بن بست خط ضد تحزب
ياشار سهندي
يکي از تزهاي مشهور که بورژوازي ساخته و پرداخته است اين است که
تشکيل حزب کمونيست و متشکل شدن کارگران در چنين تشکيلاتي وقتي ممکن است
که خود توده کارگران که دستانشان پينه بسته باشد به "درجه اي از
خودآگاهي و تشکل" رسيده باشند که قادر باشند چنين حزبي را تشکيل دهند.
پر واضح است اين يعني موکول به محال کردن متشکل شدن کارگران در يک حزب
کمونيستي است. چرا که چيزي که معلوم نيست و هيچ کس هم نمي خواهد راجع
به آن سخني بگويد همان "درجه خودآگاهي" است. چه مقدار زمان لازم است که
اين فرايند طي شود، چه کسي سوت پايان اين فرايند را خواهد کشيد و شيپور
تشکيل حزب را خواهد زد؟ به چه چيزهايي بايد کارگران آگاه شوند تا معلوم
شود که درجه آگاهي به حد نصاب خودش رسيده؟ آيا آزموني در کار خواهد بود
و سوالاتي چهار جوابي مطرح خواهد شد و با يک تيک زدن مسئله حل خواهد
شد؟ آيا هر تيک اشتباه نمره منفي دارد؟ چه کسي اوراق ممتحنين را چک
خواهد کرد. و بعلاوه خود معلم از کجا فارغ التحصيل گرديده که به اين
درجه از آگاهي رسيده که ميتواند تشخيص دهد که کارگران خودآگاه شده اند
يا خير؟ چند نسل بايد در اين کنکور شرکت کنند. و... سوالات بيشماري
ديگر که بيان کننده گان و مدافعان اين تز هيچگاه درباره آن حرف نزده
اند و نخواهند زد.
"کميته هماهنگي براي ايجاد تشکل کارگري" با چنين نيتي تشکيل گرديد.
محسن حکيمي يكي از تئوري پردازان اين نظريه است. البته نه در جهت پاسخ
گويي سوالات بالا بلکه فقط در جهت شبهه افکني در ميان صفوف فعالين
کارگري در ايران اين وظيفه را بخوبي انجام داده و ميدهد. در آخرين
نوشته حکيمي در باب بحران کميته هماهنگي در توضيح "رويکردهاي" داخل
کميته تاکيد دارد که :"يک رويکرد ( رويکرد خودش را ميگويد) همچنان بر
خصلت ضد سرمايه داري مبارزات کارگران پاي مي فشارد و ضمن اصلاح سبک کار
وراهکارها با تکيه بر رويکرد جنبشي “ايجاد تشکل به نيروي خود کارگران”
بر استراتژي کميته هماهنگي مبني بر تدارک زمينه ها و پيش شرط هاي تشکل
ضدسرمايه داري و سراسري طبقه کارگر براي برچيدن نظام سرمايه داري تاکيد
مي کند."
فلسفه شکل گيري کميته هماهنگي در يک نکته است که " تدارک زمينه ها و
پيش شرط ها" را فراهم آورد و نه صرفا در جهت رقابت با "کميته پيگيري"
که برخي مطرح ميکنند چون آن برخي که از مخالفين حکيمي دفاع ميکنند نيز
معتقدند که هنوز افق سوسياليستي طبقه کارگر شکل نگرفته يعني هنوز داناي
کل اين را اعلام نکرده . تمام همت اين جريان اين بوده است که بگويد:
تشکيل حزب بر اساس نيروي خود توده کارگران معني دارد ، البته کارگر به
معناي دستان پينه بسته که به قول رضا مقدم اين پينه ها شناسنامه کارگر
است! نكته جالب كه بايد جداگانه به آن پرداخت اينست كه ايشان از آوردن
نام حزب و كمونيسم هم هراس دارند چون اساسا مخالف حزب کمونيستي کارگران
هستند. نام مهجور و مبهم "تشکل ضدسرمايه داري و سراسري طبقه کارگر" به
آن ميدهد که مبادا خداي ناکرده اسم " حزب کمونيست" بر زبانشان جاري
شود. فقط آنجايي از اسم حزب استفاده ميكند كه ميخواهد چهار تا چيز بارش
كند مثل که هم که ناچارهستند که نام کفرآميز حزب را بر زبان جاري سازد
پشت صفتهاي "حزب ايدئولوژيک و غير ايدئولوژيک" پنهان ميشود. وباز سوال
مطرح ميشود که چه کسي تشخيص خواهد داد حزبي ايدئولژيک هست يا خير تا
کارگران با طيب خاطر به آن بپيوندند.
