کارگر کمونيست

 شماره ٢ -  مرداد ١٣٨٢، اوت ٢٠٠٣
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
شرح يک تجربه
شوراى کارگرى کارخانه ايرانيت
سعيد مدانلو بخش دوم
  بخش اول اين نوشته در کارگر کمونيست شماره ١ منتشر شد.

کمونيست باشد، قبولش داريم!

جلسه انتخابات در يکى از سالنهاى قسمت ادارى کارخانه تشکيل شد. شعبانى خود را کانديد کرد و من عليرغم تلاش زيادى که کردم، ميدانستم که بسختى ميتوانم راى بياورم. جماعت مشغول نوشتن راى بر روى کاغذ بودند که درب سالن باز شد. صالحى به اتقاق دو نفر ديگر از اعضاى شورا وارد شدند و اعلام کردند که مهم نيست که مدانلو اينجا انتخاب بشود يا نه. او از طرف ١١٠٠ کارگر به نمايندگى در شورا انتخاب شده است. و از من خواست که بدنبال او بروم. تقريبا تمامى کارگران، حتى کارگران چدن ريزى در محوطه مقابل ساختمان ادارى اجتماع کرده بودند. حسين هاچک از پله ها بالا آمد و روى مرا بوسيد و بدنبال او سايرين مرا در بر گرفتند و مهربانيها کردند. يک نفر ريش بلند از ميان جمعيت فرياد زد که او کمونيست است. حسين آقاى نگهبانى خطاب به جمعيت گفت: کمونيست باشد! تا وقتى که از حقوق کارگران دفاع ميکند ما او را قبول داريم و در سکوت بقيه ادامه داد: چرا هر آدم با وجدانى که از کارگر دفاع ميکند کمونيست است؟! تو که يک خروار ريش گذاشته اى چه کرده اى؟ فقط صدايت عليه خودت در مى آيد.

روز ديگر به اتفاق صالحى، حسين آقا و حسين هاچک به چدن ريزى رفتيم و تعدادى کارگران ديگر را که با آنها زد و خورد کرده بودند با خود برديم. آشتى برقرار شد. به آنها اطمينان داديم که موضوع تعطيلى کارخانه تنها يک شگرد فريبکارانه است و اختلاف اندازى بين چدن ريزى و بخش هاى ديگر تنها بخاطر پيشبرد اهداف رذيلانه کارفرما صورت ميگيرد.

توطئه کارفرما، سردرگمى شورا

بعداز ظهر آنروز جلسه شورا تشکيل شد. صالحى به اتفاق دو سه نفر ديگر پيشنهاد تعديل در خواست اوليه افزايش دستمزد را کرده بودند. من که اينبار با اطمينان بيشترى حرف ميزدم، پيشنهاد تعديل را نپذيرفتم. اکثريت اعضاى شورا موافق من راى داد و صالحى کوتاه آمد. تنها با اين شرط که عواقب بعدى آن به عهده من خواهد بود. کارخانه آماده اعتصاب بود و به دهان شورا نگاه ميکرد.

دو روز بعد خسرو پاکدامن، مدير عامل شرکت که قبلا از اعضاى هيات مديره راه آهن بود، به اتفاق چند تن ديگر بيخبر به کارخانه آمد و به بخش هاى مختلف رفت. درحضور کارگران زيادى که او را دوره کرده بودند به جدش رسول الله قسم خورد که شرکت در حال ورشکستگى است و هيچگونه بودجه اى براى تامين مواد اوليه ندارد. او گفت که خودش بيشتر از شش ماه است که ريالى از حساب شرکت برداشت نکرده است. او به کارگران گفت که ٣٠٠ تومان اضافه حقوق را بگيرند که در غير اينصورت کلاه گشادى سرشان خواهد رفت و با تعطيلى کارخانه ضرر بزرگى خواهند ديد. او همچنين گفت که براى تامين و پرداخت اضافه حقوق و خريد پنبه نسوز شرکت ايرانيت با تضمين دولت از بانک فلان پول قرض خواهد کرد و دست شرکت زير ساطور بانک و دولت است. خلاصه تا ميتوانست ته دل همه را خالى کرد.

