|
يادداشتهاي يک کارگر
ننگ مهاجر بودن
ياشار سهندي
در آبدارخانه شرکت بعد از شبکاري نشسته بودم و از سيگار کام ميگرفتم.
ليوان چاي در دستم نگه داشته بودم و گرماي آن را حس ميکردم که رو به
سردي ميرفت. در افکار دور و دراز خود غرق بودم که همکارم با حوله اي که
بر سر پيچانده بود ظاهر شد. يک نفر بود از اهالي بنگلادش که به سختي
فارسي صحبت ميکرد. چند روزي بيشتر نبود که همکار ما شده بود. تازه از
زير دوش بيرون آمده بود صورتش هنوز خيس آب بود. رفت سمت کتري آب جوش و
قوري تا چاي براي خود بريزد. متوجه شدم که مي لنگد. به پايش نگاه کردم
ديدم پارچه خونين پاي او را پوشانده. پرسيدم: چي شده؟ لبخندي زد و با
لهجه خودش گفت: آينه حمام افتاد روي پايم . گفتم بنشين تا پانسمانش
کنم. تا آمد تعارف کند که چيز مهمي نيست رفتم به سراغ جعبه کمکهاي
اوليه از معدود موارد نادري بود که وسايل ابتدايي پانسمان فراهم بود.
آمدم و بزور نشاندمش روي صندلي آبدارخانه و با بتادين و گاز استريل و
باند، زخم را که چندان عميق هم نبود بستم. در همان حال گفتم بايد بروي
درمانگاه نشان دکتر بدهي. جوابي نيامد. سرم را بالا گرفتم ديدم پهناي
صورتش خيس است. انگار دوباره زير دوش رفته! پرسيدم درد دارد؟ گفت: نه!
پرسيدم: پس چرا گريه ميکني!؟ بسختي توانستم بفهمم که او ٥ سال است از
بنگلادش آمده بيرون تا به اروپا برود. کشاورزي بي چيز بوده که همه
فاميل پول روي هم گذاشتند تا او را راهي کنند . خودش را تا ترکيه
رسانده اما آنجا ديپورت شده و برگشته ايران همه راهها را قاچاقي طي
کرده حتي برگشتش به ايران. در اينجا پولش ته کشيده بود و نزديک دو سالي
بود که در ايران گير کرده بود. او گفت: ٥ سال است که کسي به من محبت
نکرده ! اشک من را نيز در آورد و باورم نشد از آنچه بر او گذشته. چند
روز بعد کارفرما تشخيص داد که او بدرد کار کردن نمي خورد و اخراجش کرد.
ديگر او را نديدم. از اين ماجرا ٧ يا ٨ سال ميگذرد و من نميدانم آيا
اين دوست بنگلادشي ما برگشته بنگلادش يا نه؟ اصلا زنده است يا خير؟
براي کي مهم است!؟
اکثر "کارگران مهاجر" در ايران را اهالي افغانستان تشکيل ميدهند.
گاها از اهالي پاکستان ميشود ديد اما کمتر پيش مي آيد که يک کارگري از
جاي مثل بنگلادش در ايران مشغول به کار باشد. مگر مثل اين موردي که من
از او اين خاطره دردناک را دارم در اين کره خاکي سرگردان و ويلان بوده
باشد. از آن سال هر موقع به يادش مي افتم دلم چرکين ميشود. از خودم
ميپرسم الان کجاست؟ اصلا زنده است؟ ميليون ميليون انسان در اين کره
سرگردان و گرسنه هستند و تشنه اين هستند که کسي دستي از سر محبت به سوي
آنها دراز کند. کارگر بودن در اين جامعه اي که بر اساس نظم سرمايه
ميچرخد خود مصيبت است واي به حالي که داغ ننگ مهاجر بودن هم بر پيشاني
ات کوبيده باشند.
