شنبه٬ ١٦ آبان١٣٨٨ -٧نوامبر ٢٠٠٩

    کارگر کمونيست  ١١١

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm


جنبشي با يک تاريخ باشکوه

ياشار سهندي

اگر يک نگاه سريعي بيندازيم به جنبشهاي که طبقات ديگر اجتماع راه مياندازند براي ما روش ميسازد که چگونه جنبشي که نقش بسيار کوچک در صحنه اجتماع دارد را بزرگ ميدارند و چنان جلوه اي از آن در پيش چشمان توده مردم ميسازند که انسان را به شک مي اندازد که کور بودم که اينرا نديدم! اگر فلان واعظ مشهور شهر تهران در زمان انقلاب مشروطيت فقط از ميدان بهارستان گذر کرده باشد چنان نقشي از او در تاريخ آن جنبش قائل ميشوند که يک لحظه فکر ميکني اگر نبود آن واعظ، تاريخ اين مملکت چرخش نمي چرخيد. اگر به زمان معاصر نظري بيفکند به فراواني اينرا مشاهده ميکنيم. "کمپين يک ميليون امضا" را چنان عظيم نشان ميدهند که باور نکردنش را مشکل ميکند و طوري جلوه ميدهند که بعد از شکل گيري اين جنبش جقوق زن در ايران مطرح شده و اگر قبل از آن هم بوده همان "قره العين" زمان ناصرالدين شاه بوده و ايضا کوشش زنان براي ايجاد مدرسه دخترانه و ديگر هيچ خبري نبوده. اگر به سراغ جنبش کارگري ميروند با کسي مثل فريبرز رئيس دانا بعنوان کارشناس اين جنبش مصاحبه ميکنند و براي من خواننده و بيننده اينگونه جلوه ميدهند اگر ايشان نباشد اصلا صحبت کردن از جنبش کارگري بي معنا است.

براي جنبشي کوچک تاريخي عظيم ميسازند، شخصيتها آن جنبش ها شخصيتهاي هستند که "مادر دهر ديگر نزاده است". اين جنبشها يک پاي عنصر وجودي شان را منکر ميشوند و آن مبارزه حقيقي در بطن جامعه است. شخصيتهاي آن براي اين تراشيده شده اند که منکر شخصيتهاي حقيقي و بشري جنبشهاي حقيقتا انساني شوند. سازگارا و نبوي و گنجي و امثالهم که دستشان به خون مردم آلوده است چنان جلوه داده ميشوند که گويي قبل از آنها چيزي به نام اپوزيسيون جمهوري اسلامي وجود نداشته است. عماالدين باقي از سازماندهندگان حزب الله ميشود سردمدار مبارزه عليه اعدام! شيرين عبادي که طوق بندگي زنان را با افتخار در دستش گرفته، شده نماينده حقوق زنان. نوريزاده شده تاريخ دان اين مملکت که سينه اش پر از اسرار پشت پرده شاهزاداگان و آخوندهاست! مسعود بهنود ميشود روشنفکر کسي که مردم جنوب خليج را دزد و تبهکار ميداند! نميتوان في نفسه به کارشان ايراد گرفت. دارند امر طبقاتي شان را خوب انجام ميدهند. فقط وقت و انرژي از ما ميگيرد که تا چهره دروغين آنها را آشکار سازيم. اما دوستان طبقه کارگر(!!) چه ميکنند؟ "فعالين صديق کارگري" چه ميکنند جز منکر شدن يک جنبش عظيم و واقعا موجود که جنبش يک طبقه اصلي جامعه کنوني است؟ من با اين اشاره ميخواهم اين تلاش عظيم(!!) براي "نکنيدها و نمي شودها و چيزي نبوده و چيزي نخواهد شد" را كمي جلوي چشم بگذارم. براي اين منکر شدن بايد تاريخ هم تراشيد و کلا مدعي شد که طبقه کارگر هيچگاه هيچي نبوده حتي وقتي انقلابي مثل اکتبر را در تاريخ ثبت کرده که نه تنها " ده روز دنيا لرزاند" که نزديک به يک قرن است که تاريخ بشري را به تکان شديد انداخته. جشن و پايکوبي بورژوازي در دهه نود در جريان "فروپاشي شوروي" رقص بعد از يک کابوس ٧٠ ساله براي آنها بود. جشني که دهها سال به عقب انداخته بودند؛ جشني که فکر ميکردند که پايان کابوس است و پايان تاريخ را اعلام داشتند. کابوسي که آنها را از آن رهايي نيست، کابوسي که سرمايه ها و سودهاي عظيم ايشان را مدام تهديد ميکند. انقلاب اکتبر نشان داد که "خطر کمونيسم" خطر يک فرقه بريده از دنيا نيست بلکه جنبشي زنده و پويا است. اگر يکبار در کمون پاريس به خون کشيده شد اما سرافرازتر در اکتبر ١٩١٧ سربلند کرد. اين نشد مگر به همت لنين و بلشويکها. و اين انقلاب چنان عظيم بود که ساليان بسيار هر کس در گوشه اي خواسته داشت سعي ميکرد خود را لنيني و مارکسيست نشان دهد.