دوباره تمام کارخانه به تب و تاب افتاد و بگو مگو درگرفت. فرداى آنروز شورا تشکيل جلسه اضطرارى داد و به مدير عامل و هيات مديره شرکت پيشنهاد مذاکره داد که مورد قبول کارفرما واقع نشد. در عوض کارفرما يک هفته بعد بخشنامه بلند بالائى مبنى بر طرح طبقه بندى مشاغل صادر و به کارخانه ارائه داد. فرمولى که فهم آن بسيار دشوار و محاسبه و پياده کردنش مستلزم دو تا سه ماه وقت بود. معاون امور مالى دفتر مرکزى براى توضيح در مورد طرح به حسابدارى کارخانه آمد و معلوم شد که فقط ٣٣٠ تا ٣٤٠ تومان اضافه به کمترين سطح دستمزد تعلق ميگيرد ولى مبالغ معتنابهى به بالاترين دستمزدها اضافه ميشود. ضرائب آن بقول خودشان بر اساس نوع کار بود و محاسبه آن کار حضرت فيل. بلافاصله تقريبا همه کارمندان حسابدارى کارخانه و دفتر مرکزى را بکار گرفتند و به اصطلاح شروع کردند به محاسبه و سرو صداى زيادى در اطرافش راه انداختند. شعبانى و معاون کارگزينى دوباره دست به کار شدند. سيل تلفن هاى تهديد آميز و فحش هاى رکيک به من که در حسابدارى بودم روان شد. شورا مدتى بلاتکليف بود و نميدانست که چه کند. وضع توليد و بارگيرى مختل شد و موجب نگرانى شديد کارفرما گرديد. ظاهرا زد و خورد هاى چندى هم نيز در ميان کارگران صورت گرفته بود.

دست کارفرما رو ميشود

در اين ميان اتفاق جالبى افتاد. کنستانتين داويدخانيان، رئيس حسابدارى کارخانه که برادر زاده مدير عامل قبلى بود و با روى کار آمدن پاکدامن و دار و دسته اش از دفتر مرکزى به کارخانه تبعيد شده بود، روى حساب دلخورى شخصى اش، بيلان سال ١٣٥٧ شرکت را در اختيارم گذاشت. اين سند حاوى ارقامى بزرگ و برداشتهاى کلان بود. نام هاى زيادى بعنوان سهامدار در آن بچشم ميخورد. بيشتر برداشت ها در بهمن و اسفند ٥٧ صورت گرفته بود. برخى از نام هاى خاندان پهلوى نيز در آن ديده ميشد. از اين اسامى بسيارى در رفته و بسيارى هنوز مانده بودند. برداشت پاکدامن ١٩٧ هزار تومان (دلار آنوقت ٧ تومان و پنج ريال بود!) بود که در اواخر اسفند ٥٧ صورت گرفته بود. اين سند همچنين نشان ميداد که درصدى از سهام اين شرکت متعلق به يک شرکت آلمانى است که مسئوليت تعمير و نگهدارى ماشين آلات شرکت ايرانيت را نيز به عهده داشت. سهامدار عمده بنياد پهلوى بود که به بنياد علوى تغيير نام يافت (فکر ميکنم اکنون جزو بنياد مستضعفان باشد). کنستانتين ميگفت پاکدامن رقم کلانى در فروردين ٥٨ برداشت کرده است که قول داد سند آنرا هم در اختيار من قرار دهد که اين عملى نشد. بيلان را برداشتم و سراسيمه به قسمت هاچک رفتم و ارقام را يک به يک به کارگران نشان دادم. ناگفته نماند که اين سند رقمى بالاى ١٥ ميليون تومان (٢ ميليون دلار) سود خالص را در سال ٥٧ (عيرغم همه کم کاريها و اعتصابات) نشان ميداد که هنوز مبلغ کلانى از آن باقى بود. بعلاوه مبالغ درشتى به عنوان اعتبار جهت خريد مواد اوليه در دو بانک تجارت و ملى وجود داشت که درصدى از آن از طرف خود شرکت واريز شده بود.

با رو شدن دست کارفرما و افشاء دروغى که پاکدامن با قسم و آيه تحويل کارگران داده بود، کارفرما ضربه بدى خورد و پيشنهاد مذاکره داد. با اين شرط که ابتدا صالحى و دو نفر ديگر را ميپذيرد. در سر ميز نهار کارگران بيشتر از ارقام بيلان صحبت داشتند و شوخى هاى جالبى نيز در اطراف آن ميکردند. ناگفته نماند که علاوه بر بيلان، قيمت تمام شده توليد و فروش هر ماهه در کارخانه تهيه مى شد که من در تنظيم آن مشارکت داشتم که هر ماهه سود ناخالص کلانى را در کارخانه شماره ١ نشان ميداد.

