انترناسیونال ۲۰۷

از میان نامه و سئوالات

 

آیا مردم کشورها "ذاتا" باهم فرق میکنند؟

ما همیشه گفته ایم که دستاوردهایی که مردم در کشورهای اروپای غربی و شمال آمریکا داشته اند مثل حداقل حقوق، بیمه درمانی، بازنشستگی، بیمه  بیکاری، آزادیهای نسبی و ... در اثر مبارزات مردم بوده که دولتها را مجبور به عقب نشینی کرده است. حال این سئوال پیش می آید که چرا این اعتراضات در کشورهای دیگر اتفاق نیافتاده است یا اگر در کشورهای دیگر هم مبارزات مردمی بوده چرا به نتایج مشابه نیانجامیده است؟ اگر سئوالم را درست مطرح کرده باشم، آیا مردم کشورهای پیش گفته ذاتا فرق میکنند؟ یعنی متمدن ترند؟ یا سرکوبگری دولتهای آن کشورها کمتر بوده است؟ و اگر کمتر بوده، حاکمین آن کشورها متفاوت بوده اند؟ یا ...

امیدوارم سئوالم خسته کننده نباشد.

در ضمن مقاله "در میان دو ارتجاع"، در باره قدرت گیری حزب اسلامی در ترکیه را خواندم. دستت درد نکند. جالب بود. سعی کن برای انترناسیونال بیشتر بنویسی. مطالبی که مینویسی گیرا هستند (حد اقل از نظر من).

دوست تو

داوود رفاهی

 

داوود عزیز

با پوزش از اینکه در شماره قبلی فرصت نشد به این سئوال بپردازیم.

سئوالت اصلا خسته کننده نیست. نه تنها خسته کننده نیست بلکه مربوط به یکی از مسائل واقعی و مشاجره برانگیز در زمان حاضر است. رفاه و سعادت و امنیت و شادی، نیاز و خواست همه انسانهاست. همه انسانها بدون استثنا. زیر پا گذاشتن این نیازهای ابتدایی و انسانی انسانها هم شغل مشترک طبقات حاکم همه کشورها در همه زمانها بوده است. و مهمتر از همه توجیه و تئوریزه کردن این وضعیت دائما رواج داشته است. و یکی از این تئوریها هم همین تفاوت "ذاتی" کشورها بوده است.  

از نظر من این یک سئوال سیاسی است و باید در موردش بحث سیاسی کرد. من هم در اینجا دارم بحثی را باز میکنم و البته روشن است که من به عنوان یک کمونیست جوابی از نقطه نظر نقد مارکسی به این سئوال میدهم.

انتهای قرن بیست و آغاز قرن بیست و یک سرشار از تئوریهای کذایی سیاسی است: ایدئولوگها و تئوریسینها و منابع فکری گرد کلفتی در جهان به طور دائم این تصویر قلابی و حقیقتا بیشرمانه را از طریق رسانه های رسمی به جهان پمپاژ میکنند که گویا مردم افغانستان و ایران و عراق و سودان مستحق و سزاوار آن نکبتی هستند که سایه شومش را بر سر این مردم گسترانده اند! گویا این مردم همان را تحویل گرفته اند که میخواسته اند! گویا این مردم شایسته بهتر از این نیستند! گویا زنان در افغانستان دوست دارند در گونی ای به نام برقع خفه شوند! گویا زنان در ایران دوست دارند اسیر قمه کشهای لمپنی مثل رفسنجانی و خامنه ای و خاتمی باشند و سنگسار شوند! گویا زنان در پاکستان دوست دارند قربانیان اسید پاشان اسلامی شوند! گویا "زنان اسلامی" در لندن و استکهلم و ... دوست دارند قربانیان قتل ناموسی شوند! گویا مردم ایران و افغانستان و عراق دوست دارند اراذل هفت تیر کش اسلامی و قومی بر سرنوشتشان حاکم شوند و ... یعنی با وقاحت تمام ادعا میشود که مردم جهان "ذاتا" از همدیگر متفاوتند! (اصلا برای توجیه این وضعیت در عصر حاضر تئوری ای به نام "نسبیت فرهنگی" را صیقل داده اند) و البته این ادعا آگاهانه انجام میگیرد تا وضع موجود همین مردم جهان توجیه شود. تا اعلام شود که همین هست که هست. جاودانه است. نمیتوان تغییر داد. نباید اصلا به فکر تغییر افتاد. میخواهند این را تلقین کنند که هیچ دولت و هیچ حکومتی و هیچ طبقه ای و هیچ جنبشی مقصر نیست. اگر دنبال مقصر میگردید باید به همان قربانیان مراجعه کنید که خودشان مقصر وضع خودشان هستند!