اما اکنون نوبت انقلاب اکتبر رسيده تا از سوي برخي از همين دوستان دروغين طبقه كارگر اينگونه نشان داده شود که هيچي نبوده و اگر شکستش دادند اين تقصير خود لنين و بلشويکها بود. کاري که سخنگويان رسمي بورژوازي جسارت اينکار را ندارند. اگر بورژواري آن انقلاب عظيم را در خون خفه کرد به زعم ايشان نتيجه ندانم کاري بلشويکها بود. چون جنبش کارگري هيچ نقشي نداشت چون طبقه کارگر "آماه سازي" نشده تا "تا آستانه‌ي پيروزي انقلاب سوسياليستي را دق الباب كند." حزب بلشويک هم نماينده جنبش طبقه کارگر روسيه نبود؛ اگر هم بود جنبش روشنفکراني رويا زده بوده که برنامه خودشان را فقط با "خطوط درشت" نوشتند و کارگران شيفته همان خطوط درشت شده بودند.

"ناصر پايدار" نامي نوشته اي تحت عنوان "بلشويسم و انقلاب اکتبر" منتشر نموده است تا بر " ضرورت درس‏ آموزي" از اين انقلاب تاکيد کرد باشد. ايشان معتقد است از همان سال ١٩٠٣ بلشويکها قدم در را کج نهادند و اصولا ايشان يعني بلشويکها "در بهترين حالت مشتي انسان‌هاي آرمان خواه با انبوهي عقيده و شعار و اتوپي" بودند که از "بالاي سر کارگران قدرت سياسي" را تصرف کردند و ديگر "چيز مهمي" اتفاق نيفتاد. ايشان ميگويد نهايتش بلشويکها بدنبال پيروزي در يک "انقلاب دموکراتيک" بودند و برپايي "سرمايه داري دولتي"؛ و کارگران روسيه نيز شيفته همان خطوط درشت برنامه آنها شدند! ايشان آن انقلاب را کارگري مي نامد اما در تحليل ايشان مشخص ميشود که آن انقلاب اصلا رنگ و بوي کارگري نداشته چرا که کارگران اصلا آمادگي آنرا نداشتند. اصلا کسي نبوده که ايشان را آماده کند "تا آستانه‌ي پيروزي انقلاب سوسياليستي را دق الباب كند."! و بلشويکها هدف شان برپايي سرمايه داري دولتي بوده است. سوال اينجاست واقعا بلشويکها وشخص لنين به دنبال سرمايه داري دولتي بود؟ آيا سازماندهي آن انقلاب عظيم فقط براي اين بود که نوع ديگر از سرمايه داري را شکل دهند؟ آيا آن شخصيتها و آن حزب معين و آن تاريخ معين و آن همه کوششهاي و مبارزات نظري و عملي همه و همه در جهت برقراري سرمايه داري دولتي بود؟ چرا شخصيتي مانند لنين اينگونه حقير ميشود؟ چرا آن تلاش تاريخ ساز به همين راحتي به هيچ شمرده ميشود؟ و از آن بدتر شکست آن انقلاب به پاي خود بلشويکها نوشته ميشود؟ ايشان همه آن تلاشهاي را با اين جملات تخطئه ميکند چرا که به زعم ايشان "محتواي سياسي و اجتماعي معيني از مبارزه‌ روزمره‌ طبقاتي لازم است، تا تمامي اين مولفه ها در تابش‏ اشعه‌ اثيري آن به شاخص‏هاي واقعي آمادگي توده هاي كارگر براي انجام انقلاب سوسياليستي تبديل شوند" اين محتواي سياسي و اجتماعي معين" چي هستند؟ هيچکس نميداند. اين را بايد توده کارگران پيدا کنند. اين يک اکسير جادويي است فقط کافي است کارگران به آن دست يابند و همينکه دست يافتند ميتواند " تا آستانه پيروزي انقلاب سوسياليستي دق الباب کنند!" کي و کِي و کجا اعلام ميکند اين محتوا کسب شده است؟ هيچکس نميداند و هيچکس هم قرار نيست که بداند! اين هم معلوم نيست کدام نيرو بايد به اين "دق الباب" جواب دهد؟

