بسوى سوسياليسم  

نشريه تئوريک سياسى حزب کمونيست کارگرى ايران   -    دوره سوم،  شماره ۱،  اسفند ۱۳۸۴ - مارس  ۲۰۰۶


حزب و انقلاب

بحثى در مورد مکان انقلاب در استراتژى حزب
با اتکا بر مباحث منصور حکمت در مورد "حزب و قدرت سياسى" و "حزب و جامعه"

حميد تقوائى

مقدمه:

اين نوشته بر مبناى يک سمينار مرکزى حزب که در تاريخ ١٥ نوامبر ٢٠٠٣ برگزار شد تنظيم شده است. در آن زمان ضرورت طرح اين بحث کنار گذاشته شدن انقلاب در نظراتى بود که از جانب کورش مدرسى و اعضاى ديگرى از کميته مرکزى که از حزب انشعاب کردند در رابطه با سناريوى تصرف قدرت سياسى مطرح ميشد. اين نظرات اولين بار در پلنوم ١٦ حزب از جانب کورش مدرسى مطرح شد و بالاخره در منشور سرنگونى انشعابيون "بالغ و پخته" شد و به شکل عريان و صريحى تماما از انقلاب و سوسياليسم دست شست. نقد اين نظرات مفصلا نوشته و منتشر شده است. هدف از تنظيم اين نوشته براى بسوى سوسياليسم نقد آن به نظرات راستى که بالاخره از حزب ما انشعاب کردند نيست، بلکه بدليل نگاه مجددى است که اين بحث به نظرات منصور حکمت در رابطه با استراتژى تصرف قدرت سياسى و بررسى مکان انقلاب در اين استراتژى دارد.
لازم است از رفيق مهران محبوبى بخاطر پياده کردن دقيق اين متن تشکر کنم.

***

بخش اول:
حزب، جامعه و قدرت سياسى

انقلاب يک جزء اساسى و در واقع يک رکن استراتژى هر حزب راديکال وخلاف جريان، هر حزب کمونيستى مثل حزب ما، براى گرفتن قدرت است. نميشود از استراتژى براى تصرف قدرت سياسى صحبت کرد بدون اينکه انقلاب در مرکز بحث باشد. براى کمونيستها چنين چيزى ممکن نيست و من سعى ميکنم اين را باز کنم که چرا اينطور است. ما تاکنون در حزب دو مبحث داشتيم: "حزب و قدرت سياسى" و "حزب و جامعه" و اينها دو رکن بحث براى تصرف قدرت سياسى است. من ميخواهم نشان بدهم که حزب و انقلاب در اين ميان کجا قرار ميگيرد و چه ربطى دارد به بحث حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه. من سعى ميکنم نشان بدهم که انقلاب حلقه اى است که اين دو را به هم وصل ميکند. بدون انقلاب نميشود از رابطه مستقيم اين دو با هم صحبت کرد. بعبارت ديگر به نظر من استراتژى تصرف قدرت سياسى سه رکن دارد. حزب و جامعه، حزب و قدرت سياسى و آن رکنى که اينها را به هم وصل ميکند، آن رکن سوم انقلاب است. اگر انقلاب را کنار بگذاريم دو پايه ديگر تا حد زيادى فرو ميريزد. اينها نکاتى است که من ميخواهم اينجا نشان بدهم. با رجوع به نظرات منصور حکمت در مباحث "حزب و جامعه" و "حزب و قدرت سياسى".

بحث من اساسا عمومى و تئوريک است. اينکه امروز اين بحث مطرح ميشود طبعا بخاطر شرايط متحول ايران و انقلابى است که دارد در ايران شکل ميگيرد. اما حتى اگر انقلاب پشت در نباشد، و چشم انداز انقلاب وجود داشته يا نداشته باشد، اين بحث مستقلا سر جاى خودش هست، و از چشم انداز انقلاب ايران يا شرايط ايران بهيچوجه استنتاج نميشود. کاربردش طبعا براى حزب ما، حزبى که ميخواهد در ايران قدرت را تصرف کند، استنتاج وظايف مشخص براى سازماندهى و رهبرى انقلاب قريب الوقوع ايران خواهد بود. براى ما حتما ضروريست که برگرديم و نگاه کنيم به انقلاب ايران و بگوييم حالا معانى مشخص اين بحث چيست.