تاریخ سیاسی هر کشوری قابل مطالعه است. اگر چه تاریخ کشورها را معمولا طبقات حاکم نوشته اند اما با سیری در تاریخ نویسی همین طبقات حاکم هم میتوان به این نکته بدیهی پی برد که بدون استثنا یک چیز در میان همه کشورها مشترک است: کشمکش میان طبقات حاکم و طبقات محکوم، کشمکش میان نیروهایی که میخواهند وضع موجود را حفظ کنند و نیروهایی که میخواهند وضع موجود را زیر و رو کنند، کشمکش میان "بالاییها و پایینیها"، کشمکش میان طبقات و نیروها و احزابی که پاسدار تفاوت طبقاتی و تبعیض و بیحقوقی هستند و طبقات و نیروها و احزابی که میخواهند این تفاوت طبقاتی و تبعیض و بیحقوقی خاتمه یابد. آیا میتوان حتی یک نقطه از کره زمین را پیدا کرد و تاریخ آن نقطه را مرور کرد (حتی تاریخی که توسط طبقات حاکم نوشته شده است) و به این  کشمکش برخورد نکرد؟

البته روشن است که تاریخی که توسط طبقات حاکم نوشته میشود باید به زبان طبقات محکوم ترجمه شود تا مضمون واقعی اش برملا شود. ادبیات سیاسی طبقات حاکم در هر کجای دنیا را نگاه کنید متوجه میشوید که این عبارات در میان آنها مشترک است: خرابکاران، اخلالگران، شورشگران، هرج و مرج طلبان، برهم زنندگان امنیت عمومی، براندازان، مفسدین فی الارض و  اراذل و اوباش و ... اینها اوصافی برای طبقات و نیروهایی است که نظم موجود را نپذیرفته اند و علیه آن بپا خواسته اند.

هم فقر و ستم و سرکوب و تبعیض و هم اعتراض علیه اینها وجه مشترک زندگی سیاسی همه کشورهایی است که در آن نظام طبقاتی حاکم است، فاصله طبقاتی وجود دارد و تبعیض و ستم و فقر و بی حقوقی حاکم است. اما قطعا در همه کشورها این اعتراضات به نتایج مشابهی منجر نشده است نه به این خاطر که اینها "ذاتا" فرق میکنند! نه به این خاطر که در یکی طبقات حاکم بیشتر سرکوبگر بوده اند و در دیگری کمتر. نه به این خاطر که حاکمینشان متفاوت بوده اند. نه به این خاطر که مردم یکی متمدنترند ودیگر کمتر متمدن. قرون وسطای اروپا را نگاه کنید. قرون ۱۸ و ۱۹ اروپا را نگاه کنید. طبقات حاکم این کشورها روی تل آتشی که رویش جوردانوبرونوها خاکستر شدند، روی جنازه های کموناردها توانسته اند به حیات سیاسیشان ادامه دهند.  از یکطرف لوئی ۱۶ و ۱۸ و ناپلئون بناپارت و تزار و خمینی مهره های تسبیح خونینی هستند که تاریخ کشورهای به اصطلاح "ذاتا" متفاوت را به هم وصل میکنند و از طرف دیگر تلاش  و مبارزه طبقات محروم و ستمکش و کارکن است که مثل خط سرخی تاریخ این کشورها را به هم پیوند میزند. میخواهم تاکید کنم که حتی اگر تاریخ نوشته شده توسط طبقات حاکم را مبنا قرار دهیم، یک نقطه از کره زمین را نمیتوان پیدا کرد که طبقات محرومش حتی یک لحظه از تلاش برای تغییر باز ایستاده باشند.

می بینیم که تا آنجا که به تلاش و مبارزه علیه ستم و سرکوب و تبعیض مربوط است، اتفاقا همه کشورها "ذات" مشابهی دارند. اما همچنانکه در سئوال تو مستتر است این تلاش مشترک در همه کشورها به نتایج مشابهی منجر نشده است. مبارزه در کشورهای مختلف دستاوردهای مختلفی داشته است.

