|
پنجشنبه٬ ١٠ بهمن ١٣٨٧ - ٢٩ ژانويه ٢٠٠٩ |
کارگر کمونيست ٩٩ |
|
اى ميل: kargar_komonist@yahoo.com |
سايت: www.wpiran.org/kk-index.htm |
بخش دوم جنبش اتحاديه اي و کارگري غير سياسي شده و غير راديكال شده با اين تغيير سياست، غافلگير شد. ناگهان کارفرمايان بر سر ميزهاي مذاکره برخورد خصومت آميزتري را اتخاذ کردند. مذاکراتي که قبلا عمدتا در رابطه با بهبود دستمزد و شرايط کار بودند، اکنون معطوف به بازپس گيري دستاوردهاي گذشته و قوانين موجود شدند. از آنجا که بخش عمده رهبري اتحاديههاي کارگري در فضاي سازش طبقاتي و صلح اجتماعي غرق شده بود، آماده چنين حملاتي نبودند. تهاجم نئوليبرالي در چارچوب ايدئولوژي قرارداد اجتماعي غيرقابل درک بود. بوروکراسي اتحايهاي منفعل باقي ماند و جنبش اتحاديه اي مجبور به اتخاذ موضع¬گيري تدافعي شد. در بسياري از کشورها کارگران اتحاديه ها را ترک کردند، بري اينكه اتحاديه¬ها نشان دادند كه توان دفاع از منافع کارگران را ندارند. در نتيجه دهه ۱۹۸۰ شاهد عقب نشيني بي سابقه جنبش اتحاديه اي بود. اين وضعيت در تغييرات آماري و تعداد كارگراني كه در برخي كشورهاي عمده اروپايي در اين سالها عضو اتحاديه ها هستند مشاهده كرد: در سال ١٩٨۵ از هر ١٠٠ كارگر شاغل در فرانسه ١۵ نفر عضو اتحاديه بودند، در حاليكه اين تعداد در سال ١٩٩۵ به ٩ نفر رسيد. در ايتاليا در همان سال ٤٨ درصد، به ٤٤ درصد در سال ٩٤ رسيد. ۵٩ درصد در بريتانيا در سال ٧٩ به ٣١ درصد در سال ٩۵ كاهش پيدا كرد. ٢٧ درصد در اسپانيا در سال ٨٠ به ١٩ درصد در سال ٩٤ كاهش پيدا كرد و در آلمان غربي ٣۵ درصد در سال ٨۵ به ٢٩ درصد در سال ٩٣ سقوط كرد. معدود اتحاديه هايي چون اتحاديه معدنچيان انگليس که سعي کردند عليه حملات نئوليبرالها مقاومت کنند، با شکست روبرو شدند. در مورد بريتانيا، يکي از دلايل شکست، بوروکراسي تي يو سي (TUC) بود که اعتراضات راديکال کارگري را تهديدي خطرناكتر از شرکتهاي معدن و دولت تاچر نسبت به سياست قرارداد اجتماعي مي ديد. سالها بعد TUC اعتراف کرد كه عدم حمايتش از اعتصاب معدنچيان اشتباه بوده است، اما ديگر دير شده بود. و جالب اين است که حتي تا به امروز هم اين نهاد سياست خود نسبت به قرارداد اجتماعي را تغيير نداده است. با درهم شکسته شدن اقتصاد كنترل شده دولتي در اروپاي شرقي در دهه ۱۹۹۰، تنها آلترناتيو مقابل سرمايهداري غربي از بين رفت. سرمايه داري در همه عرصهها پيروز شده بود و كارفرمايان ديگر احتياجي به مصالحه با نيروي کار نداشتند. اکنون نيروهاي كمپ سرمايه ميتوانستند منافع محدودنگرانه سياسي و اقتصادي خود را با محدوديتهاي کمتري دنبال کنند. به همين خاطر است که سازش طبقاتي (يا مدل توافق) در اکثر کشورهاي اروپاي غربي در هم شکسته شده است يا در حال درهم شکسته شدن است. پيش شرطهاي تاريخي و اقتصادي براي چنين سازشي ديگر وجود ندارند؛ و دولت رفاه كه مهمترين محصول اين مصالحه بود، تحت فشار روزافزون است. اين تحليل از مناسبات قدرت از طرف گرايش غالب رهبري امروزه اتحاديه هاي کارگري درک نشده است. وقتي که تهاجم نئوليبرالي حدود ۲۰ سال پيش شروع شد و صاحبکاران به تدريج سياست مشارکت اجتماعي را كنار گذاشتند، تنها پاسخي را که بوروکراسي اکثر اتحايهها توانست براي خود فرموله كند، ادامه سياست توافق عمومي بود. بعضي از اتحاديه ها تقريبا دارند از كارفرمايان متخاصم خود قرارداد اجتماعي را گدائي مي كنند. جهتگيري شديدا ملي گراي جنبش اتحاديه اي اين سياست را تقويت کرده است. به جاي اينکه موضعي ستيزه جويانه اي نسبت به منافع سرمايه هارتر اتخاذ کنند، منافع محدود ملي و ايدئولوژي مشارکت اجتماعي اتحاديه ها باعث شد بخش اعظم جنبش اتحاديه اي متحد سرمايه "ملي"، و در نتيجه زير سلطه مبارزه آن براي امكان رقابتش در صحنه بين المللي حرکت کند. در آلمان عبارت "Standort Wettbewerb" تنها به اين معني نيست كه اتحاديهها با شرکتهاي آلماني همكاري كنند؛ بلکه به اين معناست که اتحاديهها از منافع دولت آلمان در رقابت با ديگر کشورها حمايت کنند. بخشهاي عمده اي از جنبش اتحاديه اي به جاي حرکت به سوي استراتژي
