کارگر کمونيست

 شماره ٢ -  مرداد ١٣٨٢، اوت ٢٠٠٣
Email:  kargar_komonist@yahoo.com
Fax:  001 309 404 1794
 
 
طبقه کارگر و احزاب سياسى
گفتگو با کورش مدرسى

 (بخش اول)

  کارگر کمونيست: در شرايط امروز که ايران در آستانه تحول سياسى است، ايفاى نقش طبقه کارگر در اين تحول و به تبع آن روشن بودن رابطه اين طبقه با احزاب سياسى در جهت رهائى کارگران يکى از مهمترين مسائل پيش روى طبقه کارگر است. اجازه بدهيد در اين گفتگو به جنبه هائى از اين موضوع بپردازيم و ضمنا در پرتو يک مقايسه با شرايط انقلاب ٥٧ ويژگى دوره امروز و تفاوتهاى آن با دوره ٥٧ را بررسى کنيم. از اينجا شروع کنيم رابطه احزاب سياسى با طبقات و با کشمکش و مبارزه طبقات را چگونه ميبينيد؟ تعلق طبقاتى احزاب را چگونه توضيح ميدهد؟

 کورش مدرسى: رابطه بين احزاب و طبقات اجتماعى بحث مفصلى است که در اينجا نميتوان به همه زواياى آن پرداخت. منصور حکمت در نوشته هاى مختلف بويژه در نوشته بسيار با ارزش "مبارزه طبقاتى و احزاب سياسى" که فصل اول کتاب "درباره فعاليت حزب در کردستان" است (رجوع کنيد به جلد هفتم مجموعه آثار منصور حکمت) نسبتا به تفصيل به اين مسائل پرداخته است. من هم در نوشته اى در مورد حزب کمونيست کارگرى عراق تحت عنوان "حزب کمونيست کارگرى عراق؛ مصافها و چشم اندازها" سعى کرده ام جنبه هائى از مسئله را تشريح کنم. خوانندگان کارگر کمونيست در صورتى که علاقه مند باشند ميتوانند به اين نوشته ها مراجعه کنند. اينجا، همانطور که اشاره کردم، مجبورم به سرخط هائى از اين بحث محدود بمانم.

فهم رابطه ميان احزاب سياسى و طبقات در توضيح فعل و انفعالات و کشمکش هاى اجتماعى و سياسى بسيار مهم است. نيروئى که نتواند اين رابطه را درست توضيح دهد کور عمل خواهد کرد. درک درست اين رابطه بخصوص براى کمونيست ها اهميت حياتى دارد. سوال اين است که رابظه ميان احزاب سياسى و طبقات چگونه است؟ چگونه ميتوان عملکرد احزاب سياسى را نه تنها توضيح داد بلکه مهمتر اينکه پيش بينى کرد؟ چرا بعضى از احزاب و تشکل هاى سياسى در جامعه عليرغم سرکوب يا بار آوردن افتضاح سياسى (مثل طيف توده اکثريت يا ناسيوناليست هائى مانند سلطنت طلبان) ميمانند و بعضى عليرغم ايده هاى انسانى تر شان (مانند پيکار يا خط ٣) از ميان ميروند؟ چه چيز باعث ميشود احزابى عليرغم همه اختلافات ظاهرا حاد و حتى جنگ باهم غالبا در کنار هم و در هيات يک خانواده سياسى ظاهر ميشوند و با احزابى ديگر آبشان در يک جوب نميرود؟ چگونه ميشود فهميد يک حزب بورژوائى يا امپرياليستى است و حزب ديگرى کارگرى؟ از تعداد بورژواها و کارگران در اين احزاب؟ شاخص ابژکتيو کدام است؟ و سوالات ديگرى از اين دست.