اينروزها رسانه هاي بورژوازي بر تخت نشستن يک امپراطور بي تاج را در
بوق کرده اند. و تاکيد دارند که او مهاجرزاده است که پله هاي ترقي را
با "لياقت خودش" يکي يکي طي کرده است. همان امپراطور هم خود تاکيد دارد
که سرزمين امريکا را مهاجران ساختند. بله سرزمين امريکا را مهاجران
ساختند اما توده مهاجران جز مصيبت و بدبختي چيزي به نصيب نبردند. اما
اگر اکنون يک مهاجر زاده را ( او بايد متولد خاک خود امريکا ميبود تا
لياقتش را ميافت که رئيس جمهور آن شود) به تخت رياست جلوس ميکند از
نياز خود سرمايه است. براي نجات سرمايه از گرداب بحراني که آفريده
اکنون به اين سياست پناه برده اند که يک مهاجر زاده را جلو بيندازند تا
شايد توده مردم زحمتکش ساکت شوند تا کشتارگاههاي عظيمي که ساخته اند را
توجيه کنند.
از خودم ميپرسم و از شما ميپرسم آن مهاجراني که دسته دسته در درياها
غرق ميشوند. آن مهاجراني که در راههاي صعب العبور تلف ميشوند. آن
مهاجراني که با هزار مکافات به کشور مقصد ميرسند و ديپورت ميشوند و آن
مهاجراني که ميتوانند در آن کشور ساکن شوند چي در انتظار شان است؟
بهترين حالتش اينست كه "ننگ مهاجر بودن" را تا آخر عمر بايد با خود حمل
کنند. چند نفر از ايشان موفق ميشوند که "لياقت خود" را ثابت کنند؟ اين
نظام سراسر تبعيض، کي شرايطي فراهم کرده است که يک نفر را به عنوان
انسان و نه بعنوان مهاجر و بيگانه به رسميت بشناسند؟ کدام مهاجري است
که هر وقت حقي خواسته است با اين سد مواجه نشده است که:" تو متولد خاک
ديگري هستي پس دهانت را ببند!" اين تبليغات شنيع و مرتجعانه پيرامون
باراک اوباما در باب مهاجر زداه بودن او نشان هيچ چيزي نيست جز رياكاري
و رذالت اين نظام ضد بشري.
کجاست آن همکار من؟ اکنون آيا کسي دستي به سوي او دراز کرده است که
محبت را به او ثابت کرده باشد؟ اگر برگشته بنگلادش بر سر کدام زمين
دارد جان ميکند؟ براي کي مهم است!؟ در اين نظام استثمار با توده مردم
مثل خس و خاشاک رفتار ميشود. بايد زودتر از بنيان اين نظام را کند و
مدفونش ساخت تا هيچ انساني را ننگ مهاجر بودن و کارگر بودن و زيردست
بودن بر پيشاني اش نکوبند.
حمايت کنيد اما...!
يکي از اتفاقات مهم که در جنبش کارگري ايران افتاده و نشان از درجه
پيشرفت اين جنبش است. اعلام همبستگي کارگران ديگر کشورها از مبارزات
کارگران در ايران است که ما دو روز بياد ماندني ١٥ فوريه و ٩ اوت را
داشتيم و همين طو رنامه هاي اعتراضي اتحاديه هاي کارگري از استراليا تا
کانادا را شاهد بوديم که از بسياري از مبارزات کارگران حمايت کردند و
به دولت ايران براي سرکوب جنبش و دستگيري فعالين کارگري اعتراض کردند و
اين خود نقش مهمي داشته که بعضا منجر به آزادي برخي از فعالين کارگري
شده است. اما فعاليني بودند که اين روشها را تقبيح کردند و در آن شرکت
نکردند و آنرا " صرفاً دخالتي در چهارچوب کشمکش ها و مجادلات دروني بخش
هاي مختلف بورژوازي جهاني " دانستند. ديگر نگاه نکردند کدام عوامل سبب
شده که آن "بخش هاي مختلف بورژاوزي جهاني" خود را مجبور ببيند که در
اين امر دخالت کند. و اين فعالين مجبور هستند که مبارزات کارگران و
اعلام همبستگي هاي بين المللي را تخطئه و تحقير کنند.
در ماه گذشته جلادان سرمايه محسن حکيمي و بيژن اميري را دستگير
کردند و اکنون زير بازجويي، که منظور همان شکنجه است قرار دارند.
