شنبه٬ ٢٩ اسفند ١٣٨٨ -٢٠ مارس ٢٠١٠

    کارگر کمونيست  ١٢٠

        اىميل: kargar_komonist@yahoo.com

 سايت:  http://www.wpiran.org/00-k-komonist/kk-index.htm


ما خود طبقه هستیم

یاشار سهندی

سال ٨٨ به پایان رسید. سالی که طليعه اش با اول ماه مه (١١ ارديبهشت)، که در تاریخ ثبت شد، خود را نشان داد، یک انقلاب بهار آنرا تکمیل کرد و زمستانش با مطالبات پيشرو چهار تشکل کارگری رقم خورد و با گرمای آتش چهارشنبه سوری به پایان رسید. نبردهای تعیین کننده ای در خیابانهای ایران به وقوع پیوست. ٢٥ خرداد، ٣٠ خرداد، ١٣ آبان، ١٦ آذر، ٦ دی، ٢٢ بهمن و چهارشنبه سوری نقطه عطفهايي از اشکال بسيار متنوعی از یک مبارزه برای پایان بخشیدن به عمر دولتي جنایتکار بود. دولتی که نشان داد است تداوم حیاتش جز با بازداشت و شکنجه و تجاوز و اعدام میسر نیست. ندا، سهراب و ترانه به تاریخ پیوستند تا این حرکت را به تاریخ پیوند زده باشند. نیروهای ارتجاع علاوه بر سرکوب مستقیم و بی رحمانه در خیابان همه کارشناسان حرفه ای را بسیج کرد تا شاید آب رفته را به جوی برگرداند. موسوی و کروبی و منتظری نامهایي بود که سعی کردند بخورد مردم دهند. معلوم شده است که در خانه امثال بهزاد نبوی فقط آیت الکرسی نمی خوانند بلکه "هنرهای دیگری" هم هست. معلوم گشته موسوی خیلی دانشمند است و در گوشه کتابخانه مشغول تحقیق و تفحص است. گفتند که مرد تمام فصول است. ازدواجش با زهرا رهنورد یعنی اینکه یک پا مدرن است. زهرا رهنوری که چادر به کمر بسته تا سی سال جنایت را ماستمالی کند شده شاعر و مجسمه ساز، نویسنده، که کنار شاملو هم بوده است. بیچاره شاملو، بیچاره ما که روشنفکر مان را میخواهند زهرا رهنورد جلوه دهند. و از او روشنفکرتر میگویند موسوی است که با همچین بانوي فرهیخته ای نرد عشق باخته است! این تلاش شبانه روزی و بی وقفه ادامه داشته است و تکمیل کننده سرکوب مستقیم نیروهای تحت امر و خودسر است. اما این جنبش انقلابی تاکنون مستحكم ادامه يافته و در واقع اين بازيهاي مضحك تقلايي براي مهار اين جنبشي است كه سر بر آسمان ميكوبد و ميخواهد جامعه را از سرتاپاي اين نظام و كل سنتها و قوانين و چپاولهايش عبور دهد. جنبشي كه روز به روز رادیکال تر نیز گشته است. آیا موسوی باعث رادیکال تر آن شده است که نهایت خواسته اش جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد است؟ یا کروبی که "مریدش" امامی است که در ١٠ سال حکومت خونبارش شریف ترین انسانها یا کشته شدند یا آواره گشتند؟