" کميته هماهنگي" شکل گرفت و قرار بود "تدارک و پيش شرط ها" را
فراهم کند اما در اين چند ساله از عمر خويش نه تنها قدمي براي " ايجاد
تشکل کارگري" برنداشته بلکه تا آنجا که توانسته در حساس ترين لحظات در
مقابل جنبش رو به اوج طبقه کارگر قرار گرفته و تشکلات ديگر را تحت
عنوان سکتاريسم و فرقه گرايي بهيچ شمرده و بر چشم کارگران خاک پاشيده
است. برخلاف آنچه ادعا ميشود قرار نيست "تدارک و پيش شرط ها" فراهم شود
بلکه آنچه موجود است و شکل ميگيرد و کل مبارزه کارگران براي رفاه بيشتر
و دستمزد عقب مانده را تحقير ميکنند. به هر چه روشنفکر است لعنت
ميفرستند اما خود زبان غامض و پيچيده اي براي بيان نظراتشان استفاده
ميکنند. اين بخصوص در نوشته هاي ناصر پايدار مشهود است و کاملا مشخص
است توصيه پست مدرن نيستها را بکار ميبرند که: "چنان بنويس که خواننده
عصبي شود!" به زبان بشري چيزي ميگويند تا چيزي نگفته باشند! به عبارت
روشنتر "سرکاري" است! و به عبارت صحيح تر به بيراهه کشاندن مبارزات
طبقه کارگر است.
طبقه کارگر چرا به حزب کمونيست نيازمند است؟ براي قشنگي و قمپز
درکردن است؟ شايد ميخواهد به بالايي ها نشان دهد ما هم بلديم! اما
ميدانيم كه اينطور نيست. حزب ابزاري براي رهايي طبقه کارگر و کل جامعه
است. کارگر در آن متشکل ميشود چون به ابزار سياسي نياز دارد تا قدرت را
بگيرد و از خلع يد کنندگان خلع يد کند. اما مدافعان تز "تدارک زمينه ها
و پيش شرط ها" اساسا مسئله شان کسب قدرت سياسي نيست و اين را عمل مکروه
ميدانند. از يکسو مدعي اند که اين کميته شکل گرفته تا بدون اجازه دولت
تشکلات کارگري را ايجاد کنند و از سوي ديگر " مبارزات ضد رژيمي" را به
سخره ميگيرند و در نتيجه مبارزات روزمره کارگران بر سر دستمزد را که
عملا ضد رژيم است تخطئه ميکنند. . بدون اجازه يک دولت سرمايه داري مي
خواهند تشکل کارگري ايجاد کنند دولتي که جوابش براي درخواست ساده حقوق
معوقه، زندان و شکنجه است دست روي دست نميگذارد و تماشا نميکند که يک
عده بدون اجازه او تشکيلات کارگري بسازند کما اينکه اکنون چند تن از
فعالين کارگري در زندان هستند چون اين دولت اين عمل را به درست بر اساس
منافع طبقه اي که نمايندگي ميکند تشخيص داده که بر ضد موجوديت اوست و
آنوقت اين دوستان فعاليت "ضدرژيمي" را به استهزا ميگيرند. تحت پوشش
مبارزه با سنديکاليسم از سوي از الفاظ " ضد سرمايه داري" و " جنبش لغو
کارمزدي" استفاده ميکنند و از سوي ديگر هر گونه مبارزه بر سر کسب قدرت
سياسي را نفي ميکنند. صحبت از "برچيدن نظام سرمايه داري" ميکنند اما
حاضر نيستند در يک عمل مبارزاتي و بين اللملي کارگران ايران شرکت کنند
اين تشکيلات عملا در اين مدت فعاليت سازماني اش بر عليه کارگران عمل
کرده است.
من با محسن حکيمي موافقم که بحران موجود کميته هماهنگي بحث اساسنامه
اي نيست اما بر خلاف او معتقدم به بن بست رسيدن تز "تدارک زمينه ها
وپيش شرط ها" ست که کميته را به دو دسته تقسيم کرده است. و اين بحران
نتيجه اين است که مبارزات کارگران در هر قدمش بيشتر از پيش به اين
نزديکتر ميشود که براي رهايي از وضع موجود بايد کل دستگاه دولتي را
سرنگون کند و براي اين احتياج به تشکلي دارد که سازمان يافته و متحد بر
عليه دولت و کسب قدرت سياسي بکوشد و آن حزب کمونيست است. امروز هر فعال
کارگري بايد به اين سوال جواب دهد به رژيمي که کوچکترين درخواست را با
گلوله و زندان و شکنجه و مرگ تدريجي جواب ميدهد چگونه بايد پاسخ داد.