حزب و قدرت سياسى: در نقد چپ غيرکارگرى

اجازه بدهيد بحثم را با مولفه حزب و قدرت سياسى شروع کنم. چون اساس استراتژى ما رابطه حزب با قدرت سياسى است. در واقع مبناى استراتژى ما را منصور حکمت با بحث حزب و قدرت سياسى تعيين کرده است و بايد از اينجا حرکت کنيم. يک وجه مشخصه بحث حزب و قدرت سياسى اين حکم است که حزب هرگاه بتواند قدرت سياسى را تصرف ميکند. بعبارت ديگر تنها شرط، توانائى حزب براى تصرف قدرت است. هيچ پيش شرط و واسطه ديگرى نداريم. نه پيش شرط اقتصادى داريم و نه پيش شرط اجتماعى و تاريخى و غيره. اين وجه مميزه بحث حزب و قدرت سياسى در برابر و در نقد چپ سنتى است. و از اين نقطه نظر براى حزب و جنبش ما، براى کمونيسم کارگرى و حتى مارکسيسم انقلابى، بحث تازه اى نيست. من پائين تر به اين ميپردازم که تازگى و بدعت بحث حزب و قدرت سياسى براى ما در چيست اما ابتدا لازم است تز تصرف قدرت بوسيله حزب را در نقد چپ غير کارگرى مورد بحث قرار بدهيم.

منصور حکمت در بحث "حزب و جامعه" چپ سنتى را به ويروسهايى تشبيه ميکند که در شرايط يخ زده زندگى ميکنند و کم کم آفتاب يادشان ميرود و آن شرايط منجمد به شرايط فعل و انفعال و زيست سياسيشان تبديل ميشود. چپى که در فعل و انفعال زندگى و مبارزه اش کسب قدرت سياسى اصلا وجود خارجى ندارد، همان "زعماى سرخ پوش معبد تاريخ" که ميخواهند ناظر اين باشند که ماترياليسم تاريخى چطور اتفاق ميافتد و غيره. اين چپ قدرت سياسى در دستگاه فکرى اش نيست. و بنابرين وقتى منصور حکمت ميگويد حزب و قدرت سياسى، براى اين نوع چپ مثل يک مشت کوبنده اى فرود مى آيد و شگفت زده ميشود که "چى؟ حزب قدرت را ميگيرد؟!" اين کفر است. نظرات منصور حکمت براى کسى کفراست که فکر ميکند "قرار نبوده حزب کمونيست کارگرى يا کمونيستها از قدرت سياسى حرف بزنند." و ميپرسد "مگر قرار نبود طبقه را آماده کنيم؟ مگر قرار نبود طبقه کارگر قدرت را بگيرد؟ چرا حزب را با طبقه اشتباه ميگيريد؟!" و در سطح پايه اى ترى معتقدست "براى تصرف قدرت ابتدا بايد جامعه صنعتى بشود. بايد رشد نيروهاى مولده با مناسبات توليدى تناقض پيدا کند تا نوبت طبقه کارگر فرا برسد. هنوز نوبت تاريخى سوسياليسم فرا نرسيده و طبقه کارگر آماده نيست". و اگر خيلى "لنينيست" باشد و ديگر آن نوع ماترياليسم تاريخى "چاپ پروگرس" با مشغله "رشد نيروهاى مولده" مشغله اش نباشد، منتظر شوراها مينشيند و تا تشکيل شوراها جواز تصرف قدرت سياسى را صادر نميکند! فصل مشترک همه اين نظرات اين است که کمونيستها سازمان يا حزب درست ميکنند که يک نيروى ديگرى را در شرايط ديگرى و با پيش شرطهاى ديگرى بقدرت برسانند! خودشان با قدرت سياسى رابطه مستقيم ندارند. اين چپى است که در بينشش، در سياستش اگر بخواهيم تحليلا بگوييم خرده بورژوازى را نمايندگى ميکند، چون افق سياسى ندارد، راديکاليسمش يا ميشود مددکار اجتماعى، نيروئى که منصور حکمت ميگويد "دلمه ميبرد سر پيکت کارگرها"، و يا انفعال و منزه طلبى تئوريک که "حالا نوبت ما نيست". چپى که هميشه بعنوان گروه فشار به دولت و به احزاب ديگر عمل ميکند. هميشه گروه فشار ميماند به احزاب اصلى جامعه بخاطر اينکه قدرت سياسى هدفش نيست، انگيزه اش نيست، جنبشش براى قدرت سياسى نيست، جنبشش حداکثر براى اصلاحات و فعل و انفعالاتى از اين قبيل است که مملکت صنعتى بشود يا امپرياليسم بيرون برود و يا حداکثر رفرمهايى در سطح حقوقى و سياسى و غيره در جامعه صورت بگيرد که موانع رشد نيروهاى مولده را از ميان بردارد، از اين نوع تئوريها و فرمولهاى عتيقه اى که معرف حضور همه مان هست. براى اين چپ نفس اعلام اينکه حزب قدرت را ميگيرد کفر است.