مذاکره، بازهم دروغ

بالاخره صالحى و دو نفر ديگر به شرکت مرکزى رفتند و برگشتند. به آنها گفته شد که بيلان مربوطه دست ساخت کنستانتين و مدانلو است و بيلان اصلى چيز ديگرى است. بيلان "واقعى" را به آنها نشان داده بودند که خبرى از برداشت هاى کلان با سود و اعتبارات آنچنانى در آن نبود و کارخانه کماکان در حال ورشکستگى و تعطيلى. با اين وجود پيشنهاد مذاکره در اطراف ٥٠٠ تومان اضافه دستمزد را بميان کشيدند! در جلسه شورا همه اعضا بجز من با اين پيشنهاد موافقت کردند، با اين قول که در مذاکره سعى ميکنند رقم پيشنهاد را تا ٧٠٠ يا ٨٠٠ تومان ترفيع دهند و اگر تيغشان نبريد به ٦٠٠ تومان قانع شوند.

حال خوبى نداشتم. صبح روز بعد به اتفاق ساير اعضاى شورا با مينى بوس به دفتر مرکزى رفتيم. مدير عامل و هيئت مديره به اتفاق تعدادى از بنياد علوى و همچنين مدير مالى شرکت و معاونش در داخل سالن پشت ميز بزرگى گرد آمده بودند. تا به ما اجازه داخل شدن دادند نيمساعتى طول کشيد. اعضاى شورا در اتاقى نشسته و چاى ميخوردند. من در راهرو قدم ميزدم و فکرم کار نميکرد. در اين اثنا يک نفر از حسابدارى بيرون آمد و با اشاره مرا بداخل حسابدارى دعوت کرد. هر چهار نفرشان با من دست دادند و نشستيم. يکى گفت تو فلانى هستى؟ گفتم آرى. گفت فرصت خوبى است که با من حرف بزنند، چون رئيس امور مالى و معاونش در اتاق نيستند. بلافاصله شروع کردم به گله گذارى از آنها که چرا با حسابدارى کارخانه همکارى نمى کنند، چرا ارقام را در اختيار ما نميگذارند. آنها گفتند که بشدت کنترل ميشوند و اگر حرکتى خلاف خواست کارفرما انجام دهند فورا اخراج خواهند شد. در ضمن گفتند که آنها آن بيلان را به کنستانتين دادند و آن بيلان حقيقى است. آنها اسنادى را نشان دادند و با عجله شروع کردند به گفتن اينکه مقدار زيادى پنبه نسوز در بندر عباس و باجگيران در حال ترخيص است و تاکنون اين مقدار سابقه نداشته است و تمام کارهاى مالى آنهم تمام شده. دو پارتى تاکنون از بندرعباس به انبار اصفهان وارد شده و کارفرما دربدر بدنبال کاميون ميگردد تا به بندرعباس و باجگيران گسيل کند. کارفرما در حال مذاکره با کارخانه سيمان تهران بود که انبارهاى خالى اش را مورد استفاده قرار دهد. آنها همچنين نشان دادند که اعتبارات دلارى کلان ديگرى نيز از طرف دو بانک تجارت و ملى در حال گشايش است. ما را به نزد هيات مديره فراخواندند و من با عجله از آنها تشکر و خداحافظى کردم.

