پنجشنبه،  ۷  مهر  ۱۳۸۴ -  ۲۹  سپتامبر  ۲۰۰۵

    کارگر کمونيست  ۱۸

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm

فرصتي براي مردن

ياشار سهندي

"هنگامي که اين شرکت ( گوگل) کاي فولي را از مايکروسافت استخدام کرد، به وي ده ميليون دلار حق جذب داد که دو نيم ميليون دلار آن پاداش امضا بود" نقل از شرق

سر هر کارگري در ايران و در هر کجاي اين سياره از شنيدن اين خبر سوت ميکشد و ميپرسد: چرا اينفدر تفاوت ميان دستمزد يک نفر و ميليونها نفر ديگر است؟ در جواب ميگويند: زحمت کشيده درس خوانده، چشم به مال اين و آن نداشته، پي بيعاري و تنبلي نبوده، از وفتش به بهترين نحو سود جسته، وقتي کسان ديگر پي خوش گذراني بودند او دود چراغ ( در زمانه حاضر لامپ فلورسنت) خورده، از فرصت استفاده کرده و يک کمي هم شانس قاطي اش بوده که اکنون دو غول انفورماتيک بر سر استخدام آن دعوا دارند.

و در جاي ديگر، "برو پسر جان! برو درس بخوان تا به يک جائي برسي و گر نه بايد بري حمالي و کارگري و هي بزنند توي سرت!" اين نصيحت والدين است به فرزندان که سرنوشت شان به تباهي کشيده نشود و البته شامل دختران نميشود چون هر چقدر هم درس بخوانند باز هم بايد بروند خانه شوهر و بچه بزرگ کنند!

اين که کارگري کردن و حمالي کردن يک ناسزا شده از آنجا منشا ميگيرد که چنين تبليغ کردند و آموزش ميدهند: براي زندگي بهتر بايد خودت بکوشي، هيچ کس مسئول نيست، اگر درست را خواندي و با بزرگان نشست و برخاست داشتي و اگر زرنگ بودي و از فرصتها درست استفاده کردي آنگاه نانت تو روغن است، اگر توانستي يک تومان را دو تومان کني و قوانين بازار را بشناسي آينده ات تضمين است. نگاه کن کساني مثل فولي کولي و يا بيل گيتس به همت خودشان به اينجا رسيدند. اگر کسي کارگر و حمال شده تنبلي کرده يا ميکند که به چنين روز فلاکت باري افتاده و به خاطر ندانم کاري خودش در گذشته است که به درس و مشق اهميت نداده و گر نه آنها مثل اين آقايان فرصت برابر داشتند تا ثروت و احترام بهم بزنند. زرنگ نبودند و فرصتها را يکي يکي از دست دادند.

"فرصتهاي برابر": اين از آن افسانه هاي جهان سرمايه داري است. چند سالي است که اصطلاحي در ادبيات اقتصادي بورژوازي باب شده به نام فرصت شغلي، يعني اين که فرصتي فراهم شده و هر کس زودتر بجنبد به نان ونوايي خواهد رسيد و آن کس که فرصت را از دست بدهد تقصير از خودش است، از جاي و از کسي نبايد گله کند و بايد منتظر بماند تا فرصت ديگري فراهم شود. حال در اين فاصله چه بکند باز هم کسي جوابگو نيست. البته کارشناسان از همه نوعشان به صف ميشوند و براي توجيه وضعيت خزعبلات ميبافند و آنها را به اسم روشنفکري ميخواهند به خورد مردم بدهند: بايد طرف عزت نفس داشته باشد و با نداري بسازد تا به چنان معنويتي دست يابد که حس کند جهان زير سيطره اوست! معنويتي که بيل گيتس نوعي با دريايي از ثروت اگر هم پانصد سال هم عمر کند به آن دست نخواهد يافت.

اما در جامعه اي که بنيانش بر نابرابري طبقاتي است هيچگاه فرصت برابر براي هيچ کس فراهم نبوده و نيست. جامعه اي که توده عظيم مردم را به توده مزدبگير تبديل کرده و هر کس که کار نداشته باشد محکوم به گشنگي و تحقير شدن است چطور فرصتهاي برابر فراهم است؟ در جامعه اي که نابرابر است فرصتها هم نابرابر توزيع ميشود. ميليونها نفر از مردم بايد کار کنند که کار هر کدامشان به جاي خود بسيار با اهميت است، اما اين جامعه فقط يکي را به عرش اعلا ميرساند و صدها هزار نفر را به روز سياه مينشاند و اسم اينرا ميگذارند فرصت برابر. کار کدام کارگر براي اين جامعه کم اهميت است؟ همان بزعم کارشناسان پست ترين آن را مثال بزنيم: رفتگري، حمالي، نانوايي، نظافتچي، و ... هر کدام از اينها را حذف کنيد تا ببنيد چطور امور زندگي مختل ميشود. فکر ميکنيد بابت امضاي ايشان چقدر پول ميدهند؟ براي اين آدمها نه تنها امکان مادي زندگي فراهم نيست بلکه شغلشان را بعنوان تحقير و ناسزا در زبان روزمره حواله هم ميدهند. ميگويند کاري که مثلا گيتس انجام ميدهد فلان رفتگر نميتواند انجام دهد. اين درست ولي آيا کاري که ايشان انجام ميدهد بيل گيتس حاضر به انجام آن است؟ که گفته کار يک رفتگر پست است؟ آيا اين توجيهي نيست که هيچگونه امکاني براي او فراهم نشود و با او مثل آشغال رفتار شود که براحتي ميشود قيدش را زد؟ صحبت بر سر تعويض جاي کاي فولي با يک رفتگر نيست بحث بر سر توزيع امکانات در قبال کارهائي است که هر دو آن براي زندگي امروز لازم است. بحث بر سر "توزيع فقر" نيست که اتفاقا بر سر توزيع ثروت است.

