پنجشنبه٬ ٣١ ارديبهشت ١٣٨٨ - ٢١مه ٢٠٠٩

    کارگر کمونيست  ١٠٥

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm


در مورد دستگير شدگان اول مه و وضعيت كار و زندگي كارگران

متن مصاحبه راديو برابري با پروين محمدي كارگر صنايع فلزي

راديو برابري: با سلام و درود خانم پروين محمدي. بيش از دو هفته است که از بازداشت تعدادي از کارگران و شرکت کنندگان در روز اول ماه مه در پارک لاله ميگذره. تعدادي، همون روز اول آزاد شدند و تعدادي هم از خانمها ديروز آزاد شدند ولي از فعالين کارگري که همچنان در بازداشت هستند هيچ خبري نيست. از جمله تعدادي از اعضاي اتحاديه آزاد كارگران ايران که شما هم عضوش هستيد. مايل بودم که اگر خبري از اين افراد داريد و چيزي شنيديد، و در نهايت ارزيابي هم که از ادامه بازداشت اينها داريد و از اوضاع بي خبري از اين دستگير شدگان داريد بما هم بگيد و ما را هم شريک کنيد.

پروين محمدي: منهم سلام ميکنم بشما و به شنوندگانتون و مرسي از فرصتي که بمن داديد. واقعيتش همينه که شما گفتيد دو هفته از اين جريان ميگذره ولي متاسفانه تعدادي از دوستان ما کماکان در زندان هستند و ديروز هم بغير از خانمي که بنظرم جلوه جواهري باشه بقيه زنان را آزاد کردند، و من فکر ميکنم بر طبق آمارهايي که شنيده ميشه اکنون ديگه زني که در پارک لاله دستگير شده باشه در زندان باقي نمونده. ولي در مورد آقايان، با وجود تمامي پيگيريهايي که خانواده‌ها و همسران و مادران و بستگانشون کرده‌اند و ميکنند، و يا بطور مستقيم از دادسرا به مسئولين مربوطه زنگ ميزنند و ميخواهند که بطور مستقيم با عزيزانشون صحبت کنند؛ و بويژه بچه هايي دارند که بابا هاشون در زندانند و دلتنگي ميکنند و نياز دارند که لااقل با اونها چند کلمه حرف بزنند و صداي پدرشون را بشنوند، متاسفانه آنها را کماکان در بي خبري گذاشتن و تا حالا هيچگونه پاسخ روشني بهشون داده نشده. حال چه از اين جهت که تا چه موقع ميخوان نگهدارنشون و چه از وضع و حالشون خبر بدن که چقدر حالشون خوب هست يا نيست، بلکه فقط اين جواب را ميدن که: «بازجويي شان هنوز به اتمام نرسيده»! بنابراين اين جريان بهمين شکل براي آقايون و دوستان دستگير شده ما ادامه داره.

راديو برابري: بله همانطوري که خودتون هم ميدونيد اتهامات ضد نقيضي به اين دوستان زده ميشه. در روزهاي اول يکجور اتهاماتي به اين عزيزان زده ميشد و اخيرا هم شنيده شده که اصلا هيچگونه اتهامي براي اينها تفهيم نشده. شما در اين مورد چه اطلاعاتي داريد؟

