پنجشنبه٬ ١٧ ارديبهشت ١٣٨٨ - ٧ مه ٢٠٠٩

    کارگر کمونيست  ١٠٤

               اى ميل:  kargar_komonist@yahoo.com

     سايت:  www.wpiran.org/kk-index.htm

اول مه در بارک لاله تهران چه گذ شت؟

فريده نوري از تهران
 

من از رو.زها قبل با فراخو.ان تجمع برای رو.ز جهانی کارگر با فطعنامه مشترک بین تشکلهای کارگری حال عجیبی داشتم. خود خبر و فراخوان اول مه امسال برايم بسیار جالب بود و جای تامل داشت. قطعنامه ای بسیار شفاف و. بدو.ن هیچ ملاحظه کاری یا تخفیفی خو.استهای جامعه ایران را در عرصه های مختلف بیان میکرد و. من که خو.د کیفرخو.است بلند بالایی علیه این و.ضعیت داشتم و.سالهاي سال مانند بسیاری دیگر رنجهای جانگدازی را در دورانی بی افق و.تاریک گذرانده بو.دم تنها به امید اینله سرانجام روزی فرا میرسد که من هم بتو.انم بغضی کهنه را که در این سالها در گلو داشتم به فریادی بدل کنم که همه دنیا را بلرزاند که چه گذشت بر ما، فكر كردم كه اين همانجايي است كه من بايد حضور داشته باشم. حالا این امکان فراهم بود به صورتی کاملا اجتماعی. سالهای قبل در این روز با کشیدن اهی سرد چشم به اینده می سبردم که سرانجام افقی بیدا خواهد شد و. حالا این افق در دسترس من بود و.ان قطعنامه ای بود که التیام هزاران هزار درد جانکاه جامعه ایران در این ٣٠ سال را فریاد میزد.

آن رو.زفرا رسید من به همراه چند نفراز اعضای خانو.اده با سنین و بیش ذهنیهای متفاوت براه افتادیم: از میدان و.لیعصر متو.جه ترافیکی شدم که این شلو.غی نه مربو.ط به خرید ایام عید بود و نه ایام شروع مدارس. عصر جمعه در ایام امتحانات بچه ها، معمولا خانو.اده ها کمتر بیرو.ن می ایند. اما امروز حول بارک لاله تهران شلوغ بود.
از انجاییکه سالهای سخت زندگی به من آموخته بود واقعیتها را انجور که هست ببینم و بشنوم همه هوش و حواسم را به اطراف جمع کرده بودم که همه اوضاع دستم باشد و چيزي را از دستم در نرود. از اظهار نظرها تا بیان احساسات دیگران و خودم بسیار کم حرف میزدم. ما از در اصلی و.ارد نشدیم. فضای بارک عجیب بود مرا برده بود به سالهای ٥٨ و ٥٩. گویی قیافه ها اشنا بود. پس چهره همه حرفی بود. به یکدیگر دقیق نگاه میکردند مستقیم به چشم همدیگر. در چشمهایشان نوری بود. احساس میکردم که حال مشترکی بین همه وجود دارد. همه هشیار بودند. آرام حرف میزدند تا مبادا صدایی را نشنوند. با گفتن کلامی همه به حرف تو گوش میکردند. هیچکس به کنار دستی خودش بیتفاوت نبود. همه همدیگر را میدیدند. چیزی که هیچوقت در جایی مثل بارک ان را نمیدیدی. چهره ها بشاش بود. همه خوشحال بودند. حتی زیاد نگران نبودند. با وجود اینکه سرتاسر بارک مثل روز مانور ارتش ماشینهای بزرگ و کوچک انتظامی به چشم میخورد سمت وسو حرکت همه به یک طرف بود. بعضی روانتر وبعضی اهسته تر یکی با تنقلات یکی با زیرانداز یکی با خانواده یکی با دوستان وانهایی که تنها بودند سعی میکردند در نزدیکی دیگران باشند از تمام گروه های سنی وهمه جور تیب ومدل تنها چیزی که بین همه مشترک بود نگاهها بود .

