شنبه٬ ٢ آبان١٣٨٨ -٢٤ اكتبر ٢٠٠٩

    کارگر کمونيست  ١١٠

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm

جنبش منکوب شده يا جنبشي براي رهايي

ياشار سهندي

يک جاي ديگري در همين نشريه (کارگر کمونيست) به اين جمله اشاره کردم که: " اگر مارکس کارگري کرده بود اون کتابهارا نمي نوشت!" اين کلمات قصار از آن يکي از صاحب کارهاي متعدد بنده است که يک زماني فکر ميکرده که "چپ" است. اما بعدا که "عقلش سرجاش آمده" فهميده دنيا آني نيست که تو کتابها گفتند! براي همين بود که حقوق کارگر را خيلي راحت بالا ميکشد. اين را البته از توي کتابها ياد نگرفته بود، چون هيچکس جرات ندارد بنويسد : "براي سودآوري کامل حقوق کارگر را نيز پرداخت نکنيد." اين را تو دنياي واقعي تجربه کرده بود و فهميده بود خيلي شيرين است. براي همين ککش نميگزيد چه بر سر کارگر مي آورد. لابد به زعم ايشان اگر مارکس عوض اينکه تاريخ را تاريخ مبارزه طبقاتي تعريف کند کارگري ميکرد و در فکر اين بود که اضافه کاري اش را بالا ببرد تا آخرماه پيش "زن و بچه اش" شرمنده نباشد، آنوقت ميفهميد يک من ماست چقدر کره دارد!

غرض از يادآوري اين حکايت، مطلبي بود از فردي به اسم "صديق جهاني" که در اينترنت با عنوان "در خارج كشور، كارفرما، رو به‌ ايران "كمونيست" و "فعال كارگري"؛ منتشر شده است و او در اين نوشته به فعالين کارگري هشدار داده بود که بورژوازي در "جنبش کارگري لانه کرده" است. خوب ببينيم چطوري؟ گويا يک عده کارفرما پيدا شدند و خودشان را سوسياليست جا ميزنند و حزب تشکيل ميدهند و از آنطرف پدر هر چه کارگر و پناهنده بي پناه است را در مي آورند. ايشان در اين نوشته اشاره به اين دارند که برخي از سوسياليستهاي خارج کشور، يک عده کارفرماي بي رحم هستند. يا در واقع گرگهايي هستند در لباس ميش. اما من درک نميکنم که چرا موضوعي به اين مهمي که به زعم ايشان، جنبش کارگري را به شدت از درون تهديد ميکند، و چرا آن زالوصفتان سوسياليست نما را ايشان افشا نمي کند تا من و همه فعالين جنبش کارگري و کمونيستي آنها را بشناسند و طردشان کنند. من با خواندن اين نوشته بود که بي اختيار ياد همان کارفرماي خودم افتادم که آن کلمات قصار را در رابطه با مارکس ميگفت. البته آن کارفرماي من هيچ داعيه نفوذي در جنبش کارگري که بماند در هيچ جنبشي را نداشت. و بالطبع جنبش کارگري را نيز "آلوده" نميکرد که قابل افشا شدن باشد. ولي جا دارد که ايشان حتما اين کار را بکند تا چهره رياکاران افشا شود. همانطور که به صراحت اشاره کردند که "خانه کارگر" وسيله اي است در دست حاکميت کنوني براي سرکوب کارگران. يا در مورد بي بي سي و راديو فردا و ديگران نوشتند. اما چرا اين آدمها، با اين خطرات عظيم که در جنبش کارگري لانه کرده اند را با همان صراحت رسوا نميکند. خدا عالم است.