پروين محمدي: واقعيتش ما از اونهايي که ارتباط تلفني نداشتند هيچ خبري نداريم؛ ولي ديروز که براي آزادي دوستاني که خانم بودند رفته بودم و ازشون سوال ميکردم، ميگفتند که ما خودمون هم مونديم که ارگانهاي مسئولي که بايد مشخص کنند که جرم اينها چيه همگي پاسخهاي ضد نقيض ميدادن و کلا اوضاع اينجوريه که هر کسي سليقه شخصي خودش رو اعمال ميکنه و يا به زعم خودش جرمي ميبنده. يعني سخنگوي قوه قضائيه و دادسراي انقلاب و يا اون پليس امنيتي که اينها را گرفته بود هيچکدوم جواب نميدن که اين افراد چه گناهي کرده اند! ولي ديروز که من با چند تن از دوستان آزاد شده مون صحبت ميکردم و ميپرسيدم که بالاخره آخرش بشما گفتند که چه جرمي کرديد و براي چه چيزي کفالت داديد و آيا اون کسي که ضامن شما شده ميدونه که ضامن چه چيزي شده و شما چکاري را نبايد بکنيد؟! همگي برگشتند گفتند که اينها اصلا تنها چيزي که بما جواب ندادن همين بود که ما چه جرمي کرديم بغير از اينکه فقط گفتند که شما آزاديد و همين شد که ما هم اومديم بيرون! يعني چه اونهايي که آزاد شدند و چه اونهايي که در زندانند هنوز بهشون تفهيم نشده که چه جرمي را مرتکب شده اند و اگر خطايي کرده اند بار ديگر انجام ندن!

راديو برابري: خانم محمدي، در طي دو هفته اخير خبرهايي ميشنيديم از جهت آزار و اذيت بازداشت شدگان و شکنجه هاي جسمي و روحيشون. آيا شما در اين مورد هم چيزي شنيده ايد از اين آزاد شدگان؟

پروين محمدي: من از آزاد شدگان چيزي نشنيدم که آزار و اذيت جسمي صورت گرفته باشه ولي زماني که در جلوي چشم تمام کساني که در پارک لاله بودند ما ديديم که هنوز قبل از اينکه جرمشان را تفيهم کرده باشن با باتوم افتادن به جونشون. و من خودم ديدم صحنه هايي را که بهرحال (كارگران دستگير شده) خونين و مالين شده بودند و خون از کله شون ميريخت. و از اعضاي اتحاديه کساني را ميديدم که دست و انگشت شون شکسته بود و پيشونيشون شکافته بود. و تمامي اين اعمال هم در جلوي چشم همه اون تجمع کنندگان انجام گرفته بود. حالا اينکه در توي زندان دور از چشم جامعه چه برخوردي با دستگير شدگان ميکنند را بايد خودشون جواب بدن....
 

راديو برابري: در عين حال در سايتهاي مختلف بخصوص در سايت اتحاديه آزاد کارگران و مجموعه اي از خبرهاي کارگران و کارخانه ها و مراکز توليدي همگي نشون ميدن که اين بدبختي بعقب افتادن دريافت حقوق و مسئله بيکارسازي و مسئله اخراجها و غيره همچنان بقوت خودش باقيه و همچنان ادامه داره. و از طرفي هم در آستانه انتخابات هستيم و ميشنويم که به بعضي از اقشار جامعه پول هديه ميکنن تا راي شان را جمع آوري کنن. و اين اخراج سازيها و بيکار سازيها هم که البته تعدادي از نماينده هاشون بخاطر رساندن صداي حق طلبي شون در زندانها هستند. راجع به اين اوضاع و توي اين رابطه هم اگر خبري داريد و ارزيابي داريد ممنون ميشم از شما بشنوم؟