براى خط مارکسيسم انقلابى و کمونيسم کارگرى اين کفر از اول وجود نداشت. براى متدلوژى منصور حکمت اين وجود نداشت. و اين براى اولين بار نيست که منصور حکمت دارد با اين نوع نظرات مبارزه ميکند.

در جنبش کارگرى در ايران گرايش آنارکو سنديکاليست داشتيم، شورايى کسى را نداشتيم که بگويند منتظر شورا هستيم. ولى نظريه اى وجود اشت که ميگفت طبقه، مستقيما بدون نياز به حزب، قدرت را ميگيرد. در کلاسيکهاى مارکسيستى اينها آنارکو سنديکاليسم و آنارکو سوسياليسم ناميده ميشوند. کسى که از مانوفاکتور ميپرد به قدرت. نه تنها حزب بلکه کلا عرصه مبارزه سياسى را کنار ميگذارد. ميگويند طبقه بايد قدرت را بگيرد يعنى بايد طبقه کارگر مستقيما از کارخانه بلند شود براى کسب قدرت. و منظورشان هم از طبقه صنف کارگران است و نه يک طبقه اجتماعى با افق و برنامه سياسى و حزبش براى رها کردن کل جامعه. اين يک انحراف است که در ايران جريان عمده اى نبود و هنوز هم نيست.

يک انحراف ديگر پوپوليسم است که بخاطر خصلت طبقاتى و جايگاه اجتماعى اش کلا قدرت سياسى از دستگاه فکريش غايب است. نه بخاطر اينکه تئوريهاى مارکس و لنين را بد فهميده يا اشتباه معرفتى دارد. از نظر اجتماعى اين جنبش اهل قدرت گرفتن نيست. براى بورژوازى قدرت سياسى معنى دارد. احزاب مختلف بورژوايى در فراکسيونهاى مختلفش ميخواهند خيز بردارند براى دولت. جبهه ملى و نهضت آزادى خيز برميدارند براى قدرت، سلطنت طلبها همينطور. ولى چپ سنتى اين کار را نميکند. وقتى به چپ سنتى در ايران و بعد از انقلاب بلشويکى نه تنها فقط در ايران بلکه در سطح دنيا نگاه ميکنيد، ميبينيد که اصلا در هدف و افقش قدرت سياسى جائى ندارد. قدرت سياسى را لازم ندارد چون اصولا مکان اقتصادى و اجتماعى اش اعمال فشار بر طبقات اصلى است. نه اينکه نميفهمد، لازم ندارد. الان چپ دو خردادى اين بينش را نمايندگى ميکند چون نميخواهد و اهداف و آرمانش ايجاب نميکند که بقدرت برسد. گروه فشارى بر جمهورى اسلامى است و همه هدف و ماهيت سياسيش هم همين است. اما سلطنت طلب اين کار را نميکند. بخشهاى بورژوازى در اپوزيسيون اين کار نميکنند چون افق و آلترناتيو اقتصادى و سياسى دارند و لذا قدرت سياسى را لازم دارند.

در قطب مخالف ما هستيم، حزب طبقه کارگر است که خواهان تصرف قدرت است. طبقه کارگر نيز آلترناتيو سياسى و اقتصادى خود را دارد، و به حزب سياسى نياز دارد که بتواند قدرت سياسى را تصرف کند.

