يادداشتهاي يک کارگر
ياشار سهندي
«ماهواره اميد» و عمق فاجعه
پيرزني را ميشناسم که هر روز در دو وعده خودش را به سر قرار
ميرساند! او بايد چالاک باشد. با وجود کهن سالي به اندازه کافي چالاک
هست. يعني اگر او را در يک لحظه در سر کوچه ميبينيد در لحظه بعد ته
کوچه است. مشمايي در زير چادر مشکي خود دارد که صداي خش خش آن از حضور
پيرزن خبر ميدهد. او يکبار صبح سحر و يکبار دم دماي غروب پيدايش ميشود.
محاسباتش دقيق است. در اين دو وقت زماني است که او ميتواند چيزي گير
بياورد کمي ديرتر از اين ايام کساني ديگر همان چيزها را برده اند. او
از رهگذران رو ميگيرد. دوست ندارد به او به چشم يک آدم نيازمند و مفلوک
نگاه کنند. اگر کسي از روبرو بياييد و يا حس کند کسي پشت سر هست بگونه
اي خودش را به کار ديگري مشغول ميکند تا از او درگذرند. رهگذران نيز
شرمسار از اين وضعيت به سرعت ميگذرند تا او به کار خود مشغول باشد. کسي
گويي چيزي نميبيند؛ نه پيرزن، نه رهگذران. با تنها کساني كه هم کلام
ميشود نوجواناني هستند که به نوعي رقيب او هستند! آنها به اقتضاي سن
فرزترند و گاري را با خود حمل ميکنند که دهها برابر پيرزن ميتوانند
اشيا را جابجا کنند.
پيرزن هنگامي که مطمئن ميشود که کسي متوجه او نيست آشغالها را ميکاود
به اميد يافتن چيزي دندان گير! عروسک شکسته اي، شيشه دارويي، يا شي
قيمتي ديگري. ژورناليستها و اقتصاددانان بورژوازي زباله را «طلاي کثيف»
مينامند. براي آن بورژوايي که ميتواند کارخانه بازيافت بزند، زباله به
اندازه يک طلا ارزش دارد، براي پيرزن اما، چهار تا شي شکسته ميتواند او
را در روز به چهار صد و پانصد توماني پول برساند. اين طلاي کثيف عمق
فاجعه و جنايتي مخوفي که در بطن اجتماع جريان دارد را برملا ميکند.
پيرزن صبح سحر بيرون ميزند قبل از اينکه کارگران شهرداري تتمه آشغالها
را برده باشند، نزديک غروب مي آيد چون در طول روز کساني آشغالهاي خود
را بيرون ميگذارند و عموما در اين زمان اشيايي کهنه شده را دور مي
ريزند تا مثلا پوست بادمجان را!
با خود مي انديشم سهم اين زن از زندگي همين است، يک تيکه زباله؟ آيا با
پولي که براي هوا کردن ماهواره اميد بکار رفت چند تا از اين پيرزنان
ويا آن نوجوانان رقيب او را ميشود سامان داد. چطور آن فاشيستهاي ايراني
تبار خون جگر نميشوند وقتي اين وضعيت را ميبيند ( آيا اصولا چشم بينا
براي ديدن اين فجايع دارند؟) اما به حساب کثيف خودشان خوار شدن مردم آن
سوي خليج را کيف ميکنند. اين چگونه تمدني است که براي صلحش به گفته
احمدي نژاد فاشيست بايد ماهواره فرستاد آسمان که بعدها همين تکنولوژي
ميتواند در خدمت پرتاب موشک هسته اي قرار گيرد. اين تمدن به راحتي
هزاران، بلکه ميليون ميليون امثال اين پيرزن را زير دست و پاي خود له
ميکند و کک شان هم نميگذد. کدام صلح، کدام تمدن، کدام پيشرفت؟ اينها
ديگر چه جور موجوداتي هستند؟ در سي سالگي انقلاب ٥٧، ضد انقلاب ٥٧ با
موشک هوا کردن خفت و خواري توده مردم را جشن ميگيرد و آن يکي در لندن و
آن يکي در تهران بشکن ميزند که «ما ميتوانيم!». در سي سالگي انقلاب ٥٧
ما بايد بتوانيم اين بختک عظيم را از روي سينه جامعه برداريم و قطعا
طولي نخواهد كشيد كه برخواهيم داشت.
