شنبه٬ ٢٥ ارديبهشت ١٣٨٩ -١٥ مه ٢٠١٠

    کارگر کمونيست  ١٢٤

        اىميل: kargar_komonist@yahoo.com

 سايت:  http://www.wpiran.org/00-k-komonist/kk-index.htm

قدرت طبقه کارگر در چيست؟

سخنراني حميد تقوائي در مراسم اول ماه مه در تورنتو، کانادا


خيلي خوش آمديد. روز جهاني کارگر را به شما تبريک مي گويم. روز جهاني کارگر قبل از هر چيز، روز قدرتنمايي طبقه کارگر است و من ميخواهم در اين باره صحبت کنم که قدرت طبقه کارگر در چيست؟ آيا فقط در اين است که تمام ثروت دنيا را طبقه کارگر توليد مي کند؟ بله، اين يک جنبه از واقعيت است اما قدرت طبقه کارگر فقط در اين نيست. آيا در اين است که استثمار مي شود و بيشترين فشارها و بيحقوقي ها و سرکوبگريها را بر سر طبقه کارگر هموار مي کنند؟ بله همينطور است ولي اين هنوز نشان نمي دهد نقطه قدرت طبقه کارگر در چيست. آيا قدرت طبقه کارگر در اين است که ــ بقول خود فعالين کارگري ايران ــ مرغ عزا و عروسي طبقه سرمايه دار باشد و در بحران و در رونق، سر طبقه کارگر را ببرند؟

اين جنبه هايي که گفتم، همه بيشتر از هرچيز نشان مي دهند که طبقه کارگر قرباني اين دنياست و اگر فقط همين را ببينيم، اصلا اشاره اي به قدرت طبقه کارگر نکرده ايم. طبقه کارگر فقط قرباني نيست. ناجي اين دنيا است و اگر نقش خودش را بعنوان نجات دهنده اين دنيا نبيند، هميشه قرباني باقي خواهد ماند. تمام اساس قضيه اينجاست. سياست از اينجا وارد مي شود. جامعه از اينجا وارد مي شود.

امروز ديدم يکي از فعالين کارگري روي سايت ها يک نوشته اي گذاشته و گفته بود خيلي خوشحاليم که اول ماه مه امسال در ايران، جامعه متوجه مسائل طبقه کارگر شد. هيچ سالي اينطور نبوده است. هيچ سالي اينقدر پيام در حمايت از طبقه کارگر نداده اند. اينقدر تشکل هاي مختلف، کانون نويسندگان، احزاب مذهبي، نيمه مذهبي، سلطنت طلب و غيره، صحبت از طبقه کارگر نکرده اند. اينقدر جامعه متوجه دردهاي طبقه کارگر نشده بود.

اين خوبست ولي اين اصلا کافي نيست دوستان! جامعه متوجه طبقه کارگر بعنوان قرباني شده است. خوب است. پيشرفت است اما، اين هنوز هيچ چيز در مورد قدرت طبقه کارگر نمي گويد. وقتي مي توان گفت اول ماه مه بطور واقعي به روز قدرتنمايي طبقه کارگر تبديل شده است که جامعه متوجه قدرت طبقه کارگر بعنوان ناجي خودش بشود. بعنوان کسي که راه دارد. آينده از آن اوست. مي تواند بشريت را نجات دهد. وقتي که زن تحت ستم بداند که اين طبقه کارگر و راه حل کارگري است که نجات مي دهد. وقتي سکولار، سکولاريسم را از زبان طبقه کارگر ياد بگيرد. وقتي مبارزه ضدمذهبي به طبقه کارگر متکي شود. وقتي جواني که مي خواهد از زندگي مدرن قرن بيست و يکمي برخوردار شود، آينده خودش را در آينده جنبش اين طبقه ببيند. نقطه قدرت و قوت طبقه کارگر در اين است که کليد حل مسائل بشريت امروز را در دست دارد. اينطور نيست که سرمايه دار فقط در کارخانه است و کارگر فقط در کارخانه استثمار مي شود و ظلم و ستم مي بيند. اگر امروز جنبش اسلام سياسي داريم، اگر وضع عراق آنطور است که همه مان مي دانيم، اين بخاطر اين است که يک طبقه مفتخور که يک اقليت ناچيزي از جمعيت دنيا را تشکيل مي دهد و بخش اعظم ثروت دنيا را در حساب هاي شخصي و بانکي خودش جمع کرده، همه جا حاکم است. اين وضعيت غرب است در کشورهاي پيشرفته صنعتي شان که ميليون ميليون دارند بيکار مي کنند. از گلوي بچه ها، کارگران، اقشار محروم جامعه زده اند، گرفته اند، زندگيشان را زير پا له کرده اند براي اينکه بيليون بيليون به بانک ها کمک کنند که خودشان نجات پيدا کنند. اين در غرب پيشرفته اش است و آن در عراق و خاورميانه اش و آنهم در ايران.