بگذاريد از اينجا شروع کنيم: چگونه ميشود رابطه ميان يک حزب با يک طبقه را درست ارزيابى کرد؟ پاسخ چپ سنتى و اکثر مارکسيست هاى سنت روسى يا چينى و حتى تروتسکيستها اين است که ميتوان يک حزب را سرراست به يک طبقه وصل کرد يعنى رابطه ميان احزاب سياسى و طبقات يک رابطه يک به يک است و هر طبقه حزب خود را دارد. اين مارکسيسم ساده شده و عاميانه شده ايست که ما را به هيج جا نميرساند. اگر هر طبقه حزب خود را داشته باشد اولين مشکل اين ميشود که تعداد احزاب سياسى از تعداد طبقات بسيار بيشتر است و بعلاوه اين احزاب نه تنها با هم در مبارزه هستند بلکه در موارد بسيار اين کشمکش و مبارزه به دست بردن به شيوه هاى قهر آميز عليه هم منجر ميشود. چرا؟ اگر اينها به يک طبقه متعلق هستند چرا اين طبقه به اين همه حزب احتياج دارد؟ چرا اين احزاب سياست هاى متفاوتى را پيش ميگذارند؟ چرا بورژوازى احزاب ليبرال، محافظه کار، مذهبى، فاشيست و غيره دارد؟ چپ سنتى و مارکسيسم معوج براى يافتن پاسخ به اين سوالات به لايه بندى اقتصادى-سياسى طبقات و در صورت لزوم کشف طبقات جديد متوسل ميشود: خرده بورژوازى، خرده بورژوازى مرفه، مرفه سنتى، مرفه غير سنتى، بازارى، دهقانى، بوروژوازى ملى، کمپرادر و سوداگر، بورژوازى توليد کننده تسليحات، بورژوازى توليد کننده کالاهاى مصرفى و ... و به هريک از اين طبقات يا اقشار يک حزب ميرسد. مارکسيسم کاريکاتور ميشود. کار من و شماى مارکسيست اين ميشود که يک ليست مفصل طبقات و لايه ها و يک ليست احزاب سياسى را بگيريم و جفت ها را پيدا کنيم. اين کار ممکن است سرگرمى صفحه معماى يک نشريه باشد، اما مبناى تحليل مارکسيستى که هيچ، اين نميتواند مبناى هيچ تحليل جديى باشد. اين روش در انقلاب ٥٧ ايران و عروج جريانات اسلامى آنقدر بالا گرفت که ديگر حتى تئوريسين هاى آن قادر به نگاه داشتن حساب و کتاب اين رشته بى انتهاى طبقات و لايه ها نبودند. جالب است که چپ سردرگمى و تناقضات فکرى خود در تحليل اين احزاب و پيشبينى آنها و "سورپريز" شدن دائم خود با عملکرد آنها را يا به تناقضات احزاب خرده بورژوازى يا به ديالکتيک(!) قضيه نسبت ميداد.

شيوه اى که در انتصاب يک حزب به يک طبقه يا قشر بکار گرفته ميشود در دلبخواه بودن هم دست کمى از خود تقسيم بندى ندارد. دو فاکتور تماما گمراه کننده مبنا قرار ميگيرد. اول اينکه نگاه ميکردند ببينند که حزب سياسى مربوطه در مورد مالکيت، بخصوص مالکيت هاى دولتى و دهقانى، چه ميگويد و دوم اين حزب چقدر ميليتانت است. هردو اينها البته در سنت چپ سنتى نوعى برترى يا مطلوبيت محسوب ميشوند. اگر حزبى مثلا از دولتى کردن صنايع بزرگ يا تقسيم اراضى حرف ميزد (مثال حزب جمهورى اسلامى يا مجاهدين) علامت خرده بورژوا بودن تلقى ميشد. غافل از اينکه احزاب کاملا بورژوازى بزرگ ميتوانند اين سياست ها را اتخاذ کنند (رجوع کنيد به منصور حکمت: دولت در دوره اى انقلابى). در اين سيستم ميليتانسى با راديکاليسم "اشتباه" گرفته ميشود. ميليتانت راديکال فرض ميشود و مورد برخورد مثبت قرار ميگيرد. دار و دسته هاى اسلامى و فاشيستى با گروههاى انقلابى يا راديکال "عوضى" گرفته ميشوند. اين روشها بلحاظ متدولوژى دلبخواه و غلط هستند. در اين سيستم هر تصميم و جهت گيرى سياسى را ميتوان توجيه کرد. از آنجا که متد ابژکتيو نيست ميتوان هرکس را به هر طبقه يا سياستى منتصب کرد. مائوئيسم شاهکار توجيه هر سياستى با اين متد است. اما مشکل "معرفتى" يا "عوضى گرفتن" و يا "اشتباه" نيست.

