آيا پيروزى کمونيسم در ايران ممکن است؟
(١)
منصور حکمت
(١)
يادداشت ويراستار
آنچه در زير ميخوانيد متن پياده شده سمينار منصور حکمت در انجمن مارکس
به تاريخ مارس ٢٠٠١ است که توسط من اديت شده است. متن کتبى عموما حالت
شفاهى را حفظ کرده است و فقط در نقاطى لحن محاوره اى تغيير دادده شده
يا کلماتى بمنظور سهولت درک مطلب اضافه و يا کم شده است. مطالبى که در
پرانتز است از منصور حکمت است و مطالب درون دو پرانتز از ويراستار است.
آذر ماجدى
دسامبر ٢٠٠٥
***
"تحولات ايران، آيا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟" تيتر بحث امروز
است. بگذاريد بگويم اين بحث بر سر چى نيست! لااقل بلاواسطه و مستقيما
بر سر اين چيزهائى که ميگويم نيست، ولى ميتواند در بحث مطرح شود و راجع
به آن اظهار نظر شود. اول بگويم که واضح است جوابى که من به اين سوال
ميدهم مثبت است. يعنى ميگويم کمونيسم ميتواند پيروز بشود، چون اگر
اينطور نبود اصلا سمينار نميگذاشتم. خوشم نمى آيد از کسانى که کتاب
مفصل مينويسند تا بگويند نميشود هيچ کارى کرد. اگر هيچ کارى نميشود کرد
اين کار را هم نميکردى و ميرفتى خانه ات ديگر! در نتيجه اگر کسى فکر
ميکند هيچ کارى نميشود کرد، به نظر من واضح است که سمينار هم نميگذارد.
جواب من از ابتدا معلوم است. به نظر من کمونيسم ميتواند در ايران پيروز
بشود. بحثى که هست بر سر مشکلات اين ماجرا و استراتژى براى رسيدن به يک
چنين هدفى است. بحث بايد بتواند اين نکات را روشن کند. محدوديتهاى اين
موقعيت را توضيح دهد و فى الواقع شرايطى که در آن ميتواند اين پيروزى
متحقق شود را ذکر کند و روى آنها متمرکز شود.
اين بحثى در مورد دورنما و افق کمونيسم جهانى نيست. بحث من بحثى از
جنس تئورى دوران نيست که آيا اين عصر انقلاب پرولترى است؟ کمونيسم در
دوران ما چه جايگاهى دارد، آيا ميتواند پيروز شود؟ بحثهائى که کسانى که
تئورى سوسياليسم را دنبال ميکنند با موارد بسيارى از آن آشنا هستند،
مثلا لنين اين عصر را عصر انقلابهاى پرولترى ميداند. آيا به جامعه پسا
امپرياليستى رسيده ايم؟ سوسياليستها ميتوانند در چنين جامعه اى قدرت را
بگيرند؟ بحث من در اين سطح تجريد نيست. بحثى درباره تئورى دوران نيست.
اين بحث همچنين راجع به مدل اقتصادى سوسياليسم نيست. يعنى من نميخواهم
اينجا راجع به اينکه آيا ما ميتوانيم جامعه سوسياليستى را برقرار کنيم،
يا درباره مشکلات اقتصادى ايجاد يک ساختار سوسياليستى در جامعه، صحبت
کنم. (گفتم ميرسيم به اينکه اينها ميتواند مربوط باشند به بحثى که من
دارم، ولى محور بحث من در اين جلسه اين نيست که مدل اقتصادى سوسياليسم
چيست و آيا ميشود پياده اش کرد يا نه؟ درباره اقتصاديات سوسياليسم، در
نتيجه زياد ربطى به بحث من ندارد.)
اين بحثى است راجع به اوضاع سياسى ايران و نيروهاى سياسى ايران.
کمونيسمى که من اينجا در مورد پيروزيش بحث ميکنم، دارم بعنوان يک نيروى
سياسى در جامعه امروز ايران از آن صحبت ميکنم. آيا اين نيروى سياسى
ميتواند پيروز شود؟ در نتيجه اين پيروزى قاعدتا يک پيروزى سياسى است.
از آنجا سوالهاى بعدى مطرح ميشود. آيا ميتواند پيروزيش را نگهدارد؟
چگونه ميتواند جامعه را دگرگون کند و غيره؟ که ميتوانيم به آنها
بپردازيم. ولى سوالى که من دارم و ميخواهم در اين سمينار به آن بپردازم
اين است که آيا کمونيسم بعنوان يک نيروى سياسى در تحولات جارى ايران
شانس قدرت گيرى دارد؟ بحث من در اين چارچوب محدود است. بحثهاى تئوريک
تر و تجريدى تر را تا جائى که به اين بحث مربوط باشد به آن ميپردازم.
واضح است اين سوال که آيا ميشود کمونيسم را سر پا نگهداشت يک وجه
مهم اقتصادى و ساختارى دارد، در اين شکى نيست و به اين اندازه به آن
ميپردازم و اينکه بر فرض اگر قدرت سياسى را گرفتيد بعد از دو سال آيا
هنوز سرکار هستيد، تا اين درجه به بحث من مربوط است اما محدوده اش همين
است. و بالاخره در اين بحث يک سرى سوالاتى که به روى ما پرتاب ميشود را
سعى ميکنم جواب بدهم. من سوالات را سعى ميکنم مطرح کنم و جواب بدهم اما
اگر سوالى از قلم بيفتد انتظار من اين است که در جلسه احتمالا کسانى که
ابهامى دارند يا مشکلى ميبينند مطرح کنند. مثلا با اين مشخصات جامعه،
يا اين مشخصات جنبش، يا اين اوضاع بين المللى، کمونيسم چگونه ميتواند
از اين موانع مشخص رد شود؟ از مانع پذيرش آن توسط غرب، از مسئله
تروريسم اسلامى، و از چگونگى ايجاد ساختمان اقتصادى سوسياليسم، اينها
سوالاتى است که از ما ميپرسند و من سعى ميکنم به آنها جواب بدهم.
در مورد کل اين مبحث با يک مقدمه اى راجع به اوضاع سياسى امروز
ايران بحثم را شروع ميکنم. اين تحولاتى که در ايران از آن صحبت ميکنيم،
ماهيتاًً چيست؟ همه قبول دارند که در ايران دارد يک اتفاقاتى ميافتد.
برداشت ما چيست؟ چه اتفاقى دارد ميافتد؟ به نظر من در کل دو ديدگاه در
جامعه ايران، در تبيين شان از اتفاقى که در ايران دارد ميافتد، رو در
روى هم هستند. يکى تبينى است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش
روى آن بنا شده و آنهم اين است که جمهورى اسلامى بعد از ٢٠ سال دارد
ميرود که خودش را سازگار کند با زيست اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه و
به يک دولت متعارف و يک جامعه مدنى در ايران شکل دهد و اين تحولات
پروسه تبديل شدن جمهورى اسلامى به حکومت ايران به معنى نرمال و روتين و
روزمره کلمه است. اين تز دو خردادى ها است. تز حجاريان است. تز اکثريتى
ها، توده اى ها و تز همه کسانى است که به يک معنى سرنگونى را رد
ميکنند. پتانسيل تحولات انقلابى را در ايران رد ميکنند و ميگويند بايد
بدون خشونت جلو رفت. "خشونت گريزى" يا اصلاح طلبى اسلامى يا غير اسلامى
همه در چارچوب اين تز عمومى است که بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم
باشد انتهاى پروسه اى است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و
جمهورى اسلامى خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندى است که
دارد اتفاق ميافتد. و از اين طريق جمهورى اسلامى جايگاه خودش را در
ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللى پيدا ميکند، در اقتصاد جهانى
پيدا ميکند و غيره. يعنى کسانى که ميخواهند سرنگونى را رد کنند ميروند
روى اين چارچوب که جمهورى اسلامى دارد به حکومت بورژوازى ايران تحول
پيدا ميکند. روبناى سياسى و رژيم سياسى ناظر بر توسعه کاپيتاليسم در
ايران و مدل اقتصادى اش هم چنين و چنان خواهد شد. در نتيجه قطب اول
بحران جمهورى اسلامى را بحران جناحى آن ميداند. معضل اش را معضل بخشى
از حکومت ميداند. در اين سيستم فکرى کليت جمهورى اسلامى زير سوال نيست
بلکه بخشى از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سوال است و بايد عقب
بنشيند. در نتيجه "انحصار طلبى"، "تماميت خواهى"، کلماتى است که براى
توصيف بخش نامناسب و عقبمانده حکومت مطرح ميکنند. اين توصيفها براى آن
بخشى استفاده ميشود که از قرار جلوى روند پيدايش جامعه مدنى زير چتر
اصلاح طلبى اسلامى را گرفته و از نظر قطب اول اين اشکال است. اما باقى
رژيم و حتى قانون اساسى چيزهائى است که ميتواند بعدا تعديل شود. اين
قطب حکومت جمهورى اسلامى را در بحران نميبيند، راست را در بحران
ميبيند. راست را مايه بدبختى اين حکومت ميداند و فکر ميکند راست عقب
بنشيند اوضاع روى غلطک ميافتد.
اين ديدگاه، بنظرم يک قطب عمومى است که اصلاح طلبان ملى - اسلامى و
حکومتيها، دو خرداديها و اپوزيسيون پرو رژيم همه تقريبا به يک درجه در
آن جا ميگيرند و در نتيجه يک احساس خويشاوندى بين اپوزيسيون داخل و
خارج حکومت در اين قطب وجود دارد. اين قطب رئيس دانا را، بطور مثال،
بخشى از جنبش عمومى خود براى اصلاح جمهورى اسلامى ميداند و ميگويد ما
هر کدام بخشى از يک جنبش وسيع سياسى هستيم. يا اينکه اين دوره تاريخى
دارد به کمک اين آدمها وارد يک دوره جديد ديگر ميشود که جمهورى اسلامى
تعديل شده و وضعيت اقتصادى ايران درست شده و غيره.
در مقابل، ديدگاهى است که ميگويد اين بحران کليت جمهورى اسلامى است
و جمهورى اسلامى کلاًً با روند تاريخى که در ايران دارد اتفاق ميافتد،
ناسازگار است و سرنگون ميشود. اين بحران، بحران سرنگونى است. بحران
کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى رفتنى است. اين سيستم هم مبانى
و مقدمات خود را دارد. قرار نيست جمهورى اسلامى حکومت متعارف بورژوازى
در ايران بشود و يک دوره از انباشت سرمايه در اين شرايط صورت گيرد.
روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. در اين ديدگاه بحث
اين است که روند اوضاع سياسى به اين سمت ميرود که رژيم اسلامى بيفتد.
نه فقط ((جمهورى اسلامى)) يک تناقض است، بلکه پروسه رفع آن از نظر
تاريخى شروع شده است. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را
بيندازند. اين آن چارچوبى است که بحث من در آن قرار ميگيرد. من به اين
کمپ تعلق دارم و فکر ميکنم بخش اعظم يا شايد همه کسانى که اينجا نشسته
اند هم به اين کمپ تعلق دارند که اين بحران کليت جمهورى اسلامى است.
جمهورى اسلامى در تناقض با يک واقعيت تاريخى است و بايد برود و روند
رفتنش هم شروع شده است. در اين چارچوب ميرسيم به اينکه در اين پروسه
کمونيسم چه شانسى دارد و چطور از دل اين قضيه بيرون مى آيد؟ من راجع به
بنياد بحران جمهورى اسلامى و نيروهايى که مطرح هستند، چند کلمه اى صحبت
ميکنم. سپس سعى ميکنم شانس کمونيسم را در چارچوب اين وضعيت بحرانى، در
چارچوب معادلات سياسى، اقتصادى فرهنگى به نسبت بقيه نيروهائى که در
ميدان هستند و مبارزه ميکنند و براى رسيدن به قدرت مبارزه ميکنند،
بررسى کنم و ملزوماتش را بشمارم.
اولين ريشه بحران جمهورى اسلامى اقتصاد است. مشکل اقتصاد ايران بد
سياستى رفسنجانى يا فلان اقدام و سياست غلط دولت يا فلان اشتباه در
رابطه با صنايع و مديريت نيست. اقتصاد ايران اقتصاد يک کشور ٧٠ ميليونى
است که در جهان سرمايه دارى امروز از حوزه عمومى انباشت سرمايه در
مقياس بين المللى بيرون افتاده است. هر کشورى را در اين موقعيت قرار
دهيد از نظر اقتصادى بدبخت ميشود. اينطور نيست که گويا کسى سياست غلطى
را اتخاذ کرده و اقتصاد ايران خراب شده است، فقر زياد شده و يا ثروت
بايد تعديل شود. سرمايه دارى بايد سرمايه دارى باشد و رشد کند تا
بتواند حداقل رفاهى که شرط پا برجا بودن آن است را تامين کند. بايد
بتواند نيازهاى سرمايه و نيازهاى تکنولوژيک جامعه را رفع کند و بتواند
به صاحبان وسائل توليد سودى را برگرداند و به بخش توليد کننده جامعه
نيز معاشى را تا اين سيستم بتواند ادامه پيدا کند. سرمايه دارى ايران و
سرمايه دارى اگر بخواهد اينکار را بکند بايد در بازار جهانى کار کند و
در مقياس بين المللى جاى خود را پيدا کند. به عينه ميبينيم که جمهورى
اسلامى و اقتصادى که جمهورى اسلامى بالاى سر آن است بيرون از حيطه
انباشت جهانى سرمايه قرار گرفته است. نه به اين عنوان که انباشت نميکند
و يا حتى رشد نميکند، رشد جزئى هم ميکند، ولى به اين عنوان که اينجا
جائى نيست که سرمايه بيايد با يک شتاب کافى با توجه به رشد جمعيت، با
توجه به توقعات مردم آنجا، با توجه به نيازهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى
جامعه، با يک شتاب کافى نيازهاى جامعه را برآورده کند. چون مقدار
سرمايه اى که بايد اينجا بريزد و اشتغالى که بايد ايجاد کند و تکنولوژى
اى که بايد مصرف شود براى يک چنين شکوفائى اقتصادى و يا به راه افتادن
اقتصاد ايران، به ميزانى است، که سرمايه دار بومى از طريق اضافه محصولى
که بدست مى آورد، نميتواند تامين کند. ارزش اضافه اى که بايد در ايران
ريخته شود، بايد بخشى از يک تقسيم کار جهانى باشد. ((ايران)) بايد
منشاء و جائى براى صدور سرمايه باشد. بتوان در آنجا توليد کرد، کارى که
کشورهائى که يک دوره شکوفائى اقتصادى دارند، انجام داده اند. جمهورى
اسلامى شانس رشد اقتصادى ندارد. چون يک اقتصاد منزوى سرمايه دارى که با
منابع خود تنها مانده باشد، بخصوص در شرايط دنياى امروز که تکنولوژى
خيلى تعيين کننده است، نميتواند شکوفا شود (تکنولوژى مقدار زياد پول
ميخواهد. رشد اقتصادى به جاى پابرجائى در جهان سرمايه دارى معطوف به
غرب احتياج دارد.)
