کارگران و حزب کمونيست
ياشار سهندي
"حزب کمونيست، حزب کارگران است" اين البته حرف تازه اي نيست. منتها
اينهم حرف جديدي نيست: حزب کمونيست حزبي است که خود کارگران آن را
تشکيل داده اند، يعني وقتي ميشود گفت حزبي واقعاً کمونيستي است که
بنيان گذارانش خالص کارگر باشند و بي شک اعضايش نيز يکپارچه کارگر بايد
باشند. ترجيحا کارگر صنعتي نه اينکه کارگران صنوف ديگر، مثلا نانوايان
و بنايان و رفتگران و ... نميتوانند حزب تشکيل دهند. برخي هم ميگويند
اساسا نام سوسياليسم رم ميدهد بخصوص شاطرها را!
از نظر اين بينشي که ظاهرا به فکر تشکيل حزب کمونيست توسط خود
کارگران است، هر حزبي که نام کمونيست بر خود داشته باشد اگر کارگران
آنرا تشکيل نداده باشند از پيش مهر باطل شد بر پيشاني خود داشته و يا
متهم است که حزب روشنفکران است و يا حزبي است که از بالا تشکيل شده،
حزبي که درد کارگر را تشخيص نميدهد و در بهترين حالت فقط فکر منفعت
حزبي خودش است و در بدترين حالت فکر منفعت رهبران از توده بريده خود
است، و غيره.
اينجا منظور از کارگر باز هر کارگري نيست، بلکه کارگر وقتي کارگر
محسوب ميشود که ناني که ميخورد حلال باشد و از طريق کد يمين و عرق جبين
حتماٌ بدست آمده باشد؛ دستانش زمخت، پيشاني چروک افتاده و يک قبضه سبيل
درست و حسابي هم باشد بد نيست البته الزامي تو کار نيست. (البته بانوان
تکليف شان روشن است، بهتر است ايشان تشکل مستقل زنان کارگر داشته باشند
تا بعنوان يک زن درد يک زن کارگر را مطرح کنند، مردها هم بروند پي امور
خود شان) اما مهمترين شرط اين است که اين کارگران "به آن درجه از آگاهي
و تشکل رسيده باشند" که بتوانند حزب تشکيل دهند، يعني اين جور نيست که
همينکه دور هم جمع شدند حزب تشکيل دهند، بايد "شعور طبقاتي" شان بالا
باشد؛ حسابي دور و زمانه چلانده باشدشان، سرد و گرم چشيده باشند، و در
طي يک پروسه مبارزاتي مثل فولاد آبديده شده باشند؛ و در يک روز که حس
ميکنند ميتوانند آنگاه حزب تشکيل دهند تا مبارزات طبقه را سازمان داده
و "جنبش ضد سرمايه داري" را رهبري کنند.
اما، مشکل از همينجا شروع ميشود که کارگران بايد به چه حد نصابي از
آگاهي و شعور طبقاتي دست پيدا کنند تا لياقت چنين کاري را داشته باشند؟
چه کسي اين حد نصاب را تعيين ميکند، ملاک و معيارش چيست؟ کي دراين ميان
داوري خواهد کرد که فرداي روزي که کارگران حزب تشکيل دادند از نظر
ايشان مورد قبول واقع شود که اين ديگر خود حزب ناب کمونيستي است،
روشنفکري نيست، فکر منافع حزبي اش نيست و فکر منافع رهبران منفعت طلبش
نيست. اما اگر ظاهرا اين تضمين شده است که اين حزب را ميشود کمونيستي
دانست چون بنيان گذارانش و اعضايش در جريان توليد و صنعت هستند و
کارگرند، اما بعد از تشکيل مشکلات ديگري سر بلند ميکند. فرداي روزي که
