تحريف ديروز، تحقير مبارزات امروز و فردا...
ياشار سهندي
تاكنون هر جور اتهامي که ممکن بوده ما بر عليه مارکس شنيده ايم و
خوانده ايم. اما حقيقتش تا حالا من شخصا جايي نخوانده بودم و نشنيده
بودم که او، مارکس، يک فرد ضد حزبي تمام عيار بوده است، بخصوص مخالف
"حزب کمونيست"! بوده است. مارکس گويا کسي بوده که همه نوشته هايش از
جواني تا زماني که مويش سفيد شده، مخالف "حزب بازي" بوده است و اين
جريانات را متعلق به طبقه کارگر نميدانسته است و اين بلشويکها، بخصوص
لنين بوده است که اين "حزب سازي" را به جنبش کارگري تزريق کردند. نمونه
اي از اين اظهار فضل ها را از " محسن حکيمي" ميشنويد. از ايشان زياد
خوانده بوديم در باب "رويکرد ضد سرمايه داري مبارزات طبقه کارگر".
ميدانيم كه ايشان اصرار زيادي دارند كه بجاي سوسياليسم و كمونيسم و
امثال اينها از "ضد سرمايه داري" بودن طبقه كارگر حرف بزنند و در واقع
يك آلترناتيوي عليه كمونيستها درست كنند كه گويا چپ و كمونيسم ربطي به
طبقه كارگر ندارد و جابجا هم اشاره کرده بودند که حزب و کار حزبي را
کار" دانشوران طبقات دارا" ميدانند که دست به "هجرت طبقاتي" زده اند. و
به زعم ايشان " سازمانيابي شورايي و ضدسرمايه داري " راهگشاي راه است
نه حزب کمونيست؛ بخصوص از نوع انقلابيون حرفه اي که لنين فرموله کرده
است، چرا که اينگونه احزاب نهايتا به سرمايه داري دولتي ما را رهنمون
ميکنند! اکنون ايشان در آخرين نوشته خود با عنوان"چرا منشور مطالبات
طبقه کارگر؟" بر همان مباحثات تاکيد دوباره کرده و اين بار براي اين ضد
حزبي گري خود تاريخ هم تراشيده اند و گويا قبل از مانيفست اين جريان به
شدت قوي بوده است و مارکس هم مانيفست را بر اساس نظرات آنها به رشته
تحرير در آورده است. محسن حکيمي ميگويد:" ...اما ويژگي مهم تر دموكرات
هاي برادر( بنا به گفته محسن حکيمي جناح راديکال جنبش چارتيستي در
اوايل قرن نوزدهم در انگلستان)، كه در كنار مشخصه بالا الگوي ماركس
براي ارائه رابطه پيشروان طبقه و توده كارگران در مانيفست كمونيسم قرار
گرفت، اين بود كه آنان خواهان تشكيل حزبي جدا از جنبش سازمان يافته
طبقه كارگر نبودند." البته اينکه "حزبي جدا از طبقه کارگر" باشد تا
اينکه کلا با نفس حزب کمونيست مخالف باشيد، دو مسئله متفاوت است. اما
براي ايشان هر دو اينها مترادف هم هستند و اصلا نفس وجود حزب يعني جدا
از طبقه بودن؛ يعني حزب روشنفکران، يعني يک مشت آدم هجرت کرده طبقاتي
که صادق ترين شان به دنبال سرمايه داري دولتي هستند. محسن حکيمي در
ادامه مينويسد:" هارني( از رهبران دموکراتهاي برادر) در اين مورد مي
گويد : « يك بار براي هميشه به صراحت مي گوييم كه ما هرگونه ايده تشكيل
« حزب » علاوه بر احزاب موجود در انگلستان را رد مي كنيم. ما نمي
خواهيم { با احزاب ديگر } رقابت كنيم بلكه مي خواهيم به همه انسان هايي
كه صادقانه متحد شده اند تا مردم را رها سازند كمك كنيم» و در ادامه
ايشان تاکيد مجدد کرده و ميگويد: "بدين سان مي توان گفت كه منبع الهام
آنچه ماركس درفصل دوم مانيفست در مورد رابطه كمونيست ها و كارگران مي
گويد همين رابطه دموكرات هاي برادر و جنبش چارتيست ها است."