جمهورى اسلامى جواب مسائل اقتصادى مملکت را نميدهد. اينکه حالا نفت
اين هفته بالا رفته يا ده روز بعد پائين آمده يا غيره دردى را دوا
نميکند. حتى اگر نفت را بشکه اى ٣٥ دلار و از حالا تا ٥ سال ديگر هم
بفروشند، جامعه ٧٠ ميليونى را با اين درآمد نفت نميشود اداره کرد. در
نتيجه جمهورى اسلامى مشکل دارد. ريشه اصلى مشکلات جمهورى اسلامى اين
اقتصاد، بحران اقتصادى، و ناتوانى از پاسخگوئى به مسائل اقتصادى است.
ميشود فرض کرد که اگر اينها اقتصاد شکوفائى داشتند، اگر وضع ماليشان
خيلى خوب بود، ميتوانستند نيروهاى طرفدارشان را بسيج کنند، از نظر
سياسى مخالفين خود را ساکت کنند، و از نظر فرهنگى يک درجه اختناق
فرهنگى را بقا دهند. ولى اين اقتصاد به آنها اجازه نميدهد که اختناق و
سرکوب فرهنگى را با سوبسيد اقتصادى به جامعه تحميل کنند. ممکن است
عربستان سعودى اينطور دارد طبقه متوسط خود و حتى کارگران مهاجر را راضى
نگهميدارد. و مثلا بگويد که: خوب بالاخره وضع حقوق اينطور است و طب
مجانى است، حالا چکار دارى که شيخ اينطورى است؟ چکار دارى که حق راى
ندارى، برو زندگيت را بکن. ولى ايران با ٦٠ ميليون آدمى که در گرسنگى
زندگى ميکنند و جامعه اى است که ميداند دنيا چطور است، جامعه در بسته
اى نيست، با اين شرايط نميتواند به بقا خودش ادامه دهد.
نکته دوم و منشا دوم بحران، سياسى است. بنظر من مسئله سياسى در
ايران يک مسئله نسلى است. مسئله سازمانى و فردى نيست. به اين معنى نيست
که اين نارضايتى افرادى از حکومت است. يا بحث حقوق مدنى افراد است يا
بحث اين است که سازمانهاى اپوزيسيونى هستند که گردن به حکومت
نميگذارند. بحث نسلى است. يک نسل جديدى است که اين چارچوب سياسى را
نميخواهد. علت اينکه نميخواهد هيچ دليل سياسى ندارد جز اينکه ميداند
دنيا جور ديگرى است. يک جوان بيست ساله در ايران هيچ دليلى نميبيند که
بنا به تعريف بايد بدبخت تر، محروم تر و عقب مانده تر از کسى باشد که
در يونان، ترکيه يا فرانسه يا انگلستان زندگى ميکند. اين نسل اينترنت
است. اين نسل قرن ٢١ است. اين نسل نميپذيرد. مسئله اين نيست که اکثريت
نميپذيرد، سازمان حزب توده نميپذيرد، کومه له نميپذيرد، حزب کمونيست
کارگرى نميپذيرد، سلطنت طلبها نميپذيرند، دمکراسى ميخواهند. مسئله اين
است که اين نسل نميپذيرد. بيحقوقى سياسى را از جمهورى اسلامى نميپذيرد.
اين مشکل اينها است.
در اين چارچوب است که تاکتيک سازمانهاى سياسى براى آزاديخواهى معنى
و برد وسيع پيدا ميکند. به نظر من اگر حکومت مسئله حق راى و سکولاريسم
را تامين نکند (سکولاريسم سياسى، يعنى اينکه هر کسى بنا به تعريف
بعنوان شهروند حق راى، آزادى فعاليت سياسى، آزادى مطبوعات و آزادى بيان
داشته باشد)، مردم سرشان را ميبرند، مهم نيست با چه ايدئولوژى اى. اين
نسل را يا بايد شکست بدهند و يا اين (نسل) آنها را شکست ميدهد. براى
اينکه اين نسل را شکست بدهند ابعاد اختناقى که حاکم ميکنند بايد خيلى
وسيع باشد. اينکه نسل قبلى تان را ما سرکوب کرديم ديديد، جواب نسل جديد
نميشود. ميگويد کردى که کردى من چيزى حس نميکنم.
اگر شما با ايران سر و کار داشته باشيد و نوع تصورى که اين نسل جديد
از سياست دارد را تجربه کرده باشيد اين را ميبينيد: ميگويد من خانه ام
اين است، آدرسم اين است، اسمم اين است، کارمند فلان يا رئيس فلان بخش
دانشکده هستم، لطفا بگوئيد فلان کس از رهبرى حزب کمونيست کارگرى به من
زنگ بزنند. يا من ميخواهم با ايکس و واى صحبت کنم و پاى تلفن ميگويد
آقا اين چه مملکتى است يا ميگويد خامنه اى الدنگ فلان و فلان ميکند.
اين آدم هيچ تصورى از اينکه ٢٠ سال پيش، يا ١٢ -١٠ سال پيش اينها کرور
کرور اعدام کرده اند، ندارد. ميداند اعدام کرده اند ولى ميگويد اينها
لابد طى پروسه اى بوده است. چطور ممکن است آدمى عادى مثل من را، از
دانشگاه بردارند و ببرند کارى با من بکنند. يا مثلا چطور ممکن است در
کارخانه در اين مقياس (چنين کارى) کنند. حق خودش ميداند حرف بزند. به
يک درجه فرقش با زمان شاه اين است.
زمان شاه يک شهروند آدم محسوب نميشد. يعنى شما فرض ميکرديد که زير
دست و پاى سلطنت و ساواک هستيد. ميدانستيد نبايد حرف بزنيد، در اين
قضايا دخالت کنيد. شهروند امروز ايرانى اينطورى نيست. فکر ميکند حکومت
بدون او سر پا نميماند. فکر ميکند با عراق جنگ کرده است. قربانى داده
اند. فکر ميکند تصميم سياسى با او است و بالاخره خود حکومت هم معلوم
است مجبور است مدام روى بسيج مردم کار کند. يک شهروند ايران امروز آن
آدم تو سرى خورده زمان شاه نيست. هرچقدر هم رژيم استبدادى و عقبمانده
است ولى او براى خودش شخصيت قائل است. اين يک فضاى ديگر است. اين نسل
اينطورى است. نسل قبلى همچنان دارد يواشکى جزوه رد ميکند، نسل ما هنوز
دارد آسته ميرود و آسته مى آيد و يواشکى از اين سوراخ به آن سوراخ
ميرود. جوانهاى اين دوره دارند رسماًً عليه حکومت شعار ميدهند، فحش
ميدهند، حرفشان را ميزنند و فکر ميکنند وسط فرانسه زندگى ميکنند. فکر
ميکنند قاعدتا کوفى عنان اگر آنجا شلوغ شود به دادشان ميرسد. واقعا
اينطورى فکر ميکنند. تصورى از اختناق ندارد چون تصورى از يک شکست سياسى
ندارد. بايد او را شکست دهند. به نظر من حکومتى ميتواند به جنگ اين نسل
برود و او را شکست بدهد که يکپارچه باشد و از دل يک جنبش در آمده باشد،
به طورى که اينها ٢٠ سال پيش بودند. يک حکومت متفرقى که مشروعيت خودش
براى خودش زير سوال است با اولين هجومى که به مردم ببرد و اولين دفاع
مردم بکنند از درون متلاشى ميشود. بيشتر اينها، اگر بخواهند به مردم
حمله کنند کرور کرور صف حکومت را ترک ميکنند و پيش مردم استغفار ميکنند
و ميگويند که ما نيستيم. براى اينکه ميدانند اين بحث را باخته اند. با
سپاه پاسداران و بسيج نميشود در يک کشور ٧٠ ميليونى با يک جامعه بيدار
و پر توقع روبرو شد. اين را فهميده اند. درنتيجه اين مسئله سياسى بايد
جواب بگيرد.
سوال: آيا جمهورى اسلامى ميتواند جواب سياسى کافى به اين مسئله
بدهد؟ آيا ميتوانيم يک جمهورى اسلامى داشته باشيم که آن حرمت سياسى و
اختيار عمل و حقوق مدنى که يک شهروند ايرانى امروز فکر ميکند بايد
داشته باشد را به او بدهد و هنوز جمهورى اسلامى بماند؟ جواب من به اين
سوال نه است! جمهورى اسلامى اگر حقوق مدنى را به رسميت بشناسد اولين
تصميم آن شهروندان نسبتا آزاد انحلال جمهورى اسلامى است. ميگويند
بيائيد راى بدهيد. ميگويند باشد راى ميدهيم به آنهائى که طرفدار
سرنگونى هستند، حالا چه ميگوئيد؟ در نتيجه جمهورى اسلامى پاسخ سياسى
ندارد.
کسانى که فکر ميکنند، آخوند خاتمى مى آيد و با لبخند و مسامحه و
تساهل و غيره مسئله را ساکت ميکند، اين شکاف نسلى را نميبينند. طرف
خودش ٥٦-٥٥ سالش است، چند دفعه زير دست ساواک و بعد جمهورى اسلامى شلاق
خورده و سرکوب شده و اعدامى داده، الان ديگر ذله از زندگى است. فکر
ميکند اين مقدار از اصلاحات راه نجاتى است. تاکتيک او اين است که يواش
يواش برويم. خود و حزب و سازمان و گروهش را ميبيند که تا چند وقت پيش
زندان بودند يا تا چند وقت پيش زير دست و پاى حکومت بودند، تو سرى
ميخوردند و موتور سوارها ميزدند در صف تظاهراتشان.
اما کى گفته نسل امروز بايد به اين آخوندى که حالا مى آيد و ميخواهد
نو انديشى کند رضايت بدهد؟ چرا و از کجا اين را در آورده ايم که
آرمانهاى يک نسل ١٨ تا ٣٥ ساله امروز ايران با آخوند جواب ميگيرد؟ اين
را نميخواهد. تلويزيون را که روشن ميکند ميبيند که آمريکا چه خبر است.
ميبيند که ژاپن چه خبر است و ميبيند فرانسه چه خبر است و فکر نميکنم
احد الناسى چيزى کمتر از اين بخواهد. ممکن است مردم اين را يک پروسه
ببينند و بگويند از آخوندها هزار و يک جنايت بر مى آيد، بايد طورى
برويم که ضربه نخوريم و آهسته و يواش يواش برويم. ولى کسى اگر از آنها
بپرسد شما چه ميخواهيد، جالب است خبرنگارهاى جدى تر غربى که ميروند و
ميپرسند شما چى ميخواهيد جواب ميگيرند، اينها بروند. از دست اينها ديگر
خسته شده ايم. يک زندگى مثل زندگى شما ميخواهيم. تمام گزارشهاى واقع
بينانه از خانه هاى مردم ايران نشان ميدهد که اينها اصلاً اسلام سرشان
نميشود. اينها اصلاً اين حکومت را يک اپسيلون قبول ندارند. هيچکس را
نميبينيد که مثلا مثل ١٥ سال پيش بگويد بله امام خمينى را من خيلى قبول
دارم، و انقلاب کرديم که امام خمينى بيايد سرکار. هيچکس اينرا نميگويد.
ميگويند نافرمانى ميکنيم، قبول نداريم، آقا پينک فلويد، ما بايد پينک
فلويد گوش بدهيم. نميدانم گزارش بى بى سى را ديده ايد؟ طرف ميگويد آقا
ما مردم پينک فلويد گوش ميدهيم. آقا با اين يارو راه نرو اين "الدنگه".
چرا رفتى با اين مصاحبه ميکنى، اين طرفدار حکومت است؟ مردم اينطورند و
علناًً هم اينطورند. در نتيجه بحث دمکراسى يک بحث نسلى است.