همگى بعد از کمى تعارف پشت ميز نشستيم، يکى از بنياد علوى شروع به صحبت کرد و اراجيفى را تحويل ما داد. سپس پاکدامن به سخن آمد و نزديک بيست دقيقه روضه خواند و گفت که ما نيز همگى به فکر کارگر هستيم و مى خواهيم که همه چيز به خوبى و خوشى پيش برود و اين مملکت سر و سامان بگيرد. بعد از آن صالحى به حرف آمد و ملتمسانه گفت آقاى مدير عامل ما ميخواستيم ٧٠٠ تومان را پيشنهاد کنيم. پاکدامن صحبتش را بريد و بار ديگر مدت ٨ تا ١٠ دقيقه اباطيل تحويل ما داد. اعضاى هيات مديره هريک به نوبت لاطائلاتى گفتند و دعاى خير کردند. سپس پاکدامن رو به من (که تا حالا ساکت بودم) کرد و گفت شما بايد آقاى فلانى باشيد. مى بينى که همه ما در اينجا به يک چيز فکر ميکنيم و به فکر کارگر و مملکت هستيم. خوب شما چه فکر مى کنيد؟ گفتم اتفاقا من به چيز ديگرى فکر ميکنم. من فکر ميکنم که شما دروغ ميگوييد. من اطلاع دارم که مقدار زيادى مواد اوليه در مرز در حال ترخيص است و اعتبارات بزرگى هم براى خريد هاى بعد در حال گشايش است. من بر روى همان مصوبه اوليه شورا هستم و کوتاه هم نمى آيم. و الان هم دارم ميروم به کارخانه. صالحى لب به دندان گرفت و بقيه از اعضاى شوراى هيات مديره و پاکدامن با چشمهاى گرد شروع کردند بر و بر به من نگاه کردن. برخاستم و گفتم من رفتم. اگر شماها نمى آييد من با تاکسى به کارخانه خواهم رفت.

اخراج به جرم دمونستراسيون!

از دفتر مرکزى زدم بيرون و اعضاى شورا غرغر کنان بدنبالم راه افتادند و همگى سوار مينى بوس شديم. جر و بحث و داد و بيداد در داخل مينى بوس در گرفت. مينى بوس راه افتاد و داد و بيداد فرو نخوابيد. تا جايى که من و صالحى يقه همديگر را چسبيديم. راننده مينى بوس را نگهداشت و گفت اينجورى نمى تواند رانندگى کند. بالاخره ساکت شديم و من براى اعضاى شورا توضيح دادم که در حسابدارى دفتر مرکزى چه چيزهايى دستگيرم شد. به کارخانه که رسيديم فورا حسين آقا نگهبانى و حسين هاچک و کارگران بخش هاچک را در جريان گذاشتم و خبر ترخيص مواد اوليه بسرعت برق در تمام کارخانه پيچيد. فرداى آنروز حکم اخراجم را به دستم دادند. نوشته بودند به علت اخلال در نظم و ايجاد دمونستراسيون (معنى اين واژه را تا آنموقع نميدانستم) اخراج ميشوم. روز بعد چند نفر از نگهبانى و انتظامات و هر که را که برايشان مقدور بود (حدود ١٠ نفر) در درب ورودى واداشتند که از ورودم جلوگيرى کنند. جنجالى به پا شد و چند شيشه نگهبانى را شکستند. شعبانى روى پله ها ايستاده بود و نگاه ميکرد. حسين آقا نگهبانى به من نزديک شد و آهسته گفت برو، اينها به کميته شهر رى تلفن کرده اند. برو و سه روز ديگر برگرد و خيالت راحت باشد.

سه روز به شمال رفتم و صبح روز چهارم که سوار مينى بوس شدم، فتح الله راننده گفت کجا بودى بابا، در کارخانه دو روز اعتصاب و تظاهرات بود. مهندس نيکلا استعفا داد و رفت. به کارخانه که رسيدم حسين آقا نگهبانى خوش آمد گرمى به من گفت و تمام اعضاى شورا و حسين هاچک به ديدن من آمدند. در نهارخورى تعداد زيادى از کارگران با من خوش و بش کردند. خبر پر بودن انبارهاى مواد اوليه کارخانه اصفهان هم درست بود.

