در حاشيه بحث "يک نقطه ضعف عمده جنبشهاي اعتراضي"
سعيد اصلي
يادم مياد وقتي براي اولين بار پدرم دستگير و زنداني شد، جمع کوچکي
از رفقاي او دور و بر ما را گرفته بودند. اين بخشي از تلاش آنها بود.
اين امکان را داشتند. محبوبيت پدرم در نزد کارگران، امکان مالي و ... و
از همه مهمتر آرامش ظاهرياي که در زير پوست شب برقرار بود - عليرغم
اختناق آريامهري، کارگران دغدغه اخراجهاي جمعي و به گلوله بسته شدن را
نداشتند - اين اجازه را به آنها ميداد که به نوعي که خودشان دنيا را
انسانيتر ميخواستند ما را کمک کنند.
اما پالايشگاه که ۵ يا ١٠ و يا ١٠٠ کارگر نداشت و هيچوقت هم همه
کارگران، اگر چه همه پدرم را ميشناختند، در خانه ما جمع نشدند. فقط و
فقط چند تايي از آنها. بهر حال سنديکاي کارگران پالايشگاه بدون حضور
پدرم شروع بکار خود کرد و جلسات و حرکات خودش را داشت. البته که پدرم
بعد از اتمام محکوميتاش بيکار بود و بيکار ماند تا - تاکيد ميکنم - تا
انقلاب ۵٧ و با انقلاب بود که با استقبال بينظير کارگران و ... همراه
بسياري از کارگران اخراجي ديگر دوباره به سر کارش برگشت و ...
در بازگويي داستان بالا تنها بازشماري مطالب و نکات ذيل برايم مهم است:
ارتباط کارگران با يکديگر و رهبرانشان
مبارزه و ضرورت حفظ خود- زندگي
مبارزه بيوقفه و ادامه کاري
رهبريت
من هم بشدت با رفيقمان منصور تركاشوند موافقم که در پس هر اعترضي،
اعتراض بعدي است که شکل ميگيرد. اصولا اين مبارزه تمامي ندارد. مبارزه
کارگر با سرمايه هر روز خودش را تکميل تر ميکند. اما آيا اين مبارزه و
اعتراضات نمايندگي و رهبري ميشود؟ اعتراضات اگر سازماندهي نشوند دليل
روشني بر عدم کار کمونيستي و نمايندگي آنهاست. من در اينجا بايد تنها
براي دفاع و يا توضيح بيشتر منصور حکمت را تکرار کنم. کار کمونيستي در
بين کارگران يعني؛ به آنها بگوييم که کمونيستها را انتخاب کنند، که
کمونيستها رهبران آنان هستند، که بايد هر چه متحدتر حول حزب
کمونيستياشان متحد شوند و ... و کار کمونيستي در بين کارگران، تنها از
طريق کميتههاي کمونيستي انجام پذير است. اگر بخواهم در خصوص اين
کميتهها و ويژهگيها و تمايزات آنان با ديگر ارگانهاي مبارزاتي
کارگران سخن بگويم، بايد گفته شود که همان ٢-٣ نفر نامرئي هستند که
امکان حد اعلاي مبارزاتي، يعني رهبري کمونيستي مبارزه را دارند. کميته
کمونيستي وظيفه سازماندهي اعتصاب را به عهده ندارد، بلکه از طريق
رهبران ميان کارگران ضرورت اعتراضات را مطرح ميکند. اين کميتهها لاجرم
و ناگزير حتما مخفي هستند. کميتههاي کمونيستي در محل حضور دارند. شايد
عابرين بيآزاري باشند که نبض دستشان است. که با حضورشان لحظهها - که
هميشه آبستن وقايعي هستند که ميتوانند نقش حياتياي در جنبش کارگري
ايفا کنند - را از دست نميدهند. که در بطن مبارزه و در بالاي آن
هستند. که ميتوانند هر لحظه تصوير کاملا روشن از موقعيت کارگران داشته
و بر اين اساس رهبر واقعي مبارزات کارگران و جنبش کارگري باشند. که
دخالتگران و تصميم گيرندگان مستقيم هستند. که از طريق آنان فراخوانها و
اصولا دستورالعملهاي مستقيم و همچنين بررسيهاي صريح از حرکات کارگري
در حين و بعد از اعتراضات را دارند.