سازمان شش در چهار اپوزيسيون دو نسل قبل، يک نسل قبل، که تاکتيک
ميزند براى اصلاحاتى در حکومت، طورى که حالا قانون اساسى خودشان را
اجرا کنند، يادش ميرود که اين نسل هيچ تعهدى به اين پروسه ندارد. آن
چيزى که ميخواهد را ميخواهد، نه يک کمى بهتر شدن اوضاعش را. اصلا صورت
مسئله از اپوزيسيون شروع نشده است. صورت مسئله از مردم عليه حکومت شروع
شده و اپوزيسيون دوباره فعال شده است. در نتيجه استراتژى اکثريت يا حزب
توده يا سازمان زحمتکشان هيچ است، پوچ است، هر چى ميخواهند بخواهند.
درست به همين خاطر است که در چارچوب چنين سيستمى کسانى که با وجود
اينکه اصلاحات ميخواهند و ميخواهند حکومت را تعديل کنند، در کمپ ارتجاع
قرار ميگيرند. براى اينکه اهالى چيز ديگرى ميخواهند و عملاً دفاع از
اصلاح جمهورى اسلامى، دفاع از تعديل جمهورى اسلامى، بيشتر وجه حفظ
جمهورى اسلاميش به چشم مى آيد که اين ميخواهد تعديلش کند و نگهش دارد و
ما نميخواهيم و اين نخواستن خيلى وسيعتر از اين است.
در بعد فرهنگى، ارزشهائى که جامعه با آن زندگى ميکند و تصويرى که از
شان خود دارد و تصويرى که از رفتار و روش خود دارد با اين حکومت در
تناقض است. سيستم ارزشى جمعيت و اهالى با اين حکومت در تناقض است. طرف
خودش را موجود ديگرى ميداند، تصويرى که از زندگى دارد تصوير متفاوتى
است با آن چيزى که اين حکومت ميخواهد اعمال کند. در نتيجه مردم
زندگيشان را، پشت پرده، بيرون از دست حکومت به محيطهاى خانوادگى برده
اند. بيرون دست حکومت دارند آن زندگى را ادامه ميدهند. اين مثل موقعيت
زن در جامعه است. در قوانين جمهورى اسلامى موقعيت زن اصلاً تطابقى با
موقعيت زن در جامعه ايران ندارد. زن در جامعه ايران آنقدر تو سرى خور
نيست که در قانون جمهورى اسلامى تو سرى خور تصوير ميشود. اينقدر در
خانواده بى حقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى بى حقوق تصور ميشود،
اينقدر در عرصه سياسى بيحقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى در سطح
فرمال بى حقوق است. جامعه زن را آنجا ميداند ((بالا)) و جمهورى اسلامى
اينجا ((پايين)). مردم هم دارند زندگيشان را ميکنند. ميگويند ما که
ميدانيم شکاف آنجا است. اين تصوير از شان و حرمت خود، ارزش خود، و نحوه
زندگى فرهنگى خود، اين تصوير در تناقض است با جمهورى اسلامى. اينهم
تعديل بر نميدارد. به نظر من اجزا آنرا ميشود شمرد: حکومت غير مذهبى و
جامعه مدرن غربى الگوهاى اين است. به نظرم اگر برويد و از مردم بخواهيد
تصوير کنند در چه شرايطى ميخواهند زندگى کنند، ٩٠ درصدشان ميگويند: ما
براى تعطيلات رفته بوديم يونان يا فلان کشور يا ترکيه، ميخواهيم مثل
آنها زندگى کنيم. کسى را بخاطر لباسش اذيت نميکنند، آدم ميتواند آهنگ
گوش بدهد، سينما ميشود رفت، شبيه اروپا و آمريکا. کسى نميگويد من خيلى
دوست دارم ايران شبيه عربستان سعودى بشود، خوب شد پرسيديد! هيچکس اين
تصوير را نميدهد. همه ميگويند دوست داريم اينجا جور ديگرى بشود. اين
تناقض واقعى است. اين تناقض در ذهن حزب کمونيست کارگرى نيست. اين تناقض
در زندگى روزمره مردم و کشمکش بيست ساله جمهورى اسلامى با مردم است.
اگر مجموعه اينها را کنار هم بگذاريد، تصويرى که از اين روند بدست
مى آيد اين است که رفع اين بحران جمهورى اسلامى با حفظ و بقاء جمهورى
اسلامى تناقض دارد. اين بحران تا وقتيکه جمهورى اسلامى هست، رفع
نميشود. تا جمهورى اسلامى سرجايش هست اين بحران سرجايش خواهد بود. به
اين معنى ما از بحران آخر صحبت کرديم. خيلى ها ميگويند شما خيلى وقت
است از بحران آخر صحبت ميکنيد، پس کى؟ به نظر من جامعه روى پله آخر
مانده و بايد اين پله را بالاخره طى کند. پله ديگرى بعد از اين پله
نيست. پله بعدى نبود جمهورى اسلامى است و گرنه رو همين پله ايم. بحث
بحران آخر يعنى اين. يعنى اين يک وضعيت سياسى است، راه حل سياسى دارد،
به مردم عقب نشينى فرهنگى نميتوانند تحميل کنند. راه حل اقتصادى
نميتوانند داشته باشند و در نتيجه شرايطى که جمهورى اسلامى برگردد به
يک ثبات اقتصادى با مردمى که به آن رضايت داده اند، بدون يک تحول سياسى
ممکن نيست. يا بايد اين تحول سياسى يک يورش ارتجاعى به مردم را با خودش
بياورد و بزنند و اين نسل را هم مثل نسل ما شکست بدهند، که اين يک حرکت
عظيم در جامعه ميخواهد و حکومت اين توان را در خود ندارد و يا بايد
بروند. به اين معنى اين بحران آخر است. ٥ سال ديگر هم طول بکشد اين
بحران آخر جمهورى اسلامى است. خاتمى ميگويد هر ٩ روز يکبار براى من يک
بحران درست کرده اند. ما هم همين را گفته ايم. طرف هر ٩ روز يکبار حس
کرده يک بحرانى هست. اين موقعيت جمهورى اسلامى است و بنظر من اين پروسه
قابل ادامه نيست.
چارچوبى که ميتوانيم راجع به آن صحبت کنيم اين است که اين رفتن
جمهورى اسلامى در چه پروسه اى اتفاق ميافتد. و اينجا من ميخواهم
توجهتان را به دو مقوله جلب کنم يکى سرنگونى و يکى انقلاب. آيا عليه
جمهورى اسلامى انقلاب ميشود؟ و آيا اگر عليه جمهورى اسلامى انقلاب نشود
به معنى اين است که جمهورى اسلامى سرنگون نميشود؟ به نظر من الان ديگر
احتمال دارد خيزشى که مردم عليه جمهورى اسلامى ميکنند آنقدر وسيع باشد
که بشود اسم آنرا يک انقلاب گذاشت. ولى حتى بدون آنهم به نظر من جمهورى
اسلامى سقوط ميکند. سقوط جمهورى اسلامى در مقابل نارضايتى عمومى محتمل
است به اين خاطر که بورژوازى ميگويد چرا ما اين وزنه را به پا و گردن
خودمان آويزان نگهداشته ايم! ولش کنيم، از شرش خلاص شويم و تا مردم
انقلاب نکرده اند اين حکومت را عوض کنيم. اين عملى است. يعنى مبارزه
مردم ميتواند منجر به شرايطى شود که بخشهاى مختلفى از هيات حاکمه
بگويند از شر اين حکومت خلاص شويم و گرنه يک ٥٧ ديگر ميشود و اين دفعه
ديگر چپ ها سر کار مى آيند. در نتيجه اگر ميخواهيم حکومت دست بورژوازى
بماند، بايد کودتا کرد. بايد کنار گذاشت، بايد خودمان برويم کنار، بايد
بدهيم دست کسى، بايد پايه را وسيع کنيم. بعد از سه حلقه حکومت جمهورى
اسلامى که ائتلافى تر شده ممکن است جاى خود را به چيز رابعى بدهد.
برعکس ممکن است اينها کودتا کنند و ضد کودتا بشود عليه شان از طرف
کسانى که کاملا بيرون از جمهورى اسلامى هستند. اگر اينها کودتا کنند
ممکن است به فاصله ٦ ماه ارتش به طرفدارى از راست غربى کودتا کند. آيه
نيامده که حتما اگر ارتشى باشى طرفدار جمهورى اسلامى هستى. هزار و يک
پروسه محتمل است که در آن اينها بروند، بدون اينکه مردم انقلاب کرده
باشند. در نتيجه اين دو حالت هر دو باز است. بحث من اين نيست که مردم
انقلاب ميکنند و اينها را سرنگون ميکنند. بحث من اين است که مردم اينها
را سرنگون ميکنند. بهتر است انقلاب بشود چون پروسه اى که طى ميشود خيلى
راديکالتر و عميق تر در جامعه ريشه ميدواند ولى بهرحال مردم اينها را
سرنگون ميکنند.
اين دو قطب در ديدگاهها هست. من ديدگاه حجاريان را گذاشتم بعدا خودش
باز کند (خنده حضار). من ديدگاه خودمان را توضيح دادم. آن ديدگاه دوم
خردادى هم در نشريات مختلف هست (کتاب در آمده، ٥ فصل کتاب در آمده و
بحث خودش را دارد). و ديدگاه مقابل هم بحث خودش را دارد و ميخواهد به
من و شما و خيلى از مردم ايران بقبولاند که بله شما در يک جمهورى
اسلامى تعديل شده، گردن ميگذاريد و دست از فعاليت سياسى ميکشيد و جامعه
نرمال ميشود. پاسخ ما اين است که نه! خيلى ممنون! ما قبول نميکنيم. حرف
ما را حداقل از خود ما قبول کنيد که عده زيادى از مردم اين راه حل را
نميپذيرند. اين دو قطبى هست، اين دو ديدگاه هست.
در بحثهائى که کرديم چه نيروهائى هستند که ميتوانند از اين بحران و
سرنگونى به اصطلاح منتفع شوند؟ خيلى ساده، تحت چه شرايطى چه کسانى
سرکار مى آيند؟ الان بطور مشخص به نظر من سه نيرو در جامعه ايران مطرح
است. يکى جنبش اصلاح طلبى دينى است. همين اصلاح طلبى دو خردادى، بعضاً
نو انديشان دينى، همين که به آن ميگويند جنبش ملى - مذهبى و اين اواخر
فعالينش را گرفته اند. هر کس در ايران مجاز است که مخالفت بکند اسمش
هست جنبش ملى - مذهبى. و هر کس که در خارج ميخواهد جلوى اعتراض ما را
بگيرد او هم به نظر من بخشى از جنبش ملى - مذهبى است. ميگويند آن
اعتراض حقانيت دارد، آن اعتراض داخلى خود حکومتيها و بخشهاى مجاز حکومت
حقانيت دارد و کسانيکه بيرون اين پروسه دارند شلوغ ميکنند، دارند مملکت
را به قهقرا ميبرند. آن پروسه که در داخل شروع شده و رهبرش خاتمى و
غيره است بايد به نتيجه برسد و اين جنبش ملى - اسلامى الان يک قطب
واقعى در جامعه است. فقط به اين نگاه نکنيد که خاتمى رفت مجلس خراب
کرد، نيروهايش پراکنده شدند، از او عبور شد و غيره. به اين فکر کنيد که
سر و ته اين جنبش کجاست، چه کسانى هستند؟
به نظرم هر کس ميگويد آقاى دکتر فريبرز رئيس دانا متعلق به اين جنبش
است. کسى که منتظر است، اميد به اين پروسه تحول بسته است، متعلق به اين
جنبش است. بخش اعظم نويسنده ها، شعرا و ادباى مملکت متعلق به اين جنبش
هستند. تمام سازمانهاى چپ سنتى به نظر من متعلق به اين جنبش اند. من
الان فکر ميکنم فقط اتحاديه کمونيستها و شايد فدائيان اقليت، از چپ
سنتى، توانسته اند خودشان را از اين دايره بيرون بيندازند. مابقى متعلق
به اين سنت هستند. باقى سازمانهائى مثل راه کارگر، اکثريت و طيفهاى
مختلفى که وجود دارند، حال کارى به طول و عرضشان ندارم، اينها همه
بخشهاى مختلف سنت ملى - اسلامى، اپوزيسيون ضد سلطنتى و اپوزيسيون ضد
غربى ايرانند. اينها از قديم فعال بودند و الان هم هستند. با هم
فاميلند. به هم از نظر سياسى نزديکند. به هم نان قرض ميدهند. هواى
همديگر را دارند و غيره و غيره.
اين جنبش وسيع است. منتهى وسعتش و يکپارچگى اش را مديون يک فاکتور
تعين کننده است و آن اينکه در حکومت شريک است. بخشهايى از اين جنبش در
حکومت شريکند. در نتيجه تريبون و امکاناتى دارد که جنبشهاى ديگر
ندارند. و همينطور از نظر کل جامعه بالاخره تا آنجائى که جنبشى براى
اصلاحات و تعديل جامعه در هر لحظه وجود دارد، اينها پرچمش هستند. اينها
کسانى اند که ميتوانند وعده بدهند که چيزى را عوض ميکنيم. براى مثال
قانون کار را فردا عوض ميکنيم يا لايحه مطبوعات را عوض ميکنيم يا اجازه
سفر زن به خارج را ميگيريم. اينها هستند که ميتوانند در مورد فردا و پس
فردا به مردم وعده بدهند. اينها هستند که در جامعه بعنوان دولتمرد ظاهر
ميشوند. در نتيجه جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى سر کار
است يک نيروى نسبتاً يکپارچه و نسبتاً قوى است. وزنه جدى است.