جامعه ايران را نگاه کنيد؛ يک جنبشي داريم که معمولا مي گويند جنبش علي العموم. جنبش توده اي. جنبش مردم. بعضي ها قبولش دارند، بعضي ها قبولش ندارند، برخي مي گويند بد نيست، يک نوع دموکراسي مي خواهد و خوب است و غيره. و يک جنبش کارگري که ظاهرا فقط اول ماه مه به خيابان ها مي آيد. آيا رابطه اي بين اينها نيست؟ چرا اين بساط در ايران برقرار است؟

امروز ديدم کارگران يک شعاري که مقابل وزارت کار داده اند، "مرگ بر ديکتاتور" بوده است. ده ماه است آن جامعه دارد اين شعار را مي دهد و با آن شعار مي رود جلو گلوله و کشته مي شود. اين ديکتاتوري چرا آنجا هست؟ چه کسي ديکتاتور است؟

ديکتاتوري را لازم دارند که نابرابري را حفظ کنند. ديکتاتوري را لازم دارند که گرسنگان فرياد نزنند. ديکتاتوري را لازم دارند براي اينکه آن زني که تن خودش را مي فروشد تا شير براي بچه اش تأمين کند، اعتراض نکند. ديکتاتوري لازمه اينهاست و وقتي يک اقليت ناچيزي از جامعه ميليونر و ميلياردر است ــ از آيت الله هاي ميلياردر و دور و بري هايشان بگيريد تا مافياي اقتصادي و همه آنهايي که بر سر خوان نعمت رنج و بدبختي آن جامعه نشسته اند ــ ديکتاتوري را برقرار مي کند براي اينکه بايد ميلياردهايش را حفظ کند. ديکتاتوري و نابرابري بهم گره خورده اند. نمي توانيد يک جامعه را گرسنه نگاه داريد و به آن آزادي و حق تشکل و سنديکا و شورا و روزنامه آزاد و بيان آزاد بدهيد. مي آيد جارويتان مي کند.

اين ديکتاتوري مال اين سي سال اخير هم نيست. از انقلاب مشروطه تا امروز در ايران ديکتاتوري داريم. يا به اسم مذهب آمده اند روي کار يا به اسم مرز پرگهر. سخت افزار ديکتاتوري در ايران، زندان بوده، شکنجه بوده، نيروي انتظامي، ساواک، ساواما و غيره. اسمش عوض شده اما رسمش عوض نشده است. زده است و کوبيده است. صد سال است. از انقلاب مشروطه مردم بلند شده اند عدالتخوانه خواسته اند و آزادي خواسته اند و زده اند و کوبيده اند و اين تحفه امروزشان هم جمهوري اسلامي که سي سال است خون مردم را در شيشه کرده است. سخت افزارش هميشه سرکوب، زندان و شکنجه بوده يا گزمه و قزلباش بوده و امروز لباس شخصي، سپاه پاسداران و بسيجي. کهريزک داشتيم، اوين داريم و غيره. سر بريده اند، در زمين چال کرده اند، سنگسار و اعدام کرده اند، شلاق زده اند. و هميشه نرم افزار اين ديکتاتوري مذهب بوده و ناسيوناليسم و مقدساتي که حول اينها درست کرده اند. چه کسي مقابل اين بساط ايستاده و جنگيده است؟ چه کسي فحش اين را خورده است؟ آيا فقط کمونيست ها نيستند که هميشه انگ "کافر" و "وطن فروش" خورده اند؟ مذهبي که مي خواسته خون مردم را در شيشه کند، دشمن خودش را شناخته است. اين طبقه مفتخوري که با نرم افزار مذهب و ناسيوناليسم و عرق خدا، شاه و ميهن خواسته خون مردم را در شيشه کند، دشمن خودش را شناخته است. از همان زمان حزب کمونيست دوره انقلاب مشروطيت تا امروز، "کمونيست ها کافرند، کمونيست ها ملحدند، وطن فروشند، نوکر خارجي اند" و همه اينها يعني کمونيست ها عليه حکومتي هستند که مي خواهد با شمشير و شلاق و زندان و شکنجه و مذهب و خرافه و مليت پرستي و خاک پرستي و پرچم پرستي، تسمه از گرده شما مردم بکشد.