تاریخ تکوین مبارزه سیاسی و طبقاتی در جوامع مختلف به اشکال مختلف شکل میگیرد و به نتایج متفاوتی منجر میشود به این دلیل که این جوامع، جوامع متفاوتی هستند با سطوح متفاوت تکوین اقتصاد و سیاست و بطور کلی تکوین اجتماعی. اقتصاد و سیاست و طبقات و جنبشها و احزاب طبقاتی و مبارزه سیاسی این احزاب و دستاوردهایشان نمیتواند مشابه هم باشد دقیقا به این خاطر که ما از جوامع متفاوت در مقاطع تاریخی متفاوت صحبت میکنیم و فاکتورهای سیاسی در جوامع متفاوت و در مقاطع متفاوت نقش مشابهی ندارند.

آیا این همان تئوری مراحل نیست؟ آیا این همان بحث قدیمی نیست که بر طبق آن مثلا ایران هنوز آماده یک جامعه برابر و آزاد سوسیالیستی نیست چون نیروهای مولده اش و سرمایه داری اش و در نتیجه طبقه کارگرش به اندازه کافی رشد نکرده است؟ نه خیر. تئوری مراحل از طرف ایدئولوگهای بورژوازی اختراع شده است تا وضع موجود را جاوانه اعلام کنند. در مقابل کارگر معترض به وضع موجود این توجیه را علم میکنند که هنوز وقتش نرسیده است و ساکتش کنند. اما وقتی در یک جامعه کارگر اعتراض اقتصادی یا سیاسی میکند به اندازه کافی دلیل بر این هست که در آن جامعه "مرحله" آزادی و برابری و رفاه فرا رسیده است و مشکل فقط اینست که در توازن سیاسی دو طبقه مقابل هنوز زور کارگر به سرمایه نرسیده است.

و مرکز ثقل پاسخ من به سئوال مورد بحث در باره تفاوت وضعیت در کشورهای مختلف به همین موضوع مربوط است که در کشور معین هنوز "زور کارگر به سرمایه دار" نرسیده است اگر چه در همان کشور "مرحله" اقتصادی برای تحقق آزادی و برابری و رفاه انسانها مدتهاست آغاز شده است!

