا شروع کردند به تبليغ اينکه حزب کمونيست کارگرى منحل شده است! رسما و علنا نوشتند که حميد تقوائى حزب را منحل کرده است. رو به رفقاى داخل انحلال حزب را اعلام کردند تا حدى که رفقائى تلفن ميزدند و با نگرانى حقيقت ماجرا را جويا ميشدند. به همه ميگفتند حزب نمانده است بيائيد بيرون. درست نظير مستعفيون در دوره قبل. منتهى بسيار صريح تر و وقيح تر از آنها. راديو تلويزيون و نشريات و سايتهاى و همه ارگانهاى حزب حتى يک روز هم متوقف نشد و اين دوستان ميگفتند حزب منحل شده! من همان موقع و از جمله در خود کنگره پنجم گفتم که اين تبليغات موقت است و بيشتر از يکى دوهفته عمر ندارد. بزودى مردم ميفهمند که حزب نه تنها منحل نشده بلکه فعالتر از گذشته دارد کارش را ميکند و همه اين حرفها باد هوا ميشود. همين اتفاق هم افتاد. و اين تا حد زيادى در صفوف آنها مساله ايجاد کرد و ياس ايجاد کرد. نه تنها معلوم شد حزب منحل نشده بلکه در عرصه هائى که اين دوستان مثل ترمز عمل ميکردند انرژيها آزاد شد و با شتاب بيشترى از گذشته به پيش رفتيم. تلويزيون زنده تر و شاداب تر شد و توانستيم با دست باز و خيال راحت مباحث حزب و جامعه در ايران را عملى کنيم، بحثى که آقاى ايرج فرزاد در نوشته اش با صفت کذائى از آن ياد ميکند. (و البته خود و دوستانشان در پلنوم بيستم به آن راى داده بودند!) توانستيم در اتفاقاتى نظير ١٦ آذر نقش موثر و تعيين کننده اى داشته باشم. ١٦ آذر را تدارک ديديم و سازمان داديم و براى اولين بار حزبمان وارد سازماندهى و رهبرى مبارزات روزمره در يک سطح اجتماعى شد. نمونه ديگر اعتصاب کارگران نساجى بود که حتى جمهورى اسلامى و نمايندگان کارفرما مجبور شدند نقش ما را علنا برسميت بشناسند و اسم حزب ما چندين بار در مذاکرات با نمايندگان کارگران اعتصابى مطرح شد.

اين اتفاقات براى ما يک گام بزرگ به پيش بود و حزب ما را کاملا در جاى ديگرى قرار داد. حالا اين واقعيات را در برابر کسى قرار بدهيد که يک ماه پيش تبليغ ميکرده که حزب منحل شده است! چه احساسى به اين فرد دست ميدهد؟ همان آتشفشانى که گفتم سر ريز مى کند. اينجا ديگر مجبور ميشوند موقعيت اجتماعى حزب را انکار کنند! حزب که معلوم شد منحل نشده است، پس بايد حضور اجتماعى آنرا منحل کرد. بايد اين واقعيت را که جامعه به چپ چرخيده و حزب ما در اين چرخش به چپ تقش تعيين کننده داشته، واقعيتى که خود اين دوستان تا زمانى که در صفوف ما بودند به آن اعتقاد داشتند(يا لا اقل به آن رضايت داده بودند) را تماما کنار گذاشت و اعلام کرد جامعه به راست چرخيده است! ناگهان کشف کردند که همه پيشرويها و فعاليتهاى ما جعلى است! کشف کردند که رهبرى فدراسيون در اوج موفقيتهايش در کمپين بزرگ و گسترده اى که در سوئد داشت، فاسد است! کشف کردند که "کودکان مقدمند" جعلى است! کشف کردند که شعار سوسياليسم بپا خيز براى رفع تبعيض وجود خارجى ندارد، اگر هم گفته شده اهميت زيادى نداشته است، نبايد بزرگش کرد! کشف کردند که در ١٦ آذر هم اتفاق چندانى نيفتاده، واين روز از قديم الايام چپ بوده است! کشف کردند پرچم سرخ کودکان مقدمند در سنندج هم اصلا در هيچ عکس و گزارشى وجود ندارد! انکار حزب در تفکر اين دوستان به انکار واقعيت اجتماعى و مبارزاتى حزب تبديل شد تا از آنچه ترک کرده اند هيچ چيز باقى نماند، راست در جامعه دست بالا پيدا کند و راه را براى پراتيک بر مبناى "فروپاشى" و "انقلابى در کار نيست" و "سوسياليسم زود است" و "دولت ائتلافى" و غيره هموار کند.