قدرت طبقه کارگر اينجاست. طبقه کارگر نمي تواند بعنوان مدعي العموم جامعه ظاهر نشود و حتي مسئله خودش را حل کند. نمي تواند جامعه را آزاد نکند و خودش آزاد شود و در ايران حتي نمي تواند دستمزدهاي عقب افتاده اش را بگيرد مگر آنکه بلند شود و بگويد پرچم مبارزه با مذهب دست من است. چون اين مذهب را حدادي کرده ايد، نگاه داشته ايد براي اينکه ــ قبل از هر چيز ــ سر من را ببريد. ديکتاتوري در ايران هست چون سرمايه داري آن مملکت حتي نمي تواند مثل بورژوازي ترکيه آزادي را تحمل کند. غيرممکن است حتي شبيه اتحاديه هاي کارگري که در ترکيه هستند، در ايران تشکيل شود چه برسد به دموکراسي اي شبيه کانادا و فرانسه و غيره.

اين را از گوشتان بيرون بياوريد. سرمايه داري آن مملکت اگر مي توانست دموکراسي بياورد، تاکنون آورده بود. الآن صد سال است سر کار است. يا يک پايش در قدرت بوده و يا ــ بعد از اصلاحات ارضي ــ همه قدرت را در دست داشته است. کو؟ چرا نمي بينيد؟ سرمايه داري آن مملکت براي اينکه بتواند رقابت کند، بايد ديکتاتوري وحشي، عريان و سرکوبگر باشد که جمهوري اسلامي فقط يک نمونه اش است. قبلش هم داشته ايم و اگر سرمايه داري بماند، اين مي رود و يکي ديگر مثل همين مي آيد. آزادي در آن مملکت متناقض است با قدرت طبقه حاکمه اي که الآن صد سال است در آن مملکت بر خر مراد سوار است. با وجود نظام سرمايه داري نمي تواند جامعه آزاد شود.

کسانيکه مي خواهند ببينند اين جنبش چپ است يا راست و مي روند تعداد کارگران را مي شمارند و متر مي کنند، متوجه يک واقعيت عميق نيستند. جنبش امروز، جنبشي است که در مضمون خودش، در واقعيت خودش و در تعرض خودش، دارد درد عميق کل آن جامعه را عليه سرمايه داري موجود نمايندگي مي کند. سرمايه داري که امروز عمامه بر سرش گذاشته و سي سال پيش تاج سرش بود - و پس فردا هم اگر باشد، شايد چيز ديگري سرش بگذارد - ولي هر چه که بر سرش باشد، سر طبقه کارگر را مي برد و بهمراه آن تمام جامعه را در اختناق فرو مي برد. آن جامعه زير شلاق ديکتاتوري خواهد بود مگر آنکه کارگر بلند شود و بگويد آزادي و برابري در اين جامعه بهم مربوطند و برابري يعني اينکه اول بايد اين دره عميق بين فقر و ثروت جمع شود تا بشود اساسا حرف از آزادي مطبوعات زد. معلوم است نمي توانيد در يک جامعه اي که يک در هزارش مالتي ميلياردر است و حمام خانه اش را از ايتاليا وارد مي کند و ده ها ميليون با کار دو شيفته و سه شيفته نمي توانند يک لقمه نان سر سفره خودشان و خانواده شان بگذارند، حتي ذره اي آزادي بدهيد. اين دره عميق را نمي توان با آزادي نگاه داشت. بايد با سرکوب نگاهش داشت و چون مي خواهي سرکوب کني، مذهب مي خواهي، ناسيوناليسم مي خواهي، مقدسات، اخلاقيات، ناموس پرستي مي خواهي و با همينها خون مردم را در شيشه کرده اند. خون پنجاه درصد جامعه يعني زنان را- که الآن معلوم شده است اگر لباس آزاد بپوشند، زلزله مي آيد - و از آنطرف، خون تمام جوانهاي آن مملکت را که از يک زندگي متعارف انساني امروز محروم کرده اند و از آنطرف طبقه کارگري که ــ من در يک سخنراني ديگري گفتم ــ نرخ استثمارش بي نهايت است. فرمول رياضي اش بي نهايت است. دستمزد به او نمي دهند. مخرج کسر صفر است. نرخ استثمار در آن مملکت بي نهايت است.