بعلاوه، سيستم فکرى ديپلماسى غربى مبتنى بر اين است که اپوزيسيون
دربارى و دستگاهى هر حکومتى را که نميخواهند را تقويت کنند. اول
اپوزيسيون دربارى - دستگاهى را تقويت کنيم. سراغ اپوزيسيونهاى بيرون
حکومت نرويم. در خود شوروى اين کار را کردند، در ليبى اين کار را
ميکنند و در عراق اگر فردا معلوم شود پسر دومى صدام حسين به باباش
انتقاد دارد همه غرب ميروند پشت پسر دومى صدام. اينطورى است. در چين
همينطور است، در روسيه همينطور است و در جاهاى ديگر، در نتيجه در ايران
هم همينطور است. در ايران هم غرب فعلا پشت اينهاست. سيستم غرب
پراگماتيک است. نگاه ميکند ببيند کى دارد فردا اوضاع را به نفع غرب
تغيير ميدهد. اينها ميدانند، پس هر چقدر هم بيرون اين حکومت يک
اپوزيسيون مقتدر و نظامى و غير نظامى وجود داشته باشد، آنها فعلا روى
اپوزيسيون داخلى حکومت شرط ميبندند و به آن اميد ميبندند. در نتيجه اين
شرايط به اينها کمک ميکند که مطرح باشند. من بعداً که سه تا جنبش را
گفتم، نقاط ضعف و قدرت اينها را مقدارى بيشتر و دقيقتر بر ميشمارم.
جنبش بعدى به نظر من جنبش محافظه کار طرفدار غرب است. کسانى که
اينها به آنها ميگفتند "طاغوتى ها"، شاهى ها، طرفداران رژيم سابق. و
اين جنبش وسيع تر از اين حرفها است. بيشتر از طرفداران رژيم سابق است.
در واقع به يک معنى شاهى ها و مصدقى ها در يک ابعادى با هم وحدت کرده
اند. بخشى از جنبش مصدقيون رفتند با اين حکومت ولى بخشى هم رفتند با
شاهى ها. بختيار يک نمونه اش بود. بختيار نمونه يک جبهه ملى چى بود که
رفت کنار سلطنت ايستاد. بجاى اينکه کنار اپوزيسيون ملى - اسلامى
بايستد، کنار سلطنت ايستاد. و تيپهاى وسيعترى دارند. اينها هم نقطه
قدرتهاى زيادى دارند و هم نقطه ضعفهائى که باز اينها را ميشمارم. ولى
اينها نيروئى هستند که متعلق به فرداى بعد از جمهورى اسلامى و يا حتى
در پروسه انداختن جمهورى اسلامى هستند. اينها نيروئى نيستند که در دل
جمهورى اسلامى به قدرت نزديک بشوند. اينها نيروئى هستند که با فرض
سرنگونى جمهورى اسلامى شانس دارند. و بالاخره کمونيسم. که موضوع بحثمان
هم همين است، بعداً کمى بيشتر روى کمونيسم مکث ميکنم.
راجع به نقطه قدرت و ضعفهاى اينها من فقط چند نکته را اشاره بکنم.
جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى هست مورد توجه است. هر
چقدر هم اشتباه بکنند و پوست خربزه زير پاى خودشان بگذارند و شرايط را
از دست بدهند و فرصت را از دست بدهند، باز همچنان مطرح اند. چون در
حکومت هستند، و حکومت در بحران است، و اينها ميتوانند هر لحظه يک آرايش
جديد به خود بگيرند و از اين سوراخ بيرون بيايند. اگر جمهورى اسلامى
سقوط کند اينها هم متلاشى ميشوند. ديگر هيچ لزومى ندارد که دور هم
بمانند. تاريخاً هم دور هم نبوده اند. خاتمى و مقوله دوم خردادى اين
جنبش را متحد کرد. قبل از اين چندين فرقه بودند، با هم نبودند. اين
جنبش که الان حول خاتمى و پديده اصلاح طلبى متحد شده است، اگر جمهورى
اسلامى سرنگون شود صفر نميشوند. به اصطلاح به صفر تجزيه نميشوند که مثل
اتمهائى از بين بروند ولى متلاشى شده و به سازمانهاى مختلفى تبديل
ميشوند که مجبور ميشوند خودشان را باز تعريف کنند. اينطور نيست که با
همين مواضع وارد تحولات بعدى بشوند. کسى که امروز سکولاريست نيست و
اصرار هم دارد که به شعائر مذهبى مردم بايد احترام گذاشت، در آن شرايط
سکولاريست ميشود. کارى برايش ندارد. يعنى ميخواهم بگويم بايد فرض کنيد
که وقتى اين جنبش تجزيه شد ديدگاهايشان نيز عوض ميشود و سازمانهاى
مختلف از آنها بيرون مى آيد ولى بنظر من شانسشان را در قدرت از دست
ميدهند. يعنى اينها ائتلافشان مهم است. تک تک، هيچکدامشان مهم نيستند.
قرار نيست سازمان اکثريت به تنهائى نقشى در تاريخ آن مملکت بازى کند.
بعنوان بخشى از آن جنبش اصلاح طلبى دينى آرى، ولى بعنوان سازمان
فدائيان اکثريت، بود و نبودش از نظر سياسى بعد از سرنگونى جمهورى
اسلامى على السويه است. من فکر ميکنم در يک چنين شرايطى بخش اعظمشان
جذب کنسرواتيوهاى طرفدار غرب ميشوند. بالاخره اينها بايد بروند بسمت
بورژوازى و اگر نيروى اصلى بورژوازى آنها باشند، اينها هم ميروند بسمت
غربيها.
نقطه قوت اين جنبش اين است که در ساختار قدرت دست دارند. قانونى
هستند. دسترسى دارند به مردم، و به عناصر محافظه کار و پاسيفيسم در
جامعه. و کسانى که از تحولات ناگهانى ميترسند بالاخره به اينها روى مى
آورند. اينها کسانى هستند که از ترس مردم براى قدرتشان استفاده ميکنند.
ميگويند اگر ما نباشيم، تحولات تدريجى و خشونت گريزانه نباشد، در مملکت
خشونت عجيبى ميشود، شير تو شير ميشود و جنگ داخلى ميشود و نميخواهيم
اينها تکرار شوند. اين يکى از خطهاى اصلى استدلالشان است. پايه اين بخش
را محافظه کارترها و کسانى که اهل تغييرات فاحش نيستند تشکيل ميدهند.
از طرف ديگر اينها از نظر مردم بخشى از قدرت مستبد هستند. يعنى در
شرايطى که جنبش بالا بگيرد اينها نميتوانند به راحتى رنگ عوض کنند.
بگويد که درست است که من نماينده پنجم، ششم، هفتم و غيره بودم و در
شوراى تشخيص مصلحت و يا مثلاً در روزنامه فلان و سپاه پاسداران شرکت
داشتم، ولى الان ملت من به شما پيوستم. همانجا ((مردم)) ميگيرند و
ميبرند. در نتيجه مشکلى که اينها دارند اين است که دارند محدوديت
تاريخيشان را رقم ميزنند. اگر جنبش بالا بگيرد اينها از شخصيتهاى مورد
توجه به شخصيتهاى مورد نفرت تبديل ميشوند و کسانى ميشوند که فرار
ميکنند، در نتيجه مضمحل ميشوند و ميروند. پرو رژيميهاى خارج کشور حکومت
هنوز شانس دارند که خودشان را باز تعريف کنند ولى سران اصلى اين قضيه،
با هجوم عليه حکومت، همه از نظر سياسى در بدر و بيخانمان ميشوند.
اما طرفدار غربيها نقطه قدرتشان چيست؟ اولاً در مقياس وسيعتر
تاريخى، يک جريان اصلى در بستر سياست هستند. يک جريان حاشيه اى نيستند.
نماينده نوعى ناسيوناليسم اند در ايران هستند. نماينده نوعى
بوروکراتيسم و سکولاريسم در ايران بودند. اينها کسانى هستند که مدارس
را آوردند، دانشگاهها را ساختند، جاده کشيدند، آسفالت کردند. اينها
کسانى اند که جامعه را از سيستم فئودالى به سيستم سرمايه دارى منتقل
کردند. مردم همين را هم از اينها يادشان است. بعلاوه اينها از نظر غرب
بستر اصلى سياست هستند. هيچ چيز حاشيه اى و فرقه اى در مورد اينها وجود
ندارد. سازمانهاى کاپيتاليست طرفدار بيزنس و طرفدار بانکها، طرفدار غرب
و طرفدار آمريکا هستند. همينها هستند که هر روز در کشور هاى ديگر دارند
حکومت ميکنند. اينها همپالگيهاى واقعى امثال تونى بلير و سران حکومتهاى
غربى اند. رفقاى ايرانى اينها هستند. در نتيجه اين نقطه قدرت را دارند
که از پيش نوعى حالت ولايتعهدى را خودشان روى پيشانيشان نوشته اند. و
فکر ميکنند که قدرت اگر در دست جمهورى اسلامى نباشد، در دست اينها است.
کما اينکه قبلاً هم بوده است. از نظر خودشان سياستمدارند. دولتمردند.
از نظر خودشان در عالم سياست جونيور نيستند، سينيور هستند. هيچ جنبه
حاشيه اى، کوچک و خرد در خود نميبينند. يک جنبش اند که فکر ميکنند بايد
جوامع را اداره کنند. بقيه هم در بورژوازى غرب و بورژوازى ايران به
همين چشم به آنها نگاه ميکنند. به منابع بيکران حمايتى از طرف غرب
دسترسى دارند و از نظر غربيها حزب طبيعى کسب قدرت در ايران اند. حزب
طبيعى کسب قدرت در ايران اينها هستند. مجاهد با آن همه تلاشى که کرده
هيچوقت در چشم دولتهاى غربى آن جريانى که دولت طبيعى بعدى در ايران
باشد، نشد. در صورتى که اينها هستند. اينها بطور طبيعى کسانى اند که
اگر حکومت جمهورى اسلامى شکست بخورد، اينها بايد بروند و "کشورشان" را
از آنها پس بگيرند.
منابع زيادى در اختيار اينها است. از نظر حمايت مادى اى که غرب از
اينها ميکند، بى حد حصر منابع دارند. خودشان امکانات دارند. پول مملکت
را با خودشان برداشتند، رفتند. و امکانات وسيع بعنوان افراد دارند. يک
قشر متمول بورژوازى ايران در داخل و خارج کشور با اينهاست. اينها هم به
مردم دسترسى دارند. اگر به شيوه اى که اينها به سراغ ميديا رفتند،
راديو درست کردند، تلويزيون درست کردند، روزنامه راه مياندازند و در
رسانه ها ظاهر ميشوند، دقت کرده باشيد، عقايدشان را بعنوان اخبار در سى
ان ان ميگويند. نظرات ايدئولوژيکشان ميشود خبر ابژکتيو و ميرود در بى
بى سى. اينها کسانى اند که دسترسى وسيع به مردم دارند. براحتى بى بى سى
و راديو اسرائيل در يک غروب ميشود سنگر اينها. بسادگى و در يک لحظه سى
ان ان ميرود پشت اينها. در نتيجه دسترسى وسيع به گوش و فکر مردم دارند.
يک اقليت کوچک ولى واقعى در جامعه طرفدار اينهاست. يعنى پايه اجتماعى
داخل کشورى دارند و يک قشرى از بورژوازى ايران با اينهاست. فعال با
اينهاست و اينها را حکومت خودش ميداند. اينها روبناى وسيع فرهنگى دوره
قبل از انقلاب را با خودشان دارند. وقتى گوگوش ميايد خارج کشور و
ميخواند، به نظر مى آيد که موضوعى مربوط به اينهاست. تيم فوتبال که يک
گل به آمريکا ميزند، يک موضوع مربوط به اينهاست. آن شير و خورشيد و
پرچم و عکس گربه و غيره، انگار همه بنا به تعريف اينها هستند. در نتيجه
همه اين فرهنگ و آموزش و پرورش و ايران، و کلمه ايران انگار مال اينها
است. در نتيجه راه طولانى را طى کرده و از ما خيلى جلوتر در صحنه سياسى
بوده و اينها را از پيش بدست آورده اند.
ولى نقاط منفيشان چيست؟ يک بار مردم اينها را انداخته اند. در خاطره
و حافظه زنده مردم ايران است که ما يکبار اينها را انداخته ايم. دوره
اى که نميشد کسى با رفيقش در مدرسه حرف بزند، کارگر اجازه نداشت
اتحاديه تشکيل بدهد، جاى شکنجه روى پاى جوانان مملکت بود و اينکه روز
آخر هم بطرف مردم شليک کردند. بعد هم يک بابائى تاج ميگذاشت سرش و از
اين خيابان ميرفت به آن خيابان و از آن خيابان ميرفت به اين خيابان و
بايد کنار خيابان براى او دست ميزديم (خنده حضار). مردم ديگر زير بار
اين وضعيت نميروند. بنظرم خيلى بلاهت ميخواهد اگر فکر کنيم بهمين سادگى
مردم ممکن است به سيستم سلطنتى - "طاغوتى" قبلى، (طاغوتى را در گيومه
بکار ميبرم)، تن بدهند. اين مردم ديگر آن وضع را نميخواهند. از آن
پديده عبور کرده اند. تاريخاًً عبور کرده اند، برايش جنگيدند. بگذريم
که بعداً ماحصلش جمهورى اسلامى شد ولى مردم وقتى شاه و حکومت سلطنت را
ميانداختند به جمهورى اسلامى فکر نميکردند. داشتند شاه را ميانداختند و
انداختند و يادشان هم هست که انداخته اند.