 اين روش ها، صرف نظر از نادرستى متدولوژيک آنها، مطلوبيت سياسى دارند. مشکل نا آشنائى با متد مارکسيستى، تفسير نادرست از ماترياليسم تاريخى و کتاب ايدئولوژى آلمانى نيست. مسئله بعکس است. مطلوبيت سياسى اين روش است که آن را لازم ميکند. در ايران با استفاده از اين روش ميشود ثابت کرد که خمينى خرده بورژوازى است، حزب جمهورى اسلامى و آقاى بنى صدر بورژوازى ملى هستند، جمهورى اسلامى قابل حمايت است و غيره. در کشورهاى ديگر هم مسئله بهمين سرراستى است. منفعت سياسى اين روش را لازم ميکند. خرافه وقتى اجتماعى شود ديگر با جهالت قابل توضيح نيست. بحث من بر سر اين نيست که سردرگمى و اغتشاش فکرى و متدولوژيک نقشى در اين رابطه ندارد. بحث بر سر اين است که يک جنبش را با اغتشاش فکرى، نادانى، اشتباه يا تجديد نظر طلبى نميشود توضيح داد. اين توضيح مذهبى و عرفانى است.

 اجازه بدهيد اينجا حاشيه اى بروم چون به بحث مربوط ميشود. در توضيح دلايل شکست سوسياليسم در شوروى توضيحى که مکررا ميشنويم اين است که در مقطعى (از نظر تروتسکيست ها نيمه دوم ده بيست و از نظر استالينيست ها در دوره خروشچف و از نظر برژنفيست ها در دوره گورباچف) حزب کمونيست شوروى در مارکسيسم تجديد نظر کرد. رويزيونيسم يا استالينيسم مسلط شد. اين توضيح تغيير جهت حرکت جامعه و شکست انقلاب را با پايبند نماندن عده اى (حزب) به اصولى که از قبل معلوم بود و تسلط يک رگه فکرى ناخالص معنى ميکند. دشمن در قلب افکار و ايده ها در حزب نفوذ ميکند و در مقطعى آن را بدست ميگيرد. اين مذهب است. اگر اين توضيحات را با داستان نفوذ کفر در حکومت الهى و نقش شيطان مقايسه کنيد شباهت روشن ميشود. تغيير جهت نيروهاى اجتماعى با پايبندى و عدم پايبندى به اصول در حيطه فکر تعريف ميشود. درست مثل کفر يا الحاد. دين الهى معلوم است چيست اما کسانى (از شجره شيطان) پيدا ميشوند که مردم را گمراه ميکنند. راه مقابله هم عميق شدن در خود، ذکر خدا، قسم خوردن به دمکراسى يا خلوص ايدئولوژيک، و تضمين آنست که ديگر کسى فريب نخورد. اين متد هم به تفصيل تـوسط منصور حکمت در بحث هاى مربوط به جمعنبدى شکست تجربه شوروى شکافته شده است. پروسه اى مادى زيرپا گذاشته شدن اصول يا تجديد نظر در عقايد را مطلوب يا ضرورى ميکند. منافع طبقاتى پايه اشتراک افکار است و نه بعکس. سوال اين است که اين منافع کجا خود را بيان ميکند. افکار از کدام کانال اين منافع را در خود منعکس مينمايد. چرا ميتوان گفت "خصوصى سازى" نپ در دوره لنين يک سياست پرولترى است اما دولتى کردن دوره استالين سياستى کاملا در جهت استقرار سرمايه دارى در روسيه. چه چيز لنين را به مارکس و استالين و دوره استالين را به پطر کبير وصل ميکند؟

