بسوى سوسياليسم  

نشريه تئوريک سياسى حزب کمونيست کارگرى ايران   -    دوره سوم،  شماره ۱،  اسفند ۱۳۸۴ - مارس  ۲۰۰۶


زمينه هاى شکل گيرى و عروج پست مدرنيسم
(نقد بنيانهاى فکرى پست مدرنيسم)

خسرو دانش

مقد مه

اگر بخواهيم تحليلى تاريخى از پست مدرنيسم بعمل آوريم بايد به زمانى برگرديم که کمونيسم بعنوان يک جنبش عينى در نيمه دوم قرن نوزدهم در مقا بل بورژوازى ظهور کرد، يعنى زمانيکه کمونيسم مارکس بعنوان نماينده فکرى و آگاه جنبش کمونيسم کارگرى به صحنه آمد و به دنبال آن قيام کمون پاريس شکل گرفت. در قبا ل اين عينيت تهديد کننده موجوديت بورژوازى بود که اين طبقه، بر اساس تغييرات پايه اى و مادى سرمايه، از سنتهاى فکرى مدرن و انقلابى خود بتدريج دست کشيد و به شکل امروزى اش به پست مدرنيسم بعنوان مکتب منسجم بورژوازى معاصر روى آورد. يعنى زمانيکه نيچه اعلاميه داد: "وقتى خدا مرد انسان هم مرد" (نقل به معنى). اين گفته خيلى شبيه گفته اوژن يونسکو، پست مدرن معاصر آمريکائى بود که: "زمانيکه يک آدم بيسواد خدا و مذهب را انکار ميکند خيلى خطرناک ميشود" (نقل به معنى). وهمچنين وقتى نيچه سوژه و ابژه را يکى دانست و تفاوتى بين آنها قائل نشد در نظر داشت اومانيسم مدرنيته را به زير سوال ببرد، انسانى را به زير سوال ببرد که در جايگاه فاعل شناسا با رهايى از خدا محورى قادر به شناخت و تغيير دنياى اطراف خويش است. بنابراين پسا مدرنيسم با نقد مدرنيته با نيچه شروع شد و اسا س آن نفى اومانيسم و باز گرداندن عنصر مذهب به زندگى و جامعه انسانى بود. لذا بورژوازى در تقابل با جنبش عينى کمونيسم دوباره به فاکتور خدا و مذهب قرون وسطى رجوع کرد تا روبناى جامعه را جاييکه به اين فاکتور نياز پيدا ميکند سازماندهى دلبخواه بکند. اومانيسم به معنى وسيع کلمه بتدريج بر پايه ضرورت تداوم سرمايه در زمان و مکانهاى متفاوت از طرف بورژوازى نفى و انکار شد که برآيند فکرى آن در پست مدرنيسم مشاهده ميشود. مثلا در دوره مدرنيزاسيون جهان سوم در روبناى سياسى و ايدئولوژيک جامعه، عنصر مذهب جايگاه خاصى دارد. بعنوان مذهب رسمى در قوانين اساسى اين جوامع حضور دارد هرچند نميتواند در قا لب مذهب سياسى عمل کند و در عرصه اجتماعى بعنوان امر خصوصى قلمداد ميشود، ولى در ساختارهاى اجتماعى دست نخورده ميماند و نقد نميشود. حتى در اين جوامع با وجود مبارزه نيم بند دستگاه دولتى با خرافات مذهبى به نوعى از طرف اعضاى خانواده سلطنت و يا خانواده اول شخص حکومت به خرافات مذهبى شديدا دامن زده ميشود و حوزه امنى براى آته ايسم به عنوان يک پديده اجتماعى - فکرى ايجاد نميشود و شديدا از طرف بنيادگرايان مذهبى اين حوزه تهديد ميشود. در اين جوامع کمونيسم بعنوان جنبشى صرفا آته ئيستى تداعى ميشود تا بجاى جنبشى براى سرنگونى سرمايه به جنبش صرف کفر عليه مذهب منجر شود. "شهروند" و حقوق شهروندى به عنوان ثمره اصلى و ديگر اومانيسم بورژوازى مدرنيته در اين کشورها يک موجوديت صورى دارد، چراکه اولا جامعه معمولا تک حزبى است و دوما اکثرمسايل انتخاباتى فرمايشى وغير دمکراتيک است و انسان سياسى به مفهوم مدرنيته در اين جوامع تحقق پيدا نميکند.

قبل از اينکه به موقعيت زمانى عروج اصلى پست مدرنيسم برسيم هايدگردرست در نقطه مقابل اومانيسم مدرنيته، "وجود گرايى" (پسا اومانيسم) را تئوريزه کرد و راه نيچه را تکميل ترنمود. او بجاى "من ميانديشم پس هستم" استدلال مشهور دکارت، فلسفه "من در جهان هستم" را جايگزين کرد و با سوژه گرايى مدرنيته مرز کامل ايجاد نمود، فلسفه اى که بعدها بنيان و اساس انواع تئوريهاى ارتجاعى متفکرين پست مدرن ومکتب پست مدرنيسم شد. برجسته شدن پست مدرنيسم در جايگاه يک مکتب از بحران سرمايه دارى دولتى غرب از سالهاى دهه ۶۰ و ۷۰ شروع ميشود و رفته رفته منسجم تر و برجسته تر ميشود. اين مکتب منطق بورژوازى راست و بازار آزاد است، بورژوازيى که هيچگونه قيد (بويژه قيد و دخالت دولت بر سرمايه) در استثمار طبقه کارگر را نميتواند تحمل کند و برسميت بشناسد. و تا جايى پيش ميرود که به فعاليت بخش خصوصى و بازار وجهه و پرستيژ روشنفکرانه ميدهد و تيپ روشنفکران "نئو ليبرال" را بوجود مياورد. لذا پست مدرنيسم شديدا محتواى ضد کارگرى دارد. به همين دليل است که با فروپاشى بلوک شرق و کمونيسم روسى برجسته تر از زمانهاى ديگر عروج ميکند و نمود عينى تر مييابد. لذا اين مکتب چه در دوره جنگ سرد و چه بعد از آن (فضاى آنتى کمونيستى بعد از فروپاشى) يکى ازسنگرهاى اصلى نبرد بورژوازى غربى با بلوک شرق است. شعارهاى "پايان ايدئولوژى"، "بن بست کمونيسم"، "پايان تاريخ" و "پايان عصر انقلابات" و "پيروزى و جاودانه شدن سرمايه دارى" در فضاى آنتى کمونيستى پسا جنگ سرد از تراوشهاى فکرى متفکرين پست مدرن است. بعد از فروپاشى بلوک شرق ضرورت سازماندهى و آرايش فکرى - سياسى و اقتصادى جديد بورژوازى جهانسوم (در قالب نظم نوين جهانى) از طرف بورژوازى راست جهانى به رهبرى دولت امريکا هرچه بيشتر احساس شد. پسا مدرنيسم بعنوان برآيند فکرى بورژوازى راست غربى در جاى خود در اين آرايش نظم نوينى بوبژه در عرصه فکرى نقش عمده اى بازى کرده است. در سطور ذيل ضمن بررسى زمينه هاى مادى و سياسى عروج پست مدرنيسم به چگونکى کارکرد فکرى آن در نظم نوين جهانى اشاره ميکنيم و در نهايت به نقد بنيانهاى فکرى آن نيزميپردازيم.