اين نوع تبليغات و از جمله نوشته ايرج بيشتر براى اين دوستان کاربرد درونى دارد. بخودشان دلگرمى ميدهند که گرچه حزب منحل نشده اما جعلى است، فاسد است، غير اجتماعى است، چپ سنتى است، و از اين نوع گوجه فرنگيها و تخم مرغ گنديده هائى که در بيانيه مک کارتيستى قبل از جدائى (بيانيه ٢١ نفر) هم بطرف ما پرت کرده بودند. اما واقعيت اين اظهار مرحمتها را به صورت خودشان بر ميگرداند. در عرصه سياسى و نظرى که از ابتدا حرفى براى گفتن نداشتند، ادعاهاى ايشان مبنى بر اينکه ما چپ مريخى هستيم و حزبيت سرمان نميشود و محفل بازيم و سازماندهى بلد نيستيم و غيره و غيره، نيز معلوم شد به همان اندازه بى ربط و پوچ و خالى از حقيقت است.

در اين چارچوب عمومى روشن ميشود که چطور نوشته ايرج شديدا از نقش و جايگاه حزب ما در تحولات اخير متاثر است. اين حرفها براى جامعه، براى مردمى که با شاخص هاى اجتماعى با راديو و تلويزيون و کمپينها و مبارزات و فعاليت و دخالتگريمان در تحولات اخير ما را ميشناسند نوشته نشده، اين نوع تبليغات پر کينه و نفرت براى دوستان کاربرد درونى دارد. دارند صورتشان را با سيلى سرخ نگهميدارند. توسل به ناسيوناليسم حربه تازه اين دوستان در اين مجاهدتها است. قدمى که ايرج فرزاد برداشته ميتواند اولين گام در راهى باشد که عبدالله مهتدى به آخر رساند. من اين هشدار را ميدهم: رفقاى سابق در مرزبندى و کينه و نفرت پراکنى عليه ما تا آنجا پيش نرويد که مرزتان با ناسيوناليسم کرد کاملا از بين برود. اميدوارم اين آينده شما نباشد.

مصطفى صابر: بعنوان آخرين سئوال فکر ميکنيد سر انجام اين دوستان چه ميشود و اين هيسترى ضد کمونيستى که اينجا و آنجا بيرون ميزند سر انجامش چه خواهد شد؟ آيا اين قرار است به يک خط تبديل شود و حاکم شود بر حرکت اين دوستان؟ من شخصا نگران اين خط و جهت گيرى اينها هستم، نظر شما چيست؟