اگر به بحث خودمان برگرديم، بايد پرسيد در دنياى واقعى چه چيزى خمينى و جنبش اسلامى را با حزب توده (طرفدار روسيه)، حزب رنجبران (طرفدار چين و دشمن خونى توده اى ها)، اکثريت، مجاهد، راه کارگر، بنى صدر وغيره وصل ميکرد. اگر بخواهيم رابطه طبقات با احزاب سياسى را توضيح دهيم بايد جواب اين را داشته باشيم که چه چيز اين احزاب و گروهها را حول منفعت بورژوازى بهم وصل نگاه ميدارد. براى فهم اين رابطه که در واقع حلقه اتصال احزاب سياسى با منفع طبقاتى است ما به مفهوم ديگرى احتياج داريم. اين مفهوم، مفهوم جنبش، سنت يا گرايش اجتماعى است. من اينها را در اين بحث بجاى هم بکار ميبرم. جنبش اجتماعى حلقه ايست که اين رابطه را به روشنى توضيح ميدهد. به ما امکان ميدهد که هم تعدد احزاب را توضيح دهيم، هم بتوانيم آنها را پيشبينى کنيم و هم موقعيت واقعى اين احزاب در مبارزه طبقاتى را درک کنيم. اگر ما بتوانيم متد و ابزارى داشته باشيم که وحدت منفعت همه جرياناتى که در بالا از آنها اسم بردم را با هم، در هر سطحى، نشان دهد، قاعدتا اين متد ميتوانست قبل از واقعه اين وحدت را پيش بينى کند و يا ميتواند امروز به ما نشان دهد که اين وحدت منفعت در انقلابى که دارد در ايران شکل ميگيرد چه کسى را کنار چه کسى قرار ميدهد، بورژوازى کجاست و پرولتاريا کجا مى ايستد و طبقه کارگر حزبش را کجا بايد پيدا کند.