انقلاب پسا صنعتى و اقتصاد نئوليبرالى

چرخش فکرى هرچه بيشتر متفکرين بورژوازى معاصراز مدرنيسم به "پست مدرنيسم" که محورهاى اصلى آنرا در سطور ذيل طرح و نقد کرده ايم برآيند چرخش زيربنايى و تغييرات اساسى جهان سرمايه دارى است. سرمايه دارى جهانى با انقلاب دوم صنعتى در اوايل قرن بيستم با بکارگيرى قدرت موتور ماشين و الکتريسيته در عرصه توليد و در نتيجه بالا بردن بارآورى کار دور جديدى از انباشت سرمايه را شروع کرد. با نفوذ سرمايه به حوزه هاى ماقبل سرمايه در اقصى نقاط عقب مانده، کل کشورهاى جهان به زير سيطره سرمايه هاى انحصارى در آمد. صدور سرمايه امپرياليستى موجب تقسيم کار جهانى کامل، بطور جغرافيايى و افقى، ورشد شگفت آور نيروهاى مولده در سطح جهانى گرديد. طرح مارشال و مدرنيزاسيون جهان سوم، سرمايه داريهاى تحت سلطه را بوجود آورد که بر محور و قانونمندى ايجاد فوق سود امپرياليستى و نيروى کار ارزان حرکت اقتصادى خود را سازماندهى ميکردند. با رفاه نسبى طبقه کارگر غرب و سر کار آمدن دولتهاى رفاه در کشورهاى اروپايى بدليل عقب نشينى بورژوازى در مقابل مبارزات اتحاديه هاى کارگرى و هراس از انتقال انقلاب اکتبر، اقتصاد کينزى زمينه طرح پيدا کرد. علم اقتصاد کينزى نظريه پردازى کرد که تحليل و پيش بينى هاى مارکس از سرمايه دارى در مورد تشديد و تعميق تضاد طبقاتى چندان هم درست نبوده و دولت ميتواند با کنترل اقتصاد جامعه بر محور برانگيختن تقاضا (و نه عرضه) و دادن يارانه و امکاناتى مثل بيمه هاى اجتماعى و درمانى و وامهاى کم بهره مسکن، قدرت و شوق خريد را در مردم و بويژه طبقه کارگرافزايش داده و با ايجاد قوانين و مقررات ماليات بر درآمد بخش خصوصى فاصله طبقاتى در جامعه را کم کرده و بر بحرانهاى دوره اى غلبه کند. رويهمرفته اين دوره، دوره سرمايه دارى انحصارى دولتى بود که بعد از دوره سرمايه دارى رقابت آزاد (ليبراليسم) شروع شده بود و اکنون به مانع اصلى در روند انباشت سرمايه تبديل شده و دچار بحران حاد سالهاى دهه ۶۰ و ۷۰ شده بود. انباشت جهانى سرمايه در دوره دوم ضمن اينکه از يک طرف موجب تقسيم کار کامل جهانى شد از طرف ديگر نيز ترکيب ارگانيک سرمايه را بسرعت بالا برد. گرايش نزولى نرخ سود عارضه ايست که در اين مواقع سرمايه را ناچار ميکند به دنبال حوزه هاى جديد و بکر براى سرمايه گذارى بگردد. سرمايه وقتى نميتواند چنين حوزه هايى را پيدا کند، يا بايست دوباره به سطح معيشت طبقه کارگر حمله کند و دستمزدها را باز هم پايين بياورد، يا اينکه شانس اش رو کند و انقلاب صنعتى جديدى نيروى بارآورى و توليد را متحول کند و ترقى دهد. اين دو عامل در روند سرمايه دارى جهانى براى ورود به دور جديد حرکت سرمايه بطور پياپى اتفاق افتاد. اگر توجه کرده باشيد گفتم پياپى. در صورتيکه بعداز هر انقلاب صنعتى مرحله رشد و ترقى شروع ميشود و دستمزدها بصورت چشمگيرى افزايش مييابد. اين يک پديده استثنائى در طول تاريخ سرمايه دارى است. يک حرکت متناقض و غير منطقى است. منتهى ضرورت و نياز سرمايه چنين تناقض و بى منطقى را ايجاب ميکند. انقلابى پسا صنعتى در غرب رخ داده بود که ميتوانست بجاى کاهش دادن ميزان بيکارى، در صورت بکارگيرى دستاوردهاى آن د ر عرصه هاى اقتصادى، بر ميزان آن بيفزايد و با تبديل کردن بيکارى به امرى ساختارى، کلا طبقه کارگر را از روند توليد بيرون رانده و در نتيجه بيکارى جهانى طبقه کارگر موجب بحرانهاى اجتماعى گسترده اى بشود و با اوجگيرى جنبش بيکارى جهانى موجوديت سرمايه جهانى به خطر افتد. پس زمانيکه سرمايه دارى با چنين شرايطى مواجه ميشود هرگز نمى آيد دستاوردهاى انقلاب تکنولوژيک جديد را به گونه اى استفاده کند که به ضررخودش تمام شود. اين دستاوردها را در عرصه هايى و در حدى بکار ميگيرد که بيکارى را تبديل به يک پديده ساختارى نکند و از طرف ديگر خود بتواند به سطح معيشت طبقه کارگر حمله برده و بيکارى را د ر حد ارتش ذخيره براى تهديد اين طبقه حفظ کند. اينهمه متفکرين اقتصاددان را توليد و هزينه کرده است براى همين روزها و شرايط حساس. مثلا اينبار بجاى کينز، اقتصاددان آمريکايى "ميلتون فريدمن" را دارد که اقتصاد "نئو ليبرالى" را تئوريزه کند و نسخه آنرا براى اقتصاد جهان تجويز کند. طبق اين نسخه سرمايه دارى دولتى ديگر جوابگوى نيازهاى سرمايه دارى نيست و مانع شکوفايى و رشد اقتصادى ميشود. بايست بخش خصوصى، بازار، و عرضه را فعال کرد و صرفا با برانگيختن تقاضا از طريق تزريق سرمايه دولتى به بازار و سرمايه گذارى دولتى نميشود اقتصاد را رونق بخشيد. بانک جهانى، صندوق بين المللى پول و سازمان تجارت جهانى ابزارهاى تغذيه مالى و هدايت اقتصاد نئو ليبرالى هستند که امريکا نيز در راس آن است. سازمان تجارت جهانى مسئوليت سازماندهى اين روند را با يک برنامه بيست ساله رياضت کشى اقتصادى برعهده گرفته است. اين رياضت کشى نه براى بورژوازى کشورها بلکه مشخصا براى طبقه کارگر و مرد م تهيدست کشورهاست. تاچريسم و ريگا نيسم نيز نسخه هايى در راستاى چنين اقتصادى بودند.

اکنون جهان مدتيست وارد چنين فاز اقتصادى شده است. هرچند اتحاديه هاى کارگرى و مردم چند کشور اروپايى با راى ندادن به قانون اساسى اروپاى متحد از ورود به چنين اقتصادى امتناع ميکنند، ولى سرمايه را از ورود به چنين فازى گريزى نيست. ضرورت بقاى سرمايه و اقتصاد بازار و نئو ليبرالى ايجاب ميکند هزينه کارگر در کشورهاى پيشرفته براى سرمايه، مثل امريکا، به ۸۰/۱۸ دلار در ساعت کاهش يابد در حاليکه در آلمان اين هزينه ۳۴ دلار در ساعت است. راست در جها ن جولان ميکند و با يورش بردن به سطح معيشت طبقه کارگر و دستاوردهاى مبارزاتى او دنيا را به سوى اقتصاد نئوليبرالى هدايت ميکند. بورژوازى بخش خصوصى و بازار کشورها شديدا فعال شده و رژيمهاى راست آنها براى پيوستن به برنامه اقتصاد نئو ليبرالى سازمان تجارت جهانى صف کشيده اند. قانونمندى اين اقتصاد در کشورهاى پيشرفته حذف دستاوردهاى رفاهى بعد از انقلاب اکتبر طبقه کارگر و در کشورهاى کم توسعه تحميل استثمارى شد يد تر از فوق سود امپرياليستى دوره مدرنيزاسيون است، يعنى کسب اولترا فوق سود امپرياليستى، يعنى استثمار مطلق. چنين قانونمندى در کشورهاى جهان سوم چيزى بغير از فقر مطلق طبقه کار گر و مردم مفهومى ندارد. بکارگيريهاى بدون استخدام با قراردادهاى موقت و حتى بدون قرارداد و حقوق هاى زير خط فقر و پرداخت نشده به مدت چندين ماه و اخراجهاى دسته جمعى کارگران دقيقا گواه وارد شدن جهان سوم به اين فاز جديد است.

استفاده بورژوازى جهانى از دستاوردهاى انقلاب پسا صنعتى در راستاى منافع سرمايه جهت داده شده است. عمدتا در عرصه توزيع و خدمات و شبکه هاى وسيع تبليغاتى و ارتباطات از اين دستاوردها استفاده شده است نه در عرصه توليد. اين گوياى اين است که سرمايه دارى معاصرعملا ظرفيت جذب و پذيرش دستاوردهاى اين انقلاب را ندارد و در مقابل رشد نيروهاى مولده به مانع اصلى تبديل شده است.

بحران سا لهاى دهه ۶۰ و ۷۰، بحران و بن بست سرمايه دارى دولتى، انقلاب پسا صنعتى و شروع دور جديد انباشت سرمايه تحت عنوان اقتصاد نئو ليبرالى زمينه هاى مادى و اقتصادى عر وج پست مدرنيسم ميباشند.

دمکراسى "تبعيض" در غرب
دمکراسى قومى - مذهبى در جهان سوم (۱)