ترديدي نيست كه این رادیکال شدن منشا دیگری دارد. چرا که این منشا جنبش برنمی گردد به انتخابات کذایی و مسخره جمهوری اسلامی. این جنبش ادامه مبارزات جنبشهایي مانند جنبش کارگری و جنبش زنان و جنبش دانشجویي و جنبش خلاصی فرهنگی جوانان است که سی سال است بی وقفه ادامه داشته است. نفس شکل گیری وادامه حیات جمهوری اسلامی هم این بوده که این جنبش انقلابی را در این سی سال زنده بوده است سرکوب کند. مذهب یکبار دیگر بعد از تسلط کلیسا در اروپا در قرون وسطی نشان داد که چه قدرت مهیبی است بر علیه انسان و زندگی انسانی. همه تاریخ این سی سال را سرکوب جمهوری اسلامی تشکیل نمیدهد بلکه جنبش طبقه کارگر یعنی کمونیسم با وجود تلفات انسانی بی شمار پر قدرت حضور داشته است و پرچم آزادی و برابری را برافراشته و زنده نگه داشته است. رادیکالیسم موجود در جنبش انقلابی کنونی از اینجا منشا میگیرد. درست است تاکنون پرچم سرخ کارگری در دست توده مردم نبوده است، اما هیچ کدام از جنبش های غیر از جنبش طبقه کارگر خواستار سرنگونی این نظام نکبت بار با انقلاب نبوده است. هیچ جنبشی بجز جنبش طبقه کارگر خواستار آزادی و رفاه برای همه نبوده است. کدام جنبش بر علیه اعدام این ابزار اصلی حکومت اسلامی به مبارزه برخاسته است؟ کدام جنبش اجتماعی است که خواستار آزادی بدون قید وشرط سیاسی است؟ کدام جنبش سیاسی است که آزادی و برابری در دستور کار او باشد جز جنبش کمونیست کارگری؟ اگر به سرعت شعار "رای من کجاست" به شعار مستقیم بر ضد اصل حکومت جمهوری اسلامی تغییرجهت می یابد این ثمره وجود جنبش کمونیستی یعنی جنبش طبقه کارگر است. خیلی کوشش شد، این بار نه از جانب کارشناسان بورژوازی، بلکه متاسفانه از سوی کسانی که خود را فعال صدیق کارگری معرفی میکردند این جنبش را تحقیر کنند چون در تصورشان حضور طبقه کارگر وقتی معنی میدهد که با روپوش آهنگری و پتک به دست در خیابان حضور داشته باشد. حضور طبقه کارگر را صرفا امری فیزیکی میدانند با پلاکارد مشخص. اما حضور و خواسته هایي که برشمردیم را نمی بیند یا نمی خواهد ببیند. ایشان نشان دادند که چقدر از قافله عقب هستند. و چقدر امر و دردشان به كارگران و طبقه كارگر بي ربط است. متاسفانه بعد از نزدیک به ١٠ ماه از شکل گیری این جنبش انقلابی هنوز نتوانستند درک کنند که چه میگذرد. همه تئوریهایشان در هم ریخته چرا که بنا به تئوری ایشان باید اول طبقه آموزش ببیند بعد تشکل بزند تا بتواند یاد بگیرد متحد باشد تازه وقتی متحد شد هنوز حول خواسته های صرفا صنفی باشد. برای همین در کمال ناباوری حتی به جنگ تشکلاتي که به قیمت سرکوب شدید و زندانی شدن فعالین آن انجامیده است رفتند و یک دم بانگ برگرفتند که بی فایده است رفرمیست است. تشکیلاتی که به صراحت خواسته هایی طبقه را در مقابل جامعه گذاشتند را سندیکای سرمایه محور نامیدند. جنبش طبقه را منکر میشوند وقتی که کمونیسم را از حنبش طبقه کارگر جدا میدانند. برخی اما هنوز با ناباوری اعلام میکنند که ما با نسل جدیدی روبرو هستیم که نسل اینترنت و ماهواره است و ما نمی توانیم با آنها رابطه برقرار کنیم. نسلی از طبقه که معطل نمانده تا محافلی اینگونه تكلیف خودشان را در تعریف از طبقه و تشکل و مبارزه طبقاتی روشن کنند بلکه عملا در خیابان دارند خواسته و امر طبقاتی کارگران را پیش میبرند. میگویند با آنها باید پیوند برقرار کرد و این نشان میدهد که مکانیسم جامعه را نمی شناسند. ایشان خود را پیشرو طبقه میشمارند که به منافع طبقه آگاه هستند و قرار گذاشتند که این "آگاهی" را به میان طبقه ببرند. اما طبقه ای که خواسته هایش به جنبشي که در خیابان در جریان است رادیکال ساخته است و نگذاشته است قصابی اش کنند را منفعل میدانند که در جریان انتخابات حداقل در شهرهای کوچک به احمدی نژاد رای داده است. این آمار دقیق را از کجا آوردند؟ جز از دهان امثال سازگارا و نوریزاده و بی بی سی و خود امثال احمدي نژاد؟ کیست که مدعی چنین آماری باشد؟ گیرم که درست باشد، وظیفه ما مثلا "پیشروان طبقه" چه میشود؟ باید بزنیم تو سر خودمان که هیچکاری از دستمان بر نمی آید جز انتقال آگاهی(!؟) یا اینکه خواسته های طبقه را به خیابان برده و تظاهرات خیابانی را سعی کنیم در دست گیریم؟ "پیوند با طبقه کارگر" این فرمول بورژوازی برای ما ساخته تا به خود ما ثابت کنند که هیچی نیستیم. کدام حزب بورژوازی یا شخصیت بورژوازی است که ابتدا به ساکن تصمیم گرفته باشد اول اکثریت سرمایه داران را در حزب و تشکل خود جمع کند و بعد حرفش را بزند؟ چرا این فرمولها فقط برای کارگران باید صادق باشد؟ جز این است که کسانی این فرمولها را ترویج میکنند عملا خود را بی نقش میبیند با وجود همه صدمات و "هزینه های" گرانی که میپردازند؟

بگذريم. سال ٨٨ به پایان رسید. و این سال نشان داد که جنبش طبقه کارگر چه جنبش پایان ناپذیر و رادیکال و قدرتمندي است. علیرغم همه لطمات و هرز بردن انرژی این جنبش با بحثهايی که ثمری جز ناامیدی نداشته. اما "نسل جدید" این طبقه وظایف خود را میشناسد. او خود طبقه است، احتیاج به پیوند خوردن با جایي ندارد. نسل جدیدی است که زندگی درویشانه را طلب نمیکند بلکه همه زندگی ای را میخواهد که در قرن بیست یکم شایسته یک انسان است و از همین رو جنبش انقلابی را رادیکال تر ساخته و میسازد. سال ٨٩ باید سال پیروزی این جنبش باشد. دشمنان طبقه باور دارند که این طبقه حضور قدرتمند دارد و این حضور را آنها در این نمی بینند که تک تک آحاد طبقه کارگر در خیابان باشند تلاش شبانه روزی آنها این است که کسی از آزادی و برابری نگوید. کسی در پی خوشبختی همه نباشد و ما به عنوان پیشروان این طبقه نباید وارد بازی آنها تحت عنوانی مانند "پیوند با طبقه" شویم. خواستهای یک طبقه را نمایندگان سیاسی آن طبقه بیان میکنند نه كل توده تشکیل دهنده آن. باید خود را به عنوان نماینده سیاسی طبقه بپذیریم. همانطور که نسل جدید این طبقه اینگونه به خود نگاه میکند. پیوند برقرار است ما خود طبقه هستیم.*