متکي بر تحليل طبقاتي و ارزيابي از توازن قوا، بيش از پيش وارد اتحاديه
گرائي زرد و فرماليسم قانوني آن شده اند. کوشش جنبش اتحاديه اي در
آلمان براي مشارکت در "اتحاد براي کار" در اواسط دهه ۱۹۹۰ نمونه اي از
اين سياست وحدت ملي با صاحبکاران است. اين پيشنهادي براي تجديد رسمي
قرارداد اجتماعي بود. کنفدراسيون اتحاديههاي کارگري آلمان زمينه را
براي آن بوجود آورد و پيشنهاد کرد كه حاضر است شرايط کاري بدتري را در
ازاي امنيت شغلي بپذيرد. اما اين پيشنهاد از طرف صاحبكاران رد شد. در
همين راستا، مبارزه محدود متمرکز براي دستيابي به استانداردهاي حداقل
کاري در سازمان تجارت جهاني، که رهبران جهاني جنبش اتحاديه اي در ده
سال گذشته دنبال کرده اند، نمونه گويائي است از فرماليسم قانوني که
بدون هيچ تحليلي از توازن قوا بين کار و سرمايه صورت گرفته است. سياستهائي مستقل از مناسبات قدرت ادامه فجيع يك سياست مشارکت اجتماعي در شرايطي که زمينه اقتصادي و اجتماعي اين مشارکت در حال محو شدن است، همچنان توسط بوروکراسي اكثر اتحاديههاي اروپايي، خصوصا کنفدراسيون اتحاديههاي اروپايي (ETUC) دنبال ميشود. در نتيجه در چند سال اخير، شاهد گسترش فعاليت در عرصه مشاوره، مذاکره، تبليغات و گفتگوي اجتماعي مابين شرکاي مفروض معاهده اجتماعي در بازار کار هستيم. نتيجه تا به حال تقويت توسعه بورکراسي در جنبش اتحاديه اي در اروپا بوده است. اين ديالوگ اجتماعي يا آنچه به غلط توسط عده اي "مذاکره در مقياس اروپاي واحد" ناميده شده، کوششي است که شامل حق دست زدن به اقدامات صنعتي (اعتصاب) نميشود. در نتيجه درك اين مسئله ساده است كه چرا نتايج آن تا اين حد ناچيز بوده است. در سطح بين المللي ICFTU سرسخت ترين مدافع سياست مشارکت اجتماعي است که در بيانيهاي در رابطه با معاهده جهاني سازمان ملل آن را بوضوح بيان کرده است. از جمله افتخار ميکند که با سازمان ملل بيانيه مشترکي صادر کرده است که از بعضي از نكات اصلي مندرج در بيانيه مشترك سازمان ملل و اطاق بازرگاني بين المللي استفاده كرده است. مي گويد: "توافق شد که بازارهاي جهاني قوانين جهاني مي طلبند. هدف بايد بهره مند ساختن هر چه بيشتر همه مردم از مزاياي جهاني شدن باشد تا زمينه ساختن چارچوب موثري از قوانين چند جانبه براي اقتصاد جهاني که بازارهاي جهاني شده بوجود آورده اند، ميسر شود. ... نشست پذيرفت که معاهده جهاني بهتر است با کمک به تقويت پروسه مشارکت اجتماعي بين كار و تجارت با اين پروسه همکاري کند." در سطح شرکتها، شوراهاي کارگري (Works Councils ) نوع اروپايي پاسخ
بوروکراتيک به مسائل شده اند. اين شوراهاي نمايندگي کارگران در شرکتهاي
فرامليتي به کارگران اجازه نميدهند تاثير واقعي بگذارند، گرچه براي
کسب اطلاعات و ايجاد ارتباطات اتحاديه اي ميتوانند مفيد باشند. شوراها
اثر کمتري از تشکلهاي مشابهي دارند که در کشورهاي اسکانديناوي و آلمان
در دوره پس از جنگ تشکيل شدند، اگر چه در اين كشورها هم اين شوراها با
گسترش زمينه فعاليت نيروهاي بازار نفوذ خود را از دست داده اند." ؟ ملاحظات استراتژيک اولين مسئله اي که بايد ضرورتا به آن دقت شود اين است که سياستهاي