فراخواني از سوي " فعالين لغو کار مزدي" خطاب به کارگران ديگر کشورها
منتشر شده است که خواستار حمايت شدند. بنابه متن اين فراخوان ايشان "
خواستار اعمال وسيع و مؤثر اين حمايت از سوي همه هم سرنوشتان و هم
زنجيران خويش" مي با شند. حتما بايد اين كار را كرد و براي آزادي اين
فعالين تلاش كرد و حمايت وسيعي را جلب كرد. اما جالب اينست كه ايشان
همه تلاشهايي که در چند سال گذشته در حمايت از كارگران شده را تحت
عنوان مبارزه با "رفرميست هاي سنديکاليست سينه چاک و عاشق بقاي کار
مزدوري"! بي ثمر شمرده اند. ايشان با پز چپ و راديكال اتحاديه هاي
کارگري را "نهادهاي منحل" ميداند و همه دستاوردهايي که در اين چند سال
گذشته از اين اعلام همبستگي ها بدست آمده را زير پا له ميکنند. و خود
وقتي فرا خوان ميدهند تحت عناوين دهن پرکن ظاهرا خطابشان به جاي ديگري
است؛ ظاهرا!
ايشان خطابش به " همزنجيران " است. اما قرار است اين همزنجيران کجا از
فراخوان ايشان مطلع شوند خدا عالم است! اما آن همزنجيران بايد طومارهاي
اعتراضي فراهم کنند که بر ايشان مسلم است و اين "توضيح واضحات است" که
از اين اجاق هيچ آبي گرم نميشود! ميگويند:" ما بسيار خوب مي دانيم که
طومارپردازي حلال هيچ مشکلي نيست" اما دو جمله بعد، درست دو جمله بعد
اشاره ميکنند:" که ما هم بسيار خوب به چند و چون برد طومار نويسي واقف
هستيم" و با همين روش اعلام کردند که "به دنبال همبستگي و اتحاد
انترناسيوناليستي و ضد کار مزدي توده هاي کارگر دنيا به هر شکل و هر
طريق ممکن" هستند.
بنظرم ايشان بايد اول تکليف خود را روشن کنند. چرا يک روشي را که
معتقدند "حلال هيچ مشکلي نيست" ديگران را فراخوان ميدهند بهمان روش
متوسل شوند؟ فرض بر اينکه کارگران ديگر کشورها از بيانيه ايشان مطلع
شوند( من ماندم آن کارگران وقتي ايشان تشکلهاي آنهاي را برسميت
نميشناسند چطور بايد از بيانيه ايشان آگاه شوند؟) ايشان نميدانند
بالاخره بايد طومار تهيه کنند يا خير. اصولا چرا بايد کاري کنند که هيچ
مشکلي را قرار نيست حل کند؟ در ثاني اگر ايشان در پي اتحاد
انترناسيوناليستي کارگران به هر طريق ممکن(!؟) هستند چرا هر چه بد و
بيراه بلدند نثار اتحاديه هاي کارگري جهان ميکنند چرا اين "طريق ممکن"
را ناديده ميگيرند؟
ايشان هميشه خدا فقط با لفاظي کردن و هو و جنجال کردن خواسته اند
کارشان را پيش ببرند عنوان دهان پر کني "فعالين لغو کار مزدي" از سوي
ايشان در اين چند ساله فقط بهانه اي بوده تا بر عليه کوششهاي کارگران و
فعالين ديگر کارگري سم پاشي کنند. به بهانه مبارزه با سنديکاليسم به
"هر طريق ممکن" به هر زبان زشتي متوسل ميشوند و کوشش کارگران را تخطئه
ميکنند. جالب اينجاست همين روش را براي جلب حمايت کارگران ديگر کشورها
بکار بستند. در يک بيانيه فراخوان براي حمايت جاي بحث و مجادله نيست که
کدام روش درست است اگر حمايت ميخواهيد از ايشان و ميخواهيد بهر طريق
ممکن متوسل شوند اجازه بدهيد ايشان خود آن طريق ممکن را تشخيص دهند.
فقط اميدوارم فردا دبه درنياورند چرا مثلا رئيس اتحاديه را وادار کردند
نامه اعتراضي بنويسد!؟
|