پروين محمدي: بله، واقعيتش اينه که از چندين سال قبل يعني من خودم در مجموعه صنعتي خودمون از سال ٨٦ اين تعرض و بيکارسازي و تعرض به حقوق کارگر را مشاهده کرده ام و ديده ام و لمس کرده ام. و اين پيشروي آقايوني که صاحب اين مرکز شده اند که کارخونه بزرگ دولتي بوده و بروال جديد که اکثر کارخونه ها را با ماده ٤٤ خصوصي سازي از سال ٧٦ شروع به واگذاري کرده اند؛ همه اين شرکتها را به يک نوعي بنام خصوصي سازي درگير اين سياست کرده اند. چرا، چونکه آقا سودش رو ميخواد. انگار قبلا که دولتي بوده و تا حالا که دولتي بوده اين دولت سودشو نمي خواسته! و بدينصورت ميبينيم که به يکنوعي اين بار واضح تر و شفافتر از قبل افتادن به جون کارگران تا افزايش حقوق نداشته باشند و اضافه کاري هاي اجباري داشته باشند. ميخوام بگم که بيکارسازي و قرارادادي ها از سال گذشته با سرعت زيادتري در مجموعه صنعتي ما شکال گرفت که در مقايسه با ده سال گذشته بهيچ عنوان اينجور سابقه نداشته و هيچ کارگر استخدامي ديگري نداشته اند. و اين روند روي به رشدي که کلا پيمانکاريها و اين تخلفاتي که از همين قانون تصويب شده در اين شرکت داشته اند از سال گذشته به اوج خودش رسيده و در واقع اوج بيکاري را هم براي همين بوجود آوردن که من و امثال من که بطور استخدامي و رسمي سر کار هستيم بتونن بيشتر از اين و راحت تر از اين حق و حقوق مون رو بخورند. چرا که در مقابل کوچکترين اعتراض کارگراني مثل من که استخدام رسمي هستيم معلوم شد که يک جوري بازي کردند و يک جوري اذيت و آزارمون دادند. چرا؟ براي اينکه ناچار بشيم اين مجموعه را ترک بکنيم تا بجاي ما کارگران قراردادي بيارن که دور از جون شما با هر خفت و خواري و با تحميل ساعات نامحدود کاري و بدون هيچگونه بيمه اي و بدون هيچگونه رعايت موارد قانوني اين کارگران را ميارن تا جايگزين ما بکنند. و بدينصورت معلوم هست که اينها رو نيز به چه نحوي مورد اذيت و آزار قرار ميدن و خواهند داد. همين هم هست که اين کارگران قراردادي هم غبطه به حال ما ميخورند و ميگن خوش بحال استخدامي ها و رسمي ها که اهميت شغلي شون تامينه!
بطور کلي از سال گذشته اينطور شده که اين موج تعرض را به کارگري که سر کارش هست وارد بيارن و بتونن از او کار زيادي بکشن و آن وقت کوتاه چند لحظه استراحتي را هم که داشتند اون رو هم بهش ندهند. و آن وقت کوتاه چايي خوردن را هم ازش بگيرن تا ٢٤ ساعته سر کار باشند و استثمار بشند. علاوه بر اين در خيلي از جاها و در خيلي از شرکتها اينجور شده که ساعات کارشون را از زماني که لباس کار ميپوشند و وارد اون نقطه اي ميشن که کارشون را شروع ميکنن ساعت کارشون را از اونموقع بحساب ميارن! زماني هم که دست از کار ميکشن آن لحظه را پايان کار حساب ميکنند! يعني با اين حساب ديگر اون وقتي را که ميري دستاتو ميشوري و يا حمام ميکني بويژه در کارهايي مثل شرکت ما که با فلز و آهن آلات سروکار داريم و از نظر آلودگي فوق العاده درجه اش زياده و بايد دوش بگيريم و حسابي تر و تميز کنيم و کلا بهرحال هر کارگري بايد استحمام کنه چراکه بدون حمام نميتونه به همون شکل از در کارخونه بره بيرون و بره به خونه و زندگي، اين دقايق و اين زمان ها ديگه جزو ساعات کاري حساب نميشه! البته خب شرکت ما بخاطر اينکه مجموعه بزرگي بوده و از همان اول اين مسئله رعايت شده اونهم بخاطر اينکه همه ما رسمي