انترناسیونال ۲۰۶

یاشار سهندی

کی بود؟ کی بود؟ من نبودم!

جمعه شب بود، نزدیکای نیمه شب؛ من خوشحال از اینکه "او نیامد" و هنوز سرم روی تنم باقی بود، "مهدی جان" را میگویم، آماده بودم که یک هفته دیگر استثمار شوم. جایتان سبز، یکساعت قبلتر یک هندوانه شیرین مثل قند را نوش جان کرده بودم البته با نان و کمی هم پنیر، شکم حسابی شده بود طبل سکندر؛ تو این حال عارفانه که فارغ از هر چه غمه تو این دنیا بودم، دراز به دراز کف یک جایی که بهش میگویند "هال" ولو بودم و داشتم کانالهای ماهواره را بالا و پایین میکردم که چشمم به جمال یکی از چشم انتظاران مهدی موعود روشن شد که سر از بلاد کفر در آورده بود.

حاج آقا محسن سازگارای سابق و دکتر سازگارای امروز، استاد مهمان فلان دانشگاه در سرزمین "شیطان بزرگ" با یک کراوات شیک و یک صورت شش تیغه "رودررو" با مجری VOA از خودش میگفت. نمی شناسیدش؟ بابا! همین مدیر "موسسه جامعه" که جریده شریفه "جامعه" را منتشر میکرد. سردبیرش شمس الواعظین بود. این شمس همان بابایی است که سال ۶۰ با خاتمی رفتند کیهان و کیهان را به خط امام کشاندن. مدیر مسئول روزنامه جامعه هم جلایی پور بود که یک تنه فقط در یک قلم زیر لیست اعدام پنجاه نفر را در سنندج امضا کرد. باز هم نشناختید؟! مهم نیست و لازم هم نیست به کسی مثل دکتر نوری زاده مراجعه کنید که بفهمید بابا و ننه ایشان که بود. خودشان، خودشان را آنشب شنبه که میشود جمعه شب در صدای امریکا معرفی کرد.

شما فکر کردید روزی که فرا رسد که "کارگزاران" رژیم مجبور شوند در پیشگاه مردم اعتراف کنند چه نقشی در این دستگاه الهی داشتند چه خواهند گفت؟ درست حدس زدید، یک کی بود کی بود من نبودم از سوی همه شان براه خواهد افتاد که آن سرش ناپیداست و حاج آقا محسن سازگارای سابق و دکتر امروز اولینش بود که من در آخر شب جمعه مورخه ۲۶/۵/۸۵ شاهد بودم که گفت: روحم هم خبردار نیست که چه گذشته. درسته من از فرانسه در معیت آقای خمینی (امام خمینی سابق) بودم، یعنی وقتی دکتر یزدی همین ریس نهضت آزادی را میگویم زنگ زد و گفت: آب تو دستته بگذار زمین بیا فرانسه، من فردا صبحش خدمت آقا بودم در نوفل لوشاتو، حتی خاطرم هست رختخوابم را در شیکاگو جمع نکردم. از همان پاریس در فکر سازماندهی کردن دستگاه نظامی بودم و طرحی داشتم و یک کسانی را فرستادیم لبنان آموزشهای لازمه را ببینند. از فردای ۲۲ بهمن پیگیر تشکیل و سازماندهی آن نیروی مسلح شدم اما تا سپاه تشکیل شد آمدم بیرون. نه این است روحیه ام نظامی نیست و دیگر اینکه از خشونت بدم می آید و اصولا انقلابها مروج خشونتند برای همین من از هر چه انقلابه بدم می آید و بعدها خودم یک پا اصلاح طلب شدم. از آنجا که مرحوم رجایی خیلی از من خوشش می آمد شدم معاون سیاسی ایشان. خب کار خاصی هم که نداشتیم برای همین گل میگفتیم و گل میشنیدیم، به عنوان معاون سیاسی نخست وزیر و بعد رئیس جمهور یک چیزهایی از اعدامها میشنیدم مثل بقیه، همه آن ماجراها هم زیر سر مرحوم لاجوردی بود که خود من را مدتی در سال ۶۳ انداخت اوین و من آنجا شنیدم که چه میکند. بعد از زندان بهزاد نبوی دست ما را گرفت و برد خدمت آقای خمینی (امام سابق). بهزاد نبودی گفت: امام روح بلندی دارند و شما هر چه دیدی خدمتشان بگو. گفتم: آقا، خبر دارید این لاجوردی چه میکند و ایشان هیچی نگفت (لازم است به عرض خواننده برسانم گره ماجرا همین جاست اما متاسفانه من درست خاطرم نماند که ایشان در نزد آن امام راحل چه گفت، اما بهر حال این گره گاه را داشته باشید چون امام ظاهرا خیلی منقلب شدند) و ما آمدیم بیرون، مرحوم یادگار امام، حاج احمدآقا، وقتی که من داشتم بند کفشم را میبستم آمد درگوشم گفت: فلانی هر چه میدانی بنویس؛ و من نوشتم دادم خدمتشان و بعد از مدتی لاجوردی برکنار شد. من اگر نبودم که لاجوردی همین جور میکشت ( اما بعد از لاجوردی در مورد بقیه که میکشتند ایشان هیچی نگفت چون بهر حال در قید حیاتند اکثرشان و مسلمان معتقد پشت سر مسلمان زنده که غیبت نمیکند) و تازه تقصیر مجاهدین هم بود که از بالای سر ما با لاجوردی کل، کل داشتند و باعث آن اوضاع شدند و گرنه توده ایها و اکثریت مثل بچه آدم وقتی که ما "بیانیه ده ماده ای" را تنظیم کردیم و به نام دادستانی منتشر کردیم گفتند: به روی دیده منت هر چه شما بگویید همان حق است، اما بقیه پایشان را کرده بودند تو یک کفش که ما هم حرف داریم، ما اسلحه داریم و نمیدهیم و همین ها بهانه دست لاجوردی میدادند.