جايگاه تئوري تدارک زمينه ها و پيش شرط ها در جواب به همچين رژيمي
کجاست؟
محسن حکيمي در آخرين نوشته اش يادآور شده که ضرورت مبارزه براي
کارگر در هر قدم از کار و فعاليت و روزانه اش مطرح ميشود و جنبش کارگري
اساسا ضد سرمايه داري ميداند. من هم موافقم؛ کدام فعال کارگري است که
موافق نباشد. اما درست درجايي که بايد اين جنبش ضد سرمايه داري متشکل
شود و براي رهايي از کارمزدي کاري کند و در ابتدا بايد قدرت سياسي را
به کف آورد و اين تاکيد مارکس است( ظاهرا ايشان خيلي، خيلي به مارکس
علاقه مندند!) ايشان آدرس ديگري ميدهند. يکي از دلايل بحران کميته
هماهنگي در همين جاست. درست در جاي که بايد طبقه را فراخوان دهند که
بايد براي لغو کارمزدي دست به قدرت سياسي برد آنرا منکر ميشوند و
معتقدند زمينه ها و پيش شرط ها فراهم نيامده است. تاکيد بر ضد سرمايه
داري بودن جنبش کارگري( تنها چيزي که ايشان ميگويند)،چيزي را ثابت
نميکند. بايد گفت با حلوا حلوا گفتن دهان آدم شيرين نميشود. جنبش طبقه
کارگرضد سرمايه داري است. اما بايد اين خصلت جنبش کارگري را بطور عيني
تعريف کرد و به نمايش گذاشت و سريعا کارگران در حزب سياسي خود يعني حزب
كمونيست متشکل شوند تا آمادگي تصرف قدرت سياسي را داشته باشند و گرنه
بلايي به سرمان مي آيد که در سال 57 آمد. اما تا داناي کلي بيايد و
تشخيص دهد که دوران "تدارک زمينه ها و پيش شرط ها" به پايان رسيده
سرمايه داران تشکيلات خود را بازسازي خواهند کرد و براي چند دهه بساط
استثمارشان را تضمين خواهند کرد. کما اينکه کردند، نزديک سه دهه سرنوشت
خونيني براي ما رقم زدند چرا که در سه دهه پيش کساني نيز معتقد بودند
که هنوز زمانش فرا نرسيده و در مرحله بندي انقلاب مانده بودند و منتظر
بودند " بخش انقلابي خرده بورژوازي" تکليف خودش را روشن کند!!
ظاهرا قرار بود هر گاه که خود کارگران دست به ايجاد تشکل ميزنند به
صرف اينکه کارگرند، استثمار شده اند و درد و رنج کارگر بودن را با پوست
و گوشت خود لمس کرده اند و"شناسنامه کارگر" تضميني باشد که آن تشکل تا
به آخر ثابت قدم باشد و هيچ گونه بحراني بر آن تشکل عارض نشود و ظاهرا
فقط اين تشکلات روشنفکري هستند دچار بحران ميشوند چون " خاستگاه
طبقاتي" روشنفکر جماعت کارگري نيست براي همين تا کش از کشمش ميرود دچار
بحران ميشوند! حالا بايد بحران کميته هماهنگي را چگونه توجيه کرد؟ چرا
بايد اين تشکل را که تمام فعالين آن به جز يکي دو نفر کارگر هستند (
کارگر به معني کارگري که کار يدي ميکند) دچار بحران ميشود؟ جواب حکيمي
و دوستانش جوابي اگر مايل باشند کاملا" روشنفکرانه" است. "فرقه گرايي و
سکتاريسم"، اين تنها توضيح ايشان است که ظاهرا همانها که در مقابل
تزهاي حکيمي ايستادند خودشان را به فرقه هاي روشنفکري فروختند. کي ،
کجا و چطور اينکار را کرده اند معلوم نيست. اين فرقه گراها سنگ کدام
فرقه را به سينه ميزنند مشخص نيست. سکتاريستها منافع کدام سازمان و
حزبي را نمايندگي ميکنند مبهم است. معلوم نيست و مبهم است چون نمي
خواهند اعتراف کنند که در بيرون از "کميته هماهنگي" زندگي و مبارزه به
شدت ادامه دارد و انعکاس همين سرزندگي جنبش کارگري و مبارزه کارگران
است که "کميته هماهنگي" را دچار بحران کرده است.