حقيقتش را بخواهيد، موضوع بحث من افشاي کارفرماي سوسياليست نما نيست. بلکه بحث صديق جهاني چيز ديگري است. اشاره ايشان به عدم شکل گيري تشکل کارگري است و نوشته ايشان بهانه بحث من است. اين نوشته ، نگرش يک جريان ريشه دار در جنبش کارگري است که به صريحترين شکل بيان شده است. ميگويند که نبايد صحبت از حزب کمونيستي کرد و رمانتيک وار اشاره به " دستھا و قلب ھاي پر پر شده‌ي ما" ميکند و " ما " منظور فعالين کارگري است. و با نسخه اي که مي پيچد ميخواهد مرهمي باشد بر اين قلبها و دستها. براي همين خيال خودش و ما را راحت ميکند و ميگويد حرفش را نزنيد. چون يکعده سوسياليست نما هم اين حرفها را ميزنند و فعلا بريم "آموزش" ببينيم تا بعد ببينم خدا چه ميخواهد!

گويا چنين مقدر شده است که بحث تشکلات کارگري در جنبش کارگري ايران، بحثي بي پايان باشد. گويا قرار نيست اين بحث به سرانجام برسد. اينجور که باد مي آيد و شاخه ميجنبد، گويا تا دنيا دنيا است، اين بحث گره گشاي هيچ مشکلي نيست که نيست. گويا اين سخن کارشناسان بورژوازي صحيح است که " ما ايرانيان براي کار جمعي ساخته نشديم." يا اينکه چنانکه صديق جهاني ميگويد جنبش آلوده به سوسياليست نماها شده است. شايد ترکيب هر دو اينها و شايد هيچکدام از اينها نباشد! پس گره بحث کجاست؟ چرا اين بحث به يک نتيجه گيري قطعي نميرسد؟ چرا حداقل سي سال است که فعالين کارگري نمي توانند راه گشاي مسئله باشند؟ آيا اصولا اين بحثي است صرفا مربوط به فعالين کارگري؟ آيا کسي که در زندگي اش هيچگاه چکشي بدستش نگرفته است، نميتواند صاحب نظر باشد و دخالت کند؟ آيا اصولا ساختن تشکل کارگري اينقدر بغرنج است؟ و بسيار چراهاي ديگر.

اما در واقعيت امر اين موضوع بغرنجي اي هم ندارد. سعي بسيار وافر ميشود که نشان دهند که نمي شود کاري کرد. از جمله صديق جهاني براي اينکه جلو نفوذ سوسياليست نما ها رابگيرد، پيشنهادات مشخصي دارد:" اولين قدم، آشنا شدن با مشكلات جاري است... دوم، تلاش براي فرا رفتن از جنبش نخبگان... سوم، ايجاد نھادھاي آموزشي در مراكز كارگري و...." و در ادامه مينوسد که:"... ترديدي ندارم كه‌ تداوم با برنامه‌ اينگونه‌ مباحث، از طرفي دستھا و قلب ھاي پر پر شده‌ي ما را به‌ ھم نزديك مي كند و از سوي ديگر به‌ زمينه‌اي مبدل مي گردد كه‌ با آگاھي و دست ھاي پر و بازتري بسوي ساختن تشكل ھاي واقعي گام برداريم. تا اين مراحل به‌ خوبي و موفقيت طي نشود، سخن گفتن از ايجاد حزب كارگري و كمونيستي بي معني است. البته‌ منظور من، اتوپي كردن موضوع نيست بلكه تاكيد واقع بينانه‌ بر وضع موجود است. زيرا در موقعيت كنوني، جنبش ما آمادگي ايجاد چنين حزبي را ندارد. اما در كنار چالش بر سر رفع كاستي هاي اوليه‌ مي شود به‌ فكر تدارك اينطور حزبي بود."