رفقاي شرکت کننده در اين بحث، صحبت از شکست و عدم تناوب در اعتراضات
کارگري دارند. به زبانهاي مختلف دلايل مختلف تري که همه و همه بيان
واقعيت تلخي است: ١- براي اين عدم تناوب و ٢- علل آن، گفته شده است، و
من هم کاملا با آنها موافقم. اينها بيان واقعيت است.
يکجا صحبت از تنهايي کارگران و در جايي ديگر از خشونت و سرکوب بيامان
و فاشيستي رژيم و در جايي ديگر از عدم تشکل کافي و يا سازمانيافته
اعتراضات صحبت شده است. بنظر من اعتراض فيالنفسه نميتواند از قبل
سازماندهي شده باشد. جايي و چيزي باعث اين واکنش ميشود.اعتراض. نه، به
مسئله خاصي. اما ميشود آن را انتظار کشيد و مترصد آن بود. در اينجا نيز
موافقت و همدلي خودم را با رفيق منصور تركاشوند اعلام ميکننم که: ما
هستيم که بايد براي اعتراضات نقشه و برنامه داشته باشيم. چون اين مائيم
که بايد آن را تدارک و سازمان دهيم. رفيق ياشار، اشاره به ضعف در
انتقال اخبار ميکند و اين را نيز يکي از مشکلات رابطه سراسري کارگران
بر ميشمرد. اين هم واقعيت بسيار تلخي است که به هيچ وجه نميشود از
اهميت و جاي خاص آن در مبارزات و اعتراضات کارگري غافل شد.
متاسفانه جنبش فاقد راديو است. اين مناسبترين امکان براي ارتباط و
خبررساني و هدايت و سازماندهي کارگران در دست نيست.
اما نکته مهم ديگري در بحث رفقا فراموش شده است: و آن اتحاد کارگري
است.
تمامي آثار معلمين جنبش طبقه کارگر عليه سرمايه بر سر "اتحاد کارگران"
است و نه پيروزي و يا شکست آنان در اين يا آن اعترض کارگري و اعتصاب.
اين که کارگران بدنبال فلان تعرض و اعتراض به خواست خود رسيده و يا
نرسيدهاند از اهميت بسيار كمتري برخوردار است تا اينكه حرکت آنان چه
نقشي در اتحاد هر چه بيشتر آنان داشته است. بنظر من اين اصل مهم از
آموزشهاي ايليچ يا بفراموشي سپرده شده است و يا از اهميت آن در بين
سازماندهان جنبش کارگري کاسته شده است.
اينکه اساس و علت اعتراضات در چيست به نسبت و در مقايسه با اينکه در
حين، قبل و بعد از اعتراض خود، کارگران چقدر متحدتر و متشکلتر شدهاند
از اهميت چنداني برخوردار نيست. کارگران ميتوانند سر هر چيزي با
اعتراض متشکل در صحنه سياست حاضر شوند. اما مهم و حياتي اين است که
درسهاي آن را در اعتراضات آتي خود بکار گيرند. با نگاهي به جنبش کارگري
ايران در سالهاي گذشته اين ضعف بسيار عميق را به روشني ميبينيم. من
بالشخصه موردي را سراغ ندارم که ٢ واحد کارگري همزمان اعتصاب و يا حرکت
اعتراضياي را سازمان داده باشند. ما شاهد اعتراضات وسيع کارگري در
شهرهاي مختلف ايران بودهايم، اما تا به امروز شاهد اين نبوديم که
٢واحد کارگري در ٢ شهر با صنف مشخص، همزمان اعتراضات خود را سازمان
داده باشد. و اين از کمبود کمونيست در واحدهاي کارگري نيست. کمونيست
زياد است. اجتماع مملو از انسانهايي است که سرنوشت و فرداي همرزمانشان
اهميت بسزا دارد. زياد هستند کساني که سرنوشت هم طبقهاشان برايشان مهم
باشد. اين ضعف را بايد در فقدان کميتههاي کمونيستي جستجو کرد.