در اولين قدم بايد از اينجا شروع کرد که جامعه صحنه کشمکش و مبارزه طبقاتى است. اما مبارزه طبقاتى تنها مبارزه بر سر قدرت سياسى يا مالکيت بر ابزار توليد نيست. جامعه صحنه عمل طبقات است و طبقات بايد در مورد کل مسائلى که در مقابل جامعه قرار ميگيرد راه پيش بگذارند. بايد بتوانند پرسپکتيو يا افقى از دنياى مورد نظر خود را در مقابل جامعه قرار دهند. يا بعبارتى آرمانهائى را شکل دهند و مردم را به دنياى خود جلب کنند. طبقات بايد براى اداره جامعه در تمام وجوه آن راه حل داشته باشند. مبارزه طبقاتى مبارزه افرادى نيست که بنام طبقات با هم درگير ميشوند. مبارزه خود اين طبقات است. طبقات در جامعه در ابعادى به وسعت همه مسائل جامعه در مقابل هم قرار ميگيرند. جامعه عرصه تلاش دائمى انسانها براى بهبود زندگيشان، براى بهتر زيستن، براى افزايش توليد و بالا بردن رفاه و براى زندگى بهتر است. تامين چشم اندازى براى چنين نيازى تنها به بحث بر سر مالکيت بر ابزار توليد يا سياست به معنى اخص آن محدود نميشود. همه عرصه هاى اجتماعى را در بر مى گيرد. اين وسعت رودرروئى طبقات را بشدت پيچيده ميکند. مبارزه ايست که تمام صحنه هاى فکرى و عملى جامعه را در برميگيرد. واضح است که با مفروض داشتن يک نظام اجتماعى مسائل دنيائى به اين وسعت راه حل واحدى ندارد و بر سر نحوه اداره جامعه يا راه حل مسائل اجتماعى، فکرى يا سياسى اختلاف بوجود ميآيد. ميخواهم بگويم ميتوان در چارچوب يک نظام اجتماعى و سياسى بر سر بسيارى از مسائل اختلاف داشت. روشن است که دامنه اين اختلافات پايه هاى سيادت طبقاتى و يا پايه هاى نطام مورد توافق را زير سوال نميبرد. در دنياى کمونيستى هم انسانها دچار اختلاف نطر بر سر مسائل زيادى خواهند بود بدون اينکه لازم باشد آنها را به طبقات رو در رو منتصب کنيم. در جامعه طبقاتى نيز بطريق اولى اين صادق است. تلاش براى تغيير جامعه و زندگى جائى است که انسانها قدم به عرصه رو در روئى و کشمکش ميگذارند. انسان در جامعه معنى پيدا ميکند و اگر بخواهد جامعه را تغيير دهد بايد تصويرى از جامعه مطلوب خود داشته باشد. همانطور که گفتم از موضع يک طبقه ميتوان دنياها و پرپسپکتيوها يا افق هاى مختلفى را جلو گذاشت. ميتوان اعتقاد داشت که جامعه بايد سرمايه دارى يا بر مبناى کار مزدى باقى باشد اما در همان حال معتقد بود که بايد درجه اى رفاه را براى مردم تامين کرد، يا ميتوان معتقد بود که شکوفائى اقتصادى و رشد تنها در متن يک سيستم اولترا راست قابل تضمين است. حول اين پرسپکتيو ها يا افق ها جنبشى با ابعاد وسيع فکرى، هنرى و آرمانى شکل ميگيرد که فعالين و تئوريسين ها و متفکرين خود را در عرصه هاى مختلف سياسى، فکرى، اجتماعى، هنرى و غيره پيدا ميکند. اين همان جنبش اجتماعى است که از آن نام برديم. در دنياى امروز هر طبقه جنبشهاى اجتماعى متنوعى را شکل ميدهد. طبقات مختلف در قالب اين جنبش ها به مقابله هم ميروند. مبارزه طبقاتى در قالب اين جنبشها شکل مقابله دنياهاى متفاوت، آرمانها، ارزشها و آرزوها، اسطوره ها و تاريخ هاى متفاوت را بخود ميگيرد. آرمانها، ارزشها و دنياهائى که ميتواند متعلق به يک طبقه يا طبقات مختلف باشند. در اين دنياها و در اين آرزوها، آشکار يا پنهان، نظامى و مناسبات توليدى خاصى مفروض است و از آنجا طبقه اى آشکار يا پنهان در قدرت. ناسيوناليسم، ليبراليسم، رفرميسم، فاشيسم، و غيره همه جنبش هاى مختلف اجتماعى متعلق به بورژوازى هستند که بر متن يک نظام اجتماعى واحد، آرمانها، ارزشها و آرزوهاى متفاوتى را منعکس ميکنند. اينها همه راه هاى مختلف براى اداره جامعه و رشد اقتصادى در چارچوب نظام سرمايه دارى را بدست ميدهند. مقابله طبقات متفات، مانند پرولتاريا و بورژوازى يا جنبش دهقانى و فئودال ها نيز از همين کانال جنبش هاى اجتماعى انجام ميشود. اشاره کردم که اين جنبش ها تنها در سياست انعکاس ندارند، رد آنها را در ادبيات، فرهنگ، هنر، و غيره ميشود ديد. انسانها پيش از هر چيز جذب اين جنبشها ميشوند، افق و آرمان اين جنبشها را ميپذيرند و آرزوهاى خود را در قالب آن پيدا ميکنند. اما خود جنبش عمومى تر از آن است که بخودى خود منشا تغيير باشد. جنبش اجتماعى منشا سازمانها، کانون ها و نهادهاى خاص ترى براى تاثير گذارى بر دنياى بيرون ميشود. اما کليد تغيير نهادى در جامعه قدرت سياسى است. کسى که بخواهد تغيير واقعى و پايدارى در جامعه بوجود آورد بايد دست به قدرت ببرد و ابزار دخالت در سياست حزب سياسى است. همانطور که ابزار دخالت در ورزش درست کردن تيم ورزشى است، ابزار گرفتن قدرت سياسى حزب سياسى است. حزب سياسى اجتماع انسانهائى است که بر مبناى يک جنبش اجتماعى معين براى تصرف قدرت يا مشارکت در آن دور هم جمع ميشوند. يک جنبش يا آرمان اجتماعى واحد ميتواند با توجه به تاکيدات مختلف و راههاى رسيدن به دنياى آرمانى خود احزاب مختلفى را در دوره هاى مختلفى از خود بيرون بدهد اما همه اين احزاب را حلقه يا ريسمان جبنش اجتماعى واحد آنها بهم گره ميزند. جنبش اجتماعى واحد آن منفعتى است که توضيح ميدهد چرا طيف ظاهرا ناهمگونى از احزاب سياسى درست در مقاطع حساس از کنار هم سر در مى آورند. اگر اين جنبشها را باز بشناسيد، خصوصيات آنها را بشناسيد آنوقت هم رابطه اين جنبشها را باهم متوجه ميشويد و هم احزاب اين جنبش ها را از قبل ميشناسيد و ميدانيد قطب نماى آنها چيست و کجا خواهند رفت. به اين ترتيب حزب سياسى يک طبقه، حزبى است که به جنبشى تعلق دارد که آن جنبش دنياى آرمانيش در چارچوب سيادت آن طبقه معنى پيدا ميکند. هر حزبى از همان روز تولدش قابل محک طبقاتى خوردن است. اين را اساسا از جنبش اجتماعى مبناى آن ميتوان فهميد تا از جمع مواضع آن يا ترکيب تشکيل دهندگان آن. بايد به جنبش اجتماعى که منشا آن حزب است نگاه کرد. بورژوازى جنبش هاى مختلفى را از خود بيرون داده است که در مقاطع مختلف، بسته به مسائلى که در مقابل جامعه قرار ميگيرد اين يا آن جنبش جلو مى آيد. حزب دمکرات و جمهور خواه آمريکا هر دو چيزى جز سازمان دادن جامعه بر اساس سرمايه دارى امپرياليستى نيستند اما دو جنبش اجتماعى مختلف را نمايندگى ميکنند که هرکدام با مجموعه اى از احزاب و گروههاى سياسى و سازمانها و نهادهاى اجتماعى يک گروه بندى را تشکيل ميدهند. ديناميسم جامعه بورژوائى هم در اين است که براى شرايط مختلف آلترناتيو هاى مختلف را در قالب اين جنبشها و احزاب سياسى قابل انتخاب ميکند.