تعیین تکلیلف قدرت سیاسی اولین قدم (البته نه آخرین و همه قدمها) برای تغییر واقعی در زندگی انسانهاست.  و تعیین تکلیف قدرت سیاسی توسط نیرو امکان پذیر است و نیرو و توازن قوا یک پدیده صرفا و به تنهایی تاریخی، عددی، نظامی، سیاسی، اجتماعی، روانشناختی و غیره نیست بلکه همه اینهاست. آیا نیروی طبقه کارگر در مقطع کمون پاریس، در انقلابهای ۱۸۴۸ در اروپا، در انقلاب بزرگ اول قرن بیست یعنی انقلاب اکتبر ۱۹۱۷، در انقلاب بزرگ انتهای قرن بیست یعنی انقلاب ایران مشابه بود؟ اگر تاریخ به صورت خطی و "مرحله ای" پیش میرفت، آیا انتظار  نمیرفت که طبقه کارگر در مقطع انقلابات  ۱۸۴۸ در فرانسه بسیار بیشتر از طبقه کارگر در مقطع کمون پاریس (۱۸۷۱) دستاورد داشته باشد؟ مگر نه این است که انقلابات ۱۸۴۸، هشتاد سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه رخ میدهند و در مقطع این انقلابات هم بورژوازی و هم طبقه کارگر در "مراحل" تکامل یافته تری بسر میبردند؟ و مشخصتر و نزدیک به ذهنتر از این، آیا انتظار این نبود که طبقه کارگر ایران در مقطع انقلاب  ۱۳۵۷ (۱۹۷۹ میلادی)،  یعنی تقریبا ۱۱۰ سال بعد از کمون پاریس و تقریبا ۱۳۰ سال بعد از مانیفست کمونیست باید دستاوردهای بزرگتری از کمون پاریس و مقطع مانیفست میداشت؟ یا تقریبا ۶۰ سال بعد از انقلاب کارگری اکتبر دستاوردهایی بیشتر از انقلاب اکتبر میداشت؟ در حالیکه برعکس، طبقه کارگر در فرانسه مقطع کمون پاریس حداقل توانست برای مدت کوتاهی قدرت طبقه خودش را مستقر کند، طبقه کارگر در روسیه توانست قدرت کارگری را برای مدتی بیشتر از حتی کمون پارس مستقر کند، اما در ایران ۱۹۷۹ طبقه کارگر نتوانست حتی برای یک روز قدرت سیاسی را بدست بگیرد! (اگر چه توانست به مدت بیشتر از دو سال آزادیهای نسبی را به حکومت ضد انقلاب سرمایه داری تحمیل کند)! اگر جهان و تاریخ و مبارزه طبقاتی و سیاسی در امتداد یک خط مستقیم و ساده و تکاملی پیش میرفت، قاعدتا باید طبقه کارگر ایران دستاوردهایی بسیار فراتر از کارگر مقطع کمون پاریس و انقلابات ۱۸۴۸ و انقلاب اکتبر داشت. اما این اتفاق نیافتاد. این اتفاق نیافتاد چون فاکتورهای مشابه طبقاتی و سیاسی در مقاطع تاریخی متفاوت و در کشورهای متفاوت نقش مشابهی ندارند. برای مثال: این وجه مشترک همه طبقات حاکم است که برای حفظ نظامشان از ابزار سرکوب و عوامفریبی استفاده کنند. سرکوب و عوامفریبی ابزارهای کلاسیک مشترک همه طبقات حاکم در همه ادوار تاریخی است. اما درجه تاثیر و تعیین کنندگی همین ابزارهای مشابه در مقاطع زمانی مختلف متفاوت است. مذهب را در نظر بگیرید. آیا نقش و قدرت و دخالت و تاثیر گذاری مذهب در مقطع انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب اکتبر با مقطع انقلاب ۵۷ مشابه  است؟ مطلقا مشابه نیست. در مقطع انقلاب کبیر فرانسه، طبقات ارتجاعی و فئودالیسم و سلطنت اساسا عصای زیر دست مذهب هستند و مذهب هم عصای زیر این طبقات و سلطنت است و هر دو در عین حال مورد تعرض انقلاب هستند. مذهب به مثابه همزاد و دوقلوی طبقات ارتجاعی و سلطنتشان مورد تنفر و  تعرض انقلاب است و با انقلاب از صحنه سیاسی و آموزشی جارو میشود. همچنین در انقلاب اکتبر در ۱۹۱۷، مذهب یک نیروی ارتجاعی است و عصای دست تزاریسم است، یک جنبش سیاسی اپوزیسیون نیست، یک جنبش "آلترناتیو" نیست. توده های ستمکش و محروم مذهب را در کنار و همراه و همدم دستگاه سرکوبگر تزار میبینند و حزب سوسیال دموکرات میتواند این نهاد ارتجاعی را همزمان با تزار مورد تعرض قرار دهد. مقابله با مذهب و کنار زدن مذهب جزئی از انقلاب است. اما در انقلاب ۵۷، (بعد از دوره طولانی حاکمیت جنبش ناسیونالیستی طبقات حاکم، آنهم در متن جنگ سرد میان دو قطب شرق و غرب، شرق به عنوان نماینده "سوسیالیسم" و غرب به عنوان نماینده دموکراسی،) مذهب و جنبش اسلامی به مثابه اپوزیسیون و آلترناتیو سیاسی نقش بازی میکند. بورژوازی جهانی عصای زیر بغل مذهب است. اصلا بورژوازی جهانی تماما برای علم کردن مذهب و اینجا مشخصا اسلام سیاسی به عنوان آلترناتیو تلاش میکند. مردم در انقلاب ۵۷ فراموش میکنند که مذهب و اسلام  جزوی از سیستم حاکم است و در خود انقلاب هم نقش ضد انقلابی و ارتجاعی و عقب مانده بازی