ما به دور میدان آب نما در محل تجمع رسیده بودیم. ساعت دقیقا ٥ بود. دورتا دور میدان نیمکتی خالی نبود افراد دوتایی وسه تایی نشسته بودند وجمعیتی دور میدان قدم میزدند. ودر یکطرف عده بیشتری دور هم جمع بودند وتوجه همه به همان مرکز بود. در حالی که بیشترین ماشینهای انتظامی در طرف مقابل میدان بودند درست مثل لشکر کشی دو طرف جنگ. همه به هم نگاههای عمیقی میکردند انگار میخواستند فکر هم را بخوانند احساس میکردم لباس شخصی ها را میشد شناخت. برقی در نگاهشان نبود. لبخندی نداشتند. عبوس وعصبی. فکر میکنم از اینکه برنامه شروع نمیشد تا بتوانند وحشیگریشان را زودتر به نمایش بگذارند عصبی بودند. البته گذشت زمان کار را برایشان مشكل تر میکرد. زیرا به هر حال جمعیت در حال افزایش بود واین آنها را به شدت میترساند. چرا که این جانوران وحشی بیشتر عادت داشتند طعمه هایشان را در حالی که چشمهایشان بسته ودر چنگالشان اسیر است ببلعند. وحال که میدیدند انسانها ازاد در مقابلشان رزه قدرت میروند حالت استیصال داشتند. ومن که اوج شقاوت اینها را بارها دیده بودم ازدیدن چهره بشاش وبر انرزی انسانها در مقابل این وحشیها که هیچکس به خوی انها شکی نداشت وچقدر راحت قدم میزدند انگار نه انگار که این همه نیرو اینجا حضور دارد به انچنان وجدی رسیده بودم غیر قابل وصف.

خانواده هایی دور میدان بساط بیک نیک به راه انداخته بودند. بعضی جوانها با هم بازی میکردند. اما بی سرو صدا انگار قرار بود سکوت ملایم انجا را صدایی دیگر بشکند واین دژخیمان از اینکه با این همه یال و کوبال باعث ترس ووحشت نمیشوند احساس بیهودگی میکردند. و شاید دلشان میخواست فریاد بزنند بترسید بهراسید ولی ارامش چهره همه ارامششان را بر هم میزد. فضا من را به یاد داستانهایی در مورد کشورهای تحت اشغال نازیها میانداخت. در یک طرف نیروهای فاشیسم ودر یک طرف مردمی که گویی نمیخواستند انها را ببینند دیگر طاقت نیاوردند با دیدن تحرکی در مرکز ازدحام ماشینها شروع به حرکت کردند .

ناگهان فریادی به گوش رسید "کارگر اتحاد اتحاد" این همان نهیبی بود که همه انتظار ان را میکشیدند. هرکس به هر کاری مشغول بود ایستاد. درست مثل بازی مجسه مانی کودکان وبه یکباره صدای درگیری وبه دنبال ان صدای مهیب پای مردمي که به طرف محل درگیری میدویدند. هجوم مردم به طرف درگیری باز هم دژخیمان را درمانده كرده بود. آنها صدای باهای زیادی شنیده بودند. صدای جمعیتی که به سمت قتلگاه میبردند وصدای باهای خودشان وقتی بعد از کشتار به اینطرف وانطرف میدویدند تا مبادا کسی از قلم بیافتد وصدای رقص وبایکوبیشان بعد از اعدامهای سال ٦٧ و ٦٠ را. اما حالا این صدای پاها برایشان نا آشنا بود. از جنس دیگری بود. برای همین كاملا مشهود بود كه وحشت زده شان كرده بود. آنها درگیری را شروع کرده بودند که همه براکنده شوند. نیروهای لباس شخصی که با لباسهای متفاوت که گویی رده های متفاوتی داشتند تعدادی که مثل لومبن های بادو که وظیفه شان طعمه گیری بود وعده ای که جلیقه هایی به تن داشتند که فکر مکنم برای حمل اسلحه و محمات مناسب بود وبیسیم همراه داشتند. نیروهای رسمي نظامی هم با باطومهای برقی و سلاحهاي مختلف. به هر حال جنگ شروع شده بود. ولی کاملا نابرابر. انسانهایی که فقط خودشان را داشتند از يك طرف، ومزدورانی زبون که وحشیانه چنگ میانداختند و افراد را وحشيانه مورد يورش قرار ميدادند. بلوز جوانی را از تنش دراورده بودند ولخت بر زمین افتاده بود وحشیانه میزدند. ولوله ای بر با بود. صدای فریاد زنان در این میان مشخص بود. تحرک عجیبی بین لباس شخصیها در زدوخورد وجود داشت ولی در حواشی این اتفاقات به چشم میخورد.