کار کارگر و زندگي کارگر را کم اهميت و پست جلوه ميدهند. گويا بود و نبود فرد کارگر براي اين جامعه يکي است؛ اين نبود آن يکي. از توده مردم کارگر چنان ياد ميکنند که گويي با موجوداتي سر و کار داري که چيزي از زندگي نميفمند و فقط براي اين ساخته شده اند که زحمت بکشند. اگر هم روزي پنج هزار نفر در جهان بنا به آمار خودشان بر اثر کارگري کردن کشته ميشوند به جائي برنميخورد. و چنان فضايي فراهم کردند که کارگري کردن شده يک فحش: بدبخت فلک زده ميخواهي بري کارگري کني!؟

در رسانه هاي رسمي و سخنگويان بورژوازي يک کلام از جايگاه و نقش کارگر نخواهي شنيد و نخواهي خواند مگر بعنوان يک موجودات حقير و قابل ترحم که بد نيست گهگاهي به آنها توجهي شود، که آنهم موقعي است که صداي کارگر بلند شده است.

از دهان ايشان نخواهيد شنيد و از قلم آنها نخواهيد خواند که تمدن امروز بشر به کار کارگر پا گرفته و حيات دارد. از آنها اين چيزها را انتظار نداشته باشيد که بگويند براي توده عظيم مردم فقط يک فرصت فراهم است که کار کنند و هيچي هم نخواهند. نخواهند گفت براي همه فرصت درس خواندن نيست. نخواهند گفت اگر بيل گيتس بيل گيتس ميشود نتيجه زحمت ميليونها نفر است، امکاناتي در اختيار اين اشخاص قرار ميگيرد که افسانه هاي شاه و پريان در مقابل زندگي ايشان رنگ ميبازد. در اين سيستم توده مردم کارگر به اندازه يک دستگاه روباتيک و غير روباتيک اهميت ندارد. براي اين دستگاهها استانداردهاي جهاني تعريف کرده اند و اسم آن را گذاشته اند استاندارد ISO و سرمايه داران با سر از آن استفبال ميکنند چون هر قدر که هزينه کنند برايشان ارزش دارد زيرا سرمايه شان را حفظ ميکند. يک کلام در اين سيستم نخواهيد يافت که مثلا پيش بيني کنند که اين مقدار ساعت کار براي کارگر ضرر دارد و پيش بيني کنند تا جلو آسيب را بگيرند (اگر جائي هم اين پيش بيني باشد در خدمت اينست که نفر بعدي همان کار را ادامه دهد) اما به صورت کاملا دقيق آمار ميدهند که فلان دستگاه بايد سر ساعت در فلان روز هفته روغن کاري شود. استاندارد زندگي پيشکش مان؛ که کاملا برعکس، همانند توجه به سرويس منظم دستگاه زمان تعيين ميکنند که کارگر در ساعت کار واحدي فلان مقدار معين توليد داشته باشد و اگر کارگري نتواند عذرش را خواهند خواست. و بعد چنان جلوه ميدهند که خود کارگر قدر موقعيتش را ندانست و کارش را از دست داد.

جامعه اي که بر پايه سود ميچرخد و فرصت بهره وري از امکانات جامعه تنها براي کساني فراهم است که بتوانند راههاي بهتر سود آوري را پيدا کنند، در جامعه اي که ميليون ميليون انسان از بدو تولد مهر بدبختي بر پيشاني دارند، در جامعه اي که آفرينندگان آن بايد در پست ترين شرايط زيست کنند، کساني در اين شرايط بايد به سر ببرند که خود ثروت زمين را مي آفرينند وسهم شان از اين ثروت سياهي و تباهي است، آنگاه صحبت کردن از فرصتهاي برابر به توجيه جنايت از سوي جنايتکاران شبيه است نه چيز ديگر. در اين جامعه يک فرصت بيشتر براي توده کارگر باقي نگذاشته اند: فرصتي براي مردن همراه با شديدترين زجر ممکن که اسمش را زندگي گذاشته اند. اين دنيا وارونه است، بايد آنرا تغيير داد و از آنرا از قاعده بر زمين گذاشت.

۱/۷/۸۴