اين وضعيت را بوجود آورده اند و قدرت طبقه کارگر آنجاست که بتواند ــ بقول مارکس ــ اين دنياي وارونه را زير و رويش کند و روي قاعده اش بگذارد. "مانيفست کمونيست" اعلام مي کند کارگران آزاد نمي شوند مگر آنکه دنيا را آزاد کنند. چرا؟ چون اين دنيا زير مهميز سود و سودپرستي سرمايه داري است و طبقه اي مي تواند شر اين بختک را از دنياي ما کم کند که يک ذره منفعت در اين بساط ندارد. بقيه، همه شان دارند. کارگران يک ذره منفعت در اين ندارند. يک ذره منفعت در خرافات مذهبي، در خرافات ملي، اخلاقي و در ناموس پرستي ندارند و وقتي آن جوان ايراني ــ از هر طبقه اي که باشد ــ ديگر از جمهوري اسلامي ذله شده و مي آيد بيرون و مي گويد نمي خواهم، اگر بخواهد کمي عميق شود و بخواهد بفهمد که چطور مي شود از شر بختک ــ نه تنها اسلام ــ بلکه ديکتاتوري صد ساله در آن جامعه آزاد شود، راهي ندارد جز اينکه متوجه شود بايد از سرمايه داري خلع يد سياسي، اقتصادي کرد و بايد جامعه اي را که حول سود و سودپرستي مي چرخد، زير و رو کرد و محور را رفاه، آزادي و رهايي انسان ها قرار داد. يعني سوسياليسم. سوسياليسم چيزي جز اين نيست. سوسياليسم چيزي جز سازمان دادن دنيا بر اساس منافع همه انسانها ــ و نه فقط منافع کارگران ــ نيست. سوسياليسم دنيايي است که در آن کارگر نيست به اين معنا که طبقه اي نيست. به اين معنا که انسانيت روي ميز است. آزادي و برابري وقتي با هم باشند، معنا مي دهند وگرنه نمي توانيد هيچکدام را داشته باشيد و سوسياليسم يعني برابري و آزادي. سوسياليسم يعني رهايي انسان. سوسياليسم يعني اختيار انسان. سوسياليسم يعني پايه و اساس فلسفه حکومتي، اجتماعي و اقتصادي يک جامعه را منافع انسانها و همه انسانها قرار دهيد. انسانها مجبور نيستند به طبقات تقسيم شوند. مجبور نيستند برده بگيرند يا برده باشند. مجبور نيستند استثمار بکنند يا استثمار شوند. مجبور نيستند با کسي که رنگ پوستش يک جور ديگر است يا جنسيت و زبانش طور ديگر است، مثل دشمن خودشان نگاه کنند و به همديگر اجنبي بگويند. اين بگويد چو ايران نباشد تن من مباد و آن ديگري بگويد چو عراق نباشد تن من مباد! برو بجنگيم، تا ده سال! و بکشيم و کشته شويم و البته گوشت لب توپ کسي نيست که حساب بانکي اش در اين جنگ سرمايه گذاري شده و بايد برگردد. باز همان کارگر فقير و زحمتکشي است که بايد گوشت لب توپ شود- نه تنها در جنگ ايران و عراق بلکه در همه جنگ هاي جهاني که راه انداختند و جنگ هايي که الآن همه جاي دنيا را فراگرفته است.