در همین مصاحبه که مجری اعلام کرد "برنامه ویژه رودرو با محسن سازگارا" است معلوم شد که ایشان در یک برهه از کار سیاسی دست شستند چرا که نمیخواستند فردای آخرتشان به دنیای امروزشان ببخشند و رفتند تو کار اقتصاد و شدن معاون وزیر وزارت صنایع سنگین؛ آنجا فهمیدند که ای داد و بیداد برنامه دادن برای استثمار کارگران چه کار طاقت فرسایی است. مدیران زمان شاه حق داشتند تسمه از گرده کارگر میکشیدند و ایشان آنزمان خام بودند و کشکی یک انتقاداتی وارد مینمودند. ایشان برای جبران مافات چند سالی صادقانه خدمات شایسته ای در جهت بهرکشی از انسانها در حوزه صنایع سنگین به سرانجام رساندند.

این را هم بگویم من ساده دل منتظر بودم بگوید ما یک اشتباهاتی کردیم شما ببخشید اما همان اول "برنامه ویژه" بدهکار هم شدیم. مجری پرسید چه شد که اینجوری شدید؟ ایشان گفتند: تو دهه ۶۰ میلادی ، دهه ۴۰ شمسی ما سرمان به کار خودمان بند بود و عشق فیزیک ما را کشته بود، اما مارکسیستها برو بیایی داشتند که باید میبودید و میدیدد و باید یک کسی از جلوشان در می آمد. این بود که رفتیم تو انجمن اسلامیها، و گرنه ما از اول هم از کراوات خوشمان می آمد و از ادوکلن نه گلاب قمصر کاشان. بخاطر این جوجه کمونیستهای خدانشناس گلاب زدیم به خودمان.

بهر حال با اتمام این برنامه ویژه، جمعه ما هم تمام شد و وارد روز شنبه شدیم اما یک چیز دستگیرمان شد: از هیچ "کارگزار" سرمایه انتظار نداشته باشید بگوید: من معذرت میخواهم. هر وقت پشت گوشتان را دیدید این جمله را از ایشان خواهید شنید.*