آيا بلشويکها در تمام آن سالهاي از ١٩٠٣ تا ١٩١٧ غير از اين انجام دادند كه طبقه كارگر را براي خلاص شدن از يك نظام سركوبگر و استثمارگر و بشدت عقب مانده خلاص كنند؟ آنها با شرکت شان در انقلاب ١٩٠٥ با مبارزه با منشويسم با مبارزه با ناسيوناليسم انترناسيونال دوم در جنگ جهاني اول با سازماندهي کارگران براي به سرانجام رساندن انقلاب اکتبر در واقع كاري جز اين نكردند. بلشويکها دق الباب نکردند بلکه به همت خود و کارگران انقلاب کارگري را سازمان دادند و منتظر نماندند که کسي دري را به روي ايشان بگشايد بلکه خود درها را گشودند. و براي همين تمام ارتجاع سرمايه داري متحد شد که جلوي ايشان رابگيرد. اين اول بار در تاريخ بود كه طبقه محروم و مردم فرودست در برابر كل ارتجاع با تمام دستگاه نظامي و سياسي و اقتصاديش ايستادند و شكستشان دادند. اين خود براي طبقه كارگر و كل بشريت دستاورد كمي است؟ روشن است كه آنها نتوانستند آلترناتيو اقتصادي سوسياليستي را پياده كنند و به سرانجام برسانند. اين روشن است كه امري پيچيده و جديد و بسيار مشكل و منحصر بفردي بود كه در متن حملات و محاصره ها و فشارهاي جهاني و فشارهاي جنبش ها و جريانات داخلي روسيه ساده نبود و هنوز هم نيست. آنچه اتفاق افتاد اين بود كه بورژوازي روسيه با ناسيوناليسم و روياي صنعتي كردن روسيه بر متن همين حملات در روسيه دست بالا را پيدا كرد و اتفاقا براي ايجاد آن جامعه بسته و آن نظام سركوبگر و به بند كشيدن كارگران و مردم، اول كمونيستها و بلشويكها و رهبران راديكال كارگري را دستگير و محاكمه و سركوب كردند. كسي كه امروز تحت تاثير تبليغات بورژوازي جهاني كل اين تاريخ را ناديده ميگيرد و يا كل آن ارتجاع را به حساب كمونيستها و بلشويكها ميگذارد كه گويا ميخواستند سرمايه داري دولتي را پياده كنند، چه بخواهد چه نخواهد خود جزئي از همان پروژه ضد كمونيستها را دارد پيش ميبرد و حد اقل بشدت تحت تاثير آن است.