اين حزب تشکيل شد قاعدتا اين کارگران بخش زيادي از انرژي شان را براي
فعاليت حزبي بايد بگذرانند، شايد در اين پروسه مجبور شدند کار در
کارخانه را رها سازند و در دفتري، حالا نه درمرکز شهر که در جنوب شهر،
مستقر شوند؛ به اين سوال جواب دهند به آن نظريه پاسخ گويند؛ در مقابل
فلان اقدام سياسي دولت يا احزاب ديگر موضع گيري کنند و يا مرتب بايد
تشکيل جلسه دهند که چکار کنند و چکار نکنند، نظريه پردازي کنند،
ارگانهاي حزبي را سازمان دهند، رهنمود بدهند به محافل کارگري، جوانان،
و زنان و نشريه منتشر کنند و خلاصه به هزار يک معضل ديگر بايد پاسخگو
باشند. آيا از همان زمان که اين کارگران از کارخانه بيرون آمدند ميشود
اين حزب را هنوز کمونيستي دانست؟ جواب به نظر منفي است. چون هر حزبي که
تاکنون خود را کمونيستي دانسته کمونيستي نبوده چون دست به چنين کارهائي
ميزده و بي توجه به موقعيت کارگر از بالا رهنمود صادر ميکرده، بيرون
گود بوده و فرمان ميداده لنگش کن؛ انگهاي روشنفکري، بالا دستي و
ماجراجو خورده است. تصور آن دشوار نخواهد بود که اين حزب هم با همين
اتهامات مواجه خواهد شد چرا که هر چقدر در کار حزبي اش غرق شود اين
اتهامات اوج ميگيرد، ديگر مهم نيست که کارگران آنرا تشکيل داده اند چون
او همان روز که ازکارخانه بيرون آمده به منافع طبقاتي اش پشت کرده.
ايشان نمونه تاريخي در چنته دارند که خود کارگران حزب تشکيل دادند و
موفق هم بودند، انتر ناسيونال اول. اما بايد پرسيد از ايشان که تمام
تشکيل دهندگان آن کارگر بودند به معنائي که ايشان بيان ميکنند؟ آيا
مارکس و انگلس در کارخانه اي مشغول به کار بودند و در طي يک پروسه به
آن حد از آگاهي و شعور رسيدند که حزب تشکيل دهند؟ اين در مورد حزب
واقعا کمونيستي. اما درمورد احزاب غير کمونيستي که نام کمونيستي بر خود
دارند، از آنجا که به سياستشان کار ندارند، براي تبليغ عليه تحزب
کمونيستي کارگران تا دلتان بخواهد نمونه دارند که گل سر سبدشان در سطح
بين الملل استالين و نمونه "ميهني" حزب توده است و مدام به اين دو
اشاره دارند تا ثابت کنند نتيجه اينکه خود کارگران حزب نميسازد همين
است: خيانت به منافع طبقه کارگر.
اما ايشان در مورد احزاب رسما بورژوايي گشاده دست هستند؛ هيچ جا
نميخوانيد يا نميشنويد که اين احزاب روشنفکري اند يا از بالا تشکيل
شدند بلکه خيلي هم مفيد ميدانند که "خرد جمعي بهتر از خرد فردي است"،
نيم نگاهي هم البته به خاستگاه طبقاتي افراد تشکيل دهنده آن مياندازند
و احسنت و آفرين نثار ايشان ميسازند که به تحزب روي آوردند. اينجا ديگر
نگاه نميکنند که رهبران يا اعضاي آن حزب بورژوا يا بورژوا زاده هستند
(به معناي صاحب کارخانه)، از ايشان عيب نميگيرند چون هر چي نباشد لابد
شعور طبقاتي اش بالا است و سالهاي زيادي تمرين دموکراسي کرده است.