اقتصاد سرمايه دارى (و اکنون نئو ليبرالى) در جهان، در حا لت متعارف، انتزاعى و تئوريک، روبناى سياسى و شکل حکومتى کلاسيک و عمومى خود را ميخواهد. منتهى اين روبنا و شکل، در حالت غير انتزاعى، مثلا بدليل حضور تاريخى کمونيسم (باهرگونه محتوا فرقى براى بورژوازى ندارد، چون در نهايت با اسم کمونيسم تداعى ميشود) و وجود "خطر" انقلابات کمونيستى، شکل حکومتى خاص وغير متعارفى را طلب ميکند. ضرورت اين تغييرمربوط به مسائل سياسى است. نياز به تغيير شکل حکومتها اکنون عمدتا به دليل ايجاد نظم نوين جهانيست نه مسايل اقتصادى، هرچند در نهايت بطور غير مستقيم ريشه اش به حفظ اقتصاد سرمايه دارى برميگردد. برمبناى چنين ضرورتى، دمکراسى "تبعيض" مناسبترين دمکراسى نظم نوينى در کشورهاى پيشرفته است. تقسيم شهروندان کشور به دو قسمت غربى (اروپايى) و جهانسومى پديده اى نو در راستاى محتواى چنين دمکراسى نظم نوينى است. اين محتوا، بدين گونه است که دمکراسى، فرهنگى غربى و مختص شهروندان غربيست و قوانين وسنتهاى قومى - مذهبى مختص فرهنگ مردمان شرق است. لذا بايست اين مهاجرين و ساکنين در کشورهاى غربى تحت قوانين و سنتهاى خودشان زندگى کنند و نهادهاى قانونى ويژه خودشان را داشته باشند، مثل دادگاههاى شريعه. اين دمکراسى بظاهر فريبنده محتواى آپارتايدى و راسيسم نو(راسيسم رايج و قديمى فرقش با اين راسيسم جديد در اين است که اولى عمدتا بخاطر تداوم بخشيدن به دستمزد پايين مهاجرين ميباشد) دارد و دقيقا در جهت پاسخگويى به ضرورتها و نيازهاى نظم نوين جهانى ميباشد. گردانندگان نظم نوين جهانى در تدارک وضعيت جديدى در کشورهاى غربى هستند تا سطح توقع مهاجرين جهانسومى را پايين بياورند و اجازه استفاده از دستاوردهاى تمدن غرب را به شهروندان شرقى و جهانسوميشان ندهند تا بهتر بتوانند نظم نوين جهانى خود را ساماندهى و سازماندهى کنند. تز "نسبيت فرهنگى" و "مولتى کالچراليسم" نوعى مهندسى افکار و ظاهرا روشنفکرانه در راستا و برآيند چنين وضعيت وعينيت جديد است و بنوعى تداوم حکومتهاى مذهبى جهانسومى درکشورهاى پيشرفته است. با اين وصف، پديده "دولت - ملت" و "دمکراسى ليبرال" مدرنيته در کشورهاى غربى ماديت و در نتيجه مفهوم خودش را به معنى واقعى کلمه از دست ميدهد. چرا که دولت - ملت و دمکراسى ليبرال مدرنيته، به مفهوم يک کشوربورژوايى با دمکراسى براى همه شهروندان است و شهروند خودى وغير خودى ندارد. اين يک پديده مترقى بود و رعايت حقوق شهروندى، مدنى و فردى همه آحاد کشور محتواى آن است. البته، تحليلا، اين يک روند در کشورهاى پيشرفته است، هرچند بعضى از اين کشورها (بويژه برخى کشورهاى اروپايى ) تمايل ورود به اين روند را ندارند و دولتهايشان بنوعى با اسلام سياسى مخالف هستند.

در تداوم متدولوژى فوق الذکردر نگرش به جهان سوم، بدليل خطر کمونيسم اردوگاهى قبل از فروپاشى و خطر انقلابات سوسياليستى در زمان و موقعيت فعلى، سرمايه داريهاى تحت سلطه و جهانسومى دوره مدرنيزاسيون در بويژه کشورهاى خاورميانه تبديل به سرمايه دارى با حکومتهاى قرون وسطايى شده است. مناسبترين شکل سياسى اين نوع جوامع حکومتهاى مذهبى - قومى درقالب فريبنده دمکراسى قومى – مذهبى مد نظرشان است. (اين واژه "دمکراسى قومي- مذهبى" ابتدا توسط بوش رئيس جمهور امريکا بکاربرده شد.) هرچند ابتدا بدليل نبود آلترناتيو حکومتى ديگر، حکومتهاى مذهبى در اين کشورها به بورژوازى جهانى تحميل شد (ابتدا در ايران) ولى بعدا کارکرد و مطلوبيتشان در نظم نوين جهانى براى بورژوازى بيشتر اثبات شد. اساسى ترين مطلوبيت اسلام سياسى، ضد کمونيستى و مخالف انقلاب سوسياليستى بودن و کارکرد سرکوب آنست، غيرسکولار بودنش است. پديده "شهروند" و حقوق شهروندى و حقوق فردى و مدنى در اين نوع حکومتها مفهومى ندارد و جاى آنرا حقوق قومى - مذهبى گرفته است. پررنگترين ويژگى اين حکومتها ضد زن و ضد حقوق کودک بودن آنهاست. زن را نصف مرد محسوب ميکنند و بيشترين ميدان را براى سرکوب جنبشهاى آزادى زنان فراهم ميکنند. کودکان در تملک پدرانشان هستند و پدر ميتواند نسبت به بچه خود هرگونه خشونت را اعمال کند. اينها مناسبترين سنتها و قوانين براى ارضاى نيازهاى نظم نوين جهانيست. نظم نوين جهانى براى پاسخ گويى به نيازهاى سياسى خود مدتيست که اقدام به ايجاد و سازماندهى چنين حکومتهايى بويژه در خاورميانه کرده است که رسالت اصلى آنها سرکوب جنبشهاى چپ، سکولار و برابرى طلب زنان عليه مردسالارى و هرگونه حق طلبى راديکال مردم تحت لواى دفاع از دين است. اين روند با سر کار آمدن حکومت مذهبى ابتدا از ايران شروع شد که دليل اصلى اش عدم کارآيى رژيم شاه در سرکوب انقلاب ۵۷ و هراس دولت امريکا از نفوذ خطر کمونيسم شوروى و سرکار آمدن يک حکومت چپ بود. سپس در افغانستان و بعد عراق چنين حکومتهايى سرکار آمدند و اکنون بطوريکه رويدادهاى سياسى در عرض چندين ماه اخير و مواضع دولت امريکا نشان ميدهند بورژوازى غربى به رهبرى امريکا در صدد ساختن يک خاورميانه بزرگ اسلامى ميباشد، خاورميانه اى که با عقب نشينى اسرائيل مرتجعترين حکومتهاى قومى - مذهبى را به روى خود خواهد ديد. بوش اخيرا مطرح کرده است که دولت امريکا قصد دارد اسلام ميانه را از شر بنياد گرايى نجات دهد. ازمنظر نظم نوين جهانى حکومتهاى قومى - مذهبى مهار شده توسط دولت امريکا بهترين نوع حکومتها در سرکوب جنبشهاى انقلابى، مدرن و ضد سرمايه دارى خواهند بود. لذا برمبناى اين ضرورت سرکار آوردن حکومتهاى قومى - مذهبى در جهانسوم و حتى قدرت گيرى کليسا در غرب روندى جهانى خواهد بود و بورژوازى راست جهانى سعى خواهد کرد بعد از اين تمام تنشهاى سياسى را بنفع چنين روندى تغيير جهت بدهد. بورژوازى از لحظه شکل گيرى جنبش کمونيسم مارکس و بعدا کمون پاريس و سپس انقلاب اکتبر بتدريج از آرمانهاى مترقى اجداد مدرن خود فاصله گرفته و ديگر بر محور پسا اومانيسم حرکت ميکند، اين دورنما را پسامدرنيسم با نيچه و هايدگر براى سرمايه ترسيم کرده بود. اين دورنما را از طرف سرمايه گريزى نيست. قانونمندى سرمايه و خطر کمونيسم اين فرجام را ايجاب ميکند. اين مسيريست که خطر کمونيسم بر او تحميل کرده است. لذا بورژوازى نظم نوينى در صدد است در حهان به مذهب بعنوان تنها دشمن کارساز کمونيسم و مدرنيسم قدرت بيشتر و موجوديت سياسى بدهد. تحليلا تز نسبيت فرهنگى، مولتى کالچراليسم، و دمکراسى آپارتايدى در کشورهاى غربى در تداوم اين روند است نه يک پديده راسيستى شبيه به گذشته، به دليل دوره هاى بحران، هرچند در خدمت آن نيز ميباشد. دورنماى راسيسم فعلى با اهداف راسيسم گذشته فرق دارد. بنظر من دمکراسى قومى - مذهبى حکومتهاى جهانسوم با دمکراسى آپارتايدى دولتهاى غرب در يک خط بهم پيوند ميخورند و مکمل هم هستند. شايد بورژوازى غربى با اين کار قصد دارد دنياى سياه سنتهاى ارتجاعى و قوانين پسا اومانيست مذهبى جهانسومى را هميشه در معرض ديد مردم غرب پيشرفته قرار بدهد و از اين طريق توقع آنها را پايين بياورد. و شايد نميخواهد مهاجرين جهانسوم مزه قوانين متمدن غرب را بچشند و اين باعث تکوين گرايشات سکولار، مدرن و انقلابى در کشورهاى حهانسوم بشود و به انقلاب چپ منجر بشود، خلاصه دليلش هر چه باشد آينده آن را نشان خواهد داد. نظم نوين جهانى اين کشورها را به قعر قرون وسطى و سرمايه دارى مناسب آن برده است. نياز سرمايه ايجاب ميکند گورستان تاريخ را بشکافد و استبداد مذهبى پوسيده را دوباره احيا کند. اگر مارکس زنده بود هرگز باور نميکرد بورژوازى بتواند سرمايه دارى را با حکومتهاى قرون وسطايى اداره کند.

بورژوازى نظم نوينى قصد کرده است صورت مساله جهان سوم بعنوان بستر جنبشهاى سکولار، مدرن و چپ را طورى تغيير دهد که کوچکترين آسيبى از اين جهت به منافع استراتژيکش وارد نشود. عمدتا پروژه ها و دخالتهاى سياسى بورژوازى غرب و پست مدرن در طول نزديک به سه دهه و بويژه در اين اواخر با تکوين و رشد جنبش سکولار وچپ در ايران، در جهت تغيير صورت مسئلهء اين کشورها با هدف سرکوب جنبشهاى راديکال وچپ بوده است. چون انقلاب سوسياليستى با بالا بردن سطح رفاه مردم در جهانسوم، سرمايه جهانى را به قعر بحرانى عميق و نهايى فرو خواهد برد.