اما همان انقلاب شکست خورده تاثير عميق خودش را بر کل جامعه بشري گذاشت. و اين نکته مهم است که بايد پاس داشته شود و بر آن تاکيد شود. اما براي کساني که فقط لفاظي با کلمات را خوب بلدند و خود را هم فعال کارگري ميدانند و همين کافي است تا خود را محقق بشمارند؛ به راحتي آب خوردن تلاش کمونيستها به رهبري لنين را به حساب بورژوازي واريز ميکنند و تحت عنوان درس آموزي از آن انقلاب، از آن انقلاب تبري ميجويند.

"درس آموزي" از انقلاب اکتبر شده تحقير تاريخ و شخصيتهاي جنبش کارگري و کمونيستي. اما اين تحقيرها و خوار شمردن مبارزات کارگران بي دليل نيست. در واقع در خط و نگرش اينها قرار نيست کسي از چيزي رهايي يابد و گر نه خيلي ساده پيش پا افتاده ترين کار براي اين امر سازماندهي تشکيلات مناسب براي اين امر است کاري که بلشويکها به رهبري لنين انجام دادند. ايشان نميخواهند کاري کنند براي همين هم بايد تاريخ اين جنبش را خفيف کنند وبه راحتي لنين را مبارز پيشرو براي سرمايه داري دولتي بنامند. ايشان در جامعه امروز ايران و در جنبش کارگري نقش حاشيه اي دارند و هر چه که بيشتر مبارزات در جامعه ايران حادتر ميشود ايشان نقش خود را پر رنگ تر ميبينند که مقابل کارگران بايستند.

در زمان حساسي قرار داريم. زماني كه دوره نقش ايفا كردن طبقه كارگر و كمونيستهاست. با حقير شمردن تاريخ و جنبش طبقه كارگر نميشود رهبر توده مردم شد. با خوار کردن جنبش كارگري نمي توان ادعاي رهبر داشت. با منکر شدن همه تاريخ اين جنبش و بخصوص انقلاب اکتبر نمي توان مدعي بود که ميتوانيم کار را به سرانجام قطعي خودش برسانيم. تحليلهايي بر مبناي " گشتم نبود، نگرد نيست!" راهگشاي هيچکس نيست. ما انقلاب اکتبر را گرامي ميداريم چون کارگران نشان دادند ميتوانند قدرت را بدست بگيرند و از آن دفاع کنند. ما اکتبر را گرامي ميداريم چون نشان داد که بايد اول قدرت سياسي را بچنگ آورد. اکتبر نشان داد براي منشا اثر بودن بايد رهبران كارگري در همه امور دخالت كنند و حرف خودرا بزنند. همه اين داستانسراييها بر عدم آمادگي طبقه کارگر از سال ١٩٠٣ داستان کساني است که نمي خواهند منشا اثر باشند يا حد اقل نميخواهند در اين جنبش معين منشا مثبتي باشند. اکتبر نشان داد که بدون هيچ تخفيفي در هر زمينه اي آلترناتيو کارگران بايد در مقابل جامعه گذاشته شود تا بتوان پيش رفت. بزرگ داشتن و به تصوير کشيدن آن کوششهاي عظيم تاريخي آن درس آموزي واقعي از آن انقلاب است. جنبش کارگري يک جنبش عظيم است که يک تاريخ باشکوه دارد و مهمترين نقطه عطف آن انقلاب کارگري اکتبر است و امروز در قرن بيست يکم جنبش کارگري در ايران ميتواند و بايد نقطه عطفي مهمتر از آن انقلاب در تاريخ جهان ثبت کند و اين با پشتوانه و درس آموزي از همان انقلاب به سرانجام خواهد رسيد.