بوديم لذا کارگرش هنوز ادعا داره که بايد براي من اين شرايط نيم ساعت پايان کار و استحمام و غيره برقرار بشه. در مقابل اينها هم خيلي تلاش کردن که براي ماها هم فشار بيارن تا بگن که شما هم مثل بقيه کارگران ايران هستيد. ـ يعني منظورشان قرار دادي هاست! ـ و ميگن که خون تان رنگين تر از خون کارگران اونها نيست و بايد مثل اونها کار کنيد! در واقع اون بيچاره ها حتي وقت غذا خوردن را هم ندارن. يعني در حالي که دارن کار ميکنن، هست که آن يه لقمه غذاشون رو هم گاز ميزنن!
بنابراين ميخوام بگم که ما استخداميها هستيم که الان مزاحمين اين کارفرماها هستيم؛ چونکه از اول سال ٧٦ (اينکه ميگم سال ٧٦ منظورم اين نيست که اين سال معياري باشه براي کل جامعه ايران، بلکه از اونجايي که اين سياست در مجتمع ما از اين سال شروع شده) داشتم ميگفتم در واقع تصميمي که اينها گرفته اند اونهم در پروسه ده ساله اي که در شرکت ما مطرح بوده دقيقا همين بود که بجاي اينکه شرايط کارگران قراردادي را بدرجه اي انساني تر و بهتر بکنن و وضعيتشون را مناسبتر بکنن، برعکس با اين سياست شرايط کار را رسوندن به اينجا که بگن شماها خيلي پررو شديد! و اين وضع کارکردن نيست که شما کار ميکنيد و وقت چايي داشته باشيد که يه ربع ساعت ده ميشينيد و يه ربع هم وقت ظهر ميشينيد و غيره و عيره! ما سر اين موضوعات مذاکرات خيلي زيادي داشتيم. بويژه اون موقع که من نماينده کارگران بودم در مقابل من هم ديگر بچه هايي بودند که نماينده مدير بودند و با من بحث ميکردند و دليل مياوردند که بايد ساعت کار رو تغيير داد، و ميگفتند دليلي نداره که از وقتي که وارد کارخونه ميشيد تا وقتي که از کارخونه خارج ميشيد ساعات کار را حساب بکنيم؛ بلکه بايد آن لحظه اي که لباس کار ميپوشيد شروع کار حساب بشه و لحظه اي هم که دست از کار ميکشيد بايد پايان کار بحساب بياد! ما ديگه کاري نداريم که چقدر طول ميکشه شما به سرويس تون برسيد يا استحمام کنيد و غيره و غيره! بنظر ما کارگران، همه نکات مربوط به شروع و پايان کار از اول انقلاب در قانون کار قيد شده بود؛ ولي الان همه آنها هم همينطور مورد تعرض قرار ميگيرند. چرا؟ براي اينکه الان کارگراني هستند که مثل من استخدام رسمي باقي مونده اند و از آنجايي که الان مديران کارخانه‌هايي که کارگران رسمي ميگيرند دارن نشون ميدن که خيلي ضرر ميکنن و نميتونن کارگرانشون رو براحتي اخراج بکنند. و براي اخراج اين کارگران هم بايد حتما دلايل منطقي از وزارت کار داشته باشن. لذا الان ديگه به توطئه هاي ديگري دست آويز ميشن؛ ازجمله اينکه حالا حقوق ها رو بموقع نميدن و يا شرکت رو ورشکسته اعلام ميکنن و ميزان توليد را تا حد زيادي پايين ميارن و شرايطي ايجاد ميکنن که بطور مدام از تعداد کارگران کم ميشه و برن و بجاي ماها کارگران قراردادي بگيرن! مشخصا الان کارگران ما تعدادشون خيلي کمتر از سالهاي قبل شده، آنهم به اين خاطر که بخشي از کارگران استخدامي که با اين سياست مواجه ميشوند فکر ميکنند که حالا که کارفرماها ده ماه و يکسال حقوق کارگر رو نميدن لذا بخاطر اينکه زندگيشون بچرخه مجبورن که اينجا را ول کنن، و بگن که «گور پدر وضعيت استخدامي و بهتره برم نون بچه هامو دربيارم. چونکه هرچه اينجا ميمونم اين شرکت با يک ماه دو ماه تحمل کردن من و امثال من درست نميشه»! و بدينصورت مجبور ميشن و کارخونه رو ترک ميکنن.