گرايش به حاکم کردن مذهب در جهان و سرکار آمدن حکومتهاى مذهبى، فروپاشى بلوک شرق وضرورت ايجاد جو آنتى کمونيستى بعد از فروپاشى، زمينه هاى سياسى عروج مکتب پست مدرنيسم بودند.
(۱)- در اين مقاله واژه جهانسوم به معنى سرمايه داريهاى تحت سلطه بکار رفته است.

آرايش دروغين فکرى نظم نوين جهاني
تز " برخورد تمدنها " و " گفتگوى تمدنها"

بورژوازى راست غربى به رهبرى دولت امريکا با آوردن بورژوازى اسلامى به صحنه سياست نظم نوين جهانى و دادن رسالت سرکوب جنبشهاى مدرن، چپ، و کارگرى به او به آرايش سياسى جديد دست زد. اين صف بندى جديد بورژوازى، آرايش فکرى و بزک دروغين و مناسب خود را ميخواهد. اين آرايش بايد طورى سازماندهى شود که پوشش طبيعى و در واقع فريبکارانه به اين صف بندى بدهد تا به اهداف سياسى خودش برسد . بطوريکه خيال شود يک حرکت خود خواسته مردم اين کشورهاست و فاز جديدى در جهان شروع شده است. يکى از اين آرايشهاى فکرى در اين راستا تز "برخورد وجنگ تمدنها"ست که از طرف استراتژيست معروف آمريکايى هانينگتون طرح شده است. هدف اين تز پوشش طبيعى دادن به اين صفبندى سياسى و ديگر تغييرات ارتجاعى در اين کشورهاست و مهمتر ازآن به محاق و سايه بردن جنبشهاى سکولار، مدرن، چپ و مطالبات انسانى اين جنبشهاست. تزى است که تشديد کننده تروريسم اسلامى و تروريسم دولتهاى غربياست. اين تز يکى ديگر از جلوه هاى فکرى مکتب پست مدرنيسم است که غايت تئوريک اش به قول خود هانينگتون به "گفتگوى تمدنها" وصل ميشود (که اخيرا هم آخوند خاتمى را دلقک اين تز و پروژه کرده اند) و هردو، دو روى يک سکه و داراى يک محتوا و رسالت هستند. هانينگتون اين محتواى مشترک را اينگونه تحليل ميکند که فرهنگها، تمدنها و مذاهب مختلف در نهايت ناچارند بخاطر کاهش برخوردها به گفتگو با يکديگر اقدام کنند و به تفاهم برسند. مدتيست که استراتژيستها و فيلسوفان پسا مدرن رسالت اين آرايش فکرى نظم نوين جهانى را بعهده گرفته اند تا اين رنگ و لعاب دروغين بتواند جدا از اهداف ارتجاعى فوق الذکرمساله حقوق بشر سازمان ملل متحد را نيز بعنوان آخرين ثمره مدرنيته کم رنگ و روتر کرده و به سکوت ببرد. پست مدرنيسم، حقوق بشر را بعنوان آخرين ثمره مدرنيته، بحثى کهنه شده ميداند که ديگر کاربردى در اين عصر پسامدرن ندارد و بايد با حقوق مذاهب، اقوام و مليتهاى کوچک جايگزين شود.

تز برخورد تمدنها و گفتگوى تمدنها لباس دروغينى است که ميخواهند به تن نظم نوين جهانى و آرايش جديد سياسى بورژوازى در عرصه جهانى کنند تا افکار عمومى را در جهان فريب دهند. ميخواهند به اين وسيله تضاد اصلى جهان سرمايه دارى يعنى تضاد کار و سرمايه و مبارزه طبقاتى حول آنرا سرپوش گذاشته و لوث کنند. در واقع از جنبش جهانى کمونيسم ميهراسند. ميخواهند کمونيسم و طبقه کارگر را از صحنه بدر کنند و اقوام ارتجاعى را بجاى آنها به صحنه بياورند. متفکرين بورژوازى در دانشگاهها و انواع موسسات فکري- فرهنگى، سمينارها و کنفرانسهاى فلسفه برپا ميکنند تا انواع تئوريهاى پست مدرن مثل نسبيت فرهنگى و مالتى کالچراليسم را تبليغ و ترويج کنند. از متفکرين پسامدرن و پسامارکسيست غربى دعوت فرهنگى بعمل مياورند تا عصر پسامدرن را بعنوان عصرهمزيستى مسالمت آميز مذهب و ديگر انديشه ها اعلام کنند. بورژوازى راست و پسامدرن در صدد حاکم کردن ارتجاع مذهب بر جهان است.

يادداشتهايى در نقد بنيانهاى فکرى پست مدرنيسم

جنبش فکرى - بورژوايى پسا مدرنيسم (بعضى ها به آن بحران پسامدرن هم ميگويند) هرچند از نيچه و هايدگر با نقد مدرنيته شروع شد، عمدتا برمتن انقلاب پسا صنعتى، ورود سرمايه به فاز جديد، بن بست سرمايه دارى دولتى و فروپاشى شوروى بشکلى منسجم و بر جسته تر مطرح شد. بورژوازى در اين فاز نياز به آرايش فکرى جديد و نقد گذشته داشت. نياز به انسانى اتميزه تر شده، گمگشته وبى هويتى داشت که بتواند حرکت جديد سرمايه را تضمين و تداوم ببخشد. انسانيکه هرگونه انقلابيگرى و اعتراض را در خود کشته و در لابلاى چرخ دنده هاى نظم نوين جهانى بى اراده گير کند و تسليم شود. انسانيکه در لحظه ها اسير شود و غرق تصاويرى شود که پشت سر هم تغيير ميکنند و رد ميشوند. نتواند گذشته خود را نقد کند، به آينده بينديشد و پراتيک کند. لذا نياز به مكتب و متفکرين جديدى داشت که چنين انسان و وضعيتى را بوجود بياورند و تئوريزه کنند. مکتب پست مدرنيسم در راستاى پاسخگويى به چنين نيازى شکل گرفت. ابتدا بايد تعريف خود را از انسان عوض ميکرد. به جاى "سوژه" مدرنيته "وجود" را طرح کرد و به جاى سوژه گرايى وجود گرايى را قرار داد و تمام مقوله هايى مثل حقوق بشر، آزادى و برابرى را کوبيد وکمونيسم را اتوپى ارزيابى کرد. پايان تاريخ و طبقات را طرح کرد و سرمايه دارى را جاودانه اعلام نمود. مقوله هايى مثل طبقه و جامعه را انتزاعى خواند و طبقه کارگر را بعنوان يک واقعيت نفى نمود. ا نزجار خود را از مدرنيسم اعلام کرد و به حقوقى مثل حقوق مذهبى، قومى و فرهنگ شرقى مهر تاييد گذاشت. نسبيت فرهنگى و مولتى کالچراليسم را تئوريزه کرد. عصر را عصر "تصوير" اعلام کرد تا سلطه تصوير را بر انسان تلقين و اعمال کند. اعلام کرد همه چيز صورى است و اصلا انديشيدن و تعمق در مسايل غلط است. منطق توده هاى عوام را آلترناتيوکرد و منطق صورى را بهترين نگرش قلمداد کرد. همه چيز را سطحى اعلام کرد و به جاى تضاد، تفاوت را قرار داد.

منصور حکمت گفته بود کمونيسم کارگرى بايست در عرصه نظرى به عنوان يکى از عرصه هاى مبارزه طبقاتى با سنتهاى فکرى بورژوازى به مبارزه بپردازد، تا بتواند در جامعه به يک اتوريته فکرى تبديل بشود. بورژوازى معاصر اکنون به جايى رسيده است که سنتهاى فکرى اجداد خود (بورژوارى مدرن) را تحت عنوان "نقد مدرنيته و متافيزيک عقل" ظاهرا به نقد کشيده و بر عليه آن سنتهاى فکرى شورش کرده است. اين افکار جديد به نظام فکرى "پست مدرنيسم" مصطلح شده است، هرچند متفکرين بورژوا- پست مدرن مدعى هستند با "نظام فکرى" و "ايدئولوژى" به عنوان مقوله هاى مربوط به مدرنيته و گذشته مرزبندى دارند. از آنجا که مارکس در زمان خود به حد کافى نظام فکرى بورژوازى زمانه خود (بورژوازى مدرن) را نقد کرده و نيز بدليل سلطه افکار "پست مدرن" بر جاى جاى جهان امروز و بويژه جهان سوم از طريق تکنولوژى ارتباطات، ديگر امرى بسيار ضروريست که جنبش کمونيستى بتواند از بطن نقد اين افکار به خود هويتى امروزى بخشد و در عرصه جهانى به تنها اتوريته فکرى تبديل بشود، آنهم در حاليکه بورژوازى پست مدرن حوزه تخصصى جديدى تحت عنوان "مهندسى افکار" ايجاد کرده وعامدانه و آگاهانه به توليد و صدور انواع کالاى فکرى پست مدرن همت گماشته است. ايجاد اين حوزه جديد براى بورژوازى هزينه ساز است ولى در دراز مدت جهان را براى سود آورى هرچه بيشتر سرمايه امن ميسازد. حزب کمونيست کارگرى بايست اين امنيت را بهم بزند وبا کار تئوريک دسته جمعى و شبانه روزى به اين مهم برسد.