پس يک هدف منصور حکمت در بحث حزب و قدرت سياسى اينستکه در مقابل اينها جواب بدهد و چندين بار در بحثش ميگويد هر زمان پنج تا ناسيوناليست دور هم جمع ميشوند، دو تا دکتر و مهندس جبهه ملى دور هم جمع ميشوند، اينها از قدرت سياسى حرف ميزنند، اما چپ، ظاهرا بنا بر تئوريهاى خودش، مجاز نيست از تصرف قدرت سياسى حرف بزند! چپ بايد منتظر اين بنشيند که ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کار باشند تا اينکه به خودش جرات بدهد و بگويد مثل اينکه من هم ميتوانم قدرت سياسى را بگيرم.

اين بحث از نظر متدلوژى تحليل مسائل سابقه دارد و به نحو ديگرى در مقطع تشکيل حزب کمونيست مطرح شد. در آن زمان منصور حکمت همين متد و منطق را در نقد تئورى پيوند داشت. در آن مقطع نظر رايج در چپ اين بود که بدون پيوند با طبقه کارگر حزب نميتوان ساخت. منصور حکمت اين نظريه را به نقد کشيد. گفت براى ايجاد حزب نبايد منتظر چيزى نشست. او سئوال ميکرد چرا چهار نفر دکتر و مهندس مينشينند حزب و جبهه درست ميکنند و اعلاميه اش را ميدهند، ولى چهارصد نفر کمونيست نميتوانند حزب بسازند؟ منتظر چه پيش شرطى بنشينيم؟!

حالا منصور حکمت همين متد را در بحث قدرت سياسى دارد. امروز بحث حزب و قدرت سياسى در جواب کسانى است که براى تصرف قدرت سياسى پيش شرط ميتراشند. کسانى که ميگويند جنبش بايد بجايى برسد، نيروهاى مولده بايد باندازه کافى رشد کرده باشند، شوراها بايد تشکيل شده باشند تا بشود از قدرت سياسى سخن گفت! يا حتى از ديد گرامشيستى يک پيش شرطهاى فرهنگى و ذهنى بايد در جامعه متحقق شود. براى نزديک شدن بقدرت ابتدا بايد يک تحول فکرى و فرهنگى در جامعه اتفاق بيفتد. اين پيش شرطها را از نظر متدولوژيک منصور حکمت برسميت نميشناسد. براى رد اينها منصور حکمت تئورى لازم ندارد، بلکه در يک سطح پايه اى ترى، از نظر شيوه و نحوه برخورد به سياست و جامعه و جايگاه اراده و پراتيک انسان در تحولات سياسى، با چنين پيش شرط تراشيهائى مخالف است و آنها را برسميت نميشناسد.

بنابر اين در برخورد بقدرت سياسى نقد ما به چپ غير کارگرى نقدى پايه اى و عميق است که از خود مقوله قدرت سياسى فراتر ميرود و کلا جايگاه پراتيک حزبى و طبقاتى در دستگاه فکرى چپ سنتى را مورد نقد قرار ميدهد.

از اين نقطه نظر نقد چپ غيرکارگرى در رابطه با مساله قدرت سياسى خود به معناى تعريف و تعميق بيشتر جنبش خود ماست. طبعا هر وقت شما جنبشهاى ديگر را نقد ميکنيد داريد خودتان را پالايش ميدهيد. خودتان را داريد قوى ميکنيد. تمام کمونيسم کارگرى نقد کمونيسمهاى ديگر است. همه کار منصور حکمت نقد بوده است. کار هر تئوريسين و رهبر سياسى نقد است و با گفتن اينکه من چه نيستم در واقع ميگويد من چه هستم. از نقد پوپوليسم بگيريد تا نقد ناسيوناليسم و نقد دمکراسى تا نقد کمونيسمهاى خرده بورژوايى. "تفاوتهاى ما" اسمى گويا است. اگر بخواهيم يک کتاب در معرفى کمونيسم کارگرى نام ببريم کتاب "تفاوتهاى ما" منصور حکمت است. کل مضمون کتاب بر سر تفاوتهاى ما و نقد ديگران است. اثباتا بحث زيادى نميکند. به اين معنى جنبه انتقادى بحث قدرت سياسى هم براى ما راهگشا است و ما را به جلو ميبرد. در نقد ديگران است که روشن ميکنيم حزب قدرت را ميگيرد و نه شوراها و نه تشکلهاى توده اى طبقه کارگر و نه کميته هاى انقلاب. اين جنبه دارد اساسا همان چپى را نقد ميکند که تصرف قدرت سياسى در دستکاه فکرى اش نيست چون اساسا نيازى به تصرف قدرت ندارد. به همان شيوه که طرفداران تئورى پيوند اساسا نيازى به تشکيل حزب کمونيست نميديدند. در هر دو اين موارد حزب و جنبش ما با نقد اين گرايشات در واقع نظرات و پراتيک انقلابى خود را منسجم و تثبيت کرد و به پيش رفت.