شورا قدرتى ميشود، فقط به اتکا کارگران

 روز بعد حسين آقا نگهبانى در راس عده زيادى از کارگران از ورود کارمندان "ارشد" و مديران توليد جلوگيرى کردند و همه را به فروشگاه تعاونى شرکت هدايت نمودند. مهندس اوهانيان معاون قبلى رئيس کارخانه و رئيس جديد که شخص خرفتى بود نيز در جمع آنها بود. همان روز از دفتر مرکزى اطلاع دادند که کارفرما با پيشنهاد اوليه شورا موافق است. خواستند که مجددا به دفتر مرکزى برويم. اينبار ما قبول نکرديم. گفتيم که شما بياييد. قبول کردند. فرداى آنروز همه اعضاى شورا در يکى از سالن هاى ساختمان ادارى جمع شدند. پاکدامن و چند نفر ديگر وارد شدند. بعد از مختصرى صغرى و کبرى چيدن برگ ديگرى را رو کرد. اعلاميه اى از وزارت کار با امضاى وزير وقت داريوش فروهر. در اين نوشته که کمتر از نيم صفحه بود، آمده بود که بخاطر انقلاب و امام و ضرورت فداکارى کارگران در امر انقلاب لازم است که به کارگران تمام واحدهاى توليدى بيشتر از ٣٠٠ تومان (يا ٣٥٠ تومان، يادم نيست) اضافه پرداخت نشود. او ادامه داد، ماهم همين دستور را اجرا خواهيم کرد. باز اعضاى شورا داشت خشکشان ميزد. صالحى دهان گشود و گفت آقاى مدير عامل شما قبول کرديد! عجب آدم بى معرفتى هستيد (يا چيزى شبيه اين گفت). پاکدامن گفت اين دستور دولت اسلامى است و ما نمى توانيم از آن تخطى کنيم و رفت توى يک روضه خوانى ديگر. اعلاميه را قاپيدم و بسرعت به محوطه جلوى ساختمان رفتم. تعداد زيادى از کارگران در محوطه جمع شده و بى صبرانه منتظر نتيجه کار بودند. اعلاميه را بسرعت برايشان خواندم. طنين شعار "فروهر فروهر، دشمن کارگر" و حضور کارگران معترض پاکدامن و همراهانش را به وحشت انداخت. صالحى آمد بدنبالم و مرا با خود به جلسه برد. موافقتنامه اى تنظيم شد. با اين فرق که کارفرما پايش را توى يک کفش کرده بود که حاضر نيست مابه التفاوت اضافه دستمزد معوقه سه ماهه فروردين، ارديبهشت و خرداد را بپردازد. در صورتيکه پيشنهاد شورا از اول فرودين ٥٨ بود. من ابتدا از امضاء قرارداد سرباز زدم. اما صالحى ديگر به التماس افتاده بود. گفتم صرفا به خاطر اعضاى شورا امضا ميکنم. غريو شادى برخاست. فرداى آنروز همراه کارکنان حسابدارى بمدت دو شبانه روز مشغول تهيه ليست حقوق و معوقه بوديم. روز سوم کارگران در صف دريافت دستمزدها ايستاده بودند.

ضعف ها و محدويتها، حمله اسلاميها

بعد از جريان اضافه دستمزد، جو کارخانه بسيار مساعد شد براى کار سياسى. راستش را بخواهيد ما چندان به کار تشکل سازى و سازماندهى سياسى وارد نبوديم. کار شورا بيشتر شبيه يک جنگ سنديکايى بود. ملاحظه ميکنيد که بيشتر امور تا حدى اتفاقى و حتى شانسى پيش ميرفت. غفلت و اشتباه بزرگ ما (من و آن رفيق اتحاد مبارزان کمونيست که در کارخانه کار ميکرد)، اين بود که هرگز به اين فکر نيفتاديم که کارگران پيشرو را در خارج از کارخانه ببينيم و با ايشان جلساتى تشکيل دهيم، يا به سازمانى وصلشان کنيم يا هسته اى تشکيل دهيم. من فقط حسين هاچک را دوبار در خارج کارخانه ملاقات کردم و يکبار هم حسين آقا نگهبانى را. همين و بس. با کارخانه سيمان که همجوار بوديم بجز چند مورد خاص رابطه درست و حسابى نداشتيم. ارتباطات در سطح خبر گيرى بود. اطلاع داشتيم که آنجا درگيرى شديدى بين اسلاميها و توده اى ها در يکطرف و چپ ها در طرف ديگر جريان دارد. ارتباط با ساير کارخانجات شهر رى به همين منوال يعنى تنها در حد خبرگيرى بود. تصور ميکنم با من هم عقيده باشيد که سازمان دادن و انجام اين امور مستلزم وجود شبکه هاى تشکيلاتى است که عموما در خارج از کارخانه ها و بطريق اولى در بدنه يک سازمان و يا حزب سياسى قرار دارند و در ارتباط با داخل کارخانه ها کار ميکنند.

تشکيل جلسات مجمع عمومى هم پريود خاصى نداشت. تنها بر حسب ضرورت و فراخوان شورا تشکيل ميشد. قبل از آنهم فعالين قسمتها بنا به هر ضرورتى که پيش مى آمد جمع ميشدند و کارگران را به مجمع عمومى دعوت ميکردند.