يک نمونه از اين جنبش ها جنبش ناسيونال - رفرميستى در ايران است که در مقابل جنبش ناسيوناليسم عظمت طلبانه ايرانى شکل گرفته يا خود را تعريف ميکند. جنبش ناسيوناليسم عظمت طلبانه ايرانى آرزوى ايجاد يک ايران صنعتى مدل غربى بر اساس کار ارزان کارگر ايرانى را دارد. از دهه بيست قرن گذشته اين جنبش با سلطنت پهلوى تداعى شده است. اين جنبش از جريانات محافظه کار سنتى تا جريانات و احزاب ناسيونال فاشيستى که خونشان از نام ايران به جوش مى آيد را شامل شده است. در مقابل اين جريان، جنبش ديگرى شکل گرفته که در دنياى آرزويش ايرانى صنعتى و متکى به صنعت بومى است که البته کارمزدى مبناى آن است. درهمان حال در اين دنياى آرمانى درجه اى از خدمات اجتماعى و آزادى سياسى، و درجه اى از توجه به توليد کنندگان خرد مفروض است. اين جنبش، در مقابل جريان ناسيوناليست عظمت طلب به سنگرهائى پناه ميبرد که بتواند خود آگاهى بوجود آورد و ايدئولوژى بسازد. اين سنگر، سنگر مقاوت در مقابل غربى شدن، سنگر ناسيوناليسم ضد امپرياليستى و شرق زده و اسلامى است. اين جنبش از خود تعداد کثيرى روشنفکر و احزاب و گروههاى سياسى را از خود بيرون داده که يک سر آن جريانات اسلامى هستند و سر ديگر آن جريانات چپ ناسيوناليست اسلامى نظير حزب توده و چريکهاى فدائى خلق قرار ميگيرد. اختلافات اين احزاب در عرصه هاى مختلف، بويژه تاکتيکى شديد است و هرروز يکديگر را به خيانت به منفعت مشترکى يا سازشکارى بر سر چيز مشترکى متهم ميکنند. اما اگر به دنيائى که ميخواهند دقت کنيد، اگر به دنياى آرمانيشان نگاه کنيد شباهت عجيب اين دنياها را بهم ميبينيد. دنيا و ارزش هاى اجتماعى، اخلاقى و سياسى جنبش اسلامى با دنياى چريک فدائى يا حزب توده و اکثريت و راه کارگر يا رنجبران بسيار شبيه است. مهم نيست در مقاطعى اينها در مقابل هم قرار گرفته باشند. اين دنياى آرمانى (جنبش) حلقه و ريسمانى است که اينها را بهم متصل نگاه ميدارد و احزاب سنت هاى ديگر را از آنها جدا ميکند. اين احزاب البته با هم اختلافات تاکتيکى دارند و حتى سابقه جنگ با هم را دارند اما يک خانواده سياسى هستند. جنبش اجتماعى مثل گروه خون احزاب سياسى است. به هر صورت، همانطور که اشاره کردم بحث طولانى است و من تنها شماتيک ميتوانم به آن بپردازم. خوانندگان ميتوانند در صورت نياز به مراجعى که بالاتر به آنها اشاره کردم مراجعه کنند.