يادداشتهاى ذيل را که هنگام مطالعه آثار و افکار متفکرين پست مدرن، ازمحافظه کارترين آنها (مثل فوکوياما) تا راديکالترينشان (مثل ژاک دريدا) نوشته ام، در جهت نقد بنيانهاى فکرى - فلسفى پست مدرنيسم است. نقد اين عرصه تواما و همزمان طرح بنيانهاى فکرى "کمونيسم"را پيش ميکشد، لذا در اين يادداشتها اين کار همزمان و در هم انجام گرفته است.

۱- ماترياليسم مارکس "ماتريا ليسم پراتيک" است. نگرش ماترياليستى (مارکس) به تاريخ و جامعه انسانى بعد از نزديک به دويست سال، وبعد از اينهمه بازيهاى زبانى و پيچيده سازى پروسه شناخت با ايجاد هزار توى تفکرتوسط متفکرين "پست مدرن" همچنان بقوت خود باقيست و تنها نگرش صحيح در شناخت هر چيز مربوط به انسان اجتماعيست (ابژه ها). لذا ماترياليسم مارکس، ماترياليسم کمونيستى نيز هست. مضاف بر اين اگر بخواهيم مسايل را شفافتر ببنيم اولا اين ماترياليسم، واقعيت انسانى و اجتماعى (ابژه) را يک "فرايند" ميشناسد، نه واقعيت فيزيکى، ايستا، مرده و درخود. و دوما از نظر ماترياليسم کمونيستى واقعيت فقط محسوس و قابل رويت نيست، بلکه واقعيت غير محسوس و نامرئى نيز وجود دارد. روابط توليدى و مناسبات اقتصادى از واقعيتهاى غير محسوس و غير قابل رويت است که اين ماترياليسم اساسا بر روى آن انگشت ميگذارد و آنرا بعنوان روابط توليدى و مناسبات اقتصادى سرمايه دارى افشا ميکند. و سوما از نظر ماترياليسم کمونيستى در نظامهاى طبقاتى بيشتر فرايندهاى ظالمانه اجتماعى - انسانى بدليل خصلت خود محسوس و آشکار نيستند و اين تنها در نظام کمونيستى است که فرايندهاى اجتماعى ساده وآشکار ميشوند، چون در محصولات اجتماعى کار عام اجتماعى و ارزش مبادله بکار نرفته و وجود ندارد بلکه فقط کار مفيد و مشخص و در نتبجه ارزش مصرف وجود دارد، چونکه ثروت جامعه رابطه توليد ارزش اضافى نيست بلکه فقط رابطه توليد ارزش مصرف و نيازهاى جامعه است. از خود بيگانگى کار وجود ندارد، بلکه وحدت سوژه و ابژه و در نتيجه انسان و طبيعت جايگزين از خود بيگانگى کار و انسان شده است و خيلى مثالها در اين رابطه. لذا سادگى و پيدايى فرايندهاى اجتماعى در نظام کمونيستى واقعى نياز به تجريد و افشاى واقعيتهاى پنهانى وغير محسوس ندارد.

۲- ماترياليسم موجود در پست مدرنيسم "واقعيت" را گسترده ترو پيچيده تراز آن ميداند که ذهن محدود انسان بتواند ا ز آن شناخت حاصل کند. لذا هر شناخت از واقعيت را "تاويلى" از واقعيت ارزيابى ميکند. اين ماترياليسم "متن" و "نوشتار" را منسجم ترين تاويل واقعيت ميداند. متافيزيک مدرنيته (که با دکارت و من انديشنده او شروع ميشود) و شناخت آن ازجهان واقعى را انتزاعى و غير واقعى ميخواند، چون مقولات و مفاهيم متافيزيک را ساخته و پرداخته ذهن و "سوژه" مدرنيته ميداند لذا آنها را انتزاعى و غير واقعى ارزيابى ميکند. از نظر پست مدرنيسم، "واقعيت" بيرونى مثل زمين خشک و ترک خورده بعد از باران است. واقعيت بالکانيزه شده است، تشکيل شده است ازا جزا و تکه هاى جدا از هم، مثل تکه هاى پازل. در نقد ديدگاه فوق بايد گفت اولا پست مدرنيسم از آنجا که مرز و حدودى براى مقوله "واقعيت" قائل نميشود لذا اين مقوله نه به عنوان يک فرايند انسانى وا جتماعى زنده بلکه به عنوان يک واقعيت فلسفى غير فعال و مرده نگريسته ميشود. چونکه يک واقعيت بدون مرز و کلى است، همانگونه که فيلسوفان به آن برخورد ميکنند. يک مقوله "ايدلوژيک" است. و اين در وضعيتى است که پست مدرنيسم فلسفه و تفکر فلسفى را بمثابه يک مقوله و تفکر "متافيزيکى" ميشناسد و با آن مرزبندى دارد. اين پارادوکس و تناقض کل سيستم نظرى پست مدرنيسم را در نورديده است. دوما اگر واقعيت را گسترده و پيچيده تر از ذهن محدود ميداند پس چرا سعى نميکند پروسه و فرايند شناخت و تفکر پيچيده ترى را تجويز کند وروش شناسى (متدولوژى) گسترده اى داشته باشد، و در مقابل شناخت صورى را براى شناخت "واقعيت" براى اهل انديشه ديکته ميکند ونيز به جاى پروسه شناخت پيچيده تا جائيکه ميتواند الفاظ و جملات پيچيده را بکار ميگيرد؟ سوما اگر واقعيت تاويلى از واقعيت است ومنسجمترين اين تاويل ها "متن" و "نوشتار"، پس ما يک واقعيت نداريم بلکه به تعداد آدمهايى که آنرا تاويل ميکنند "واقعيت" داريم و اين بيشتر به کمدى شبيه است تا به يک تحليل جدى. اين زمانى بيشتر کمدى ميشود که آنرا بالکانيزه شده بدانيم، آنوقت بايست با تاويل بينهايت مواجه باشيم و اين مسخره اى بيش نخواهد بود. دانش هرمنوتيک يا علم تفسير بعنوان يک علم پسامدرنيستى مربوط به چنين برداشتى از متن است.

براى اثبات توانايى شناخت واقعيت بوسيله انسان و اينکه نگرش ماترياليستى کمونيسم تنها نگرش صحيح به واقعيت اجتماعى و انسانى است بايست به "پراتيک" متوسل شويم. و براى رسيدن به چنين مرحله اى بهتر است " سوژه" (بعنوان فا عل شنا سا) و ابژه (بعنوان موضوع شناسا) را از زبان کمونيسم (ماترياليسم پراتيک) تعريف کنيم.

۳- "سوژه" و "ابژه" بعنوان ذهن و عين از زمانيکه انسان متفکر و ناطق (مرحله نه استفاده از آواهاى مبهم بلکه سيستم علايم ثانوى) تکوين پيدا کرده و از حيوان داراى غريزه وبدون اجتماع و پراتيک متمايز شد، دو پديده جدا از هم شدند و بر خلاف تفکر هگل، "همسانى" يا "اين همانى" بين آنها هرگز بوجود نيامد بلکه "اين نه آنى" شد. "سوژه"، انسان و فاعل شناسا بود که توانست براى رفع نيازهاى خود، موضوع کار (ابژه) خود را شناسايى کند و با طرح ريزى قبلى اقدام به عمل (پراتيک) نموده و در جهان پيرامون خويش (ابژه) دخالت نموده و تغيير ايجاد کند. پس سوژه" انسانى قبل از اينکه پراتيک کند طرح، نقشه و تئورى "پراتيک" را در ذهن خود آماده ميکند. براى اثبات قابل شناخت بودن ابژه (واقعيت) از طريق "سوژه" (فاعل شناسا) به متدولوژى خاصى نياز داريم که بر گرفته از "پراتيک" است. پراتيک و ايجاد تغيير و تحول در واقعيت انسانى تنها معياريست که ثابت ميکند ميتوان واقعيت را شناخت و نيز اين شناخت يک فرايند انسانى و عينى است نه انتزاعى. زمانى نگرش فلسفى پست مدرنيسم در رابطه با غير قابل شناخت بودن واقعيت موجود و تاريخى ميتوانست درست باشد که تحول و تغييردر جوامع غير ممکن شده و ايستايى مطلق در آنها بوجود ميامد، آنوقت ميتوانستيم بگوييم چون شناخت از واقعيت غير ممکن است پس ايجاد تغيير و تحول در جوامع غير ممکن ميباشد. پس توانايى پراتيک و دخالتگرى انسان در تغيير سرنوشت تاکنونى جوامع تنها دليل در نفى استدلال فلسفى پست مدرنيسم در اين رابطه است. براى اثبات اينکه شناخت ماترياليستى کمونيسم از واقعيت سرمايه دارى تنها شناخت واقعى و درست است بايد بگويم اين ماترياليسم، جامعه سرمايه دارى را طورى توضيح ميدهد که توانايى پراتيک و متحول ساختن آنرا بدست ميدهد، در صورتيکه "پست مدرنيسم" طورى از اين جامعه شناخت ميدهد که بجاى متحول ساختن آنرا "جاودانه" قلمداد ميکند. گويى يک سرمايه دار از اين جامعه شناخت ميدهد. هرگونه تجريد مارکس گونه از اين جامعه را نفى ميکند و مقوله هايى مثل کار عام اجتماعى، ارزش مبادله، ارزش اضافى و ... را پرت گويى و مهمل بافى ميخواند. "سوژه" انسانى قبل از اينکه پراتيک کند طرح، نقشه و تئورى "پراتيک" را در ذهن خود آماده ميکند. تئورى ايجاد "حزب کمونيست"، "انقلاب سوسياليستى" و "رهبرى حزبى انقلاب" از جمله اساسى ترين تئوريهاى پراتيکى "سوژه" کمونيستى هستند. لذا "پراتيک" بعنوان بخش انقلابى کمونيسم کارگرى از رابطه "اين نه آنى" سوژه با ابژه زمينه سازى شده و مفهوم پيدا ميکند. "سوژه" کمونيستى با ايجاد مقوله "پراتيک" سوژه ايست که فراتر از ابژه سرمايه دارى ميانديشد. "پراتيک" انسانى و متحول ساختن واقعيتهاى انسانى و اجتماعى نشانگر اين است که انسان قادر به شناخت واقعيت پيرامون خود است. لذا بر خلاف تحليل "پست مدرنيسم"، اين واقعيت نيست که گسترده تر و پيچيده تر از تفکر انسانى است، بلکه اين تفکر و سوژه انسانى است که گسترده تر و قدرتمند تراز واقعيت پيرامون او است. اين "سوژه" جهت داده شده وايدئولوژيک "پست مدرنيسم" است که قادر به شناخت "واقعيت" سرمايه دارى نيست تا بتواند حيات اين "ابژه" را تضمين وتداوم بخشد.