بارى، رفته رفته پاى پاسداران، کميته چى ها و ملاها به کارخانه باز شد. تعدادى ريش گذاشتند و انجمن اسلامى تشکيل دادند و داشتند يک نمازخانه بزرگ درست ميکردند.

قصد داشتيم اينبار تعدادى از کارمندان "ارشد" کارخانه و دفتر مرکزى را اخراج کنيم. مخصوصا مدير امور مالى و معاونش، رئيس کارگزينى کارخانه و معاونش و دو سه نفر مدير توليد و شعبانى را. و به جاى آنها کسانى را استخدام کنيم که "مثلا" با ما باشند. ديديم که داريم با دولت و پاسدارها سرشاخ ميشويم. کم کم يک عده ريشدار (معلوم نبود از کجا) توى کارخانه پيدا شدند، يک مدتى گشتند و همه را شناسايى کردند. يک جلسه مجمع عمومى تشکيل دادند و تعدادى از کارگران (کمتر از يک سوم) از روى کنجکاوى رفتند ببينند چه خبر است. گفتند اين شورا ماليده و ما ميخواهيم يک شوراى صد در صد اسلامى درست کنيم. کارگران زير بار نرفتند. نميدانم محرم بود يا ميخواستند نمازخانه را افتتاح کنند يا چه مناسبتى داشت که علم و کتل آوردند، گوسفند کشتند و سينه زنى راه انداختند.

با اين همه کشمکش ما با کارفرما بر سر نظارت و دخالت در امورمالى و استخدامى و غيره کماکان ادامه داشت. چند تن از مديران توليد که کارگران ديگر ازشان حرف شنوى نداشتند، تسويه حساب کردند و رفتند. جالب اينجا بود که بعضى از قسمتها يکى دو ماهى بدون وجود مدير توليد و بدون هيچگونه وقفه و افتى در کارشان و بدون هيچگونه افزايش در ضايعات به توليد ادامه ميدادند (گزارش اين قسمتها به حسابدارى براى تعيين قيمت تمام شده اين را نشان ميداد). با اينکه مدير مالى هم رفته بود ومعاونش جايش را گرفته بود، به هيچ وجه حاضر نبودند اسناد مهم مالى شرکت را در اختيار شورا قرار دهند. من گاهى اسنادى را از حسابدارى گير مى آوردم و در اختيار شورا قرار ميدادم.

حمله مسلحانه و خونين دولت اسلامى

 بگمانم اوايل ١٣٥٩ بود که کميته شهر رى که در سبعيتش معروف بود به کارخانه يورش آورد و به اتفاق انجمن اسلامى در قسمت هاچک به جان کارگران افتاد. تعدادى از کارگران بشدت مجروح شدند. حسين هاچک را با آمبولانس به بيمارستان انتقال دادند. آنروز من در شمال بودم. فردايش که بى خبر از همه جا داشتم سوار مينى بوس سرويس ميشدم، راننده به من توصيه کرد که سوار نشوم. او گفت که پاسداران همه جاى کارخانه را اشغال کرده اند و هر که را انجمن اسلامى معرفى کند ميگيرند، مى زنند و مى برند. رفيق اتحاد مبارزانى مان هم عليرغم آنکه به او توصيه کردم، چندى بعد که به گمانش آبها از آسياب افتاده است، به کارخانه رفت و همانجا دستگير و روانه زندان شد. چندى بعد يکى از کارگران کارخانه به من اطلاع داد که حسين هاچک مرد. (به سرش ضربه زده بودند.) همچنين خبر دار شدم که حسين آقا نگهبانى هم چندى بعد حالش بد شد و در بيمارستان درگذشت.

اين بودخلاضه سرنوشت شوراى يکساله کارخانه ايرانيت که (طبق معمول) با ريختن خون کارگران تمام شد. هرچند تجربه کوچکى بود اما درس کوچکى نبود. اطمينان دارم ميدانيد که صداقت، پيگيرى و پيش آگاهى از چند و چون قضايا از شروط مسلم و ترديد ناپذير کارماست. درايت انقلابى و مارکسيستى هم بسيار مهم است که ميتوان آنرا آموخت. ترديد ندارم که مقدار زيادى از آنرا تاکنون به اتفاق هم آموخته ايم.

زنده باد حزب محبوبم، حزب کمونيست کارگرى ايران.

موفق باشيد

سعيد مدانلو، خرداد ٧٨