اما به کارگر که ميرسند تبصره و قانون وضع ميکنند که تا خود
کارگران، آن هم از نوع صنعتي و با دستان پينه بسته، اگر حزب تشکيل
ندهند آن حزب کارگري نيست. حالا هر چه قدر هم اهداف و عمل آن حزب در
جهت منفعت کارگران باشد، امروز نه فردا به کارگر خيانت خواهد کرد! چرا
ايشان چنين حکمي صادر ميکنند و مثل يک مبصر اجتماعي کارگر را از عضو
شدن در احزاب کمونيستي برحذر ميدارند؟ ظاهرا دلسوز کارگرند و به خاطر
منافع کارگر "هزينه هاي سنگين" هم ميپردازند، اما واقعيت چيز ديگري
است. وقتي ميشنوند حزبي هست که هدفش رهايي جامعه از استثمار است و براي
تحقق اين هدف قصد متشکل کردن کارگران را دارد تا انقلاب اجتماعي شان را
سازمان دهد، آنگاه کارگران را از قدرت و سياست و کار حزبي بر حذر
ميدارند. کارگر را هشدار ميدهند و از فاسد بودن قدرت سياسي ميگويند که
هر که دست به آن زده در ورطه فساد و ديکتاتوري افتاده چون در "وجود همه
يک ديکتاتور کوچولو هست!" کار کارگر را سازمان يافتن در سنديکا و
اتحاديه و يا در شرکت در جنبش ضد سرمايه داري ميدانند. که حداکثر وظيفه
اش چانه زدن براي فروش بهتر نيروي کار است. ايشان با اساس اين نظام
کاري ندارند اگر هم دارند آن را موکول به محال ميکنند. اساس اين نظام
کارمزدي را نميشود به اين ساده گي بر هم زد پس براي شرايط بهتر فروش
نيروي کار و اين که پروسه توليد بهم نريزد فقط کارگر را فراخوان ميدهند
که در سنديکا و اتحاديه سازمان يابند تا تمرين کنند تا شعور طبقاتي
بالا برود تا يک روزي شايد شرايط براي تشکيل حزب کارگران آماده شود.
کارگر اگر رفت عضو حزبي شد که برنامه و شعار روشن دارد و عليه نظام
سرمايه داري است نکوهش ميکنند و اعلام ميدارند از دست رفت، جايگاه
طبقاتي اش را به باد داد.
از يک طرف کارگر را به متشکل شدن فرا ميخوانند و از طرف ديکر کارگر
را از عضو شدن در احزاب کمونيستي برحذر ميدارند، اين تناقض را چگونه
ميشود پاسخ داد. جواب آن بسيار ساده است. حقيقت را بخواهيد ايشان عمدي
دارند که جهان را پيچيده نشان دهند تا بگويند کار هر کسي نيست که آنرا
درست کند، تا امر دخالت کارگر در سياست بر سر قدرت سياسي را بگذارند
کنار. "همينقدر که سنديکا تشکيل دهيم کلاهمان را هفت قد بايد به آسمان
اندازيم." اينها در اثرفشار مبارزات کارگري مجبور شده اند که سنگ
کارگررا به سينه بزنند و کارگر را حلوا و حلوا کنند تا مبادا بخواهد
اساس اين نظام را بر هم زند.
کارگر براي اينکه بتواند اساس نظام کنوني را بر هم زند بايد در حزب
خودش متشکل شود که ادعا ميکند و برنامه عمل دارد که ميخواهد بنيان
روابط جامعه بشري را بر اساس صحيح انساني قرار دهد. مهم اين نيست که
تشکيل دهند گان اين حزب چه شکلي اند، دستانشان نرم است يا زمخت يا
چگونه لباس ميپوشند، کارگري کرده اند يا خير، چند نفر کارگر را از
نزديک ميشناسند و يا ... مهم اين است که اين حزب معين، طبقه کارگر را
فرا ميخواند که دست به عمل اجتماعي خود بزنند و در حزب متشکل شوند و
بخود هويت سياسي بخشد. و در عمل ثابت کرده است و بر اساس يک نقشه عمل
مشخص اعلام کرده است که اساس کارش لغو کار مزدي و ايجاد دنياي بهتر
است.
اين ديگر بحثي ثابت شده است که اگر چنين حزبي در سال ۵۷ در ايران
بود اکنون نه ايران چنيني سرنوشتي داشت و نه جهان به اين بربريت دچار
ميشد. اما اکنون اين حزب موجود است با تجربه ۲۷ سال مبارزه بر عليه
بورژوازي؛ پرچمدار پرچم سرخ کارگران؛ کارگران به حزب خود، حزب کمونيست
کارگري ايران، بپيونديد تا تاريخ جهان را روايت انساني بخشيم. کارگران
جهان متحد شويد.
زنده باد سوسياليسم
زنده باد حزب کمونيست کارگري
۲۸/۵/۸۴ |