در ادامه آقاي حکيمي چند پاراگراف از فصل دوم مانيفست را نقل ميکنند و
از مبحث "متشكل كردن پرولتاريا به صورت طبقه" اينطور نتيجه ميگيرد که
مارکس "بدين سان با تشكيل «حزب» ( چه آن را به معناي «جنبش» بگيريم و
چه مراد ما از آن سازماني متشكل از «انقلابيون حرفه اي» باشد)، توسط
كمونيست ها به عنوان امري جدا و مجزا از جنبش سازمان يافته توده
كارگران، مخالف است". در ادامه اين بحث هاست که متوجه ميشويم که "متشکل
کردن پرولتاريا به صورت طبقه" خودش يک نوع تشکل است! و مارکس هم همين
را ميخواسته است، نه حزب خاصي، آنهم "حزب کمونيست"؛ و اين بلشويکها و
بخصوص شخص لنين بوده است که بدنبال حزب و حزب سازي بوده اند. محسن
حکيمي در نوشته اش براي چندمين بار تاکيد ميکند که اين کارها براي
سوسياليسم نيست. بلکه براي رسيدن به سرمايه داري دولتي است. و نمونه اش
همين شوروي سابق است.
ايشان به "رويکرد ضد سرمايه داري مارکس" اشاره دارند، گويا مارکس يک
رويکرد ديگر هم داشته که ايشان از ميان آن دو اين رويکرد مارکس را
پسنديده اند. در تعاريف محسن حکيمي از مارکس، همه فعاليتهاي حزبي او
نديده گرفته ميشود. چون در جهت رويکرد مورد علاقه ايشان نيست. از جمله،
نوشتن مانيفست، که بنا به نقل قول مارکس "مامور" به نوشتن آن از طرف
"اتحاديه کمونيستهاي آلمان" شد. يا نقد برنامه گوتا که در دفاع از
برنامه يک حزب معين نوشته شده است و مارکس نگراني اش را ابراز ميکند که
با پذيرفتن تزهاي لاسال، حزبي که خودش عضو آن است ناکارآمد ميشود و
نسبت به آن شديدا هشدار ميدهد. يا در مانيفست، در فصل چهارم آن، مارکس
بر فعاليت حزبي، بخصوص بر حزب کمونيست تاکيد دارد که هيچ تناقضي با تز
متشکل کردن پرولتاريا به صورت يک طبقه را نيز ندارد و در واقع تاکيدي
بر همان تز است. مارکس با توجه به اوضاع سياسي و اجتماعي زمانه خود به
"مناسبات کمونيستها با احزاب مختلف اپوزيسيون" ميپردازد و به همکاريها
و مرزبنديهاي کمونيستها و حزب کمونيست هر کشوري که نام ميبرد با احزاب
بورژوايي ميپردازد و خود حرفش را اينگونه خلاصه ميکند: "خلاصه
کمونيستها همه جا از هر جنبش انقلابى بر ضد نظام اجتماعى و سياسى
موجود، پشتيبانى ميکنند." مارکس در مورد مشخص آلمان اشاره ميکند که :"
ولى حزب کمونيست حتى لحظهاى هم از اين غافل نيست که حتىالمقدور، در
مورد تضاد خصمانه بين بورژوازى و پرولتاريا، شعور و آگاهى روشنترى در
کارگران ايجاد کند تا کارگران آلمانى بتوانند بلافاصله از آن شرايط
اجتماعى و سياسى که سيادت بورژوازى بايستى ببار آورد مانند حربهاى بر
ضد خود او استفاده کنند و فورا پس از برانداختن طبقات ارتجاعى در
آلمان، مبارزه بر ضد خود بورژوازى را شروع نمايند. "
مارکس را به جنبش چارتيستها ميچسبانند تا نظراتش را تخطئه کنند و اين
کار را بوسيله خود مارکس انجام ميدهند. به عمد به جنبه هايي از سخنان
او که به صراحت تمام از حزب سخن ميگويد و بدتر از آن (!!) از پيش درآمد
انقلاب بورژوايي براي يک انقلاب پرولتاريايي سخن ميگويد، نمي پردازند،
چون قرار است لنين و بلشويکها تخريب شوند. در واقع ماركس و ماركسيسم را
آنجا كه به حوزه عمل سازمانگري و انقلابي وارد ميشود، تلاش ميكنند حذف
كنند. زير سوال بردن لنين و بلشويكها در واقع با هدف به زير سوال كشيدن
ماركس است. چون آنها نيز به نوعي همين تحليل را در مورد روسيه ابتداي
قرن بيستم داشتند. "رويکرد" حزبي مارکس حذف ميشود تا "رويکرد" حزبي
لنين شديدا مورد مخالفت قرار گيرد و در نهايت "رويکرد" حزبي در زمان ما
تحقير شود. مارکس و لنين انسانهاي زمانه خويش بودند و قصد داشتند عملا
کاري کنند. قصدشان اين نبود که تئوري پردازي کنند يا مکتب سازي کنند و
کلمات قصار بسازند. آنها از زاويه منافع جنبش کارگري با تحليل شرايط
مشخص زمانه خويش، تاکتيک هاي متناسب را بر ميگزيدند و تجربه ثابت کرد
که درست تحليل ميکردند و عملا صحيح گام بر ميداشتند. مشکل آنها اين
نبود که بايد ثابت کنند حزب لازم است. اين يک فرض پذيرفته شده آن جوامع
بود. اگر لنين مشخصا به سازمان انقلابيون حرفه اي ميپردازد، بخاطر
شرايط آن زمان روسيه است و تجربه تاريخي ثابت کرد که اشتباه نکرده است.