قرباني يا مقصر؟
مثل اينکه قرار است تا دنيا دنيا است ما توده کارگر و زحمتکش براي
کار نکرده تقاص پس بدهيم و سركوفت بخوريم. سي سال از عمر پر از نکبت
جمهوري اسلامي ميگذرد. ظاهرا گناه نكبت اين كرگدنهاي اسلامي هم به گردن
ماست كه شاه و ساواك و دربار و فقر و فلاكت نميخواستيم و دست به انقلاب
زديم. کم مورد شماتت قرار نگرفتيم که چرا مشت تان را گره کرديد! چرا
مرگ بر شاه گفتيد!
البته ما توده کارگر و زحمتکش يک کاري کرديم کارستان، و آن اين بود
که سي سال پيش به خيابان آمديم و « مرگ بر شاه» گفتيم. حق داشتيم،
نداشتيم؟ آيا حق نداشتيم که رفاه و آسايش بخواهيم. ايا ما سزاوار اين
نبوديم که با ما مثل يک انسان رفتار شود. مگر ما لايق اين نبوديم که از
آزادي بي قيد و شرط سياسي برخوردار باشيم. آيا اين جرم سنگيني است که
کارگر خواست سرنوشت خود را بدست گيرد تشکل خويش را بزند و جامعه را بر
اساس نيازهاي بشري سازمان دهد نه سود سرمايه داران؟ اين از سوي بخش
مفتخور جامعه جرم وحشتناکي بود و برا ي همين يک ضد انقلاب بينهايت خشن
و وحشي را به جان ما انداخت تا توانست آن انقلاب را سرکوب کند و سي سال
جنايت بي وقفه را سازمان دهد که تاکنون به مرگ مستقيم بيش از صدها هزار
انسان منجر شده است و به فلاکت ميليوني توده مردم کشيده شده است. يکي
از ايده هاي که درکنار اين جنايت سازمان يافته بخورد جامعه داده شده
است اين است که از ماست که برماست!
از جمهوري اسلامي بگير تا آن مفسر خارج از جمهوري اسلامي در اين سي
سال دم گرفته اند که تقصير خود ما بود. که « جماعت ايراني را بايد
گرسنه نگه داشت و گر نه کار دست خودش ميدهد که داده!» اين ايده را آنها
ميگويند و بر آنها هيچ حرجي نيست. اين را نگويند چه بگويند؟ نکند
انتظار اين است مانند آن شاه خدابيامرز بيايند بگويند:« که من نيز پيام
انقلاب شما را شنيدم!» او خيلي دير شنيد تازه وقتي شنيد به شرطي که
مردم بروند خانه شان قول داد که بعدا به مسائل رسيدگي خواهد کرد! البته
اينها نيز پيام انقلاب مردم ايران شنيدند و به فاجعه بارترين شکل ممکن
به آن پاسخ دادند و انتقام آن شاه بلکه همه بورژوازي جهان را از مردم
ايران گرفتند.
همانطور که گفتم ايشان غير از اين ميکردند ديگر ضد انقلاب نبودند. اما
دوستاني که خود را «ضد سرمايه داري» ميدانند و آنقدر آتيش شان تند است
که ميفرمايند: «خواستار ممنوعيت تشکيل هر نوع دولت بالاي سر خويش»
هستيم! در يک بيانيه رسمي رسما خطاب به ما کارگران (ايشان به غير از
کارگر با هيچکس ديگر کار ندارند!) عين همان ضد انقلابيون فرمودند تقصير
خود کارگر است که خيلي کارها را نکرد و شکست خورد. ميگويند: آنها کار
خودشان را کردند و خودشان را سازمان دادند اما « ما عقب نشستيم».
نميدانم اينها خود كجا عقب نشستند اما ما كارگران و مردمي كه انقلاب
كرديم و شاه و دربار وساواك و خيل مفت خوران را به زير كشيديم به شهادت
يك تاريخ خونين و پر از فاجعه خود عقب ننشستيم بلكه در يك جنگ خونين كه
تا سال ٦٠ طول كشيد عقب رانده شديم. حتما اگر عقل و تشكل و درايت و
برنامه و حزب امروزمان را داشتيم قدرت عقب راندمان را هم پيدا
نميكردند. اما اين گناه ما نيست. اينهم نتيجه سركوب و خفقان عليه
كارگران و كمونيستها توسط ديكتاتوري آريامهري و توليد انبوه مسجد و
تكيه و آخوند و واعظ و خرافه توسط همين حكومت و همين طبقه حاكم بود نه
گناه ما كارگران.