 براى شناختن حزب کارگرى هم بايد همين متد را بکار گرفت. بايد جنبش سوسياليستى را بعنوان يک جنبش اجتماعى بازشناخت، دنيا و افقى که اين جنبش در مقابل جامعه قرار ميدهد را شناخت. و بايد ديد که کدام حزب سياسى به اين سنت، جنبش يا آرمان تعلق دارد. قدم اول در تعريف هر جنبش بايد به مبانى دنياى آرمانى آن رجوع کرد. اينکه يک جنبش يا حزب دنياى خود را به چه محدود ميکند خود شاخص مهمى است در اينکه چه چيز را ميخواهد تغيير دهد. اگر جنبش سوسياليستى جنبش برابرى انسانها است و انسان نقطه شروع و خاتمه آن است حزب کارگرى متکى به اين جنبش نميتواند ناسيوناليست يا مذهبى باشد يا مسئله بيحقوقى زن مسئله اش نباشد. اگر جنبش سوسياليستى مسئله اش سوسياليسم همين امروز باشد حزبش نميتواند فقط حزب کارگران باشد. سوسياليسم جنبش آزاد کردن انسان، جنبش تجديد ساختمان جامعه انسانى بر مبناى حق برابر انسان در برخوردارى از نعمات جامعه است. چنين جنبشى و حزب اين جنبش نميتواند بخود مشغول باشد. بايد به جامعه بپردازد، بايد رهبر مردم در تلاششان در تغيير دنيا شود. سوسياليسم جواب "آخرت" ما نيست. جواب امروز ما به مسائل جامعه است. اگر قرار باشد که سوسياليسم امروز عملى نباشد و با هر توجيهى به آينده اى دور و خارج از کنترل ما موکول شود مثل وعده بهشت است، واقعى نيست. حزب سوسياليستى و کارگرى نميتواند خواستار لغو کار مزدى همين امروز نباشد. کسى که اين را عملى نميداند سوسياليست نيست.

کارگر کمونيست: گرايشى در جنبش کارگرى وجود دارد که وقتى از استقلال طبقه کارگر حرف ميزند آنرا استقلال از احزاب سياسى تعريف ميکند. از نظر شما استقلال طبقه کارگر براى خدمت کردن به امر رهائى اين طبقه به چه معنى است؟ آيا برحذر داشتن کارگران از دخالت در سياست و پيوستن به حزب طبقاتى خود عملا سياست را به طبقه سرمايه دار واگذار نميکند تا سرنوشت کارگران را رقم بزنند؟

