يادداشتهاي يک کارگر
ياشار سهندي
قانون نوشته و نانوشته، هردو...
اولين باري که اخراج شدم هيچوقت يادم نمي رود. جريان مربوط به بيست
شش سال پيش است. چهار روزي نتوانستم سر کار بروم. امکانش هم را نداشتم
که بروم خبر بدهم و مرخصي بگيرم. گيرم که اينکار را هم ميکردم باز هم
عذر من را ميخواستند! يک کارگاه کوچک بود با 5 يا 4 کارگر، همکارانم
همه اهل افغانستان بودند که بيست و چهار ساعت در آنجا ساکن بودند. اصلا
در اين کارگاه مرخصي معني نداشت. بعد از غيبت که رفتم سرکارم کارفرما
هنوز توضيح نداده بودم که چرا نيامدم عذرم را خواست و دليل آورد که
کارم "غير قانوني" بوده. بعداً فکر کردم ديدم بيشتر ميخواست که جو
کارگاهش بهم نخورد. کافي بود من ميگفتم: "ديگر تکرار نميشود!" احتمالا
کارم را داشتم. اما من برگشتم گفتم: کار شما هم قانوني نيست اگر قرار
بر اجرايي قانون است حقوق من روزي پنجاه تومان است نه سي تومان! ( در
آن سالها حقوق حداقل روزانه کارگر پنجاه تومان بود.) اين جمله من مثل
تير خلاص بود! حقوقم را داد و گفت: بفرماييد! برويد جايي که قانون
دارد! ايشان "کارگر زبان دراز" نميخواست!
اينچنين بود که کارم را از دست دادم. البته زياد هم دلخوشي از کارم
نداشتم براي اينکه راهش بسيار دور بود. دومين بار که اخراج شدم ازکارم
خوشم مي آمد اما به دليل سوت زدن کارم را از دست دادم!؟ البته سوت
بلبلي نمي زدم بلکه آهنگهاي را با سوت زمزمه ميکردم! از آنجا که بود
متوجه شدم سرکار کسي آواز نميخواند و سوت هم نمي زند! اين دفعه اما به
جرو بحث نکشيد چون ايشان نگفت اخراجيد بلکه گفت: دو هفته ديگر سر بزن!
يکبار ديگر خيلي جالبتر بود. بعد از چند سال که براي يک باباي "محترمي"
کار ميکردم يک روز پنجشنبه از راه نرسيده من و سه نفرديگر از همکارانم
را ( کلا چهار نفر بوديم) در جا اخراج کرد. کارفرما گفت: ميخواهم
کارگاه را تعطيل کنم برايم نمي صرفد! راستش زياد از ما دلخوشي نداشت
چون ما با هم بوديم مثلا اگر به يکي مان پاداش ميداد و يا به طور مساوي
نميداد خودمان بين همديگر به طور مساوي تقسيم ميکرديم. ما را اخراج کرد
اما آنجا را نبست بلکه کارش را نيز گسترش نيز داد.
فکر کنم همه ما کارگران اين را تجربه کرده ايم که کارفرما هر وقت
اراده کرده کارگر را بيرون کرده. و احتياج به توضيح هم ندارد که هيچ
وقت هيچ کجا يقه اش را نگرفته اند که چرا اينکار را کرديد. کافي است
ادعا کند "براي من صرف ندارد که تو را نگه دارم." همين يک دليل کافي
است تا دست به اين اقدام بزند. من اگر ميرفتم ادعا ميکردم تنها نتيجه
اش اين ميشد که چند ماهي فقط در اداره کار سرگردان باشم. کما اينکه
يکبار از دست کارفرمايم شکايت کردم. چرا که نزديک يکسال حقوق مان را
عقب انداخته بود و گاهي مساعده ميپرداخت. نتيجه شکايت من اين شد که ٨
ماه تمام دويدم تا پرونده به جايي برسد. جالب است کار به آنجا کشيد که
حکم دادگستري گرفتم که " مصادره اموال" کنم. با بهتر بگويم به اندازه
پولم اموالش را بلوکه کنم تا زماني معيني اگر حقوقم را نداد آن مصادره
ميشد و ظاهرا به حراج گذاشته ميشد. جاي شيرين قضيه اينجا بود که با يک
جناب سرواني رفتيم که اموال را بلوکه کنيم. يک لحظه غفلت کردم جناب
سروان را خريدند! اين سروان به من پيشنهاد کرد که دستگاهي را بلوکه
کنيم که يک صدم پولم نبود! اول که وارد شديم جناب سروان نزديک بود کل
کارگاه را بلوکه کند! اما بعدش...!