عده اى ممکن است که بخواهند احياء بکنند، مشکل اينها در نتيجه سر
کار آمدن نيست، مشکلشان اعاده است و اعاده قدرت ساقط، وقتى اين قدرت به
شيوه توده اى ساقط شده است، کار بسيار سختى است. انقلابى پديده اى را
ساقط کرده و اينها ميخواهند اعاده کنند. راه اينها خيلى پر پيچ و تاب
تر از حزبى است که سابقه اى حتى در آن تاريخ ندارد و از نو پلاتفرمى را
آورده و دارد بحثش را مطرح ميکند و يا قشرى از اجتماع را نمايندگى
ميکند. براى اينها اعاده سلطنت و نه فقط سلطنت بلکه اعاده قدرت اين قشر
کار سختى است.
اينها سازمان ندارند. واقعا سازمان ندارند. يک عده آدم اند که با
چسب عمومى اجتماع بهم وصلند. يک سازمان باصطلاح مبارزين حرفه اى حزبى
که شالوده سياسى - عملى اين خط را نمايندگى کند، وجود ندارد. سعى کردند
بوجود بياورند ولى تا اين لحظه چيزى بدست نياوردند و کنار همين سازمان
نداشتن است که رهبر هم ندارند. اينها رهبر ندارند. نتوانستند پشت پرچم
محفل و يا شخصى قرار بگيرند. رضا پهلوى را التماس کردند که بيايد
باصطلاح رهبريشان را بعهده بگيرد و او هم بعد از مقدارى ناز و غيره
آمده است.
منتهى به نظر من رهبر سياسيشان اگر بنا باشد ادعاى سلطنت داشته
باشد، از حالا باخته اند. اينها با گره زدن جنبش طرفدار غرب محافظه
کارى به شکل سلطنتى بزرگترين خدمتى است که دارند به چپ ميکنند. چون اگر
بگويد من دست از سلطنت برداشته ام و سلطنت نميخواهم، من رضا پهلوى
هستم، بابام را ميشناسيد ولى من کس ديگرى هستم، آن سيستم را قبول
ندارم، شاه هم نميخواهم بشوم، رئيس حزب دمکرات ايرانم که در واشنگتن
تشکيل شده و شروع کرده به عضو گيرى، بنظر من بعد از مدتى وضعش بد
نميشود. ولى اگر بگويد من رضا پهلوى ام، به آن سيستم انتقادى ندارم و
خودم ميخواهم شاه شوم، اين يک وزنه گنده است به دست و پاى جنبش محافظه
کارى غربى و اين يک نقطه ضعفشان است. رضا پهلوى بعنوان پسر شاه سابق که
ميخواهد خودش هم شاه بشود، نقطه ضعف اينها است نه نقطه قدرتشان. اگر يک
آدمى را داشتند که سابقه جمهورى خواهانه داشت و به اندازه رضا پهلوى
شناخته شده بود، شانسشان بيشتر بود. اگر حتى بختيار زنده بود شانسشان
خيلى بيشتر بود تا با رضا پهلوى.
اين موارد مجموع مشکلات اينهاست که کارشان را سخت ميکند. منتهى
همانطور که گفتم شيوه اى که اينها سر کار مى آيند با شيوه اى که ما
سرکار ميائيم، متفاوت است. در صورت وجود يک خلاء، غرب با تمام قوا
ميرود پشت اين جريان و ميخواهد که آنها را سر کار بياورد. اينها يک
چنين پديده اى هستند. اينها در يک انتخابات دمکراتيک راى نمى آورند. در
يک انتخابات آزاد در ايران راى نمى آورند. در شرايطى راى مى آورند که
اتفاقاًًً انتخابات نشود، کودتا بعد از کودتا، شلوغى و هرج و مرج،
اينکه يکى از افسران خودشان کودتا کند و غرب با تمام قوا برود پشت آنها
و يک دستور کار براى مجلس موسسان بگذارند. بخشهاى معترض جامعه را سرکوب
کنند. با يک عده بسازند با يک عده نسازند، و يواش يواش کشور را در دست
بگيرند. اين راه حل اينهاست.
همانطور که گفتم ملى - اسلاميها بدون جمهورى اسلامى سرکار نميمانند
و اينها با پروسه دمکراتيک سر کار نمى آيند و با پروسه دمکراتيک نيز سر
کار نميمانند. اينها نه با انقلاب سر کار مى آيند و نه با دمکراسى.
اينها با سيستم کودتائى، در صورتى که مردم دخالتشان محدود مانده باشد و
جمهورى اسلامى در حال رفتن باشد، شانسشان از همه بيشتر است. وقتى خلاء
قدرت باشد و مردم نتوانند، رهبرى نداشته باشند که چپ در مملکت سرکار
بيايد، راست سر کار مى آيد.
بهر حال خواستم بگويم که به احتمال قوى ما اين دو جريان بورژوائى را
در آن واحد روبروى خودمان پيدا نخواهيم کرد، مگر در آن مراحل آخر.
فعلاً مشکلى که جلوى ما (ما را بعنوان حزب کمونيست کارگرى نميگويم)
است، مشکلى که جلوى مردم ايران است، جمهورى اسلامى است با تلاشش براى
بقا. و جريان اصلى که دارد وعده ميدهد صبر کنيد، نيندازيدش، ميتوانيم
تغييرش بدهيم. در غياب اين وضعيت بنظر من پديده بعدى بورژوازى، پديده
اى که ظاهر خواهد شد اساساً در جنبش راست محافظه کار طرفدار غرب است.
البته واضح است که در حال حاضر حرف از دمکراسى و حقوق بشر ميزنند. الان
که نميتوانند بگويند ميخواهيم در ايران ديکتاتورى راه بياندازيم. ولى
حداکثر همانقدر به موازين دمکراسى و غيره وفادار خواهند بود که مثلا
حکومتهاى مثل فيليپين، ترکيه يا مصر ممکن است به موازين دمکراسى وفا
دار باشند. اين پديده اگر خودش را اصلاح کند مثل آنها ميشود. در غير
اين صورت تجربه شان اين بوده که ميزنيم، ميگيريم و با کمک صاحبان
سرمايه نيروى کار را به انقياد ميکشيم.
کسانى مثل مجاهدين چى؟ بنظرم مجاهدين بخشى از يا باصطلاح فرزند
ناخلف جنبش ملى - اسلامى است. کارهايى کرده که پسر عموهايش و فک و
فاميلش قبولش ندارند. خيلى خودخواه است. حاضر نيست با اينها سهيم شود.
ميخواهد خودش رئيس شود. رئيس جمهورش را هم تعريف کرده است. کيش راه
انداخته است. راه و رسم خودش را دارد. جشن اينها را جشن نميگيرد و
جشنهاى خودش را درست کرده است. فقط خودش را ميخواهد و ميبيند. در نتيجه
راه کارگر، اکثريت، حزب توده و نهضت آزادى که به نظر من هيچ مشکلى با
پديده اى مثل مجاهدين ندارند، اساساًً بخاطر سکتاريسم مجاهدين آن را
قبول ندارند و نگرانند که اگر مجاهد قدرت را بگيرد با ما شريک نميشود.
مجاهد هم کس ديگرى است مثل خامنه اى. سر کار بيايد ما را کنار ميزند.
قدرت را با ما سهيم نخواهد شد. سايرين در جنبش ملى اسلامى ميگويند که
قدرت را من سهيم ميشوم. نهضت آزادى ميگويد باز ميشود و همه مى آيند.
خاتمى ميگويد دشمنان را بکنيم دوست و دوست را بکنيم فلان. ولى به نظر
نميايد اگر مجاهدين سر کار بيايند، کسى فردا انتخابات کند. رئيس
جمهورشان را دارند، لچکشان را دارند، ايدئولوژيشان را دارند. و صحبت از
دخالت هيچ کس ديگرى نيست. اين به نظر من جنبش ملى - اسلامى را خيلى
ميترساند. بعلاوه، اينکه مجاهد در متن جنگ ايران و عراق رفته عراق کنار
صدام حسين نشسته، خودش را از اين خاندان جدا کرده است. مسعود رجوى
بنظرم يک استراتژى محتوم به شکست را در پيش گرفته است. وقتى مجاهدين با
بنى صدر از کشور رفتند، همه اين آدمهائى که امروز دوخردادى اند صف
کشيده بودند که بروند در شوراى ملى مقاومت، از جمله آقاى بهمن نيرومند
و خانبابا تهرانى و همه اينها. مجاهد به سرعت با فالانژيسم اش اينها را
از دست داد و الان تبديل شده به چيزى که اگر به کسى بگويند مجاهد فحش
محسوب ميشود. الان فضا اينطور است. مجاهدين بنظر من بعنوان يک جريان با
ديسيپلين ميتواند هزار و يک کار بکند ولى يک جريان اجتماعى نيست و شانس
قدرت به آن صورت ندارد.
راجع به دو جريان ديگر يعنى جريان ملى - اسلامى و جريان غربى، يعنى
همان ناسيوناليستهاى محافظه کار صحبت کردم. نيروى ديگرى که در صحنه است
به نظر من کمونيسم کارگرى است. حالا برايتان ميگويم که چرا اصلاً در
اين قضيه هيچ رگه اى از تهييج و خود بزرگ بينى وجود ندارد. چرا کمونيسم
کارگرى و نه کمونيسم؟ چرا کلمه کمونيسم کارگرى را ما در بحثمان به کار
ميبريم؟ چرا من اصرارم اين است که نيروى بعدى کمونيسم کارگرى است و نه
کمونيسم؟ و يا چرا نه چپ؟ به چند دليل! چرا مثلاً نميگويم آلترناتيو
بعدى چپ است؟ يا کمونيسم است؟ و چرا اصرار دارم که بگويم آلترناتيو
بعدى کمونيسم کارگرى است. به اين دليل که اولاً همانطور که گفتم چپ به
معنى چپ در ايران الان در کمپ ملى - اسلامى است. آن چيزى که به آن
ميگفتند چپ، در کمپ اپوزيسيون ملى (اسلامى) است. شما ليست کنيد ببينيد
به چه کسانى ميگفتيد چپ، نگاه کنيد، ببينيد کجا هستند و از چه دفاع
ميکنند. ميبينيد که در اردوى نهضت ملى - اسلامى هستند. افقشان هم تا حد
زيادى مشترک است. و ثانيا اضافه کنم اين چپ با ما بعنوان کمونيستهاى
ميليتانت بطور مشخص مشکل دارد. البته به ما نميگويند که کمونيست
ميليتانت با تو مخالفيم. ميگويند مستبد، پل پتى و هزار و يک چيز ديگر،
بدون آنکه مسئله اش را بگويد و آن اين است که اينها کمونيستهاى سرنگونى
طلبند. به سناريوى جمهورى اسلامى را يواش يواش تغيير بدهيم گردن
نگذاشتند و دارند کار خودشان را ميکنند. در نتيجه حتى اين چپى که من از
آن دارم صحبت ميکنم، نقطه مقابل کمونيسمى است که اينجا بعنوان
آلترناتيو و نيروى سوم در جامعه مطرح ميکنم، قرار ميگيرد.
نکته بعد اينکه کمونيسم اگر چه در مقياس تاريخى جنبش تعريف شده اى
است ولى در هر دوره اى با يک جريان از کمونيستها در يک کشور تداعى شده
است. اينطور نيست که براى مثال در انقلاب روسيه به بلشويکها و منشويکها
يکسان بگويند که کمونيستها آمدند. يک جائى بالاخره بلشويکها ميشوند
نماينده تحول کمونيستى و منشويکها ميشوند نماينده دولت موقت انقلابى،
کسانيکه ميخواهند وضع موجود را نگهدارند. کمونيسم با چيزى در هر دوره
تداعى ميشود. در تاريخ ايران هم با حزب توده تداعى شده، هم با چريکهاى
فدائى خلق و خط مشى چريکى تداعى شده و بعضاًً و بعدش در يک دوره کوتاهى
با سازمان سياسى - تشکيلاتى مثل پيکار و رزمندگان و غيره تداعى شده
است.
کمونيسم در هر کشورى هميشه يک بستر اصلى و خط اصلى دارد، و آن
سازمانى است که باصطلاح به پرچمدار و نيروى اصلى اپوزيسيون ((کمونيست))
تبديل شده است. کمونيسم در يک کشور بطور کلى نيست. آن جريانى است که
جامعه على العموم، نه متخصصين در دانشگاهها يا مورخها، بعنوان کمونيسم
مد نظر دارند. به اين اعتبار يکى گرفتن کمونيسم با کمونيسم کارگرى
بنظرم موجه است. چون الان در چارچوب جامعه ايران کمونيسم اشاره اش به
حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم کارگرى است. وقتى ميگويند کمونيستها
منظورشان راه کارگر نيست، منظورشان بچه هاى سابق رزمندگانى نيست،
منظورشان کسانى که در روزنامه فلان بخودشان ميگويند چپهاى سابق نيست.
منظورشان حزب کمونيست کارگرى است و بطور روز افزونى دارد اينطور ميشود.