رايو برابري: معذرت ميخوام خانم پروين، دفعه پيش که باهم صحبت ميکرديم اشاره کرديد به صنايع فلزي، لطف بکنيد بگيد که الان در کدوم شرکت کار ميکيند و توليداتش چيه و کلا چقدر کارگر داره و چقدر کارمند داره؟

پروين محمدي: وقتي من ميگم صنايع فلزي واقعا شرکت صنايع فلزي ايرانه و اسمش همينه. نه اينکه مشخصا چون با فلز کار ميکنيم پس بيام بگم که شرکت ما صنايع فلزيه و فلان. بلکه واقعا شرکت صنايع فلزي ايرانه و شرکت خيلي بزرگي هم بوده. ولي الان عمدتا زمينش هست که خيلي بزرگ مونده و من وقتي ميگم که اينها ميخوان بقول معروف زمينش رو دلالي کنن تازه اونوقت اين آقايون ناراحت هم ميشن و البته حالا که بازار بورس مسکن و زمين اومده پايين شايد آقايون يه مقدار کم تحرک شده باشن. ولي واقعيت اينه که اين کارخونه قدمت ۵٠ ـ ٤۵ ساله داره و کارش اينه که کليه نيروگاههايي که در کشور ساخته شده چه کليه پلهاي سواره رو و پياده رو و کليه تاسيسات عسلويه که ساخته شده، و تمام کارهاي مهم فلزي را اين شرکت بوده که ميساخته. کلا پل خيبر را بر روي رودخانه کارون در زمان جنگ ساخته. لذا کارخونه فوق العاده عظيميه که از چهار تا کارخانه تشکيل شده بود که وقتي من دارم ميگم از سال ٧٦ اين شرکت فرق کرده است، علتش اينه که در اين سال قسمتي از کارخونه را به بنياد شهيد واگذار کردن و بخشي از شرکت را هم بشکل سهام به کارگران دادن. اونموقع در سال ٧٦ ما نزديک هزار و پونصد تا کارگر داشتيم، که در کارخونه اي که من هستم يعني کارخونه شماره ٢ که تمامي اون وسايلي که شرح دادم همه رو اين بخش ميسازيم. و کارخونه شماره ١ هم که ميز و صندلي و وسايل اداري ميسازه. کارخونه شماره ٣ هم توي ساري هست که اونجا هم همين کاري را که در شرکت خودمان ميکنيم انجام ميدادن. کارخونه شماره ٤ هم همينطور همين کارها را انجام ميداد. يعني کلا هزار و پانصد نفر نيرو اينجا کار ميکرد، ولي متاسفانه در طي اين سالها الان رسوندن به اينکه اين چهار تا کارخونه تبديل به اين شد که فقط دوتا از کارخونه ها فعالند و اونهاي ديگه را يا بشکل قول نامه اي و يا بشکلهاي ديگري فروختن و ضررهاي فوق العاده اي کردن و رو نميکنند. و اکثر بدهي هاش هم به دولت هست. يعني بدهي تامين اجتماعي را ندادن و بدهي‌هاي سنگيني به شهرداري و تمام ارگانهاي دولتي مونده و بايد بدن. و بخاطر اين بدهي هاي سنگين بود که در سال ٧٦ يکدفعه ديديم که سيصد تا از کارگران قراردادي را ريختن بيرون. و در اين دو تا کارخونه باقيمونده هم فقط رسمي ها رو نگهداشتن.

