يک سخنرانی تکان دهنده ، يک کيفرخواست
پروين محمدي کارگر صنايع فلزي - برگرفته
از سایت اتحاد
پروين محمدي کارگر صنايع فلزي و عضو اتحاديه آزاد کارگران ايران، در
مراسم امسال روز جهاني کودک در تهران، بعنوان يک مادر و يک کارگر سخن
ميگويد. سخنراني او بطور واقعي داستان زندگي کارگران و توحش سرمايه
داري در ايران است. حکايت از زندگي ٣ ميليون کودک کار و خيابان دارد و
کيفرخواستي است عليه توحش سرمايه داري، کارگر کمونيست متن اين سخنراني
را از سايت اتحاد(سايت اتحاديه آزاد کارگران ايران) برگرفته و در اينجا
به چاپ ميرساند.
متن سخنراني پروين محمدي کارگر صنايع فلزي و عضو اتحاديه آزاد
کارگران ايران در مراسم روز جهاني کودک در تهران
قبل از هر چيز روز جهاني کودک را به همه کودکان تبريک ميگويم. و به
انسانهاي شريفي که در کل جهان تلاش ميکنند که از اين روز استفاده کنند
و صداي کودکان را به گوش مسئولين برسانند تا بتوانند تغييري در
وضعيتشان بوجود بياورند، درود ميفرستم.
من کارگري هستم که ٢٥ سال در کارخانه کار ميکنم. شايد بعيد بدانيد که
اينجا مسائل کارگري مطرح بشود، ولي من خواستم به عنوان يک مادر، و
بالاخص به عنوان يک مادر کارگر، که ميتواند زبان گويايي باشد براي گفتن
درد اين کودکان، اينجا در خدمت شما باشم.
من يک مادرم، وقتي ميبينم بچههايم را به دست گرگهاي سرمايه ميسپرم،
و ذره ذره آب شدنشان را مشاهده ميکنم... تصاويري در پوسترهايي که به
عنوان آگهي پخش شد ديديم، اينها قلب هر انساني را واقعا به درد مياورد.
حالا تصور بکنيد مادري را که فقط بخاطر ناتوان بودن، که خرج زنده ماندن
اين بچه را نميتواند تهيه کند، چطور ميتواند لحظه به لحظه و شب به شب،
مردن و پوسيده شدن گلهاي زندگيش را ببيند؟
وزارت بهداشت چپ و راست در صدا و سيما، در اطلاعيهها و بنرهايش
تبليغ ميکند که دستهايمان را بشوييم، بهداشت را رعايت بکنيم، تا اينکه
فلان يا بهمان بيماري را نگيريم. ولي انگار براي کودکان خاصي صحبت
ميکند و کودکان منِ کارگر هيچ جا در آن به حساب نميايند. و چشم جامعه
کور است و نميبيند وقتي که بچههاي من از صبح تا شب توي سطلهاي زباله
دنبال نان ميگردند، ديگر صحبتي از بهداشت نميشود کرد، دنبال دست شستن
نميشود رفت... ديگر شب قيافه لطيفش را نميتوانم تشخيص بدهم، از فرط
کثافتي که صبح تا شب باهاش درگير بوده، چه در خيابان و چه در به دنبال
نان گشتن در سطلهاي زباله.
وزارت آموزش و پرورش در اين کشور موظف ميشود که آموزش رايگان به
کودکان بدهد. باز هم انگار کودکان منِ کارگر توش نيست. براي اينکه
بچههاي من سهمي در کلاسهاي درس ندارند، بايد سر چهارراهها، توي
خيابانها، توي کارگاههاي نمور، با مواد شيميايي مسموم - تازه اگر شانس
بياورند و خوشبخت باشند - و اگر نه زير دست شاهدزدها و قاچاقچيها
بايد درس بگيرند و آموزش ببينند.
بچههاي من هم حق زندگي دارند. حق دارند کودکي کنند، لباس داشته
باشند، خوراک داشته باشند، مسکن، آموزش، و بالاخره شادي و در يک کلام
رفاه داشته باشند. اين حق ابتدايي و مسلّم يک کودک است - نگوييم انسان،
انسان حالا بزرگ ميشود و کلي بلاها دارد بسرش ميايد - ولي لااقل براي
کودکان اين حق مسلمشان است. اين حق را چه کسي ميخواهد به فرزند من
بدهد؟ من؟ منِ مادر؟ که هيچ اختياري براي اينکه کار بکنم، بيکار بشوم
ندارم؟ مني که هر وقت دلشان بخواهد بيکارم ميکنند؟ هر وقت که دلشان
بخواهد با هر حقوقي؟ ميگوييم با حقوق حداقل زير خط فقر يا يک سوم خط
فقر، نميشود زندگي را گذراند، ميگويند اعتراض نکنيد! وقتي با هر سرعتي
و هر زماني مرا به کار ميگيرند. تازگي عرف شده - شايد شنيده باشيد - ده
ماه ده ماه حقوق را نميدهند، به تأخير مياندازند و تا وقتي که زوري
بالاي سرشان نباشد حقوق را پرداخت نميکنند.
سگ تورم را - ببخشيد که از اين کلام استفاده ميکنم، چون زندگيها را
تکه و پاره کرده - به جانم مياندازند و من بايد با اين اوصاف زندگي را
بچرخانم. و تازه منِ کارگر اگر بخواهم تغييري در اين شرايط بوجود
بياورم، هيچ حقي مثل حق اعتصاب، تشکل، و يا زباني که حرفم را بزنم و
دردم را بگويم هم ندارم.