میکند. قاعدتا انتظار این است که بعد از قریب دو قرن بعد از انقلاب کبیر فرانسه - که همه جوانب زندگی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی تکامل یافته تر هستند - مذهب کمتر نقش بازی کند و اصولا نتواند ابتکار تحولات سیاسی را بدست بگیرد. اما اتفاقا اوضاع برعکس پیش میرود و مذهب و مشخصا اسلام نه تنها حاشیه ای نمیشود بلکه به عنوان ایدئولوژی اپوزیسیون زمام تحولات سیاسی را بدست میگیرد. اگر جوامع انسانی تک خطی پیش میرفتند نباید این اتفاق میافتاد. اما تمام مسئله بر سر این است که جوامع انسانی تک خطی پیش نمیروند. جایگاه و نقش و تاثیر فاکتورهای سیاسی و فرهنگی و معنوی و مذهبی در دوره های مختلف تغییر میکند. مذهب به مثابه عاملی در محاسبات سیاسی که عموما ارتجاعی است میتواند ۲۰۰ سال بعد نقش ارتجاعی تر و حتی قدرتمندتری نسبت به ۲۰۰ سال پیش ایفا کند. دقیقا به این دلیل که مذهب فقط  و صرفا یک ایدئولوژی نیست، یک خود آگاهی کاذب نیست، یک نگاه وارونه به جهان و طبیعت و انسان و مناسبات انسانی نیست، یک خرافه ناشی از جهل انسان نیست. اگر مذهب فقط همین بود ۲۰۰ سال بعد نمیتوانست در هیچ تحول سیاسی نقش هژمونیک داشته باشد. مذهب همه اینها هست اما در عین حال یک ایدئولوژی سیاسی است و در مقاطع مختلف میتواند نقشهای متنوعی ایفا کند. برای مثال انتهای قرن ۲۰ و اول قرن ۲۱ با دنیایی مواجه هستیم که جنبش ناسیونالیستی و حتی جنبش سکولار اولا نقش اپوزیسیونی اش در میانه قرن بیست را از دست داده اند، آن نقشی را که در دوره ای به عنوان ایدئولوژی اپوزیسیونی داشته اند را از دست داده و شکست خورده اند و این وسط شکافی برای پر کردن بوجود آمده است که جنبش اسلامی به عنوان اپوزیسیون پر میکند. در چنین متنی، ایدئولوژی اسلامی ای که در انتهای قرن بیست به میدان آمد به مثابه یک ایدئولوژی سیاسی آلترناتیو نقش بازی کرد و تمایلات و آرمانهای انسانی طبقات محروم را به گروگان گرفت و توسط سرمایه داری  جهانی به آلترناتیو تبدیل شد. این دیگر ربطی به "ذات" هیچ بخشی از مردم در هیچ نقطه ای از کره زمین ندارد. انقلابی که در مقطع سال ۱۳۵۷ (۱۹۷۹ میلادی)  رخ میدهد و ملا خور میشود به خاطر "ذات" مذهبی مردم انقلاب کننده نیست بلکه به خاطر ذات مذهبی معین سرمایه داری در آن مقطع است. به خاطر این است که آن انقلاب در مقطعی از حیات سیاسی بشر رخ میدهد که دو جنبش آلترناتیو، جنبش ناسیونالیستی و جنبش سوسیالیستی قبلا شکست خورده اند. ناسیونالیسم، خودش جنبشی بوده است که مدتها حاکم بود و عملا و بطور واقعی شکست خورده است. کمونیسم و سوسیالیسم هم که برای مدت طولانی با سیستم شوروی، سیستم سرمایه داری دولتی تداعی میشد با شکست همین سرمایه داری دولتی توسط رسانه های سرمایه داری جهانی به مثابه یک سیستم شکست خورده به خورد جهانیان داده شده است. به این ترتیب، در مقطع انقلاب ۵۷، قریب دویست سال بعد از انقلاب کبیر فرانسه و قریب ۶۰ سال بعد از انقلاب اکتبر با جامعه ای مواجه هستیم که علیه یک جامعه سرمایه  داری با یک نظام مستبد سلطنتی پاسدار نظام سرمایه داری انقلاب کرده است اما آلترناتیو چپ و برابری طلب و کمونیستی را در مقابل خود نمیبیند. به این ترتیب جنبشی برای عدالت و آزادی و برابری و رفاه راه می افتد اما این جنبش صاحب اصلی خودش را پیدا نمیکند و دقیقا به این دلیل دشمنان همین جنبش به عنوان صاحبانش ظاهر میشوند و مسیرش را بر علیه اهداف  و منافع و آرمانهای همان جنبش بر میگردانند و به این ترتیب یک جنبش عمیقا ارتجاعی و عقب مانده روی موج یک انقلاب رادیکال و انسانی سوار میشود و نهایتا به نام و با مشروعیت همان انقلاب آرمانهای انقلابی را به خون میکشد.

در باره این سئوال حتما باید بیشتر صحبت کرد. اینجا فقط خطوطی را در مقابل این تز ارتجاعی طرح کردم که گویا نکبت سیاسی حاکم بر مردم در جوامع مذهب زده انعکاسی از موقعیت فکری و فرهنگی و سیاسی همان مردم است. گویا وضعیت  شنیع و دردناک و غم انگیز حاکم بر زندگی این مردم محصول "ذات" همان مردم است. نظراتتان را در مورد این بحث برای انترناسیونال بفرستید. جا دارد این موضوع مهم سیاسی و اجتماعی را هر چه بیشتر مورد بحث قرار دهیم. *

 

با آرزوی شادی و پیروزی

محسن ابراهیمی