حزبيت و قدرت سياسى: تازگى بحث حزب و قدرت سياسى براى جنبش ما

از طرف ديگر براى ما و جنبش ما بحث حزب و قدرت سياسى از اين خيلى فراتر ميرود. براى خود کمونيسم کارگرى جنبه اى که منصور حکمت بر آن انگشت ميگذارد بنظر من اين است که ميگويد حزبيت شما با رابطه شما با قدرت سياسى تعريف ميشود. ميگويد بدون حضور در عرصه مبارزه براى تصرف قدرت شما اصلا حزب نيستيد. بحث قدرت سياسى را ميبرد در تعريف حزب. از مانيفيست نقل ميکند که شما بايد به حزب سياسى طبقه کارگر تبديل شويد و حزب سياسى در رابطه اش با قدرت سياسى معنى پيدا ميکند. نه فقط اينکه ميتواند قدرت را بگيرد - که باز هم به قول منصور حکمت اين کار فقط يک بار در تاريخ اتفاق ميافتد، هر روز اتفاق نميافتد - بلکه بخصوص به اين معنا که شما در معادله قدرت کجا قرار گرفته ايد، چقدر جدى گرفته ميشويد، به حساب ميآييد، و اينکه در جامعه، طبقه کارگر، خود حزب در ذهنيتش و در پراتيکش، خودش را درگير و مطرح در مبارزه بر سر قدرت و يکى از فاکتورهاى اصلى کسب قدرت سياسى ميبيند و يا نميبيند. منصور حکمت ميگويد در انديشه و در پراتيکش حزب بايد مدعى تصرف قدرت باشد. و اين يک شرط پايه اى حزب و حزبيت تعريف ميشود.

براى من اين برخورد به حزب از اين نظر هم جالب است که تکوين سير فکرى ما و پيشرفت جنبش ما را نشان ميدهد. در سال ١٣٦١ در سمينارى در کردستان که به سمينار شمال معروف شد منصور حکمت تزهايى را در رابطه با حزب و حزبيت مطرح کرد. حزبيت ميدانيد چطور تعريف شد؟ پرچم استقلال همه جانبه طبقه کارگر. منصور حکمت گفت حزب کمونيست اين است، پيوند و غيره را کنار ميگذارم حزب را بعنوان پرچم استقلال همه جانبه طبقه کارگر درست ميکنم. امروز ميگويد حزب بدون قدرت سياسى حزب نيست. حزب يعنى نيرويى که در صحنه بر سر کسب قدرت سياسى است. حزب سياسى يعنى همين. قدرت سياسى را کنار بگذاريد سياسى نيستيد، گروه فشاريد. و بحث را در سطح فلسفى تا جايى ميبرد که ميگويد مگر کمونيسم بر سر تغيير جهان نيست؟ تصرف قدرت يعنى گذار حزب از تفسير جهان به تغيير جهان. اگر در سطح مناسبات اقتصادى و اجتماعى ميخواهيد جهان را تغيير بدهيد حتما بايد قدرت را بگيريد. در غير اينصورت مفسر جهان هستيد. بعنوان اپوزيسيون فقط مفسر جهان هستيد. اين مبناى تعريفى است که از حزب بدست داده ميشود. اما آيا اين به اين معنى است که منصور حکمت تعريف حزب را عوض کرد؟ آن دوره گروه فشار بوديم و نميدانستيم؟ نه تنها حزب کمونيست ايران، بلکه در مقطع تشکيل حزب کمونيست کارگرى هم رابطه با قدرت سياسى اين جايگاه را در تعريف حزب نداشت. "تفاوتهاى ما" را بخوانيد اساسا هنوز دارد ميکوبد بر کمونيسمى که دارد فرو ميپاشد تا ببيند کمونيسم کارگرى چيست. "تفاوتهاى ما" جواب دمکراسى را ميدهد، جواب ناسيوناليسم را ميدهد و ويژگى هاى مشخص خود کمونيسم کارگرى را تعريف ميکند و ميگويد اصلا دعوا بر سر مقولات تئوريک نيست و ما ميخواهيم به جنگ بورژوازى در زمين خودش برويم، ميخواهيم ناسيوناليسم را بکوبيم، مذهب را بکوبيم و دمکراسى را بکوبيم و همه اين کارها را منصور حکمت در نوشته هاى بعديش انجام ميدهد. ميخواهم بگويم نه تنها حزب کمونيست ايران که حزب کمونيست کارگرى هم در مقطع تشکيلش هنوز اين تئورى و اين بحث را ندارد. اين بحث با کنگره دوم و با بحث حزب و قدرت سياسى شروع ميشود. و منصور حکمت جايگاه اصلى و تعريف سياسى حزب را مستقيما مربوط ميکند به قدرت سياسى. يا ميرويم به سمت قدرت، يا يکى از نيروى هاى مدعى قدرت سياسى هستيم، يا در معادلات قدرت سياسى بحساب مى آييم و يا چيزى بيش از يک گروه فشار حاشيه اى و منزوى نيستيم. ميگويد تعريف حزبيت اين است.