چرا اين داستانها را بيان کردم چون در اخبار آمده بود که با اضافه شدن
يک بند به ماده ٢١ قانون کار "اجازه اخراج كارگران طبق قانون بهدست
كارفرمايان افتاد". "اضافه شدن بند (ز) به ماده ۲۱ قانون كار ديگر
كارفرمايان با كاهش توليد و تغييرات ساختاري در اثر شرايط اقتصادي،
اجتماعي و سياسي، ميتوانند قراردادهاي كار كارگران را خاتمه دهند." (
خبرگزاري ايسنا) از خودم ميپرسم مگر تا حالا اجازه نداشتند و ميرفتند
از جاي کسب اجازه ميکردند؟ و يا کارگر مگر ميتوانست حرفش را به کرسي
نشاند؟ بد نيست بدانيد همان کارگاهي که چهار نفرمان اخراج شديم يکي از
ما رفت و شکايت کرد. قاضي(!!) اداره کار جلو چشم همکار ما بدون هيچ شرم
و حيايي به کارفرما گفته بود: "نظر شما چيست و با ايشان چگونه برخورد
کنيم!!" کارفرما هميشه دستش باز بوده که هر وقت خواست کارگر را اخراج
کند و من يادم نمي آيد کسي به ايشان گفته باشد بالاي چشمت ابروست. مگر
در جايي که خود کارگران دسته جمعي مقابل کارفرما ايستادند. اما از نظر
قانون مشکلي هيچوقت نبوده. طبق قانون کارفرما موظف است که حقوق کارگر
را طبق قرارداد سر موعد توافقي پرداخت کند؛ حقوق که کمترين حق قانوني
يک کارگر است اما اينهمه کارفرما، چه خود دولت و چه کارفرماي بنده، چند
ماه، چند ماه پرداخت حقوق را عقب مياندازند اما مگر قانون يقه کارفرماي
من را گرفته که حالا نگران باشم که دست کارفرما باز شده که اخراج کند؟
دست کارفرما هميشه باز بوده اين ما کارگران هستيم که دستمان بسته و
موقع اعتراض ميگردند ميان مواد قانوني و به ما ياآور ميشوند که کارتان
قانوني نيست!
قانون موجود چه ماده ٢١ آن باشد چه نباشد و چه بندي به آن اضافه شود يا
کم، کارفرما طبق يک قانون نانوشته هر کاري دلش خواسته با من کارگر کرده
است. و طبق همان قانون پليس سراغ من کارگر آمده. مگر کارگران شرکت واحد
و کيان تاير را همين جنابان قپه بر دوش ضرب و شتم نکردند؟ مگر کارگران
خاتون آباد را نکشتند؟ مگر کارگران هفت تپه را گرسنه نگه نداشتند؟ و
مگر... مگرهاي زيادي است که جوابي ندارد. آيا رفتند يقه کارفرما را
بگيرند که چرا حقوق کارگر را نميدهي؟ تنها يک راه است که دست کارفرما
را خواهد بست که هر گونه دلش کشيد رفتار نکند و آن مبارزه متحد کارگر
است. اينچنين است که قانون نوشته و نانوشته، هردو را ميشود انداخت در
سطل زباله!
محکومي به نام کارگر
پدر: از کله سحر تا بوق سگ من دارم جون ميکنم تا تو مثل من نشي.
نشي کارگر مردم. يعني درس خواندن اينقدر سخته؟ ميخواي مثل من بشي که هر
کس رسيد بزنه تو سرت؟ بدبخت! درست را بخوان تا براي خودت دکتري و
مهندسي شوي! تا آقاي خودت باشي. بخداوندي خدا، يکبار ديگر بشنوم که درس
ات را نخواندي و بيايي اين نمرات را تحويل من دهي من ميدانم وتو
فرزند:مگر خودت درس نخواندي؟ درس خواندي باز هم شدي کارگرمردم...!
پدر بعد از يکساعت بگو و مگو انتظار نداشت اينگونه جواب بشنود. ديگر
نفهميد چه ميکند. بلوايي به پا شد. تا مادر توانست فرزند را از زير دست
پدر نجات دهد فرزند حسابي کتک خورده بود و خود نيز بي نصيب از خشم مرد
خود نمانده بود. پدر رو به مادر:" همه اش تقصير توست. من خاک برسر که
سرکارم و مرده ام را ميارم خانه، تو يک کلمه نگفتي که اين بي همه چيز
درس نميخواند. حالا بايد بفهمم که نمراتش اينگونه شده است؟" در ادامه
رو به فرزند:" گوش کن اگر نميخواهي بخواني از همين فردا بايد بري سرکار
تا بفهمي يک من ماست چقدر کره دارد. وقتي صاحب کارت متلک بارت کرد و
فحشت داد و نتوانستي چيزي بگي، وقتي آخر ماه تف هم کف دست نينداخت
آنوقت ميفهمي درس نخواندن يعني چه، کارگر مردم بودن چه مزه اي دارد.""