پارسال در آذرماه يکدفعه اومدن شرکت را تعطيل اعلام کردن که منجر به فوت همکارامون در سر کارش شد. يعني اين كارگر بعد از ساليان کار اگر دو سه ماه هم زنده ميموند ديگه بازنشست ميشد. بخاطر همين نگراني سکته کرد و مرد! زماني که متوجه شد که شرکت ديگه هرکي هرکي شده با فشارهايي که چندين ماه حقوق نگرفته بوديم و به خانواده اش وارد شد بخاطر همه اينها بود که سکته کرد. دو هفته پيش هم يکي ديگر از دوستانمون سکته کرد. توجه داشته باشيد که هيچکدام اينها قتل حساب نميشه! بلکه همه اينها بحساب مرگ طبيعي ميميرند! ولي هيچکس ديگه نميتونه اينرا فکر بکنه که زماني که بهش اتهام ميزدند که مواد توي جيبشون پيدا ميشه ما اشک اين کارگران رو ميديديم. ـ البته در بين کارگران چه کسي بود که حرفشون را باور کنه ـ ولي واقعيتش اينه که همه در سنين پايين يکي ٤۵ ساله و يکي ۵٠ ساله، آقاي تيمور زنگنه و آقاي جمال عباس زاده بود که همه اينها جلوي چشم بقيه بچه ها فوت کردند. تک تک کارگران هم ميدونستند که از روي فشارهايي جان باختند که مثل همه کارگران براي اينها هم اومده بود. چرا که درسته که همه ما کارگران يک سيستميم و يک جامعه ايم ولي هر کارگري تحمل اينهمه ماه حقوق ندادنها را نداره و شايد فکر کنه که جاي ديگري کار گير نياره و تخصص ديگري هم نداشته باشه. لذا همه اينجوري نيستند که با اين وضعيت بيکاري بتونن برن کار دومي پيدا بکنن و تمام مسائل را تحمل کنند.
واقعيتش اين هست که به اين شکل با جون کارگران و با توانشون و با نان و درس بچه هاشون و با همه چي شون بازي ميشه. اونوقت ميبينيم که به اين روز ميافتن. متاسفانه الان تعداد کارگران از هزار و پانصد و هزار و دويست رسيده به اينکه دو تا کارخونه الان روي هم ششصد تا نيرو داره و الان در همين شماره ٢ که من هستم سيصد تا نيرو داره کار ميکنه و همگي هم رسمي هستيم. يعني اصلا کارگر قرار دادي نميگيرن و سياستشان هم کلا اينه که اين رسمي ها رو بهمين شکل اونقدر خسته بکنن که خودشون بذارن برن! براي اينکه اگر خود مديرت بخواد بيرونشون کنه همانطوري که توضيح دادم طبق قانون بايد به رسمي ها سنوات بيشتري بدن. ولي يه کاري ميکنن که مثل اون خانمي که شوهرش نميخواد که مهريه بده و اونقدر اذيتش ميکنه که آخرسر خودش بگه که «مهرم حلال و جونم آزاد» و ميذاره ميره! اينجا هم بهمين شکل اونقدر اذيت ميکنن که خود کارگران بذاره برن!

راديو برابري: خانم محمدي، سوالي که پيش مياد اينه که از هزار و پانصد کارگر مربوط به چهار واحد توليدي بزرگ که الان شده دو واحد با ششصد نفر، خب اونوقت نيازهاي يک جامعه اي با جمعيتي بيش از ٨۵ ميليون نفر با اين سياست چطور بايد تامين بشه؟ چطور شده که اينجور شده؟