تمام بحث ظاهرا همين نكته آخر است. حزب نداريم. حزب هم به اين زودي ها تشكيل نميشود. معلوم هم نيست چيست. چون اگر كسي دو كلام بنويسد كه آن حزب طبقاتي كه كارگر را در سياست و در مبارزه نمايندگي و سازماندهي كند چه بايد باشد، ميفهمد كه طبقه كارگر حزبش را دارد. و كارگر بايد به آن بپيوندد. بايد سردست بلندش كند، بايد آنرا ارج بدارد و غيره. اما كسي كه حزب موجودي كه كمونيست و كارگري و راديكال و رزمنده است را نمي بيند. خودش هم حالش زياد خوب نيست. به اين نتيجه ميرسد كه دنيا تيره و تار است و در عين حال ميگويد "البته منظور من اتوپي كردن موضوع نيست" منظورشان اينست كه ايشان حرف متقاوتي از بقيه محافلي دارند كه دهها سال است از حزب حرف ميزنند تا نشان دهند كه حزب يعني موجوديتي كه نيست و آن چنان مقدس و آسماني است كه براي ابديت دست نيافتني است. همان اتوپي. همان مدينه فاضله. همان روز قيامت. درك پشت اين بحث همان است. اما فعلا به تشكل كارگري بطور كلي بپردازيم.

تشکل کارگري در ايران اگر هيچگاه نتوانسته پايه هايش را محکم کند، نه به خاطر اين است که کسي با "مشکلات جاري" آشنا نبوده است، و نيز نه بدين خاطر بوده که فقط در سطح نخبگان مطرح بوده ابست. همچنين مشکل اين نبوده است که کارگران آموزش نديده اند. اولا با کدام امکانات "نهادهاي آموزشي در مراکز کارگري" بايد ايجاد شود؟ دوما اگر کارگران آنقدر قدرت داشته باشند که نهادهاي آموزشي در مراکز کارگري ايجاد کنند، چرا خود تشکل شان را ايجاد نکنند؟ سوما چه چيزي را بايد آموزش ببيند؟ ماترياليسم ديالکتيک؟ مباني اقتصاد؟ تکامل نوع بشر؟ سنديکاليسم؟ مارکسيسم؟ مسلم است که اصول اعتقادي اسلام را که نمي خواهند آموزش دهند! واقعا چه چيزي بايد آموزش داده شود که تضمين کند که تشکلي که بر اساس آن ساخته خواهد شد، تشکلي است خالص و ناب و صددرصد کارگري است تا بعد به سوي حزب کارگري پيش برود؟ تشکل کارگري در ايران هميشه به خشونت بارترين شکل ممکن سرکوب شده است. آنکس که سرکوب ميکند، ميداند و آگاه است که لازم نيست افراد تشکيل دهنده يک تشکل خاص، دوره آموزشي خاصي از سر گذرانده باشند تا سود سرمايه را به خطر اندازند. آنها بدون هيچگونه توهم و درنگي نميگذارند که تشکل صدايش به جايي برسد، چون ميدانند اگر تشکيلاتي در ميان کارگران نضج بگيرد، ديگر در کشوري مثل ايران سنگ روي سنگ سرمايه بند نخواهد شد. آنها ميدانند کساني که به چنين کارهايي دست ميزنند به مشکلات موجود آگاهند که در صدد ايجاد تشکل هستند. اما دوستان ما چه ميکنند، از همان اول خودشان را خلع سلاح ميکنند و ميگويند: "ما هيچي نيستيم، به مشکلات موجود آگاه نيستيم، ما آموزش نديديم. ما يک مشت " نخبه" هستيم که بدرد کاري هم نمي خوريم و اولين وظيفه همان تشکلات، رد شدن از روي "نخبگان" است نه سازماندهي مبارزات کارگران!"

اگر خاطر همگان باشد دو سال پيش بود که يک نفر که از همه عالم و آدم بريده بود، هشدار داد که مواظب باشيد، دارند پول به جنبش کارگري تزريق ميکنند تا جنبش را به فساد بکشانند! سال گذشته کساني همه کارهايشان را تعطيل کرده بودند که ثابت کنند که فلان کس مامور سيا در جنبش کارگري است. و هميشه و هميشه گفتند که افق مان شکل نگرفته است، آموزش نديده ايم، مبارزاتمان تدافعي است، کمونيستها ربطي به جنبش کارگري ندارند، تا وقتي همه آحاد کارگران آگاه نشوند، حزب بي معني است، مبارزات " ضد رژيمي" به کارگران ربطي ندارد، با مذهب مبارزه کردن موضوع کارگران نيست و غيره وغيره وغيره. در يک کلام ما هيچي نيستيم!