۴- "سوژه" بعنوان کار و "ابژه" بعنوان موضوع کاردر نظام اشتراکى اوليه داراى وحدت هستند، منتهى اين وحدت کور و نا آگاهانه است. بلا واسطه و مستقيم نيست، رئيس قبيله اين وحدت را از طريق خودش تحقق بخشيده است. لذا "فرديت" در اينجا سرکوب شده و مفهوم ندارد. هرچه هست سلطه جمع است که در رئيس قبيله نمود پيدا کرده است. اين ويژگى عمده نظام اشتراکى کور و اوليه است. حتى غارت محصولات قبايل ديگر و به اسارت گرفتن افراد قبايل ديگر در حاشيه اين قبايل نشان کامل از غير آگاهانه و کور بودن اين اشتراک دارد. "سوژه" و "ابژه" در طول تاريخ در نظامهاى طبقاتى برده دارى و فئودالى هنوز بطور کامل جدا و بيگانه از هم نشده بودند، ولى بعد از شروع نظام سرمايه دارى اين وحدت را بطور کامل از دست داده (با خلع يد از توليد کنندگان واقعى) و "سوژه" نسبت به "ابژه" بيگانه ميشود. تنها در نظام سوسياليستى است که "سوژه" و "ابژه" به وحدت واقعى و بلا واسطه ميرسند، چونکه توليد سوسياليستى بلاواسطه توسط شهروندان به پشتوانه شوراهاى خود شهروندان است. به همين دليل "فرديت" در کمال خود و توام با رشد جامعه به اوج رشد خود ميرسد. در جامعه سرمايه دارى از آنجا که "سوژه" از "ابژه" خود جداست لذا "فرديت" هم نميتواند بطور کامل رشد کرده و شکوفا بشود. چونکه از خود بيگانگى کار و انسان مانع اين رشد است. "فرديت" در اين جامعه فقط در حد يک "راى" است که با رهايى از حکومتهاى قرون وسطايى و بوجود آمدن دولتهاى آزاد بورژوايى و در نتيجه انسان سياسى شروع شد و "شهروند" بورژوايى و حقوق مربوط به او را تحقق بخشيد. از طرف ديگر با آزاد شدن نيروى کار از قيد زمين و روستا و به رسميت شناختن "مالکيت خصوصى" بعنوان يک قانون عمومى سرمايه دارى، کارگر"شهروند" جامعه به "فرديت" آنهم در سطحى رسيد که مالک نيروى کار خويش است و ميتواند آنرا با کمال اختيار در بازارکار بفروشد. کل "فرديت" بورژوايى چه در عرصه سياسى و چه در عرصه مدنى در اين حد است، " فرديت" تا مرزى که بتواند بردگى مدرن را تضمين و تداوم بخشد. مارکس معتقد است بدون رهايى اقتصادى رهايى واقعى فردى هم ممکن نميشود. حال با رشد هرچه بيشتر سرمايه دارى و متمرکز شدن آن در محدوده عده اى قليل و تشکيل شرکتهاى فرامليتى و بنگاههاى عظيم اقتصادى و سلطه آنها برجهان، فرد در جامعه هر چه بيشتر اتميزه ميشود و با سلطه اقتصادى - فکرى سرمايه برجهان پيرامون او، در اين وادى جهنمى بيشتر احساس تنهايى و بيگانگى ميکند. با اين اوضاع بهتر است ببينيم "پست مدرنيسم" در مورد "فرديت" در جامعه سرمايه دارى چه ميگويد: "اصل شدن فرد فرديت يافته نوين نکته مهمى است. اين اصل نو، يعنى فرد فرديت يافته نوين، اينک در فضاى پست مدرن به جاى همه آن اصول عام ( يونيورسال ) نشسته است. بنابراين در وضعيت پست مدرن اصل نوينى آمده است که ناقض اصول مدرن و پيش مدرن است. فرد، هر فردى،مرکز جهان خويش است. فرد فرديت يافته نوين، ملاک سنجش همه چيز است. يعنى وراى آنچه او ميخواهد يا بر ميگزيند، چيزى وجود ندارد تا با تکيه بر آن بتوان انتخاب او را تاييد يا تکذيب کرد. از اين رهگذر دستاورد مهمى حاصل مى شود." (ماهنامه فرهنگ توسعه، سال دهم، شماره ۵۰، انتشار آذر ۱۳۸۰، صفحه ۳۴، مقاله پست مدرن بحران ندارد، ماخوذ از کتاب ماتريس زيبائى، نوشته بهمن بازرگان.) و يا: "در وضعيت پست مدرن به جاى اصول و قواعد فرا فردى، سليقه هاى شخصى هنرمندان و هنر شناسان اصل ميشود..." (همانجا)

۵- پست مدرنيسم کل را نفى ميکند و بر جزء پديده ها تاکيد دارد. طبقه سرمايه دار يا طبقه کارگر را بعنوان يک مفهوم "کلى" قبول ندارد و به سرمايه داران و کارگران جدا از هم تاکيد ميکند. همين نگرش فلسفى در ديگر پديده ها را تعميم ميدهد و کلا واقعيتهاى اجتماعى را بشکل بالکانيزه شده و تکه تکه و جدا از هم نگاه ميکند. "... خصيصه پسامدرنيسم بيزارى نمايان از واژه هاى انتزاعى جامعه شناختى نظير طبقه و سرمايه دارى و يا حتا خود واژه جامعه است." ( فرهنگ توسعه، سال نهم، شماره ۴۷، مقاله گفتارى در دفاع از تاريخ، جان بلامى فاستر، صفحه ۷۹، مترجم پرويز اميدوار) در صورتيکه از ديدگاه کمونيسم کارگرى اين نگاه بورژوازى به طبقات جامعه است و طبيعتا دوست ندارد به وجود طبقه در جامعه سرمايه دارى اقرار شود. از نظر تحليلى هم وجود و شکل گيرى منافع مشترک کارگران و سرمايه داران جدا از هم در روند مبارزه صنفى - سياسى ايندو و شکل گيرى جنبشهاى اجتماعى مربوط به هر دو گويا و اثبات کننده وجود اين دو طبقه در جامعه ميباشد.

۶- پست مدرنيسم مقوله تضاد و "تقابل" را مردود ميشمارد، و بجاى آن از مقوله "تفاوت" و "اختلاف" و "ديگر بودگى" استفاده ميکند. کمونيسم معتقد به اين است تا زمانيکه در جامعه طبقات و مبارزه طبقاتى هست تضا د و تقابل هم خواهد بود و تا زمانيکه اساسا تضاد بين کار يدى و فکرى وجود دارد طبقات و امتيازات طبقاتى بالطبع وجود خواهند داشت. تنها بعداز انقلاب سوسياليستى با بکار گيرى تکنولوژى کامپيوترى و مدرن در روند توليد است که ريشه اين تضاد خواهد خشکيد و ديگر امکان و زمينه شکل گيرى طبقات بوجود نخواهد آمد.