مظلومين اين دنيا، قربانيان اين دنيا، کارگران اين دنيا بايد بعنوان ناجي بلند شوند وگرنه بعنوان قرباني هم آزاد نمي شوند و براي اينکه بعنوان ناجي بلند شوند، حزب مي خواهند. برنامه مي خواهند. بايد به سياست بيايند و بايد رهبر جنبش کارگري ما و فعال جنبش کارگري ايران هم ياد بگيرد که بيايد بيرون، اول ماه "مه" قطعنامه بدهد و بگويد من اعلام مي کنم که مذهب بايد از اين جامعه جمع بشود. من بعنوان کارگر اعلام مي کنم که مذهب بايد نه تنها از دولت، بلکه از آموزش و پرورش، از قوانين، از زندگي اجتماعي، کنار گذاشته شود و تبديل شود به امر خصوصي و ــ تازه ــ بعنوان امر خصوصي هم بايد آگاهگري علمي و فرهنگي کرد که اين بختک را از ذهن آدم ها هم بيرون کرد ولي تا آنجايي که به سياست و جامعه برمي گردد، کارگر بايد روز اول ماه مه و نه تنها روز اول ماه مه، در تمام دقايق اين ده ماهه اي که اين انقلاب در ايران جريان دارد، بيايد و بعنوان مدعي العموم مردم ايران صحبت کند خطاب به جمهوري اسلامي و خطاب به بورژوازي جهاني. طبقه کارگر بايد جواب "ميلتون فريدمن" را بدهد. جواب مکتب شيکاگو و "مارگارت تاچر" ها را بدهد. جواب ريگان ها را بدهد و جواب خميني ها و خامنه اي ها و موسوي ها و کروبي ها را! و به همين خاطر، حزب مي خواهد. به همين خاطر بايد به سياست بيايد. به همين خاطر فعال جنبش کارگري بايد بيايد بعنوان ناجي زنان صحبت کند. بگويد چرا تبعيض جنسي درآن جامعه اي که من مي خواهم، بي معني است چون منفعتي در آن نيست. تبعيض جنسي، پول است براي ميلياردرهاي حاکم. بايد بيايد بعنوان ناجي کودکان صحبت کند. بيايد بعنوان ناجي نود و نه درصد جمعيت ــ نه تنها مردم ايران ــ مردم دنيا صحبت کند و براي اينکار نه تنها جنبش کارگري و نه فقط فعالين کارگري در ايران و همه جاي دنيا بلکه سوسياليست ها و کمونيست هايي هم که ــ متأسفانه ــ هنوز خودشان را در اينجا قرار نمي دهند، به حزب نياز دارند.

فکر مي کنند روز جهاني کارگر ــ مثل همان چيزي که آن فعال کارگري روي اينترنت نوشته بود ــ صرفا روزي است که همه جامعه متوجه دردهاي طبقه کارگر مي شود. نخير! روز جهاني کارگر بايد روزي باشد که همه جامعه متوجه شود که طبقه کارگر متوجه دردهاي آن هست. روزي است که جامعه متوجه مي شود ناجي اش به خيابان آمده است. روزي که جامعه متوجه مي شود طبقه اي که آينده از آن اوست و طبقه اي که انسانيت را با خودش حمل مي کند و انسانيت را مي تواند حاکم کند، به خيابان آمده است. اين، روز جهاني آن طبقه است. طبقه کارگر تا وقتي بعنوان صنف بخودش نگاه کند، آزاد نمي شود. تا وقتي خودش را فقط بعنوان استثمارشونده ببيند، حتي نمي تواند استثمار را بربياندازد. تا وقتي بعنوان مظلوم ترين بخش جامعه خودش را تعريف کند، ظلم را از سر هيچ کسي نمي تواند کم کند. طبقه کارگر، حزب، نماينده و رهبر مي خواهد براي اينکه بيايد و در مقابل دنياي سرمايه داري امروز بگويد اين وضع شايسته بشر امروز نيست و نبايد اينطور باشد و من راهش را دارم. نمي تواني، برو کنار. دنيا را نمي تواني بگرداني، برو کنار و اين درد طبقه کارگر در همه جاي دنيا است. در همه جاي دنيا، اتحاديه هاي کارگري آنجايي که متشکل شده اند، آنجايي که به احزاب وابسته اند و ظاهرا به سياست هم آمده اند، هنوز بعنوان صنف بخودشان نگاه مي کنند و هنوز خودشان را در اين جايگاهي که گفتم، نمي بينند. الآن تا يکي دو ماه ديگر قرار است در همين کانادا کنفرانس "جي ۲۰" برگزار شود. کنفرانس بيست کشور صنعتي دنيا. آيا فکر مي کنيد کارگران مي روند در خيابان و بگويند رهبران بيست کشور صنعتي نمي توانيد، کنار برويد؟ مالتي ميلياردرها دور هم جمع مي شوند تا براي سرنوشت ميليون ها آدم گرسنه دنيا نسخه بپيچند. نمي توانيد دنيا را بگردانيد، کنار برويد! نمي توانيد جامعه را بگردانيد، بياييد پايين. شما لياقت حکومت کردن نداريد. هيچ کجاي دنيا اين طبقه زالو صفت اين لياقت را ندارد. دنيا را به لب پرتگاه برده اند. شش ثانيه يک کودک بخاطر بيماريهاي قابل پيشگيري در اين دنيا مي ميرد. فقط بخاطر اينکه پول ندارد يا بهتر بگوييم پولش در بانک هاي مالتي ميلياردرهاي آمريکايي و بانک هاي آيت الله ها و غيره انبار شده است. ثروتها ثمره دسترنج اوست اما بچه اش بايد از يک سرماخوردگي بميرد! اگر کارگر ياد نگيرد که چطور در تهران، استانبول، بغداد، پاريس، لندن، بانکوک و همه جا، بيايد در خيابان و اينها را بگويد، هيچوقت نمي تواند آزاد شود. ما کمونيست ها اگر يک وظيفه داشته باشيم اين است که اين واقعيت و اين حقيقت را آنقدر شفاف، قانع کننده، صريح و با قدرت در دل طبقه کارگر و در دل همه جامعه ببريم تا دنيا راهش را پيدا کند. آينده اش را پيدا کند. آينده بشريت به اين گره خورده است. دنيا را قبل از اينکه "گلوبال وارمينگ" از بين ببرد، سرمايه داري از بين مي برد. "سوسياليسم يا بربريت". اين شعاري است که بارها در دانشگاهها دانشجويان ايران داده اند و اين يک شعار تهييجي نيست. يک حقيقت عميقي در آن هست. اين بربريت را امروز مي بينيد. امروز اين بربريت را در همين جوامع داريد مي بينيد. همين جوامعي که دارند از مهد کودک و بيمارستان و رفاه عمومي مي زنند و همه دستاوردهاي مبارزات کارگري را دارند پس مي گيرند براي اينکه سود خودشان بخطر افتاده است . اگر ما کمونيست ها پيامي به توده مردم اين دنيا ــ و به کارگران در رأس اين دنيا ــ داشته باشيم، اين است که آينده از آن شماست. بلند شويد. بايستيد بعنوان رهبران. بعنوان راه نشان دهندگان. بعنوان ناجيان قطعنامه بدهيد. سخنراني کنيد، ميتينگ بگذاريد و متحد شويد که در غير اينصورت، نه خود طبقه کارگر آزاد مي شود و نه مردم دنيا.