اين به اصطلاح دوستان ميپرسندآيا بايد انقلاب ميکرديم؟ جوابشان مثبت
است! بعد ميپرسند آيا بايد نيروي ديگري را جايگزين نيروي حاکم ميکرديم.
جوابشان منفي است! استدلال اين است: « از کجا معلوم که آنان همين بلاها
را بر سر ما نمي آوردند؟ حتماً مي آوردند.» بر اين اساس نتيجه ميگيرند
كه بايد متحدانه «شوراهاي کارگري ضد سرمايه داري» را تشکيل ميداديم.
سوال اين است، مگر نداديم؟ چرا آن کوششهاي عظيم که انجام شد را نديده
ميگيرند؟ براي اينکه بعد ميخواهند ثابت کنند که «خودم کردم که لعنت بر
خودم باد!»
در بيانيه رسمي «کميته هماهنکي براي ايجاد تشکل هاي کارگري» در که
تاريخ ٢٤ بهمن ٨٧ صادر شده است، نصف بيانيه به اين اختصاص يافته. «عقب
نشستيم» و « فرو مانديم» و بعد بايد هايي که «نکرديم» رديف شده است و
آخر سرنتيجه اين شده است که : «ما اين کارها را نکرديم، شکست خورديم و
به روزگار سياه کنوني فرو غلطيديم. » . ايشان اگر يک کم در عمق بيانيه
خود دقت ميکردند يا اميداوريم اکنون بکنند اين است با اين استدلالهاي
ايشان همه آن کساني که کشته شدند همه آن کساني که خودکشي کردند، همه آن
کساني که دربدر شدند، همه آن کساني در گوشه زندانها پوسيدند، همه
بلاياي ديگر که بر سر ما آمده تقصير خود ما بوده.
دوستان عزيز! ما خيلي کارها را کرديم که اينگونه وحشيانه سرکوب
شديم. اولين وآخرين آن اين بود که انقلاب کرديم که ظاهرا شما هم تاييد
ميکنيد. آيا سزاي به خيابان آمدن اين بود که بر سر ما آمد؟ در سال ٥٧
توده کارگر و زحمتکش در سياست نمايندگي نشد. همه آنها که سنگ ما را به
سينه ميزدند ما را «رنجبر» ميخواستند نه توده حاکم بر سرنوشت خويش.
تازه ايشان هم مقصرنيستند؛ مقصر اين فلاکت و جنايت سي ساله بورژوازي
است و بس. مگر گذاشتند آب خوش از گلويمان پايين برود. در اولين قدم به
جان زنان افتادند، دردومين قدم کردستان را به خون کشيدند. در قدم سوم
بيکاران را در اصفهان به گلوله بستند، در ترکمن صحرا با ريختن خون
مردمان شريفي شوراهايشان را بستند. بعد دانشگاهها را به ضرب گلوله
بستند. در خيابانهاي تمامي شهرهاي ايران حزب الله با چماق به سراغ همه
مي آمد، مگر يادتان رفته؟ کتابفرشيها را به آتش ميکشيدند، در خرداد سال
60 که همه تشکلات کارگري را به ضرب گلوله و زندان و اعدام نابود کردند
چرا اينها را به حساب خود ما ميگذاريد؟ تشکل ضد سرمايه داري تان و
منشور مطالباتي که نخواهد اين واقعيت به اين برجسته گي را ببيند و منکر
شود و خود مردم را مقصر جلوه دهد پيشکش خود شما باد.
ما در سياست آن روزگار نمايندگي نشديم. ما ميخواهيم برخلاف نظر
ايشان دولت تشکيل دهيم و تا کارگر در دولت نباشد نمي تواند ريشه سرمايه
داري را بکند اين اولين و مهمترين درس مارکسيسم است. ما يکبار عقب
رانده شديم اما از ميدان بدر نشديم. هستيم؛ اما اينبار در سياست
نماينده پر قدرتي داريم و آن حزب طبقه کارگر است که حزب کمونيست کارگري
باشد که سي سال مبارزه نفس گير را پشت سر دارد. و اين حزب ثمره همان
انقلاب است که سعي کردند به لجن بکشند با پسوند اسلامي که به آن دادند.
اما همين دستاورد بزرگ ثابت ميکنند آن انقلاب همه اش شکست نبوده. نه،
اينبار اجاره نخواهيم داد که بلايي سي سال پيش بر سرمان آوردند به
سرمان آورند. و اجازه نخواهيم داد جنايت ديگران را به پاي ما توده
کارگر و زحمتکش که به خيابان آمد و مي آيد بنويسند.
|