کمونيستها را مردم بعنوان يک عبارت مشخص در هر دوره بکار ميبرند،
بورژوازى در هر دوره اى بکار ميبرد. الان سلطنت طلبها وقتى ميگويند
کمونيستها، به هيچ کس بجز ما اشاره نميکنند. هيچ کس جز ما منظورشان
نيست. به آنهاى ديگر ميگويند چپها. بما ميگويند کمونيستها. در نتيجه
کمونيسم بعنوان يک آلترناتيو ميرود که بيشتر از اين هم حتى با پديده
کمونيسم کارگرى و حزب کمونيست کارگرى گره بخورد، بيشتر از اينکه به يک
چپ على العموم بگويند. کما اينکه در انقلاب ٥٧ ديگر به حزب توده
نميگفتند کمونيستها. بخاطر اينکه چريک فدائى و بعداًً به يک درجه ترکيب
پيکار - فدائى تعريف کمونيسم شده بودند. اگر کسى را ميگرفتند ميبردند
زندان ميگفتند توده اى هستى يا کمونيست؟ کدامش؟ کمونيست بودن مقوله
مشخصى از نظر سياسى ميشود. همانطور که گفتم يک مورخ جنبش چپ ميتواند
بگويد اينها شاخه هاى مختلف تروتسکيسم، حزب کمونيست طرفدار مسکو، ارو
کمونيست و غيره و اينها جنبش کمونيستى اند. ولى کمونيسم فرانسه در يک
مقطع مشخص، ممکن است با حزب کمونيست فرانسه تداعى شود. و کسى که ميگويد
کمونيستها مى آيند سر کار، اتوماتيک بايد منظورش اين باشد که حزب
کمونيست فرانسه مى آيد سر کار، انتظار ندارد که فلان گروه تروتسکيست هم
سر کار بيايد.
اين موقعيت بنظر من دارد به يک درجه، بخصوص در سالهاى اخير در ايران
بوجود مى آيد. کمونيسم را با حزب کمونيست کارگرى دارند تداعى ميکنند.
به يک معنى از نظر نظرى هم حزب کمونيست کارگرى پرچم دار کمونيسم شده
است. بعنوان يک انديشه، بعنوان يک آلترناتيو و بعنوان يک نوع جامعه.
بيرون ما کسى معتقد نيست که بايد جامعه کمونيستى آورد. در تبليغات
جريانى اين نيست که بايد جامعه کمونيستى و يا سوسياليستى آورد و خط
کمونيسم کارگرى است که با آن تداعى ميشود.
اما آيا کمونيسم کارگرى که من ميگويم در جامعيت کلمه مترادف است با
حزب کمونيست کارگرى؟ بنظر من اينطور نيست. کمونيسم کارگرى که من بعنوان
يک جنبش در مقابل ملى - اسلاميها، در مقابل راستهاى غربى بکار ميبرم،
پديده وسيعترى از حزب کمونيست کارگرى است. همين خط است ولى پديده
وسيعترى است. من در اين جنبش کل حرکات شورايى کارگرى و جنبشهاى مجمع
عمومى کارگرى و جنبشهاى اعتراضى کارگرى که زير چتر اپوزيسيون رفرميست
نميروند را ميگنجانم. حتى طرف ممکن است خودش را آنارشيست بداند. اين
زياد مهم نيست. مهم اين است که در صحنه سياسى جامعه، شعارهائى که اين
دو کمپ ميدهند، جنبش کارگرى، جنبش شورائى، جنبش مجامع عمومى، رهبران
عملى، و خط مشى که در جامعه دنبال ميکنند خودشان انطباقشان را با کدام
يک از احزاب سياسى در اپوزيسيون پيدا ميکنند. اگر در جنبش کارگرى مثلاً
کارگران طرفدار سنديکا و حزب توده و اکثريت دست بالا پيدا بکنند، شما
ميتوانيد اين جنبش را حتى اگر نگويد که توده ايستى است، کنار آنها قرار
دهيد. حال آنکه نتوانيد رابطه فيزيکى - حزبى بين آنها نشان دهيد، با
اين وجود ميتوانيد بگوئيد اينها جنبش سنديکائى اند و مال اينها هستند.
بنابراين بنظر من، جنبش شورائى و اعتراضات توده اى کارگرى که زير چتر
رهبرى ملى - اسلامى نرود، بخشى از اين جنبش کمونيسم کارگرى است. بعلاوه
محافل، سازمانها و گروههاى کوچک زيادى ميتواند تشکيل شود که با وجوديکه
قطب بودن و محورى بودن حزب کمونيست کارگرى را قبول ميکند، بدلايل
مختلفى به اين حزب نميپيوندند. بعضاً تماس ندارند، در شهرهاى مختلف
تشکيل ميشوند، حوزه فعاليت معينى دارند، اختلافاتى حس ميکنند، نظرات
حزب را صد در صد نميپذيرند و در نتيجه مجموعه اى از محافل و شبکه هاى
چپى هم ميتواند وجود داشته باشد که معتقدند که بايد حول حزب کمونيست
کارگرى کار کنند و بعنوان گروه فشار روى حزب کمونيست کارگرى کار کنند،
در مجموع توسط اين حزب کمونيست کارگرى هدايت شود. اينها بخش عمومى جنبش
کمونيسم کارگرى ميتوانند باشند.
من ميخواهم نقطه قدرتها و ضعفهاى اين جنبش را هم برشمارم. مال بقيه
را شمردم ميخواهم چند فاکتورى که باصطلاح نقاط قدرت و ضعف جنبش کمونيسم
کارگرى است را برايتان برشمارم. بنظرم مهمترين نقطه قدرت اين جنبش اين
است که اميال و آرزوهاى نسلى که از آن صحبت کردم را بدون کم و کاست
نمايندگى ميکند. شما يک لحظه از اين که کمونيستها کمونيستند و آمريکا
با آنها بد است و نميگذارد بيايند سر کار صرفنظر کنيد. فرض کنيد اسم ما
حزب نارنجى است. يا مثلاً هر چيزى مانند حزب سبز ايران، حزب قرمز
ايران، حزب سرخ ايران، حزب ايرانيان آزاد و غيره. آنوقت مقايسه کنيد
اين حزب را با تبليغاتش، با جامعه اى که ميخواهد، کارهائى که براى آن
جامعه ميکند و ميبينيد مردم خوانائيشان با کدام يک از اين طيف احزاب
است. ميبينيد سکولاريسمشان با اين حزب است. اينها سکولاريست ترند، آنها
نيستند. تنها جريانى که ميخواهد ريشه دين را از آن مملکت بر بيندازد
اينها هستند و اين جزء آرمانهاى اصلى اين نسل است. برابرى زن و مرد.
لغو کار مزدى و جامعه اى که در آن آدمها از نظر اقتصادى برابر باشند.
از طبقات کارگر و زحمتکش کيست که اگر ميکرفون را جلوى دهانش بگيرى و
بگوئى يک حزبى هست که ميگويد بيمه بيکارى بايد داد، مزد و قضيه نان در
آوردن را بايد از بازار بيرون کشيد و هر کس برود کار کند و هرچه
ميخواهد مصرف کند (راهش اين است، اينکه حالا عملى شدنى است يا نه کار
نداريم) تو نظرت چيست؟ ميگويد آرزوى من است.
اين بحث که شما حرفهاى قشنگ ميزنيد ولى حيف که عملى نيست، دارد
ميگويد ما حرف دل مردم را ميزنيم ولى هنوز باور به قدرت پياده کردنش
موجود نيست. وگرنه ما حرف دلشان را داريم ميزنيم. مدرنيسم، سکولاريسم،
برابرى زن و مرد، مبارزه با تبعيض، آزادى بيقيد و شرط سياسى، لغو کار
مزدى، برابرى اقتصادى و رفاه اجتماعى، وقتى اينها را کنار هم ميگذاريم،
ما داريم اميال اين نسل و اساساً ٩٠ در صد مردم را که بايد کار کنند و
زحمت بکشند تا زندگى بکنند را نمايندگى ميکنيم. اين نقطه مثبت ماست.
هر کس ديگرى چيزى بر خلاف اميال مردم دارد که ميخواهد به آنها
بفروشد. سلطنت طلبها ميخواهند سلطنت را بهشان بفروشند و بعد بازار آزاد
را هم به آنها بفروشند. و بايد توضيح دهد و بگويد که من فردا شما را در
بازار عرضه و تقاضاى نيروى کار رها ميکنم. بگذاريد من سر کار بيايم، از
فردا بايد برويد بازار کار و براى خودتان کار گير بياوريد. در ضمن اين
آقا را ميبينيد، ايشان قرار است که شاه بشوند. چيزهائى که بايد اصرار
کنند تا مردم قبول کنند، جزيى از آرمانهاى مردم نيست. کسى در آن مملکت
صبح بيدار نميشود و بگويد، آخيش چه روز خوشى، کاش يک شاه داشتيم و کاش
من در شهر دنبال کار ميگشتم (خنده حضار). اين جزيى از آرزوهاى مردم
نيست. بايد اين مجموعه را بعنوان شرايط و ملزومات و باصطلاح تلخى آن
ميوه خوب به او بخورانند. ميگويند آقا شما حالا بيا اين شاه را قبول کن
در عوض ايشان آمريکا را مى آورد و سرمايه گذارى ميشود. شما بازار آزاد
را قبول کن در عوض ما سعى ميکنيم بخشى را بصورت بيمه بيکارى برايتان
برگردانيم که از گرسنگى نميريد.
اما اين حزب اينطور نيست. اين حزب دارد اميال واقعى مردم را وقتى که
با قلبشان مصاحبه ميشود، نمايندگى ميکند. اينکه حالا محاسبات مردم
بعداًًً به چه چيزى وادارشان ميکند بحث ديگرى است ولى اينکه ته دلشان
اينها را ميخواهند ترديدى نبايد کرد. به اين ميرسم که آيا اسم کمونيسم
مزاحم اين پروسه است و چقدر مزاحم است و ما بايد با آن چکار بکنيم.
وگرنه اگر اسم ما حزب ايران بود، حزبى بود با مشخصات حزب کمونيست
کارگرى اما اسمش حزب ايران بود، الان دنيا را برداشته بود. از اين نظر
که همه ميگفتند بله آقا همه همين حرف را ميخواهيم بزنيم و حزب ايران
راست ميگويد. کسى نميگفت شما سر کار نمى آئيد. الان کمونيسم را بعنوان
يک چيزى که کمونيست است و نميتواند در اين مملکت بيايد سر کار
ميشناسند. از دوره روس و انگليس نميگذارند کمونيست سر کار بيايد و
آمريکا قبول نميکند و يا کجا پياده شده است و غيره، اينها حرفهائى است
که وقتى ميفهمند کمونيست هستيم بما ميگويند. اگر بگوئيم ما ليبرال
هستيم همه اين سوالها کنار ميروند و بعد بايد بنشينند قضاوت کنند
ببينند ما ميخواهيم چکار کنيم.
اين جنبش نه براى اصلاحات است و نه براى اعاده و همين نکته جالب
است. براى اصلاح چيز منفورى بميدان نيامده که بخواهد چيزى را نگهدارد و
براى اعاده چيزى که قبلاً مردم دور انداخته اند هم نيست. چيز تازه اى
است و اين بنظر من کاملاً براى مردم محسوس است. اين جنبش بالقوه و
بخاطر سنتهاى قديمى اش، هم سازمان دارد و هم ميتواند رهبرى را تامين
کند. اين نقطه قوت ما به نسبت سلطنت طلبان و به نسبت راستهاى غربى و
حتى خود ملى - اسلاميها است. ملى - اسلاميها خاتمى را دارند. ولى
همانطور که صحبتش است اگر او را از دست بدهند همگى عزا خواهند گرفت.
بدون خاتمى آنها پانزده کلاس پائين تر برميگردند. حزب کمونيست کارگرى
که وسط اين قضيه است بنظر من اين شانس را دارد که اين جنبش را سازمان
بدهد و رهبرى اين جنبش را تامين کند. وجود حزب کمونيست کارگرى که بعداً
به آن ميرسم يکى از سرمايه هاى اين جنبش است. و کمونيسم کارگرى ممکن
است در شاخه هاى اصلى و جدال اصلى سياسى که درگير ميشود در ايران متشکل
ترين اش و هدايت شده ترين اش باشد. با خط و حساب کار ترين اش باشد و
نقشه مند ترين اش باشد، اين نقطه قوت جنبش کمونيستى در اين دوره است.
نکته بعد اينکه هر چه اين پروسه انقلابى تر و سير تحولات سريعتر
باشد شانس ما هم بيشتر ميشود. هرچه مردم بيشتر در فعاليت سياسى شرکت
کنند ما به نسبت بقيه اين نيروها قوى تر ميشويم، بخت ما باز تر ميشود.
هرچه اين پروسه محدود تر باشد و مردم از صحنه بيرون تر باشند، شانس
ديگران زيادتر است. (من بعداً در آن چارچوب هم شانس خودمان را ميگويم.)
ولى اگر پروسه انقلابى شود، ميليتانت شود، اتحاد گسترده شود و مردم
نخواهند بپذيرند، به همان درجه که محيط سياسى راديکاليزه شود، به همان
درجه هم ما شانس بيشترى براى سر کار آمدن خواهيم داشت تا نسبت به کسانى
که از حضور مردم در صحنه و از راديکاليزه شدن خواسته ها و شعارهاى مردم
نفع نميکند. اين نقطه مثبت ماست. بخاطر اينکه فرض من اين است که اين
پروسه راديکاليزه ميشود، مردم وارد صحنه ميشوند و يک جنبش وسيع تر از
اين در راه است.
نکته بعد اين است که بنظر من اين پروسه انقلابى افق ما را همه گيرتر
ميکند. هر چه اوضاع راديکاليزه شود تئورى راديکال برد بيشترى پيدا
ميکند، برنامه راديکال برد بيشترى پيدا ميکند. رهبران راديکال بيشتر در
دل مردم جاى ميگيرند. در نتيجه ما با گسترش اعترضات چفت ميشويم. و اگر
روند را اينطور ببينيم که به سمت گسترش اعتراضات ميرود، ميتوانيم فرض
کنيم که تناسب قوا بنفع کمونيسم کارگرى ميچرخد.