ساليان بسياري است که شاهد اين وقايع در زندگي مان بوده ايم. راستي
چرا تمامي کارگران بيزار از کارگر بودن خود هستند و به دنبال کوچکترين
مفري هستند تا از اين موقعيت فرار کنند؟ چرا نباشند؟ کارگر بودن عين
محکوم شدن به تحمل حکمي است به جرمي ناکرده. محکوم ابدي به اعمال شاقه
که جز با مرگ خلاصي از آن ممکن نيست. يک محکوم که در دادگاهي ( منظورم
دادگاهي با حداقل استانداردهاي معمول است نه آن بيدادگاههاي خلفاي
اسلامي در ايران) جرمش ثابت شده ميداند فلان مقدار از عمرش را بايد در
زندان بگذراند. اميد دارد روزي رهايي يابد و روز شماري ميکند. اما
کارگر به جرم اينکه سرمايه اي ندارد جز نيروي کارش از پيش محکوم به حبس
ابد است و با زنجيرهاي نامريي به زنجير کشيده شده است.
کافي است به عنوان يک ناظر با وجدان سري به کارگاههاي ايران بزنيد
تا شاهد باشيد اين محکومان در چه شرايط فلاکتباري مشغول بکارند.
زندانبانان آنان (کارفرمايان) چهار چشمي مواظبند که محکوم به زعم خود
از "زير کار درنرود"! همانقدر که زنجيري که کارگر را دربند کشيده
نامرئي است شلاقي که در دست زندانبان است نيز نامرئي است. آن شلاق
همانا خود کار است که در دست کارفرما است. کافي است که کارگر رودروي
کارفرما بايستيد تا کارش را از دست دهد تا از زندگي ساقط شود. کارفرما
از موقعيتي که دارد کمال سوء استفاده يا در واقع استفاده را ميکند.
کمترين کارش از صبح تا شب متلک بار کارگر کردن است تازه اين به شرطي
است که "بد دهن" نباشد و به مزاح و جدي فحش رکيک نصيب آدم نکند. او
ميداند کارگر دستش از دنيا کوتاه است. کدام کارگري از درد به خود
نپيچيده باشد و به زمين و زمان فحش نداده باشد که در اين موقعيت گرفتار
شده است که نمي تواند جواب صاحب کارش را بدهد. ماه به آخر ميرسد اما
اگر به کارفرما ياد آور نشوي که حقوق را بايد بدهد او اصلا به روي
مبارکش نخواهد آورد. گذران عمر ساليان بسيار بدين گونه براي کدام کارگر
حس و حالي باقي ميگذارد که مثلا فرزندش را ترغيب کند که: "بيا و برو
کارگر شو، تو توليد کننده ميشي و جامعه به تو افتخار ميکند!" کدام
فرزند ما انشايي نوشته که در آينده ميخواهد کارگر شود؟ جامعه کنوني
تنها کاري كه نميکند همين افتخار کردن به کارگر بودن است. در اين جامعه
و اين نظام افتخار و احترام همه جا نصيب آنهايي است كه كارگر را بهتر و
بيشتر از بقيه به بردگي ميكشانند.
اما از سويي من گاهي اينجا و آنجا ميخوانم که فلان کس و بهمان جريان
عاشق رنج و ستمي است که بر کارگر وارد ميشود. نوکر دستان پينه بسته
کارگر است. و يا فلان جريان پرت از زندگي، کارگر را شماتت ميکند که
دستش به کلاه خويش است! من نميدانم اينها کي هستند؛ درکشان نمي کنم.
چرا اين موقعيت مشقت بار براي ايشان اينقدر جلوه دارد؟ چرا تحقير و
توهين جمعيت عظيمي اينها را عوض نفرت از رنج و بدبختي به ستايش همان
رنج و درد ميکشاند؟ نمي شود گفت نديده اند يا درک نکرده اند. خود بعضا
کارگر بوده اند يا هستند. اما کجاي اين زندگي فلاکتبار جلوه اي از
انسانيت دارد که چنين به ستايش آن نشسته اند؟
|