دو خانم چادری که نسبتا میانسال بودند وچهره دوست داشتنی داشتند، با عصبانیت از محل در گیری از جلو ما عبور میکردند وزیر لب فحش میدادند. سوال کردم چه شده يكي شان گفت نمیدام مثل وحشیها ریختند سر جوان مردم و زدند اصلا چیزی نشده بود. برسیدم چرا لباسش را در اوردند گفت نمیدانم وعبور کردند. در این میان دو دختر جوان که یکی دیگری را کشان کشان میکشید و او را به گوشه زمین چمن میبرد و دهانش را گرفته بود که صدایش را بخواباند واو تلاش داشت از دست دوستش خلاص شود و به محل درگیری باز گردد. معلوم بود دلش میخواست برود و تكه تکه شان کند. وسرم را که بر گرداندم ندیدمشان. شاید در میان دستگیرشدگان باشند. خانم دیگری گفت میخواهند جو رعب و وحشت راه بیاندازند. اینها جنبش کارگری هستند آمده اند مراسم بگیرند. واز همسرش میخواست حرفش را تکمیل کند واو ادامه داد در سراسر کشور برنامه هست یک هفته است که ماهواره میگوید وخانم ادامه داد امشب همه اینها را ماهواره میگوید. وچه دلگرمی اي از این بابت احساس میکرد.از صحبتهایش معلوم میشد چقدر در ایجاد رعب ووحشت موفق شده اند! در این بین بسر جوانی که سراسیمه از ما عبور میکرد همینطور که از ما عبور میکرد تند تند میگفت اینها مبارز هستند و امروز روز جهانی کارگر است وهمینطور تکرار میکرد ورفت. بعد از او مردی با موهای گندمی تکرار میکرد امروز روز جهانی کارگر است واو هم تکرار کرد ورفت. وای این فضا مرا تغذیه میکرد وزخمهای مرا التیام میداد. دلم میخواست همه شان را دراغوش بگیرم. همه میدانستند که نگذاشتند مراسمی بر با شود ولی احساس میکردند بیروز میدان هستند. با اینکه جمعیتی که به طرف درگیری هجوم برد نتوانست از دسگیری رهبران کارکری جلوگیری کند ولی همه با چهره های مصمم ایستاده بودند و هیچ کس بیرون نمیرفت. یکی یکی دستگیر میکردند وبه ماشین میبردند همه با چهره های بشاش میرفتند. یکی را که قامت تنو مندی داشت وگوشه صورت و بینی اش خون الود بود و نیروهایی که دو طرف دستش را گرفته بودند بسیار از او کوتاهتر بودند و به نوعی او را هول میدادند تا بتوانند قدرت نمایی کنند که دوست ما دستش را تکانی داد و با لحنی اعتراضی وگفت چرا هل میدی و نشان از روحیه بالای او داشت. من با نگاهم تک تکشان را می بوسیدم که انسانهای بزرگی هستند. در میان جمعیت اسمهایی رد و بدل میشد که اسامی دستگیریها بود.