در دو شرايط به نظر من شانس سرکار آمدن ما بيشتر از بقيه است. يکى
در شرايط دمکراتيک و انتخابات، و ديگرى در شرايط انقلابى. در هر دو
شرايط ما سر کار مى آئيم. در هر دوى اينها کمونيسم کارگرى سر کار مى
آيد. من فرض اينکه ما اول بايد حضور داشته باشيم تا سر کار بيائيم را
بعداً بحث ميکنم. فرض کنيم اين نيرو توانسته است خودش را به صحنه
انتخاباتى آزاد در يک کشورى که جمهورى اسلامى نيست، برساند. در يک
پروسه انتخاباتى دمکراتيک، اگر بنا باشد يک چنين پروسه اى در ايران پا
بگيرد، ما سر کار مى آئيم. حزب کمونيست کارگرى بنظر من بالاترين راى را
بين مردمى که آزادانه به پاى صندوقهاى راى رفته باشند، بدست مى آورد.
سلطنت طلب فکر نميکنم اين شانس را داشته باشد. اشتباه است اگر فکر کنيم
که انتخابات بنفع آنهاست و فقط انقلاب بنفع ما تمام ميشود. انتخابات هم
بنفع ما تمام ميشود. و دقيقاً بهمين خاطر است که فکر ميکنم پاى
انتخابات نميروند، مگر مجبورشان کنيم. پروسه اى که برويم مجلس آزادى
برگزار کنيم و در حوزه مختلف کانديد معرفى کنيم و راى مردم را بشماريم،
حزب کمونيست کارگرى بعنوان بزرگترين حزب کشور وارد مجلس ميشود. ممکن
است اکثريت نباشد ولى اگر بگذارند در يک انتخابات آزاد با سه ماه فرجه
تبليغاتى کار کند، بزرگترين حزب سياسى کشور ميشود. در اين رابطه
ميتوانيم بحث کنيم. بهرحال بنظر من پروسه انتخاباتى ما را سر کار
مياورد. به خاطر واقعيتى که آن جامعه پشت سر ميگذارد پروسه انتخاباتى
منتقد آن وضعيت را سر کار مى آورد. من راجع به نوع کمونيسممان بعدا حرف
ميزنم که اين نوع کمونيسم با کمونيسمهاى ديگر چه فرقى دارد. به اضافه
اينکه رابطه اى که ما با مردم داريم، بر خلاف سنت تاکنونى چپ، رابطه اى
خيلى روشن و شفاف و قابل فهم است. ما داريم راجع به نوع کمونيسم جديدى
حرف ميزنيم.
انقلاب هم ما را بنظرم سر کار مى آورد. يعنى هم پروسه دمکراتيک و هم
پروسه انقلابى شانس و قدرت ما را بيشتر ميکند. اما شانس ما در پروسه
توطئه گرايانه، تبانى و روندهاى زير زمينى، کودتا و روندهاى کودتا و ضد
کودتا از همه کمتر است. اگر بنا باشد حکومت جمهورى اسلامى با يک سلسله
کودتا و ضد کودتا عوض شود، ما همچنان خودمان را در اپوزيسيون خواهيم
يافت. ولى اگر بنا باشد مردم وارد صحنه شوند و انقلاب کنند، شانس ما
زياد است. اگر بنا باشد جايى انتخاباتى صورت گيرد شانس ما زياد است. به
اين هم ميرسم که پس فرداى انتخابات، کودتا دوباره شروع ميشود. يعنى ما
اگر با انتخابات سر کار بيائيم بايد فکر اين را بکنيم که فردا کودتا
ميکنند. به آن الان نميپردازم ولى خود نفس پروسه انتخابات شانس اينکه
کمونيستها را سر کار بياورد از همه بيشتر است.
جنبه هاى منفى فعاليتمان، يعنى جنبه هاى منفى فعاليت اين خط سوم،
يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چيست؟ بنظرم کمبود منابع يکى از مشکلات اصلى
اش است. دو جريان ديگر که اسم بردم يکيشان منابع دولت را در اختيار
دارد و کار ميکند، ديگرى هم منابع باقى دولتها را دارد و کارش را
ميکند. در نتيجه ما ميمانيم و منابعى که اين جنبش بايد بسازد. کمبود
منابع يکى از مهمترين موانع است. نبود حمايت بين المللى. الان هر دو آن
جريانات در سطح جهانى طرفداران قوى دارند. حزب کمونيست کارگرى و
کمونيسم در ايران، در اين مقطع و تا وقتيکه نزديک قدرت سياسى باشيم،
بنظر من آن حمايت بين المللى را در هيچ سطحى نخواهد داشت که آنهاى ديگر
دارند.
خصومت غرب با ما. خصومت غرب با کمونيسم کارگرى يکى از مهمترين
فاکتورهائى است که ميتواند ورق را برگرداند. نه فقط به اين معنا که
واقعاً غرب با ما وارد عمل شود، به اين معنى که غرب اين تصوير را بدهد
که حکومت کمونيستى در آن کشور را نميپذيرم و مردم در خانه شان بنشينند،
چرتکه بيندازند، بگويند ((غرب)) نميپذيرد مگر ديوانه ايم برويم پشت
حزبى که اگر بيايد سر کار، اول از همه چيز موشک کروز ميخورد وسط پارک
ساعى. چرا اين کار را بکنيم. چرا ما بيائيم کشور را وارد خصومت با
آمريکا بکنيم؟ بگذار راى بدهيم به آمريکائيها و بيايند قال قضيه را
بکنند. در نتيجه خصومت غرب با ما و نه فقط خود خصومت، بلکه دادن تصوير
خصومت غرب با ما و تبديل شدن اين که غرب اينها را نميپذيرد به بخشى از
خودآگاهى مردم و محاسبات مردم، يک مانع اساسى سر راه کمونيسم کارگرى
است. کسى با پاى خودش، خودش را وارد مخمصه اى به اين بزرگى نميکند.
ميگويد "بچه ها ميبخشيد ولى من دارم ميروم راى بدهم به آن آقا که
((غرب)) گفته است. شوروى بنظرم اين را به ما نشان داد، تحولات روسيه
نشان داد.
ما مورد هجوم ميدياى غربى قرار ميگيريم و بشدت تحريف ميشويم. يعنى
بايد فرض کنيم که جنبش کمونيستى در ايران با يک حمله وحشيانه و کثيف از
طرف ميدياى بورژوائى غربى روبرو ميشود، سى ان ان، بى بى سى، با دروغهاى
شاخدارى که ميگويند. ديروز گاردين مقاله اى نوشته بود که آيا لنين
بالاخره يک آدم مشنگ بود يا يک آدم مستبد؟ شق ديگرى بين اين دو تا
نيست! يا يک آدم مشنگ بوده يا مستبد! يا ديوانه بوده يا مستبد، از اين
دو حالت خارج نيست؟ اين که رهبر يک انقلاب کارگرى بوده که آزادى آورده
و به همان فنلاند بغل دست گوش خودشان ((استقلال داده))، کسى که
مستعمرات روسيه را بخشيده، حقوق زن در آن مملکت را بالا برده و کارگر
نوعى ايمنى اقتصادى بدست آورده، مسئله شان نيست. اينکه اين آدمى که به
قول اينها مشنگ بوده، بقول اينها اين آدم ديوانه، فقط کتابهايش از تمام
کتابهاى سران بورژوائى غربى بيشتر بوده و خود اينها روز خودش گفته اند
که کميسارياى بلشويکهاى در قدرت به اندازه کتابخانه دانشگاه بين خودشان
نوشته دارند، مسئله شان نيست. الان ميگويند لنين يا ديوانه بوده، يا خل
بوده و يا مستبد! لنين بيچاره مستبد هم نبوده است. تا وقتى لنين سر کار
بود اجازه و اختيار هيچ تصميمى تنهائى با لنين نبود. ٥ سال، ١٠ سال بعد
از مرگ لنين تازه شوروى شروع کرد به استبدادى شدن. اين تصويرى است که
ميدياى غرب ميدهد. با ما بدتر از اين ميکنند. ببينيد با کوبا چه
ميکنند! کاسترو را در تصوير ميدياى غرب ببينيد: "ديکتاتور کوبا، کاسترو
امروز افزود ..." خوب ديکتاتور کوبا به کاسترو چه مربوط است. او هم مثل
هر جاى ديگر دنيا انتخاب شده و دارد کارش را ميکند. چرا گزارشت را درست
تهيه نميکنى؟ اين کارى است که با ما ممکن است بکنند. به احتمال قوى
ميدياى غربى به جان اين جنبش ميافتد و اين براى ما مانع مهمى است.
مسئله پروپاگاند جنگ سردى عليه کمونيسم بطور کلى، يعنى گذاشتن تجربه
شوروى و چين به پاى کمونيستها و منفى بافى راجع به سوسياليسم، از موانع
کار اين خط است.
يکى از مشکلات مهم کار کمونيسم کارگرى روحيه اى است که من به آن
ميگويم "جونيوريسم". کسانى که خودشان را بعنوان شريک کوچکتر جامعه قبول
کرده اند و تصورى از اين ندارند که جامعه ميتواند بدست آنها بگردد.
بنظر من کمونيسم، بخصوص در کشورى مثل ايران که هيچوقت خط اصلى
اپوزيسيون نشده و پاى قدرت نبوده، عادت کرده که به خودش بعنوان گروه
فشار نگاه کند. گروه فشار براى پرچم حق و حقيقت که به دستت بگيرى و
بروى جلو تا با تير بزنند و بر زمين بيفتى. چپ از خود تصوير يک عده
سياستمدار سطح بالاى جامعه هستند را ندارد، اينکه يک جنبش اجتماعى زنده
است که ميخواهد قدرت را بگيرد، جامعه را اداره کند، آموزش و پرورش را
سازمان دهد، و اقتصاد را سازمان دهد. فکر ميکند چپ موظف است که به کسان
ديگر فشار بياورد تا اين کار را بکنند. و اين خرد ديدن خود و کوچک ديدن
خود، بنظر من شايد مهمترين عاملى است که ممکن است سد راه کسب قدرت شود.
بنظرم چه براى فراخوان کسب قدرت، چه براى حفظ قدرت، اولين مشکل از داخل
خود اين صف بيرون مى آيد. اينکه ميگويند اين کار را نکنيم، چرا خيز
براى قدرت برداشته ايم؟ آيا ميتوانيم قدرت را بگيريم؟ آيا ميتوانيم حفظ
کنيم؟ آيا قرار نيست "طبقه" اينکار را بکند و غيره. همه اينها بهانه
است. طرف شنا بلد نيست، هزار و يک دليل مى آورد که من امروز نميخواهم
بروم داخل آب (خنده حضار). مايو اش را نياورده، سرما خورده، وقتش نيست،
نميخواهد از ديگران جلو بزند و آبروى همه را ببرد! و غيره. بهر دليلى
وارد اين قضيه نميشود.
وقتى مسئله را بررسى ميکنى ميبينى که پشتش تئورى "شوراها" بايد قدرت
را بگيرند، که در روسيه نگرفتند، بلکه بلشويکها قدرت را گرفتند، "طبقه"
بايد انقلاب کند و نه حزب (فرمولبندى ما هم نميگويد حزب بايد انقلاب
کند)، خوابيده است. ولى فرمولبندى اى که ميگويد نرو به سمت قدرت، ترس
از استخر سياسى اين جنبش جونيور را در جامعه نشان ميدهد. اينکاره نيست.
وگرنه شما سه تا مدير کل وزارت فرهنگ را بگذاريد کنار هم و با آنها حزب
بسازيد، فورى احساس کسب قدرت به آنها دست ميدهد. فکر ميکنند فوراً بايد
وزير شوند. فوراً برنامه شان را براى جامعه ميدهند. اين خرد ديدن خود و
اين تعلق به حاشيه جامعه، "مارژينال" ((حاشيه اى)) بودن تاريخى چپ در
ايران، ذهنيت و روانشناسى که با خودش آورده، بنظر من يکى از بزرگترين
موانع است. من فکر ميکنم اگر چپ شکست بخورد روى اين مسئله شکست ميخورد
نه روى هيچکدام آنهاى ديگر که گفتم. روى اين که نميرود نقش اش را انجام
دهد و اين مهمترين مشکل اين خط است.
دوم خردادى اين مشکل را ندارد، ميخواهد جهان را نجات دهد! طرف راه
خانه اش را نميتواند پيدا کند، ميخواهد ديالوگ تمدنها بکند. (خنده
حضار) جدى ميگويم! به او گفته اند تو ديگر راجع به مطبوعات حرف نزن!
الان ٥ ماه است که نميداند چکار ميکند. قرار بود با ديالوگ تمدنها برود
جرج سورس را سر عقل بياورد. بيل گيتز را راهنمائى کند و به آمريکا
بگويد که سيستم شما خوب نيست! از ادعا کردنش دست بر نميدارد و کسى هم
به ريشش نميخندد. اما من و شما که ميگوئيم کمونيستها قدرت را بگيرند،
از هزار سوراخ در مى آيند که نگاه کنيد: بلانکيستها، چه تخيلاتى، چه
خود بزرگ بينى هائى، همه اش دارند من من ميکنند. در حالى که کسى با
ديالوگ تمدنهاى خاتمى که تا ديروز مسئول يک کتابخانه مذهبى بوده مشکلى
ندارد. آقاى خاتمى ميتواند ديالوگ تمدنها بکند ولى شما نميتوانيد
اختيار مملکتى که خودت در آن بزرگ شده اى و احتمالاً در آن مقطع صد
هزار نفر از نخبگان آن جامعه را سازمان داده اى را داشته باشيد. فکر
نميکنند که همين آدمها که در حزب کمونيست کارگرى و در جنبش کمونيستى
اند، اگر در يک شرايط آزاد در يک آگهى شغلى شرکت کنند، توانائيشان براى
اداره جامعه از اين وزرا و وکلا بيشتر خواهد بود. اول اينها را سرکوب
کرده اند تا بتوانند حکومت کنند. و خود اين جنبش حاضر نيست اين را قبول
کند. اين بنظر من فشار گناه پسا استالينى است. استالين آمده کارى کرده،
احساس گناهى با کمک آمريکا و چپها خلق کرده اند که بيچاره از ترس
نميتواند راه برود. خوب استالين به ما چه؟ مگر من هيتلر را به حساب
آقاى بنى صدر گذاشته ام، که تو استالين را به حساب من ميگذارى؟ (مقايسه
شان اصلاً مع الفارق است.) تو هيتلر را داشتى اين هم استالين را دارد.
