به وقتش ما خبرتان ميکنيم!
ياشار سهندي
"نشانه هائي از يک تغيير جدي در روند کنوني جنبش کارگري وجو دارد"
که همه نيروهاي درگير مبارزه سياسي را وادار کرده است در قبال اين جنبش
عکس العملي از خود نشان دهند. در يکسال گذشته بخصوص، کارگران تحرک
وسيعي از خود به شکل اعتراضات و اعتصابات نشان داده اند و اين طبقه
بمثابه يکي از طبقات اصلي جامعه در معادلات سياسي خودش را مطرح کرده
است. او دارد صف خويش را هويت ميبخشد و رو به جامعه تاکيد ميکند که اين
طبقه است که پرچم رهايي جامعه از شرايط فلاکت بار را به عهده دارد.
"نشانه هائي از يک تغيير جدي در روند کنوني جنبش کارگري وجود دارد"
و بورژوازي را به فکر انداخته که اين مبارزات را به هر شکل ممکن کنترل
کرده و به بيراهه بکشاند و انرژي اش را تخليه سازد. از سازمان بين
اللملي کار گرفته تا خانه کارگر تا رييس دانا جمع شده اند تا به هر شکل
ممکن اين مبارزات را خنثي سازند، تا مانع "عروج" طبقه کارگر شوند. به
صف ايشان اکنون کساني پيوسته اند که خود را "حکمتسيت" ميخوانند و به
همان اندازه از "عروج طبقه کارگر بمثابه يک طبقه" نگران هستند. خجلان
اما با صراحت! اعلام ميکنند: خبري نيست بايد همين جنبش سنديکائي را
چسبيد و تقويت کرد تا بعد ببينيم خدا چه ميخواهد.
از ترس اين عروج تا آنجا که امکان دارد بذر نوميدي ميپاشند. حضور
کارگران را در صحنه مبارزاتي براي زندگي بهتر يک جور توطئه عنوان
ميکنند که "سياسي اش ميکنند". چنان جلوه خوفناکي از شرايط طبقه کارگر
ميدهند که دست به هر جاي آن بزنيد بد از بدتر ميشود. آنچنان در تئوري
سناريو سياه غرق شده اند که اگر هم نشانه هائي از سپيدي سر زند نه تنها
منکر آن ميشوند که آن را هم نشانه سياهي ميدانند.
مظفر محمدي در نوشته اي بنام "جنبش کارگري، دورنما و وظايف" چنان
تصويري از مبارزات کارگري ميدهد که گويا آب در هاون کوفتن است. او همه
جنبش تعرضي اخير را مبارزات دفاعي و کمتر موفق ميداند. و با تاکيد بر
اين جملاتش ميخواهد بگويد که اين مبارزات ثمري نداشته يا اگر هم داشته
چنان کم و بي اثر بوده که فايده اي نداشته است.
از حرفهاي ايشان چنين بر مي آيد که هنوز زمان "بر سر کشمکش بر سر
قدرت سياسي" نرسيده است. ايشان ميگويد: "من فکر ميکنم که عروج طبقه
کارگر بمثابه يک طبقه در حال حاظر مستلزم يک درجه رفاه، امنيت شغلي و
اتحاد و تشکل است."
البته من هنوز شک دارم که ايشان معتقد به "عروج" براي قدرت سياسي
باشد. فرض را بر اين ميگيريم که چنين است. اين پارامترها که ايشان
عنوان ميکنند معلوم نيست که چه کسي تعيين ميکند که به آن حد نصاب رسيده
است که شرايط براي عروج آماده است؟ آيا اگر از اين چهار پارامتر يکي از
آن مثلا امنيت شغلي تامين نبود شرايط آماده است براي عروج، يا بايد صبر
کرد تا چهار تاش با هم باشد. حالا نميشود بدون يکي يا دو تا از اين
شرايط "عروج" کرد؟
چون شرايط براي عروج فراهم نيست، چون تفرقه در صف کارگران بيداد
ميکند و هر کسي "دست به کلاه خود دارد"، چون "کارگر سوسياليست در صحنه
نيست" چون پليس حضور دارد، چون مبارزات کارگران دفاعي است و کمتر موفق،
آنگاه ضمن تاکيد بر مجمع عمومي کارگران را فراخوان داده اند که به
سنديکا بچسبند و در کنترل خود درآورند چون آلترناتيو ديگري مطرح نيست.
پس مجمع عمومي چيست؟
ايشان "سنديکاليسم محدود و تنگ نظر" را يکي از موانع سر راه جنبش
کارگري دانسته اند که اين "جنبش را به راست روي ميکشاند." ايشان رهنمود
داده اند که "بايد با اين مانع در شرايط کنوني برخوردي منطقي و مستدل و
قانع کننده کرد." اولا بفرمايند سنديکاليسم غير محدود و غير تنگ نظر چه
جور سنديکاليسمي است؟ آيا اساسا جنبش سنديکائي جز محدود کردن مبارزات
کارگران کار ديگري هم ميکند؟ آيا اين همان غنيمت شمردن لنگه کفش در
بيابان نيست؟ ايشان ادعا ميکنند که آلترناتيو ديگري فعلا نيست پس چرا
فراخوان ميدهيد که مجمع عمومي را بايد آنقدر تبليغ کرد که ملکه ذهن
کارگران شود؟ آيا اين رد گم کردن نيست؟ آيا اين همان استدلال در دفاع
از مجلس موسسان نيست که چون مردم حکومت شوراها را تجربه نکرده اند بايد
مساله اي را مطرح کرد که مردم با آن آشنا هستند، نبايد از سوسياليسم
حرف زد چون هنوز "اثبات" نشده و چون هنوز مردم را رم ميدهد؟
به نظر من جواب اين سوالات روشن و واضح است. وقتي که کساني به اين
نتايج رسيدند که سوسياليسم زود است، هنوز زمان بدست گرفتن قدرت از طرف
کارگران نرسيده است، و مردم را بر حذر ميدارند که به خيابان نيايند،
آنجا هم که کارگران به خيابان و به جلو صحنه مي آيند آنرا کم ثمر و
بيهوده ميدانند و کساني را که دارند سعي ميکنند اين مبارزات را
سازماندهي کنند اپورتونيست ميخوانند، اينها بايد سنديکا را آلترناتيو
کارگران بدانند که چون گفتن شوراها مثل سوسياليسم کساني را رم ميدهد!
اينها همه از نتايج سحر است. هنوز زمان ميخواهد که اين دوستان
واضحتر از اين حرفهايشان را بزنند. بهرحال پشت نام منصور حکمت قايم شدن
اين دردسرها را دارد که از مجمع عمومي هم براي خالي نبودن عريضه چند
کلامي هم بگويند. و ناچارا حرف صريح شان، آنچه ته دلشان است با شرم و
خجالت بيان کنند. اما در عين حال زمان زيادي نميخواهد که حرف پنهان شان
را بگويند. کافي است که مبارزات کارگران پيش تر رود و در عرصه مبارزه
سياسي و بر سر قدرت سياسي درگير شوند، و با پرچم سرخشان در خيابان ها
رژه روند.
تصور کنيد بوکسوري را دست بسته به وسط رينگ انداخته اند و زير ضربات
حريف دارد از پا در ميايد، اما ميتواند دستانش را آزاد کند و از خود
دفاع کند و ضرباتي به حريف وارد سازد و مربي اش در کنار رينگ بر سرش
فرياد کشد: که چرا از خودت دفاع ميکني، بگذار بزند هنوز وقتش نرسيده،
زمان عروج نشده!؟
۲۳/۳/۸۴ |