حميد تقوايى: من هم اميدوارم اينطور نشود. به نظر من براى حزب اين دوستان آينده باز است. دو روند متفاوت ممکن است در حرکت اين حزب اتفاق بيافتد که نطفه هاى هردو آنها امروز وجود دارد. از يک طرف اينها بخودشان حکمتيست ميگويند و سابقه شان در حزب کمونيست کارگرى ايران را با خود دارند. ادامه اين سنت را بصورت کمپينهائى عليه اعدام و سنگسار و جمهورى اسلامى و در اين نوع حرکتهاى اعتراضى ميبينيم. و باين اعتبار متمايز و متفاوت ميشوند از بقيه نيروهائى که در ايران بخودشان چپ ميگويند. از يک طرف ديگر گرچه تزهاى کورش مدرسى به شکل صريح و مستقيم در حزب جديد پذيرفته نشده ولى تحليلهائى نظير "هژمونى خط راست در وضعيت سياسى ايران" و "انقلابى در کار نيست" با خود اين نوع حرکات راديکال در تناقض ميافتد. تزهاى کورش فعلا به شکل سلبى خود را نشان ميدهد! به اين صورت که انقلاب و سازماندهى و رهبرى انقلاب از زبان و قلم حزب جديد جارى نميشود. سياست و خطى که در کنگره چهارم تصويب شد و خود اين دوستان هم به آن راى داده بودند،"انقلاب سوارى" لقب ميگيرد و تحقير ميشود. اين تمايز دوستان با ما و گذاشته خودشان است و اين مرزبندى در مواردى بجائى ميرسد که همين راديکاليسم کمپينى را به کنار ميگذارند و در حرکت رو به عقب به اولين پناهنگاه، يعنى ناسيوناليسم کرد، اتراق ميکنند. من در نوشته ايرج فرزاد به شکل صريح و برجسته و زننده اى اين رجعت به کذشته را مى بينم. پناه بردن به سنتهاى ناسيوناليسم ميليتانت براى کوبيدن حزب و بخيال خودش پرووکاسيون جنگ فارس و کرد در حزب ما. حتى اگر لحن نوشته را ناديده بگيريد در نفس اتخاذ چنين موضعى ناسيوناليسم کريهى بچشم ميخورد. اين روند خطرناکى است. معضل اين رفقاى سابق ما اينست که هويت مستقل آنها از حزبى که ترک کرده اند نميتواند راديکال و هويت کمونيسم کارگرى باشد چون در اين صورت اين سئوال بيجواب در برابرشان قرار ميگيرد که چرا جدا شديد؟

ما چيزى را تغيير نداده ايم. ما بر خط منصور حکمت و بر فوريت سوسياليسم و بر انقلاب و بر سازماندهى شهرها و بر رهبرى و سازماندهى انقلاب متکى بوديم و متکى مانديم و جلو آمديم. کورش مدرسى گفت نه و راه ديگرى را مطرح کرد. جدا شد و جالب اينستکه کسانى که با کورش جدا شدند تماما اين نه را قبول ندارند و در کنفرانس اولشان مجبور ميشوند بگويند خط و مصوبات حزب از گنگره اول تا چهارم را قبول داريم. اما آنچه بطور صريح و مستقيم کنفرانسشان نپذيرفت از در ديگرى وارد پراتيک اين حزب شده است، و اين تزها اين حزب را زمين خواهد زد چون کاملا شکست طلبانه است. اعتقاد به "انقلاب نميشود" و "راست دست بالا را دارد" به اين ميماند که انسان روى تيم مقابل شرط ببندد. در هر صورت بردى در کار نيست. بنابر اين اگر گرايش اول، راديکاليسم عملى اى که در فعاليتهاى کمپينى اين حزب خود را نشان ميدهد دست بالا را پيدا کند و براى اينکه حتى بتواند ادامه داشته باشد ناگزير است تحليلهاى شکست طلبانه موجود را کنار بگذارد و به يک افق انقلابى و استراتژى انقلابى متکى شود. معناى عملى اين امر از بين رفتن مرزبنديها از حزب ما و بازگشت به اين حزب است. اما اگر گرايش دوم به حفظ مرزبنديها و تفاوتها با حزب ما مسلط شود که آنوقت بايد گفت اين ره به ترکستان است، و شايد در اين مورد خاص بايد گفت اين ره به کردستان است. اين روند خواه ناخواه دوستان سابق ما را در چهارچوب جنبش ملى کرد قرار خواهد داد. و حداکثر به جريانى شبيه حزب کمونيست ايران در کردستان تبديل خواهد شد.

من صميمانه اميدوارم روند اول به پيش برود و انقلاب و سوسياليسم دوباره به پرچم

پراتيک و تحليها و تاکتيکهاى عملى اين دوستان ما تبديل شود.

بازگشت به صفحه حميد

به عضويت حزب درآئيد

بازگشت به صفحه اول

ورود به سايت فارسي حزب