اما چند نکته در مود سئوال رفيق ناصر اصغري که " چرا کارگران به
رهبران خود حساس نيستند، چرا آزادي رهبران خود را انگيزه اقدام بعدي و
تعرض خود نمي کنند "
همچنانکه در سطور کمي بالاتر نيز بدان اذغان داشتم، اين سئوال نيز در
خود واقعيت تلخي را بيان ميکند. اما قبل از پرداختن به آن لازم ميدانم
نظر خود را در مورد رهبران کارگري بيان کنم.
من در ناميدن رهبران کارگري بطور اعم ملاحظه دارم. بقول رفيق ياشار
سهندي ... بالاخره کسي که بهتر حرف ميزنه کارگاران هلش ميدهند و ميافته
جلو و ... و اين امري است که هر روز شاهد آن هستيم. بنظر من بايد در
اين خصوص کمي تامل کرد که از نظر ما کمونيستها رهبر واقعي کارگران چه
کساني هستند. اگر ما عملا تعيين سرنوشت انقلابها و جنبشهاي راديکال
مردمي را از احزاب دخيل و مداخلهگر اين جنبشها ميشناسيم، پس رهبران
تودههاي شرکت کننده در اين جنبشها نيز بايد از اين احزاب باشند و نه
آدمهاي منفرد.
طبقه کارگر ايران در قيام سال ۵٧ آزادي زندانيان سياسي را ميسر کرد.
کساني که به زندانها حمله کرده، همراه خود پشتيباني و حمايت عظيم طبقه
کارگر را داشتند. رفقا من از کارگران، انسانهايي مثل هر انسان ديگري که
در تقسيمات اجتماعي نقش و جايگاه خود را دارند صحبت ميکنم. کارگران که
دشمن ذاتي خود سرمايه و تمامي مظاهر آن: بانکها، زندانها پليس، مطبوعات
وابسته، روزنامههاي حکومتي، مراکز سرکوب و انواع و اقسام اداره و
بوروکراسي سرمايه را عليرغم بياعتنايي ظاهرياشان خوب ميشناسند و در
زمان خود - و تنها در زمان خود چنان به تمام اين مظاهر به قصد نابودي
کامل حمله خواهد کرد که بند از بند آن نماند. اين يورش اجتناب ناپذير
است.براي هر کارگر و بويژه کارگران ايران - نسل جوان طبقه کارگر ايران
ويژه گيهاي خاصي دارد که بايد در زماني مناسب به آن پراداخت. اين نسل
از فروشندگان نيروي کار که بشدت جوان است، از دل شکست انقلابي پا
بميدان گذاشته است که اصولا دخالت در امور زندگي را با تعرض هر روزه
خشن سرمايه و پاسدارانش را بخوبي آموخته است. که تحزب را بعنوان شرط
اصلي در مبارزهاش پذيرفته است. سرمايه چيزي جز زندان، اعدام، فقر،
سرکوب، فحشا، ستم به همنوع و ... بانک و استثمار نيست که بايد نابود
شود. اين طبقه جوان کارگر امروز سوسياليسم يا بربريت را در دستور خود
گذاشته است.
اما اگر من اين سئوال را مطرح کنم: چرا رهبران آزادي خود را از
کارگران نميخواهند، چه پاسخي خواهم شنيد؟
سئوال رفيق ناصر اصغري بنظر من اشتباه است. اين تصوير و انتظاري ناقص و
اصولا بيجا از کارگر است. رفيق ناصر اصغري ميبايد اين سئوال را از
رهبران کارگري کند و نه از کارگران علي العموم.
اگر بخواهم در اينجا پاسخ کوتا ه و صريح داشته و مستقيما خودم را در
بحث رفيق ناصر اصغري شرکت بدم بايد بگويم که پاسخ سئوال رفيق تنها در
ضعف و يا در فقدان کميتههاي کمونيستي است. اين شاه کليدي است که به
اين سئوال "چرا کارگران از رهبران خود دفاع نميکنند است؛ چون
کميتههاي کمونيستي کارگران را متحد نکرده و چون آنها را بخاطر رهايي
رهبرانشان سازماندهي نکرده است.
١٤ ژوئيه ٢٠٠٧
|