بنظر من ــ تا آنجا که به ايران مربوط مي شود ــ اهميت وضعيت ايران اين است که هم از نظر بورژوازي جهاني و هم از نظر طبقه کارگر دنيا، آن جامعه در چشم طوفان است. در جبهه اول آن نبردي است که همه جا را فرا گرفته است. نبردي که خانم "تاچر" داشت با کارگران معدن انگليس، در ايران دارد حل و فصل مي شود. نبردي که مردم دنيا دارند عليه تروريسم اسلامي، از حزب الله لبنان گرفته تا مقتدا صدر و تا همين دار و دسته آيت الله هاي ايران ، نبردي که مردم دنيا دارند در رسيدن به آزادي، در خود ايران دارد حل و فصل مي شود.

وقتي در خرداد و تيرماه گذشته اين جنبش آغاز شد، خوانندگان چپ دهه شصت شروع کردند دوباره سرشان را بالا بگيرند و در حمايت از مبارزات مردم ايران شعر و ترانه بخوانند. اکتيويست هاي چپ اروپايي و آمريکايي دهه شصت اميدي ديدند. جرقه اي ديدند و به همين خاطر "ندا" تبديل شد به سمبل آزاديخواهي در دنيا. انقلاب ايران و جنبشي که در ايران هست، بطور عيني و واقعي، مي تواند نجات دهنده وضعيت دنيا باشد و اين، وظيفه جنبش کارگري و جنبش کمونيستي در ايران را ده چندان مي کند. اين وظيفه را وقتي مي توان پيش برد که اين حقيقت را ببينيد. اگر خودتان را در قد و قامت واقعي خودتان نبينيد، هيچ کس هم آن قد و قامت را نمي بيند. اگر به قدرت خودمان ايمان نداشته باشيم، اگر به اين نقشي که در ساختن آينده بشريت داريم، ايمان نداشته باشيم، بنظر من، يک قدم هم نمي توان برداشت.

بايد کيلومترها فراتر را ديد. بايد فرسنگ ها جلوتر را ديد براي اينکه يک قدم، يک متر بشود بجلو رفت و جامعه ايران در يک چنين موقعيتي است. بايد به اين نقش و قدرت ايمان داشت. اعتماد داشت. بايد اينطور نقش خودمان را ببينيم و پيش برويم.

اميدوارم اول ماه "مه" سال بعد، بتوانيم اين جشن را در ايران بگيريم و آن جشن نه تنها جشن پيروزي مردم ايران بلکه جشن طبقه کارگري باشد که در اين موقعيتي که گفتم، در همه جا، خودش را بازيافته و به اين معنا پرچم رهايي خودش و دنيايي را بلند کرده است.

خيلي متشکرم.