با چنين شرايطي از من انتظار دارند که بچههايم را در خانه نگهدارم
و خوب بتوانم تربيتشان کنم و به جامعه تحويل بدهم! من چطور ميتوانم با
جيب خالي، کودکي را، آن شادي را و آن رفاه نسبي يک کودک را به او بدهم؟
در جامعهاي که کودکان را به جيب پدر و مادرهايشان دوختهاند، و من
کارگر با جيب خاليي که سال تا سال توش پولي نميآيد و اگر بيايد همانجا
در کارخانه پخش ميشود براي بدهيها و غيره، چطور ميتوانم؟ وقتي جيبها
يکسان پُر نميشود، چطور بچهها ميتوانند يکسان کودکي کنند؟
در چنين شرايطي من مجبور ميشوم بچهام را بدون خواست قلبي خودم وارد
بازار ناامن و بيرحمي کنم که خودم هم کشيدهام، وارد بازار کار. و
بازار کار چون سود و فقط سود را ميشناسد، بچه من را ارزانتر از خود من
ميخرد و مثل گرگ ميبلعدش. در چنين شرايطي، وقتي که من هيچ کودکيي، هيچ
رفاهي، هيچ چيزي به او نميدهم، از جامعه طلبکارم حقيقتش. بخاطر زندگي
خودم هم - چون کارگر هم زندگي نميکند وقتي با يک شيف کار نميتواند کار
بکند و درآمدش را در بياورد و بايد حداقل دو شيفت کار بکند - بعد از
قرباني کردن خودش نوبت زنش ميرسه، من خودم سرپرست خانوادهام و مرد هم
ندارم. اگر کسي مثل باشد که ديگر بدبختتر است. بعد از نوبت خودم مجبور
ميشوم بچههايم را روانه بازار بکنم. و حالا اگر اين بچهاي که با
اينهمه ناامني، با اينهمه بلاهايي که دوستان قبلا گفتند، بلايي به سرش
آمد، خطايي کرد، حالا جامعه وکيل ميشود، مجازاتش ميکند، اعدام برايش
تعريف ميکند و جالبتر اينکه نگهش ميدارد. اين از اعدام صد بار بدتر
است. که لحظه به لحظه نگهش ميدارد که تا بزرگ بشه. شما هر کدامتان مادر
يا پدر هستيد يا به هر حال حس مادري را داريد که بفهميد يک مادري که
بچهاش در اين شرايط بزرگ ميشود، مگر نميبند که بچههاي ديگر چطور
دارند بزرگ ميشوند؟ آرزو ندارد که بچه خودش هم مثل آنها بزرگ بشود؟ و
وقتي محکوم به مرگ شد نگهش ميدارند تا به سن مرگ برسد. يعني آن بچه
لحظه لحظه قد کشيدنش را عزا ميگيرد. شب به شب به او کابوس مرگ را هديه
ميدهيم. در نقاشيهاي کودکانه در زندانش بايد طناب دار را بکشد. و يک
روز خيلي راحت به او ميگوييم که ديگر حق زندگي نداري!
من ميخواهم اين را بگويم، مگر ما آدمها جامعه را نساختهايم؟ مگر
اين جامعه را براي خوشبخت بودن، براي راحت زندگي کردن، براي شاد بودن،
براي با هم بودن نساختهايم؟ کي منکر است کي ادعا ميکند که ما جهان را
نساختهايم ما اين جامعه را نساختهايم؟ مگر همين ماها انسانهاي دو پا
نبوديم که غارنشين بوديم، غير از اين است که حالا شهرنشين شدهايم؟
وحشي بوديم به تمدن رسيديم؟ پس اين چه بلايي است که دارد بر سر تک تک
همين انسانها ميايد؟ ما هم جزو انسانهاي همين جامعه هستيم. من فکر
نميکنم کسي منکر اين بشود که کارگران داراي چه سهمي در ساختن زيبايي
اين جهان هستند، از کاخهايش بگيريد، تا خيابانهايش، همه چيزش،
کارخانههايش، تکنوژيش... تمام محصولات کار شما کارگران است. ولي
واقعاً انصافاً از خودمان بپرسيم که سازندگان اينهمه ثروت، خانوادهاش
چه سهمي از اين ثروت دارد؟ چقدر ميتوانند خوشبخت زندگي کنند؟ و اين
خوشبختي را که به همه هديه کرده اين جامعه چقدر به او هديه کرده؟
من ميخواهم اين را بگويم، حالا که جامعهاي که خودمان ساختهايم
جالب اين است که جامعه شده است غولي در مقابل منِ سازنده و من از او
تمناي زندگي ميکنم، از او تمناي خوشبختي ميکنم، از او تمنا ميکنم که
ترا به خدا به داد بچهام برس! به خودم که نه! دنياي وارونه به همين
ميگويند. به اين ميگويند که ما جلوي ساخته خودمان - جامعهاي که ساخته
خودمان است - زانو زدهايم و ازش تمنا ميکنيم. و من ميخواهم اينجا به
عنوان يک مادر و يک کارگر بگويم وقتي که حالا جامعه به من زندگي را
نميدهد به من رفاه را نميدهد، من از جانب کارگرها و مادرهاي کارگر که
تمام زندگي و دغدغهشان گلهايي هستند که ميخواهند به اين جامعه تحويل
بدهند، راهي جز متحد شدن با همديگر ندارد تا اينکه حقوقش را پس بگيرد.
متشکرم
|