اما آقاي حکيمي معتقد است همين سازمانهاي انقلابيون حرفه اي و حزب
کمونيست است که گره توي کار جنبش کارگري مي اندازد و نهايتش ميشود
سرمايه داري دولتي!
مشغله مارکس و لنين اين بود که چگونه دولتهاي حاکم زمانه خويش را به
زير کشند. چون اولين قدم براي رسيدن به جامعه سوسياليستي، اين است که
طبقه کارگر به صورت طبقه حاکمه در آيد و اين ممکن نيست جز از طريق
متشکل شدن كارگران و متشكل شدن يعني حزب داشتن و حزب درست كردن. و حزب
طبقه اي كه ميخواهد سرمايه داري بار به زير بكشد حزب كمونيست است. يك
سازمان كمونيستي است. مارکس برايش اين يک فرض معلوم بود و ديگر احتياج
به بحث نداشت و براي لنين نيز همينگونه بود. آنها هيچگاه خود را ناگزير
نديدند که انرژي بگذارند و ثابت کنند که چرا حزب لازم است. بلکه مدام
بحثشان اين بود که کدام تاکتيک معين را در زمان معين بايد يک حزب معين
کمونيستي برگزيند.
همانگونه که اشاره شد قصد از آن تاريخ سازي و مارکس را ضد حزب کمونيست
جلوه دادن براي نياز امروز برخي لازم است. لازمست براي اين که مبارزات
کنوني جنبش کارگري را تخطئه کنند. براي اينکه تمام کوششها و دستاوردهاي
جنبش کارگري در زمينه متشکل شدن به عنوان يک حزب را حقير بشمرند. براي
اينکه به جنبش کارگري ايست بدهند که مبادا "ضد رژيمي" شوند! در برابر
اين ديدگاه هاست که در کمال ناباوري ما ناگزيريم اول ثابت کنيم چرا
"ضدرژيمي" و " سرنگوني طلب" هستيم! ديگر اين شق قضيه را نديده بوديم که
يک فعال کارگري که دست به مبارزه انقلابي و سياسي ميزند، بايد توضيح
دهد چرا "ضد رژيمي" است. اين شده گناه کبيره! اين شده پلکان ترقي
مهاجران طبقاتي! آقاي حکيمي بعد از چسباندن اين موضوع که گويا مارکس ضد
حزب کمونيست بوده است و با معرفي کردن لنين بعنوان عامل تباهي جنبش
کارگري، در مورد ايران ميگويد:...سرنگوني طلبي جنگي است که کارگران به
آن فراخوانده مي شوند. اما نه براي خود بلکه براي حزب ماوراي خويش، نه
با شعور و شناخت و توان و انسجام و افق ضدکارمزدي خويش، بلکه در اقتدا
به سرکردگان حزبي مرسل و منجي مافوق، نه بر محور پيکار عليه نظام بردگي
مزدي بلکه به صورت تسمه نقاله عروج حزب به اريکه قدرت سياسي،... سردادن
شعار سرنگوني همه چيز است و مبارزه واقعي و آگاه و افق دار کارگران
عليه اساس کارمزدي هيچ چيز. سرنگوني طلبي در تمامي تار و پودش
فراطبقاتي است....