کورش مدرسى: اين جمله را من هم شنيده ام اما وقتى به آن دقيق تر نگاه کنيد بى معنى بودن آن از نظر فرم و محتوى را ميبينيد. اولا استقلال از چه چيز؟ بطور کلى که نميشود مستقل بود. در ثانى بايد پرسيد رهائى طبقه کارگر دقيقا چه معنى دارد؟ اگر منطور بر انداختن کار مزدى و برقرارى سوسياليسم است آنوقت بحث اساسا بر سر رهائى انسان است نه فقط کارگر. اين تاکيد شايد بى مورد بنطر بيايد. اما اجازه بدهيد کمى به آن بپردازم. ببينيد، کارگر را ميشود دو جور ديد. ميشود کارگر را يک صنف ديد و ميشود کارگر را يک طبقه ديد. کارگر را ميشود صنفى ديد که منافع خاص خود را دارد. بايد دستمزدش را بالا ببرد، شرايط کارش را بهبود ببخشد. در اين تصوير کارگر فروشنده نيروى کار است و بورژوازى خريدار آن. دعوا براى انجام معامله بهتر به نفع کارگر است. در اين تصوير وجود مناسبات سرمايه دارى فرض گرفته ميشود و قرار نيست که اين مناسبات بهم ريخته شود. يا قرار نيست در دوره عمر من و شما اين کار انجام شود. اگر با همان متدى که در سوال اول در مورد آن صحبت کرديم سراغ ارزيابى از اين جنبش برويم متوجه ميشويم که اين جنبشى است که رفرم در چارچوب جامعه بورژوئى را ميخواهد. کل سيستم را به مصاف نميطلبد و براى آن آلترناتيو روشنى ندارد. اين جنبش نميتواند جنبش کارگرى به معنائى که ما مد نطر داريم باشد حتى اگر يک مليون کارگر هم با آن باشند. لأزم به تاکيد نبايد باشد که بين سنديکا و سنديکاليسم تفاوت هست. سنديکا سنگرى است که کارگر براى دفاع از خود بوجود آورده است و سنديکاليسم جنبشى است که افق کارگر را به دايره برد سنديکا محدود ميکند. در مقابل ميشود طبقه کارگر بعنوان يک طبقه در مقابل بورژوازى و نماينده مناسبات ديگرى برخورد کرد. کارگر در اين قالب منشا يک جنبش عظيم اجتماعى است که براى رهائى خود ناچار است همه بشريت را نجات دهد. طبقه کارگر در اين متن منشا جنبشى است که در مورد همه چيز و هر چيز که به جامعه مربوط باشد راه دارد، آلترناتيو دارد. اين جنبش، جنبش سوسياليستى است که قرار است نه تنها کارگر بلکه همه مردم را به خود جلب کند و به همه نشان دهد اگر ميخواهند دنيائى انسانى داشته باشند، اگر ميخواهند از ستم بر زن در جامعه خبرى نباشد، اگر نميخواهند ستم ملى وجود داشته باشد و انسانها به اقوام و ملل تقسيم شوند، اگر انسان قرار است حاکم بر سرنوشت خود شود و ... بايد به صف اعتراض طبقه کارگر و به دنياى آرمانى و جنبش سوسياليستى طبقه کارگر بپيوندد. در اين جنبش، برعکس جنبش قبلى دنياى موجود و دنياى کارگرى در مقابل هم هستند، همه چيز به کارگر مربوط است، مسئله زن، مسئله کودک، مسئله ملى، مسئله نفوذ عقب ماندگى و مذهب، ضرورت مدرنيسم و اتکا به پيشرفته ترين دستاوردهاى فکرى، علمى و عملى بشريت و هزار و يک مسئله ديگر به اندازه همان مسئله دستمزد و شرايط کار به کارگر مربوط است. جنبش سوسياليستى از اين دست از نان شب به حزب سياسى بيشتر احتياج دارد. اگر بحث استقلال طبقه کارگر مطرح است بايد آنرا در قالب جنبش مستقل طبقه کارگر معنى کرد. اين استقلال قبل از هر چيز خود را در استقلال يا جدائى دنياى کارگرى از دنياى بورژوازى و مقابل هم قرار دادن آنها معنى ميکند. استقلال يعنى استقلال سياسى طبقه کارگر از احزاب بورژوائى. اما حزب بورژوازى را بايد شناخت. کسى که از حزب بورژوازى و حزب کارگرى حزب بورژواها و حزب کارگرها را ميفهمد هنوز الفباى هويت مستقل طبقه کارگر را نميشناسد. اما همانطور که گفتم اين نفهميدن را به يک جنبش ديگر چفت ميکند. يک جنبش بورژوائى که طرفدار خدمات اجتماعى است و فکر ميکند بايد در خريد نيروى کار انصاف داشت. مسئله ما اين است که منصفانه ترين خريد و فروش نيروى کار استثمار است. ما اين را نميخواهيم. اين ما را به دو دنياى متفاوت هدايت ميکند. خواست عدم دخالت کارگران در سياست را ميشود به بحث استقلال مربوط نکرد. براى پشيمان کردن يا منع کارگران از تحزب سياسى و دخالت در سياست بورژوازى کرور کرور پول خرج ميکند و دستگاه عظيم سرکوب، اختناق و تحميق را سازمان ميدهد. کسى که معتقد است که حزب کارگرى وجود ندارد و خودش چنين حزبى را ايجاد نميکند دارد امر تحزب کارگرى، امر تصرف قدرت سياسى، امر رهائى کارگر و بشريت را به آينده اى نا معلوم موکول ميکند. اين شخص به هر جنبش و حزبى هم که تعلق داشته باشد به جنبش کارگرى و جنبش سوسياليستى تعلق ندارد.

ادامه دارد.