تقریبا هیچکس نمیرفت و همه را بزور بیرون میکردند حتی هنوز عده ای روی نیمکتها نشسته بودند ومنتظر باقی ماجرا بودند. نیروهاي مزدور و وحشي سراسیمه تلاش میکردند زودتر بارک را از جمعيت تخلیه کنند. هوا هم به شدت خراب شد. باد و گرد و خاک وبارانی که هر لحظه شدیدتر میشد و ماندن در بارک را سخت میکرد هم به كمكشان آمده بود. به تک تک تذکر میدادند هیچکس از جایش تکان نمیخورد باران هر لحظه شدیدتر میشد ولی کسی قصد رفتن نداشت. نیروها با اینکه به مقصودشان ظاهرا رسیده بودند ولی هر لحظه عصبی تر میشدند. با توحش تمام بالاخره میدان را از مردم خالی کردند. ولی همه به زمین چمن اطراف میدان امده بودند کسی دلش نمی امد برود. انگار در میدان آب نماي بارک لاله تهران انروز نهالی کاشته شده بود که همه وظیفه باسداری از آن را داشتند. سرهنگ انتظامی آمد بالای سر خانواده ای که در زمین چمن نشسته بودند وگفت باشو بساطتو جمع کن. جمعیتی در خیابان خروجی از میدان شکل میگرفت. جمعیتی که رهبرانشان را گرفته بودند ولی چهره شكست خورده و ناراضی نداشتند. هيجان و شور و التهاب را ميشد در وجودشان حس كرد. جوانی زیر لب کنار دوستانش زمزمه میکرد "بهاران خجسته باد". کسی میگفت گنجینه موبایلشان زیاد شد. مردی همسرش را دلداری میداد وبا قدرت میگفت "حکومت شمشیره" ولی در کلامش ترس از شمشیر نبود. من تنها حسی که ان روز در کسی ندیدم وحشت بود. چه در میان کسانی که دستگیرشان کردند وچه دیگران. بیرمردی با طنز و کنایه ميگفت اینها فکر ما بودند خواستند ما خیس نشیم به اين دليل بیرونمان کردند! دیگری با طعنه ادامه داد خدا هم خیلی به فکراینها بود که هوا این طور شد وبیرمرد جواب داد خدا آری خدا. و گفتگوی کنایه آمیز انها تمام شد. همه سعی میکردند همدیگر را خوشحال کنند. من احساس میکردم این جمعیت از خودشان راضی هستند. چرا که انروز انجا بودند. چشمهای ما دچار التهاب شده بود. من فکر می کردم به خاطر گرد و خاک است ولی بعد فهمیدم گازهای براکنده در هوا باعث التهاب بود دیگر از بارک بیرون امده بودیم. یکی از اعضای خانواده من که برای اولین باری بود که در چنین مراسمی شرکت داشت تمام مدت میگفت اینها خیلی شجاع بودند و گل كاشتند. و در حیرت شجاعتهایی که در ان روز دیده بود اين دوسه روز اخير در حال عجیبی بود. در خیابانها بیرون بارک ازدحام بیشتر شده بود. شلوغی عجیبی که به نظر میرسید برای همین نیروها سعی کردند زودتر بارک را تخلیه کنند دردور تا دور بارک مردم در تعداد ٥ تا ٦ نفره ایستاده بودند. وسرانجام به سختی از محل خارج شدیم ومن در جواب سوال یکی از همراهانم که سال ٥٧ را ندیده بود گفتم من سال ٥٦ را می بینم. تا اخر امسال اتفاقات مهمی را در بیش داریم. امروز شروع یک دوره جدیدی است وبدان همه ما که امروز اینجا بودیم انسانهای بسیار خوشبختی هستیم که تولد این دوره جدید را دیدیم. ساعاتی بعد فهمیدم دلاراي كوچك و جوان را اعدام كرده اند وآنهم در صبح اول ماه مه. اين دختر هم به صف جان باختگان جنبش رهايي پيوست و هيچگاه نامش و يادش فراموش نميشود.