حزب براي مبارزه ضد رژيمي «دانشوران طبقات دارا»، که به دنبال هجرت
طبقاتي خود، به دنبال جراحي شماري از فعالان کارگري از استخوان بندي
واقعي جنبش ضدسرمايه داري طبقه شان، به دنبال پيوند زدن اين فعالان به
بافت حزب و تبديل آن ها به شاخک نفوذي درون توده هاي طبقه
کارگر...سازد."
همه آن قلم فرسايي هاي محسن حکيمي در باب ضد حزب بودن مارکس براي اين
بود که به اين نتايج برسد که مثل ( با عرض معذرت فراوان از محسن حکيمي)
به زبان شريعتمداري کيهان از استحاله کارگران در حزب بگويند و از "شاخک
نفوذي" ساختن فعالين کارگري و " سر پل" ساختن آنها براي نفوذ نظرات به
زعم ايشان رفرميستي، صحبت به ميان آورند.
ضد حزبي بودن يک ايده کارساز بورژوازي، حداقل در ايران بوده است. متشکل
بودن در يک حزب سياسي بخصوص حزب کمونيستي در ايران گناهي شمرده شده که
با هيچ توبه اي پاک نميشود. از سينماگرش، تا شاعرش، از نويسنده رمان تا
بازيگر تئاتر و تا فلان کارفرما و کارشناس و وزير و فعال سياسي، همه
براي شما داستانها خواهند گفت و خواهند ساخت که حزبي بودن يعني خود را
سرکوب کردن، يعني در جازدن، يعني مطيع دستور از بالا بودن، يعني شاخک
نفوذي بودن، يعني... و جرياني چون محسن حکيمي، اين رسالت بورژوازي در
جنبش کارگري را به شکل سازماندهي دارند به پيش ميبرند. اين دوستان با
اين تاريخ سازي جعلي شان چه بخواهند و چه نخواهند دارند بر ضد منافع
طبقه کارگر و جنبش کارگري فعاليت ميکنند. در زمانه اي که روز به روز
جنبش اعتراضي توده هاي مردم راديکال تر ميشود و اين بعهده جنبش کارگري
است که اين راديکاليسم را سازمان دهد و اين امکان ندارد جز متشکل شدن
در حزب کمونيستي؛ اين دوستان نوک مبارزات نظري و سياسي خود را بر ضد
همين تشکل که امروزه نياز اساسي کارگران است تيز کرده اند و تا آنجا
پيش رفته اند که ميخواهند مارکس را هم شريک جرم خود بسازند. و براي
تخطئه کردن مبارزات بلشويکها و لنين کمر همت بسته اند. بدين ترتيب همه
تلاشهايي که در حنبش کارگري ايران صورت گرفته است تا حزبي شکل بگيرد را
به سخره ميگيرند و کار مهاجران طبقاتي و دانشوران طبقات دارا ميدانند،
و فعالين کارگري را که با اين احزاب در ارتباط هستند، عناصر نفوذي اي
ميشمارند که قرباني هوسهاي رهبران خواهند شد.
آيا اين تصوير از حزب کمونيست و فعالين کارگري متمايل به يک حزب معين
يا عضو رسمي آن دادن، انسان را بياد شخصيت "اسب" کتاب "قلعه حيوانات"
نمي اندازد؟ متاسفانه، آقاي حکيمي اين را خوب فرا گرفته است. تصويري که
از حزب کمونيست ميدهد همان تصوير جنگ سردي اي است که جورج اورول در
کتاب ياد شده ميدهد. اما چرا وجود حزب کمونيست براي جنبش کارگري لازم
است اميدوارم در فرصتي ديگر به آن بپردازم هر چند که بارها در همين
نشريه (کارگر کمونيست) پيرامون آن بحث شده است. من اما فقط اميداورم
اين دوستان بدانند با خودشان دارند چکار ميکنند؟ تلاش اين دوستان نشان
ميدهد که مبارزات ايشان نه "ضد سرمايه داري" و نه در جهت "لغو کارمزدي"
است. اين کوششها براي منکر شدن مبارزه حزبي، نتيجه اش فعلا اين شده است
که مبارزات و دستاوردهاي کمونيستها و مارکس و لنين را هيچ شمارند و
فردا روزي با اين همين شيوه به آنجا خواهند رسيد که عملا در مقابل
مبارزات جنبش کارگري بايستند.*
|