متخاصم شرکتهاي چندمليتي و ديگر منافع سرمايه بايد با سد اتحاديه ها
روبرو شوند. در ميان جنبش اتحاديه اي اختلافاتي در سطح ملي و بين
المللي در اين مورد وجود دارد. در نتيجه آنهايي که در جنبش اتحاديه اي
مي خواهند سازمان شان را زنده کنند، بايد اتحاد جديدي بر پايه بهترين
بخشهاي اين جنبش بسازند. هر چند استثناهاي زيادي وجود دارند؛ اما اکثر
چنين سازمانهايي را در بخش دولتي، حمل و نقل، بخشي از صنايع خدمات
خصوصي و در برخي شعبات محلي جنبش اتحاديه اي ميتوان يافت. مبارزه مهم ديگري که حول آن يک همبستگي جديد جهاني اتحاديه اي بايد شکل بگيرد مبارزه عليه کنترل خدمات عمومي توسط شرکتهاي خصوصي است. اين به معني مبارزه با خصوصي سازي و دفاع از دستاوردهايي است که از طريق دولت رفاه بدست آمده است. تصاحب اين بخش از جامعه توسط شرکتها حکايت از جنبه مهمي از تغيير توازن قوا بين کار و سرمايه دارد. بخش مهم ديگري از استراتژي مترقي اتحاديه اي به چالش طلبيدن تفکر
حاکم بر بوروکراسي اتحاديهها است؛ ايدئولوژي قرارداد اجتماعي و
همزيستي مسالمتآميز بين کار و سرمايه. بايد بحثهاي دروني آتشين اما
دوستانهاي در اين مورد مشخص در جنبشمان داشته باشيم. اين بحثها بايد
بر پايه درک اين امر باشد که مشارکت اجتماعي نه حاصل خيانت يا توطئه،
بلکه نتيجه تحولات خاص تاريخي بوده است. به تحليلهاي جديدي احتياج
داريم که بتواند سازش تاريخي بين کار و سرمايه و دلايل شکست آن را به
مردم توضيح دهد. نارضايتي مردم با روند کنوني بايد جدي گرفته شود،
نگراني و نارضايتيشان را بايد سياسي کرد و در جهت فعاليت اتحاديه اي و
مبارزه طبقاتي براي بهبود شرايط کار و زندگي بکار گرفت. اين تنها راه
جلوگيري از پيوستن آنها به احزاب دست راستي و پوپوليست است. لازم است اين را مورد توجه قرار دهيم که اين مسئله تا حد زيادي به اعتماد به نفس تودهها نيز مربوط است. در جامعه اي که ديدگاه ها و ارزشهاي سرمايه داري و سياستهاي نئوليبرالي بر جو فرهنگي و اجتماعي جامعه حاکم است، شأن کارگران به شيوه اي سيستماتيک در محل کار، در سطح رسانه ها و در مباحث عمومي زير ضرب قرارمي گيرد. تغيير اين شرايط تنها با احياي تفکر ارزش دادن به موقعيت کار مولد، روابط طبقاتي و هويت طبقاتي ميسر است. اين را منتها نميتوان از خارج بر طبقه کارگر تحميل کرد. بايد به مثابه بخشي از مبارزه اجتماعي و در درون آن ايجاد و بسط داد. و بالاخره بايد اتحادهايي با جنبش جديد بين المللي عليه نئوليبراليزم، براي دمکراسي، عدالت جهاني و همبستگي ايجاد كنيم. اين جنبش امروز در قياس با جنبش اتحاديه اي و کارگري از نظر سياسي راديکالتر و منتقدتر به سيستم است؛ هر چند که آگاهي اش از مناسبات طبقاتي نسبتا ضعيف است. جنبش اتحاديه اي به راديکاليزم و ميليتانسي اين جنبش توده اي احتياج دارد تا توهماتش در مورد سازش طبقاتي را بشکند. اگر اين اتحاد با سازندگي و به درستي شکل گيرد، اين دو جنبش ميتوانند يکديگر را تقويت کرده و مبارزه را به سطح بالاتري ارتقاء دهند. قرارداد اجتماعي هيچگاه هدف جنبش کارگري نبود؛ بلکه نتيجه روند
تاريخي مشخصي بود که تنها در چارچوب تغيير توازني عظيم ميان نيروي کار
و سرمايه ميسر شد. ترکيبي از انقلاب روسيه، جنبش کارگري و اتحاديه اي
قوي در غرب، جنبشهاي رهايي بخش در جهان سوم و دوره اي طولاني از رشد و
ثبات اقتصاد سرمايه داري پس از جنگ دوم جهاني، براي دورهاي محدود پيش
شرطهاي بسيار مشخص سازش طبقاتي را ميسر ساخت. قصد دستيابي به سازش
طبقاتي و قرارداد اجتماعي جديدي در شرايط بمراتب نامناسب تر توازن قواي
امروزي توهمي بيش نيست. (متن انگليسي اين متن در شماره ژانويه ٢٠٠٤ مانتلي رويو به چاپ رسيده است)
|