۷- کمونيسم کارگرى با "متا فيزيسم" بعنوان دستگاه فکرى - فلسفى بورژوازى مدرن دوران مارکس در عرصه بنيانهاى فکرى آن مرزبندى ميکند نه صرفا و فقط در عرصه مقولات و واژه ها. پست مدرنيسم تئورى شناخت مارکس را انتزاعى ميداند و حرکت از خاص به عام و از جز به کل را يک حرکت فکرى غيرواقعى و انتزاعى ميشناسد و در تئورى شناخت خود در سطح محسوس، ملموس و کنکرت ها ميماند، اين يعنى متافيزيسم. در حاليکه بنيانهاى فکرى پست مدرنيسم همچنان متافيزيکى است ادعاى نقد متافيزيک را بعنوان تفکر"انتزاعى" دارد. پست مدرنيسم متافيزيسم را فقط در سطح تبلور اين نظام فکرى يعنى در سطح مقوله ها، مفاهيم و واژه ها ميبيند يعنى به متافيزيسم برخورد و نقدى متافيزيکى دارد. تنها جنبشى که متافيزيسم را بطور اساسى بعنوان نظام فکرى و متدولوژى بورژوازى نقد کرد کمونيسم مارکس بود. کمونيسم در تداوم اين نقد به پسامدرنيسم بعنوان نقد متافيزيستى از متافيزيک نگاه ميکند و روش شناسى مارکس در تفکر کمونيسم کارگرى همچنان به اعتبار خود باقيست. متافيزيک بورژوازى مدرن و دوره روشنگرى بدليل گرايش به انسان با طرح "سوژه" متفکر و فاعل شناسا گرايش به "اومانيسم" دارد. چرا که به جاى تاکيد بر "ايمان" و " خدا"ى قرون وسطى به انسان و "خرد" او ارجحيت ميدهد، لذا مترقى و رو به جلو است. ولى متافيزيسم پست مدرن به دليل بها دادن بيشتر به "فرد" اتميزه شده سرمايه دارى معاصرتحت عنوان "فرد فرديت يافته"، به نوع حيوانى آدمى ارجحيت ميدهد تا به نوع انسانى. لذا اين متافيزيسم گرايش به "اومانيسم" بورژوازى مدرن ندارد بلکه "وجود گرا" است، وجود گرايى هايدگرى. وجود گرايى پسامدرن يعنى تعريف آدمى به عنوان وجود حيوانى و نفى نوع "انسانى". نوع انسانى که بورژوازى مدرن با سر کار آوردن باصطلاح "دولت هاى آزاد" و دمکراتيک بعد از قرون وسطى و طرح "سوژ ه" در عرصه فکرى به حيطه آن گام گذاشت و بورژوازى پست مدرن با تاکيد بر "فرديت مدنى" يا نوع حيوانى و تعريف انسان بر محور "وجود" ميخواهد از حيطه آن بيرون برود. بنابراين گرايش به محو پديده "شهروند" و حقوق شهروندى دارد و ارتجاعى و رو به عقب است. طرح ايجاد دادگاههاى شرعى در کشورهاى غربى و محاکمه مهاجرين کشورهاى حهان سوم با قوانين مذهبى مربوط به کشورهاى خودشان و ايجاد حکومتهاى مذهبى در اين کشورها در راستاى چنين حرکتى است.

پست مدرنيسم در اوج و تکامل خود به درماندگى فکرى فلسفى دچار ميشود و در حين ترديد در امکان نقد متافيزيکى از متافيزيسم در مرحله نقد غير متافيزيکى از متافيزيک مدرنيته عملا به بن بست ميرسد. چرا که نقد غير متافيزيکى را در عدم استفاده از مقوله ها و واژه هاى مدرنيته تعريف ميکند و اين نوع نقد عملا غيرممکن ونوعى بازى در عرصه فکريست. براى اثبات بحران فکرى خود متفکرين پست مدرن به نقل قول زير از کتاب "ژاک دريدا و متافيزيک حضور" نوشته محمد ضيمران توجه کنيد: "به نظر دريدا ذهن غربى از ديرباز آکنده از پيش انگاره هاى متافيزيکى بوده است. به همين جهت دريدا ميپرسد: "آيا راه گريزى از دستبرد متافيزيک وجود دارد ؟" او در پاسخ ميگويد: "کسانى چون نيچه، هايدگر و بخصوص فرويد و سوسور کوشيدند تا انديشه هاى خود را از قيد متافيزيک رها سازند. با اين حال در جاى جاى نوشته هاى آنها نيز آثارى از مبادى متافيزيکى ملاحظه ميشود." (از پيشگفتار کتاب، صفحه ۲۲)

برداشت عمده پست مدرنيسم از کمونيسم از کانال کمونيسم سنتى و مکتبى است. عمدتا به "ماترياليسم ديالکتيک" تاکيد دارد تا به "ماترياليسم پراتيک". لذا آنرا بعنوان ايدئولوژى و فلسفه ميشناسد تا تئورى تحول جامعه سرمايه دارى به نظام کمونيستى. حتى زمانيکه به مارکس اشاره دارد منظورش مارکس مکتبى است تا مارکس اتقلابى و طرفدار "پراتيک ".

۸- مارکس با نوشتن "ايدئولوژ آلمانى" قصدش نقد و به زير سوال کشيدن فلسفه ها و ايدئولوژيهاى زمانه خودش و فاصله گيرى از آنها بود. او ايدئولوژى را به عنوان تفکر طبقه حاکمه، کاذب ارزيابى ميکند و آنرا مثل مذهب تحليلى وارونه از جامعه ميداند. مارکس با اين کار خود حدود و مرز کمونيسم خود را مشخص تر کرد. کمونيسم مارکس، جنبشى است که با تحليل اثباتى جامعه سرمايه دارى قصد متحول ساختن و تغيير انقلابى آنرا دارد، نه تفسير جهان به مثابه فيلسوفان. پست مدرنيسم با نقد جنگ سردى کمونيسم مکتبى و سنتى مدعى نقد "ايدئولوژى" ميشود ودر کمال وقاحت کتمان حقايق ميکند. در صورتيکه افتخار نقد ايدئولوژى و فلسفه را بايست به مارکس داد. مارکس اولين انديشمندى بود که با نظام سازى فکرى عملا در نوشته هايش به مرز بندى پرداخت.

بنابر اين کمونيسم نه ايدئولوژيست، نه فلسفه. نه جهانبينى است و نه نظام سازى فکرى. کمونيسم جنبشى است براى تغيير جامعه بوژوايى به جامعه کمونيستى. لذا جنبشى است انقلابى و سلبى. تئورى کمونيسم نظريه اثباتى مارکس در تحليل جامعه سرمايه دارى وتداوم اين نظريه و شفافيت هرچه بيشتر بخشيدن به آن در سرمايه دارى معاصر است.

پست مدرنيسم از يک طرف مدعى مرزبندى با ايدئولوزى و فلسفه است و اما از طرف ديگربشکل پيچيده اى ايدئولوژى بورژوازى معاصر را تئوريزه ميکند. ايدئولوژيى که مشخصا از منافع طبقاتى سرمايه دارى معاصر دفاع کرده و نوع نگاه او را به جهان اطرافش تبيين ميکند. ايدئولوژى پست مدرنيسم در حين بکارگيرى پيچيده ترين شيوه هاى تفکر و غامض ترين جملات و واژه ها و رفتن در هزار توى تفکر در نهايت با نگرش و منطق "صورى" توده هاى "عوام" يکى است، يعنى نگرش صورى به واقعيتهاى جهان اطراف. اين است هسته پوست کنده و مغز اصلى اين ايدئولو ژى.

۹- "ساختار شکنى" يکى از محورهاى فکرى پست مدرنيسم است. منتهى اين ساختار شکنى نه در عرصه ساختارهاى جامعه است بلکه فقط در عرصه مفاهيم و زبانشناسى است. در عرصه مفاهيم متافيزيک که پست مدرنيسم ابتدا نقدى متافيزيکى از آن ميکند و سپس در صدد برمى آيد تا مفاهيم غير متافيزيکى از خود بسازد، ولى اين حتى بقول خود ژاک دريدا غير ممکن است. هابر ماس که يک فيلسوف پسا مارکسيست است بهترين نقد را حد اقل در اين مورد ميکند: "آنها (منظور فوکو و دريدا است) نيز در دام همين دور باطل گرفتار شده اند زيرا که نقد آنها در مورد عقليت روشنگرى خود از زرادخانه روشنگرى استخراج شده است و لاجرم از حوزه آن بيرون نيست." (از کتاب ژاک دريدا و متافيزيک حضور، صفحه ۲۶۵، محمد ضيمران)

۱۰- پست مدرنيسم در مورد اعلاميه جهانى حقوق بشر که در سال ۱۹۴۸ به وسيله سازمان ملل اعلام گرديد معتقد است که اين اعلاميه بعنوان يک روايت کلان آخرين بازمانده مدرنيته است. پسا مدرنيسم از آنجا که هرگونه روايت کلان را "کلى گويى" و "کلى بافى" محسوب ميکند، لذا اين اعلاميه را يک "کلى گويى" مربوط به متافيزيک مدرنيته ارزيابى ميکند. مقوله "کل" از نظر پسامدرنيسم يک مفهوم انتزاعى است، بنابراين "اتوپى" و غير عملى ست. "... از ديد ژاک دريدا، مبدع "شالوده شکنى" هيچ چيز از آرمان کلاسيک آزادى مهجورتر به نظر نميرسد." (از کتاب اعلاميه جهانى حقوق بشر از منظر پست مدرنيته، خوزه ا. ليند گرن آلوز، مترجم ن. خواجوى نورى، صفحه ۳۷)