بحران در تشکلات سياسي ( کميته هماهنگي يک تشکل سياسي است هر چند
خودشان منکر هستند) يک پديده مشخص است و انعکاس شکافهاي طبقاتي بيروني
است. اين داستان که در تشکلات سياسي (بخصوص اينطور جلوه ميدهند اين
پديده فقط در تشکلات چپ و کمونيستي ديده ميشود!) دعوا صرفا بر سر منش
هاي شخصي افراد شکل ميگيرد واقعا يک داستان است که بورژوازي آنرا
پرورانده تا توده مردم و کارگران را از متشکل شدن برحذر دارند. بحران
کميته هماهنگي نيز از اين قاعده مستثنا نيست حتي اگر هفت نسل پيش
موسسين و اعضاي آن کارگر بوده باشند. بحران کميته هماهنگي انعکاس پژواک
سوسياليسم (نه فقط ضدسرمايه داري بلكه سوسياليسم) در سطح جامعه است. از
هر گوشه اين جامعه دارند سوسياليسم را فرياد ميزنند آخرين مورد آن که
دنيا بر داشته حرکت عظيم دانشجويان در 13 آذر بود که اکنون رهبرانشان
زير شکنجه جلادان قرار دارند. يکي ديگر ازمشکلات کميته هماهنگي اينجاست
که نمي تواند درک کند يک کسي که دستانش پينه نبسته نيز ميتواند پرچم
سوسياليسم را که همانا پرچم جنبش کارگري است بلند کند براي همين دچار
بحران شده. ( البته بحران کميته هماهنگي از 13 آذر 86 شروع نشده بلکه
انعکاس شعار سوسياليسم يا بربريت است که که چند سالي است درجامعه مطرح
شده است) طبق نظر ايشان "پرچم سرخ سوسياليسم" فقط به همت کارگران بايد
برافراشته شود براي همين گيج شده اند که چه شد؟ مگر ممکن است؟ اين حق
انحصاري دستان پينه بسته است نميشود کساني که صابون استثمار يک صاحب
کار به تنشان ماليده نشده چنين کنند!! يکي از اعضا اين کميته در جواب
به امير پيام نوشته بود که اول بايد نشان دهد با چند تا کارگر آشنا است
بعد راجع به کميته هماهنگي حرف بزند. حالا تصور کنيد که دانشجويان
سوسياليست كه روشن است كه "دانشجو" هستند در نزد ايشان چه جايگاهي
دارند!
و مهمترين نکته درباره بحران کميته هماهنگي اينجاست که حزبي هست به
نام "کمونيست کارگري" که عملا در کار سازماندهي مبارزات کارگران و
دانشجويان و زنان است و علاوه بر اينها بر عليه همه مظاهر ستم و جنايت
دستگاه سرمايه داري مبارزه ميکند و به موفقيت هاي بزرگي دست يافته که
بزرگترين دستاوردش همين گسترش يافتن روز بروز جنبش سوسياليستي در سطح
کل جامعه است که فعلا ژورناليست هاي بورژوازي در سراسر جهان دارند خطرش
را يادآور ميشوند. بر طبق تز ايشان نبايد اينگونه ميشد هنوز تعداد
کارگران آگاه و درجه آگاهي از ديدگاه ايشان به حد نصاب نرسيده است، اما
واقعيت خودش را تحميل کرده است و اين تزها ديگر خريداري ندارد و صاحبان
اين تزها را دچار مخمصه کرده است.
نمي شود به مارکس متوسل شد و بعد مهمترين "آموزه هاي" اورا به کناري
نهاد. نمي شود از جنبش کارگري به عنوان يک جنبش ضد سرمايه داري نام برد
و بعد تلاش کارگران براي بهبود وضعيت معيشتي خويش را تحقير کرد.
نميتوان از لغو کارمزدي صحبت به ميان آورد اما از به کف آوردن قدرت
سياسي و سوسياليسم حرفي نزد. نمي توان از مبارزات روزمره توده مردم
حرفي نزد و به سخره شان گرفت که "ضد رژيمي" است اما پز نابودي نظام
سرمايه داري را داد. نمي توان براي هميشه پشت لفاظي هاي پر طمطراق
پنهان شد. زمانه، زمانه به صراحت حرف زدن و شفاف وروشن مشخص کردن مواضع
است. جاي مبهم گويي و قلنبه گويي نيست. اگر کميته هماهنگي ميخواهد از
اين بحران رها شود بايد جنبش زنده و پوياي طبقه کارگر را به رسميت
بشناسد و همينطور حزب سازمانده آنرا و درصدد آن باشد که از مبارزات
روزمره کارگران حمايت کند و واقعا سعي کند که کارگران را متشکل کند.
اين به نفع همه است.
|