کسى که در ٨٠ کشور دنيا کودتا کرده که ديگر از اين حرفها نبايد بزند.
کسى که بمب اتمى بر سر مردم مياندازد و بچه هاى مدرسه را در هيروشيما و
ناکازاکى ميکشد که نبايد بحث استالين را به ميان بکشد. فوقش من هم مثل
شما هستم. ولى هيچکس تا حالا نرفته يقه يک حزب ناسيوناليست را بگيرد و
بگويد که شما استبداد به پا ميکنيد و يا از کجا معلوم که شما پلولاريسم
را قبول کنيد. با چپ اين کار را ميکنند و چپ هم بِر بِر نگاه ميکند.
خود ما بعنوان اولين حزب سياسى چپ در ايران که ادعاى قدرت کرده، دورا
دور ادعاى قدرت کرده ايم، آماج حمله قرار گرفته و بيشترين اهانتها و
فشارها را متحمل شده ايم. متحمل شده ايم براى اينکه جرئت کرده ايم از
دولت حرف بزنيم. از رابطه دولت و حزب و غيره. اينها همه بنظر من آن
احساس اکونوميسم منشويکى و احساس گناه پسا استالينى است که خميره چپ را
تشکيل داده و اگر کمونيسم کارگرى بخواهد به قدرت برسد قبل از هر چيز
بايد خودش بخواهد به قدرت برسد. اين بنظرم مهمترين مانع است.
نکته ديگر، ضعف ديگر، جنبش نسبتاً توسعه نيافته کارگرى است. اين ضعف
خيلى بزرگى است. کمونيسم ميخواهد در کشورى به قدرت برسد که جنبش کارگرى
اش اشکال حتى مقدماتى از تشکل و اعتراض اجتماعى را به دست نداده است.
اگر شما برويد آمريکاى لاتين ميبينيد که رهبران کارگرى رهبران شناخته
شده هستند در سطح شهردار شهر و وکيل مجلس. رهبر فلان سنديکاى کارگرى و
اتحاديه کارگرى يک آدم سرشناس جامعه است. در ايران کارگر همان تصوير
کارگر آورديم ديوارمان را تيغه بکشد، است. کارگرى که آوردند يک کار به
او ميدهند و او هم انجام ميدهد و مزد ميگيرد. کارگر هنوز نتوانسته در
جامعه ايران بعنوان يکى از پاهاى بحث اقتصادى، پاى بحث سياسى، پاى بحث
دمکراسى و حقوق مدنى، با نمايندگانش و شخصيتهايش و سازمانهايش حضور بهم
برساند. آمريکاى لاتين هميشه اينطور بوده است. حزب چپ به اتحاديه هاى
کارگرى نزديک ميشود، رهبرانشان با هم حرف ميزنند و قرار ميگذارند که به
حزب چپ راى بدهند و کمک کنند که آنها سر کار بيايند. در ايران کارگر
منفرد و اتميزه است. ساختارهاى مبارزه صنفى نداشته و مبارزه دفاعى را
نتوانسته سازمان بدهد. در نتيجه يک حفره بزرگ پشت سر کمونيستها بجا
ميگذارد. ميروى جلو براى اينکه يک حرکت اساسى بکنى، ميبينى طبقه اى که
حرکت دارد به نامش و يا لااقل از طرفش صورت ميگيرد، خودش معلوم نيست با
چه استحکامى در صحنه است. براى دوره کوتاهى مى آيند در صحنه. معلمين،
دانشجويان، زنان بطور کلى ممکن است يک جنبش طولانى مدت اعتراضى سياسى
داشته باشند و يا روشنفکران و ادبا بخصوص. ولى کارگر اين بخت و آزادى
عمل را ندارد که دو سال، سه سال در قلمرو سياسى پرسه بزند. بالاخره
بايد سر و ته اين پروسه در سه ماه هم بيايد. بيرون اين سه ماه ما
کارگران را بصورت نيروى زنده فعال حامى اين خط نداريم. آن سه ماه
داريم، آن سه ماه قيام و شورش و شوراهاى خود بخودى و اتحاديه و مجامع
عمومى اى که کارگران دارند مشت گره ميکنند و سخنرانى ميکنند را همه ما
ديده ايم و آن هست، ولى تا آن سه ماه مانده به کسب قدرت، و در غياب يک
جنبش اعتراض کارگرى شکل يافته که آگاهانه از اين چپها دفاع کند، اين خط
چکار ميتواند بکند. جنبش اتحاديه اى در انگلستان مشکل ندارد که بگويد
طرفدار چه حزبى است. ميگويد. ميگويد ملت برويد به حزب کمونيست يا به
حزب ليبر اينجا راى بدهيد. اولين خاصيتى که جنبش کارگرى از چپ حاشيه اى
نشين تحت تاثير اختناق گرفته اين است که خود را غير سياسى وانمود کند.
در نتيجه حتى اگر به صحنه هم بيايد به آن سرعت به نيروى ذخيره و
باصطلاح به يکى از ارکان اين جنبش که ميخواهد قدرت را بگيرد تبديل
نميشود.
بنظر من نقاط مثبتى که بخصوص الان بايد روى آن مکث کرد دو رکن اساسى
در جامعه است. يکى مسئله سکولاريسم است. بنظر من هر جريانى که به جاى
جمهورى اسلامى سر کار بيايد بايد يک جريان سکولاريست باشد. بايد ضد دين
باشد. و حتى بنظر من سکولاريسم کافى نيست، بايد ضد دين باشد. با يک موج
برگشت عليه مذهب روبرو هستيم که هر چه جلوتر برود، وسيع تر ميشود. چون
فردا آخوند را ميگيرند و ميگويند اين آقا را ميبينيد، ١٨ نفر را با دست
خودش کشته است. آن وقت بايد ببينيد چند نفر از آن تتمه اى که در دهات
يک جائى نماز ميخوانند، نمازشان را کنار ميگذارند. اين پروسه به نفع
اسلام پيش نميرود. اين پروسه دارد به ضرر اسلام پيش ميرود. جنبشى که ضد
مذهب باشد يک پايش را گذاشته لاى در قدرت سياسى و الان که نگاه ميکنيد
ميبينيد فقط کمونيسم کارگرى، کمونيسم راديکال کارگرى است که آشکارا و
علناً و بصورت اعلام شده خودش را عليه مذهب تعريف کرده است.
مسئله بعدى زنان هستند. نصف جامعه است و نه فقط زنان نصف جامعه
هستند، بلکه از نصف ديگر جامعه هم بخش زيادشان طرفدار برابرى ((زن و
مرد)) است. در نتيجه يک پلاتفرم مهم کمونيستها که ممکن است مردم با آن
بيايند مسئله زن است. چون انقلابى که ميشود، ميتواند خيلى زنانه باشد.
اکثريت عظيم ميتواند به اين معنى به تو راى بدهد و با تو باشد. اکثريت
عظيم همين طورى با تو هستند. چون زن هستند، با تو هستند. در نتيجه
کمونيسم کارگرى به نظر من سر مسئله مذهب و مسئله زن دو پشتوانه در آن
جامعه دارد که هيچ کدام از جنبشهاى ديگر از آن برخوردار نيستند. ضد
مذهبى گرى اش و دفاع از حقوق زنان. مدرنيسم، سکولاريسم و غيره تبعات
اينها است. اگر مدرنيسم حزبى در چيزى ترجمه شود، ضد اسلامى گرى اش، ضد
دينى گرى اش، دفاعش از حقوق زنان، و خلاصى اخلاقى براى جوانان است.
جنبشى است که براى مثال با فرهنگى که يک جوان ايرانى بايد در آن زندگى
کند، با خواست ميليونها آدمى که ميخواهند بيايند در صحنه جامعه و
زندگيشان را تجربه کنند، کاملا خوانايى دارد.
اينها به نظر من نقاط مثبت و منفى جنبش کمونيسم کارگرى در چنين
بزنگاهى است. اشتباه است اگر فکر کنيم که اين جنبشها مى آيند و نقاط
مثبت و منفى را در يک تابلو ميگذارند و مردم انتخاب ميکنند. طبعاً
اينطور نيست. بايد شرايط تبديل شود به شرايطى که قدرت دست به دست بشود.
وقتى شرايط اينطور شد مردم بين مشخصه هاى عمومى ترى انتخاب ميکنند.
بنظرم مردم اساساً در يک چنين تحولى، بين چپ و راست يکى را انتخاب
ميکنند، نه فقط مردمى که بايد يکى از اينها را قبول کنند، بلکه مردمى
هم که بايد به ميدان بروند بايد بين چپ و راست يکى را انتخاب کنند. يا
ميرويد در صف راستها يا در صف چپها ميايستيد.
در يک بزنگاه سياسى مثل يک انقلاب يا تحولات اينچنينى، اينطور نيست
که ٨٢ حزب داريم که نميدانيم کدامش را انتخاب کنيم. چنين حالتى پيش نمى
آيد. تصميم ميگيرى که چپى هستم، جمهوريخواهم، طرفدار عدالت اجتماعى ام،
ميروم اينطرف. طرفدار امريکا و غرب هستم، زنده باد وضع سابق، ميروم
آنطرف. البته در جزئيات انتخابات ديگرى هم وجود دارد ولى در کل، جامعه
تصميم ميگيرد که اين پيروزى بنام چپ صورت بگيرد يا بنام راست.
در انقلاب ٥٧ اين اتفاق افتاد. تا قبل از تظاهرات تاسوعا و عاشورا
بنظر مى آمد که مردم دارند در ايران يک انتخاب چپ ميکنند. بنظر مى آمد
که مردم دارند چپ را بميدان ميکشند و زير شعارهاى چپ دارند تظاهرات
ميکنند. زير شعارهاى چپ اعتراض ميکنند. و بعد با گاوبندى اسلاميون و
آمريکا و سران حکومت، سيستم انتقالى تعريف ميشود. روز عاشورا کسانى که
در خيابان بودند ميدانند چه شد. شعار مرگ بر شاه با فحش سران تظاهرات
روبرو ميشد. ميگفتى مرگ بر شاه، ميگفتند آن ساواکى را بگيريد. عليه
شعار مرگ بر شاه روز عاشورا بعنوان شعار ساواک سمپاشى ميشد. معلوم بود
که تصميمشان را گرفته اند. هژمونى راست داشت روى جنبش اعتراضى از مقطع
تاسوعا عاشورا اعمال ميشد، از مقطعى که خمينى به مسلمانها پيغام ميدهد
که صفتان را از چپها جدا کنيد. در نتيجه چپ را ميگذارند که به آن شليک
شود و چپ ديگر جرات نميکند با شعار خودش به خيابان بيايد. با شعار الله
اکبر بايد به خيابان بيائيد. وقتى که معلوم شد که آن رژيم را دارند
مياندازند و راست مذهبى تنها انتخابى است که مردم دارند، مردم هم پشت
آنها رفتند. اين دفعه هم همينطور است.
مسئله اين است که اگر چپ خودش را بعنوان انتخاب عرضه کرده باشد،
مردم بين چپ و راست يکى را انتخاب ميکنند. چپ بطور کلى و راست بطور
کلى. و اگر اينطور که من گفتم پرچمدارش و چهره شاخص چپ کمونيسم کارگرى
باشد و نه توده ايسم، سوسيال دمکراسى و جريان ديگرى، آن وقت اين
انتخابى است بين کمونيسم کارگرى و باقى جريانات. به نظر من به همين
سادگى است.
بحث اين نيست که ميرويم در خانه ها و مردم را با ايدئولوژى آلمانى و
هجدهم برومر مارکس و مانيفست کمونيست آشنا ميکنيم. قرار نيست از اين
راه مردم کمونيسم کارگرى را انتخاب کنند. مردم دنبال رهبر يک تحول
سياسى - اجتماعى ميگردند، نيروهاى در صحنه را نگاه ميکنند و تصميم
ميگيرند که با راست بروند يا با چپ. و اگر با چپ رفتند با آن چپى
ميروند که هژمونى سياسى دارد، هژمونى فکرى دارد، هژمونى سازمانى دارد و
کسى که در آن مقطع چپ را به نام خودش کرده است. اسمش ديگر مهم نيست، با
آن ميروند.
چريک فدائى سيانور ميگذاشت زير زبانش و حرفهاى نامفهوم ميگفت و با
رژيم شاه وارد جنگ شده بود. وقتى مردم رفتند يک کار سياسى تشکيلاتى
کردند که ربطى به چريکيسم نداشت و شاه را انداختند، رفتند چريک را
آوردند گذاشتن آنجا و دورش جمع شدند. گفتند زنده باد چريک فدائى، درود
بر فدايى. خود فدائى نميتوانست باور کند که اين اتفاق دارد برايش
ميافتد. هيچکس هم از اين عده کتابهاى جزنى و پويان و احمد زاده را
نخوانده ب |