پست مدرنيسم پروژه "جمعيتهاى خرد و مذهبى"، "گفتگوى مذاهب، فرهنگها وتمدنها" را بجاى "حقوق بشر" طرح ميکند و جايگزين آن ميسازد. حقوق مذ هبى و قومى جاى حقوق بشر را ميگيرد و به جاى "دولت – ملت" عظمت خواه بورژوازى مدرنيته، تجزيه آنها به "مليتهاى کوچک" مثل کرد، ترک، فارس وعرب را تبليغ ميکند. اين افکار پايه اى پسا مدرنيسم زمينه مناسبى براى تکوين دمکراسى مذهبى - قومى بوش و دولتهاى غربى در جهان سوم است و بخشا به اين دمکراسى تحت لواى "نسبيت فرهنگى" حتى در کشورهاى غربى نيز ماديت ميبخشند. اين اوضاع دقيقا بر متن بن بست جهانى سرمايه دارى به رهبرى سرمايه دارى غربى ضرورت و در نتيجه ماديت پيدا ميکند. سرمايه جهانى آخرين ظرفيتهايش را در رابطه با انباشت و در نتيجه رشد نيروهاى مولده بکار گرفته است و به پايان خط خود رسيده است. شروع دور جديدى از انباشت سرمايه با بکارگيرى تکنولوژى کامپيوترى در عرصه توليد هر چند در کوتاه مدت ميتواند دور رونق جديدى براى سرمايه باشد ولى در دراز مدت آنرا با بحران عظيم بيکارى گسترده جهانى مواجه خواهد کرد. بحرانى که جهان را با خطر انقلاب سوسياليستى مواجه خواهد کرد و بورژوازى پست مدرن آگا ه به کل اين قضيه نميخواهد در اين راه گام بگذارد. از تمام راه حلها، غير انسانى ترين را براى شکستن اين خط پايان انتخاب نموده است: بخشا يورش به سطح دستمزد کارگر غربى و گرفتن دستاوردهاى صنفى - مبارزاتى گذشته از آنها و بخش اصلى تبديل جهان سوم به سرمايه دارى با رژيمهاى قرون وسطايى، يعنى بربريت. لذا چنانچه صورت مسئله سرمايه دارى در جهان سوم را تغيير ندهد با بحران جدى جهانى روبرو خواهد شد. بعد از خطر کمونيسم اردوگاهى اکنون خطر "مدرنيته" جهان سوم را تهديد ميکند وبا چنين تحولى به حتم ارزش نيروى کار کارگر جهانسوم بالا خواهد رفت و قانونمندى کسب فوق سود امپرياليستى منتفى خواهد شد. پس بهترين راه حل از نظر بورژوازى پست مدرن تبديل سرمايه دارى تحت سلطه به سرمايه دارى قرون وسطايى است، که همزمان ميتواند ترکيب ارگانيک سرمايه را با تحميل فقر و فلاکت به توده هاى مردم پايين بياورد و از طرف ديگر خطر مدرنيته را که تنها از طريق انقلابات سوسياليستى متحقق ميشود مننتفى کند. بى خبراز اينکه حکومتهاى مذهبى - قومى در اين کشورها خطر مدرنيته را صد چندان خواهد کرد. و اين مسيريست که ايران زودتر از ديگر کشورها به آن گام گذاشته و ميرود تا اولين انقلاب سوسياليستى مدرن را به رهبرى حزب کمونيست کارگرى متحقق کند.

کمونيسم هرگونه اتوپى خواندن حقوق بشر و بويژه مفاهيمى مثل "آزادى" و "برابرى" را تحليلى ارتجاعى ارزيابى ميکند. "آزادى" بدون قيد و شرط آخرين ظرفيت آزادى بعد از آزادى بورژوايى ست (ليبراليسم و دمکراسى) و آزادى فرا سرمايه دارى ديگر هيچگونه پسوند نميپذيرد. چرا که با محو طبقات و استثمار و بردگى مدرن انسان به رهايى واقعى (آزادى) و برابرى ميرسد. لذا اين مقوله ها واقعى و قابل دسترس بوده و اتوپى نميباشند.

۱۱- پست مدرنيسم تحليل تاريخى را مردود ميشمارد چونکه معتقد است تاريخ پيوسته نبوده بلکه از اجزا جدا از هم و بيربط به هم تشکيل شده است. لذا تنها تحليل در متن تاريخى را واقعى ميشناسد. يعنى اينکه يکنفر تاريخ را نميتواند از روى کتابها و نوشته ها تحليل کند و ميبايست خودش در گذشته در آن جز تاريخى قرار ميگرفت تا توان تحليل را بدست بياورد.

کمونيسم به تاريخ و تحولات جوامع تاريخى ماترياليستى مينگرد. انسان تاريخ را ساخته و تاريخ هم متقابلا انسان را و بالعکس. اين يک فرايند تاريخى – انسانى است که نميتوان علت قائم به ذات و ابتدا به ساکن براى آن پيدا کرد. اگر انسان ابتدا تاريخ را ساخته پس انسان غير تاريخى بوده است و اين ممکن نيست. واگر تاريخ انسان را ساخته پس تاريخ غير انسانى بوده است و اين نيز محال است. عنصر تاريخ و انسان در اين فرايند همزمان همديگر را بوجود آورده و ساخته اند. از طرف ديگر نحوه زيست، شيوه توليد و توليد و باز توليد انسانها در متن شيوه توليدى موجود، مناسبات توليدى، نظام اقتصادى را و همه اينها در جاى خود تمام روبناى سياسى، فکرى و حقوقى را بوجود آورده است. از اين لحاظ تاريخ يک متن و پديده بهم پيوسته و داراى قانونمند ميباشد و با در نظر گرفتن اين پيوستگى تحليل تاريخى هم امرى ممکن و عملى است. انسان يک ابژه و پديده تاريخى است وگرنه تکامل پيدا نميکرد. اجزا جدا از هم نميتوانند تاريخ تکامل داشته باشند و اجزا غير تاريخى يعنى هبچ.

پست مدرنيسم با بالکانيزه دانستن تاريخ موجوديت هرگونه نظام اقتصادى - اجتماعى تاريخى را نفى ميکند و به تاريخ چهره اى آشفته، در هم و بر هم و هرج و مرج گونه ميدهد. لذا با نفى امکان تحليل تاريخى، در نهايت ناچار است خود تاريخ را نيز نفى کند: "... از ديدگاه پسا مدرنيستى، ديگر هدف ادغام و ترکيب و تام سازى نيست، بلکه خود اجزاء و تکه هاى تاريخ است..." (ماهنامه فرهنگ توسعه، صفحه ۸۰، مقاله گفتارى در دفاع از تاريخ، جان بلامى فاستر، ترجمه پرويز اميدوار، نقل قول نويسنده از انکر اسميت)

۱۲- يکى از اساسى ترين پايه هاى فلسفى پست مدرنيسم شيئ واره کردن زمان حال و نفى پراتيک انسانى و انقلابى و غرق شدن در روزمره گيهاست. از منظر اين نوع تفکر فلسفى در جهان امروزى تغييرات آنچنان سريع وآنچنان متنوع است که از يک طرف نه زمينه تاريخى در رويدادها وجود دارد و فرصت براى تحليل تاريخى ميماند و از طرف ديگر نه فرصت برنامه ريزى براى آينده. لذا فقط ميتوانيم سرمان را از آب بيرون نگهداريم تا غرق نشويم و فقط ناظرهجوم وسيل آساى رويدادها و تغييرات جديد باشيم. فراتر رفتن از لحظه ها و "اکنون" اتوپى است و اتوپى استبداد زاست. بر مبناى چنين پايه فلسفى است که بورژوازى پسا مدرن "پراگماتيسم" را مبناى فلسفه سياسى خود قرار ميدهد، و ابن الوقت بودن را در رابطه با رويدادهاى سياسى جهانى بر ميگزيند.

کمونيسم شيئ واره کردن زمان حال و زندگى در "آن" را برآيند سلطه اقتصادى و سياسى بورژوازى غربى برجهان ميداند و اين تفکر فلسفى را تکميل و تضمين کننده اين سلطه ميشناسد. انقلاب تکنولوژيک جديد آنچنان تقسيم کار متنوع و جديدى را موجب شده است که واقعا رويدادها وتغييرات زيادى را موجب ميشود. منتهى بورژوازى اين همه پيشرفت را به نفع حاکميت خود بهره بردارى ميکند و همه رويدادها و تغييرات را در چهارچوب حاکميت سرمايه محدود ميکند. لذا با اينهمه مسايل و تغييرات، ارکان فقر، بيکارى، بيسوادى، بى خانمانى، فحشا، اعتياد، بردگى مزدى و از خود بيگانگى کار و انسان دست نخورده باقى ميماند، آنهم در حاليکه تمام اين بدبختيها با بخش کوچکى از سرمايه بورژوازى جهانى حل و محو ميشود. پس شى واره کردن "حال" مانند مذهب افيونى روشنفکرانه است تا آدمها مصائب اصلى را فراموش کنند و در روز مره گيها غرق شوند تا به متحول ساختن اساس جامعه سرمايه دارى فکر و اقدام نکنند. کمونيسم تنها جنبش رهايى انسانها از اين افيون پيچيده و روشنفکرانه و در نتيجه از همه مصائبى است که سرمايه دارى آفريده است. کمونيسم اتوپى نيست، چونکه براى هزار سال ديگر نميانديشد، بلکه با برنامه مبا رزاتى اصلاحات خود به همين "حال" و "اکنون" انسانها و با برنامه انقلاب سوسياليستى خود براى فردا و آينده بسيار نزديک انسانها ميانديشد. کمونيسم از همه انسانها ميخواهد به اسارت "حال" بورژوازى درنيايند بلکه به "حال" و "فردا"ى کمونيستى بپيوندند.