در زمان کنوني که جنبش اعتراضي مردم روز به روز حادتر ميشود، براي جنبشي که داعيه رهبري جنبش اعتراضي مردم را دارد، اين گونه بحثها هدر دادن انرژي است و بس. دشمنان کارگران وقت شان را تلف نميکنند. خود را سريعا سازمان ميدهند تا مبارزات مردم را به قربانگاه ببرند و ما به عنوان فعالين کارگري چرا بايد خودمان را دست کم بگيريم؟ چرا بايد جنبش مان را هيچي بشماريم؟ اگر بي بي سي و راديو فردا و ديگراني از اين دست به مبارزات ما کارگران ميپردازند، دقيقا از سر اين است که به توان و قدرت اين جنبش پي برده اند که ميخواهند سر آنرا به سنگ بکوبند. نه اينکه اين جنبش ناتوان است و اينها شدند متخصص جنبش کارگري و امثالهم در آن نفوذ دارند. وگرنه اصلا نام کارگر را نيز بر زبان جاري نخواهند کرد. کسي وقتش را براي جنبشي که خود را بي اثر ميداند تلف نميکند. حتي براي سرکوب کردنش. دشمنان طبقه، قدرت جنبش کارگري را برسميت ميشناسند. اين جنبش قوي را برسميت ميشناسد که از تو پستوهاي تاريک و نمور تاريخ، کپک زده اي مثل خميني را بيرون کشيدند. يا کساني مثل سازگارا ، نوزيزاده ، گنجي و مخملباف را با بزک دموکراسي آرايش ميکنند که بساط کارگر ارزان و خاموش را تضمين کرده باشند. اما ما که خود را فعال اين جنبش ميدانيم، چرا بايد خودمان را ضعيف بپنداريم و خودمان را منکر شويم؟ کساني اينکار را ميکنند که کارگر را کارگر ميخواهند. از نظر ايشان کارگر يک موجود رنج کشيده و پژمرده ايست که بايد برايش دل سوزاند. اينها حتي به جرات ميتوانم مدعي شوم، بر خلاف لفاظي هايشان خواستار سوسياليسم هم نيستند. چرا که قرار است در آن جامعه طبقات و از جمله طبقه کارگر زوال يابند. اينها نهايتش افراد نيکوکاري هستند. بايد کسي باشد که نيکو کاري خويش را نشان دهند، وقتي موضوعي براي نيکو کردن نباشد، اينها خودشان را بي مصرف ميدانند.

اما جنبش ما به واقع جنبشي قوي و نيرومند است. جنبشي که افق آن روشن است. جنبشي که نه تنها ميخواهد کارگران، بلکه کل جامعه را رهايي بخشد. همه صحبت من اينست که اگر ميخواهيم کاري از پيش ببريم، بايد نقطه قوتهايمان را ببينم و نقطه قوت بنياني ما اين است که ما آلترناتيو روشني در مقابل نظم ظالمانه کنوني داريم که همانا سوسياليسم ميباشد. جنبشي که از زمان انتشار مانيفست کمونيست بوسيله مارکس و انگلس، همه "نيروهاي کهن" عليه اش متحد شدند تا منکوبش سازند. اما نتوانستند و نمي توانند. مگر اينکه حيات بشري را از بين ببرند. جواب جنبش ما شکوفايي حيات بشر و رهايي انسان از شر همه مصائب جوامع طبقاتي تاکنوني است و اين آن نقطه قوت حياتي جنبش ماست*.