پروين محمدي: در اون زماني که هزار و پانصد تا نيرو داشتيم اين شرکت و چندين شرکت ديگري که ميدونم که از انگشتان دست هم بيشتر نبودند و صرفا چند نفر بودن که اين صنعت را ادامه ميدادن، ـ البته من فقط ميتونم راجع به صنعت خودمون حرف بزنم، ـ ولي الان تا دلتون بخواد شرکتهاي پيمانکاري بوجود اومده که داره همين کار را انجام ميده. يعني اينها با خوابوندن چنين شرکتهاي بزرگي، شرکتهاي ريز و کوچک بسياري در حاشيه اينها بوجود آوردن که خيلي راحت با همون فرمولي که گفتم از اونجايي که کارگر ارزون را ميگيرن آنهم با فشار کار بسيار بالا، آنهم بدون هيچگونه سرويس و خدمات انساني به کارگران سوددهي بالايي هم دارن و البته اينجوري هم نيستش که اين بيکارسازيها واقعي باشه؛ بلکه بيکارسازي را براي اين بوجود ميارن که در يک جاي ديگه اي از اين مفت تر بهرکشي کنن و سود ببرن.
درسته که من ميگم که ترس از اين را دارم که اگر برم بيرون اونوقت با جامعه بيکاري مواجه ميشم؛ ولي با اين حقوقي که بعد از ٢۵ سال استخدام رسمي بمن تعلق ميگيره و بهرحال سطح حقوقي دارم و وضعيت سابقه کاري دارم، ـ البته اگر بموقع و باندازه نصيبم بشه، ـ و امنيت شغلي دارم لذا اگر من بيرون برم اونوقت ديگه مشابه اين کار جاي ديگري گيرم نمياد. الان ديگه همه جا قبول کردن که ديگه استخدام دائم ندارند و همه کارگران هم استخدام قراردادي رو پذيرفتن. و همه آقايون قبول کردن که ميشه زير حداقل دستمزد هم حقوق داد و اساسا حداقل دستمزد را صرفا براي کتابها و قانون قبول ميکنن و در آئين نامه هاشون ميارن. در صورتي که در سطح جامعه اين حداقل دستمزد عملا داده نمشه. همچينين ميتونن بيمه نگيرن و به کارگر ميگن که اگر خودت بيمه ات رو ميدي اونوقت من بيمه ات ميکنم! و کارگر هم تعجب نميکنه و شاخ در نمياره. براي اينکه جامعه همينه! ولي اگر من بيست سال پيش ميرفتم توي جامعه اونوقت تعجب ميکردم. چونکه اونوقت هنوز اين سيستم به اين شکل غالب جامعه نشده بود. ولي الان ديگه اون وضعيت غالب شده و وضعيت ما طبقه کارگر و زحمتکش بدتر ميشه و بدتر هم خواهد شد. در مقابل هم براي يکسري از آدمها بهتر و بهترتر هم ميشه و خواهد شد. اصلا معلوم نيست که چه جوري در ميارن و چه جوري خرج ميکنن. هيچ کنترلي هم براي اونها وجود نداره. در واقع هر چه خط قرمز هست براي من کارگر اعمال ميشه.، براي کسي هست که اونقدر درد داره و هيچ مسئولي نميپرسه "که وضعت چطوره و چه دردي داري". من خودم سرپرست خانواده خودم هستم و دخترم را سرپرستي ميکنم. سئوالي که من داشتم اين بود که چرا هيچ ارگاني از من بعنوان اينکه يک شهروند ايراني هستم و بعنوان اينکه يک زن هستم، آنهم زني که اينها ميگن بايد محافظتش کرد و بايد تحت سرپرستيش قرار داد و نجيب است و غيره، زني که اونقدر ضعيفه هست که نميشه همينجوري ولش کرد و بحال خود رهاش کرد. بلکه ميگن بايد قيم داشته باشه و بايد يک آقايي و يه مردي از اون حمايت کنه. خب حالا من بعنوان يک زن ايراني که يک شهروند اين جامعه هستم هيچکسي از من سوال نکرده که زماني که بتو حقوق نميدن تو چکار ميکني! البته همکاران از من ميپرسيدن و ميگفتن که بابا ما لااقل وقتي بيکار بشيم ميريم سيگار فروشي و ميريم مسافرکشي ولي هيچ مسولي از من اينو نيپرسيد که تو يک زن و يک مادر تنها که در اين ده ماه حقوق نگرفتي که بايد خدا تومن هم پول مستاجري بده و اگر قسطي داشته باشم بايد قسط بانک رو بدم و غيره، هيچکس نپرسيد که تو چه جور زندگي ميکني و کي مسئوله براي زندگي و امنيت تو!؟ ولي خيلي ببخشيد، اگر من ميرفتم کنار خيابون خطايي ميکردم اونجا ديگه ميگفتند که تو خطا کردي که رفتي تن فروشي کردي. اونوقت ميبينيم که من صاحب پيدا ميکنم که دستگيرم ميکنن و ميگن بيا اينجا. چرا که حالا ديگه اومدي جامعه رو خراب کني! ولي وقتي که با شکم گرسنه سرت رو بذاري و بميري توي خونه ات اونوقت ديگه کسي ازت نميپرسه که چرا داري ميميري؟ بلکه ميگن که خودت بايد بفهمي که بايد تو خونه باشي و تو خونه بموني!
در واقع من صحبتي که بارها روش تاکيد کرده ام همين بود که يک نفري پيدا شده و داره آتيش به زندگيت ميزنه و بچه هات هم دارن ميسوزن و زندگيت هم داره کلا نابود ميشه. تو اون لحظه فرياد ميزني و همسايه هات رو خبر ميکني که بيان کمکت کنن. ولي اونوقت ميان تو را ميگيرن بعنوان اينکه جرم کردي و اومدي بيرون و حق خواهي کردي و بلند بلند داد زدي. انوقت ميگن که مگه نگفته بوديم خفه شو! مگه نگفته بوديم حرف نزن! چرا داد زدي! اما ديگه نمياد بگه که آخه کي آتيش انداخت تو زندگيت و کي تو رو به اينروز انداخت که داري اينجور هراسان داد ميزني و حرف ميزني! اما ديگه اينجا اون كسي مجرم نيست که آتيش زده و زندگي کارگر رو به سياهي کشونده! کارگر اينجا جلوي چشم همه مرده و ايست قلبي کرده اما نه آمبولانسي اومد و نه کسي فرستادن که نجاتش بده و لذا هميجوري جلوي چشم بقيه توي بيست دقيقه پرپر شد و رفت. براي اين بود که هيچ امکاناتي براي کارگر نذاشتن و اگر هم بود تجهيزاتي بوده ـ که حتما سودشون ايجاب نميکرده براش بفرستن که بدادش برسن. واقعيتش اينه که هيچکس نپرسيد که کي آتيش روشن کرد و اين زندگي را سوزوند بلکه همه گفتند که مرد. و بعدش هم که معلوم نيست که بدبخت زن و بچه اش بايد چکار بکنند. و هيچکس قيم اونها نيست ولي اگر اون زن بزهکار بشه و خطايي انجام بده اونوقت صاحب پيدا ميکنه و انوقت ديگه بعنوان مجرم ميبرنش! درست همانطوري که صد و هفتاد نفر دوستان ما رو بردند! خب اگر جامعه واقعا جامعه است خب منهم جزو جامعه ام؛ ولي يه کاري کردن که من ميام تو خيابون داد ميزنم. اون روز هم صحبتم همين بود که من يه آدمي توي خيابان برو نيستم که برم داد بزنم؛ بلکه من يه شغل کارگري و مثبتي پيدا کرده ام و اومدم اينجا کار کنم تا نوني بخورم. حالا اگر شما از من اينهمه کار بکشيد ولي باندازه کارم به من حقوق ندين که بتونم زندگيمو بچرخونم، و اگر اين حداقلي را هم که خودتون اعلام کردين بموقع ندين تا بموقع به درد زندگي بچه ام برسم، خب اونوقت ناچارم برم تو خيابون داد بزنم و اوقت شما انتظار داري که نه حقوقم رو بدي و بموقع هم بدي و زماني هم که داد ميزنم که من حق و حقوقم رو ميخوام اونوقت بزني و بکوبي و بگي خفه شو! اين قبوله!؟ اين منطق انسانيه!؟ خب اگر منطق هست که نشون بده ببينم کجا نوشته و کجا بايد قضاوت کرد! ميخوام بگم که من اين صحبتها را با خودشون کردم. يعني با کساني اين صحبتها را کردم که مسئول بودن چه در وزارت کار و چه در جاهاي ديگر دولت. ...
......
.........
با تشكر از ناصر احمدي بخاطر پياده و تايپ كردن اين مصاحبه براي كارگر كمونيست