متدولوژى ديناميک مارکسيسم منصور حکمت

پس باز ميگرديم به سئوال اولمان: آيا منصور حکمت در رابطه با تئورى حزب نظرات گذشته خودش را نقد و نفى کرده است؟ بهيچوجه اينطور نيست، ادامه و تعميق و بسط آن نظرات به شرايط جديد است. تعريف حزب و حزبيت در بحث حزب و قدرت سياسى در واقع همان تعريف حزب بعنوان نماينده استقلال همه جانبه طبقه کارگر در شرايط مشخص امروز است. بسط و تعميق اين استقلال در عرصه مشخص نبرد بر سر قدرت سياسى است. امروز اين جنبه مهم و بر جسته ميشود چون در جهان واقعى مساله تصرف قدرت سياسى جاى برجسته و مهمى براى کمونيسم کارگرى پيدا کرده است. از لحاظ متدولوژيک اين نکته قابل تاملى است. به نظر من سير تکوين نظرات منصور حکمت در مورد حزبيت يکى از موارد گويا و برجسته متدولوژى زنده و پوينده مارکسيستى است. در مقطع تشکيل حزب کمونيست ايران ميگويد حزب حاصل تئورى پيوند نيست براى اينکه حزب در ادامه پيروزى مارکسيسم انقلابى به چپ آن دوره تشکيل ميشود. منصور حکمت ميگويد من منتظر پيش شرطهاى اين جنابان نمينشينم. من منتظر پيش شرطهاى پوپوليسم نمينشينم. اگر کمونيستهائى وجود دارند که ميخواهند حزب تشکيل بدهند حزب ميتواند تشکيل شود، منتطر هيچ پيش شرطى نبايد نشست. بخاطر دارم که در مباحث آن دوره مطرح ميشد اتحاد مبارزان ميبايد تعدادى عضو کارگر داشته باشد، منتظر بودند ببيينند روابط کارگرى مان چقدر است. در سمينار شمال منصور حکمت گفت اين پيش شرط ها اصلا مربوط نيست. حزب بايد پرچم استقلال همه جانبه طبقه کارگر باشد. در سطح سياسى حزب همين است. در سطح تشکيلاتى هم بحث سبک کار را داريم. همان بحث که در بالا هم اشاره کردم که هر چهار نفر بورژوا ميتوانند حزب درست کنند، اما کمونيستها نميتوانند! حتما بايد با طبقه پيوند بخورند! در آن مقطع تعريف درست حزب از اين نقد نتيجه ميشد. و اين از نظر متدولوژيک نکته بسيارمهمى است. مارکسيسم يک مجموعه احکامى که گويا ميشود يک روز از اول تا آخرش را خواند و فرا گرفت نيست. مساله اين نيست که منصور حکمت فصل حزب را نخوانده و يا نفهميده بود! بعد خواند و متوجه شد که در سال ٦٢ چه اشتباهى کرديم! نميدانستيم و در سمينار شمال گروه فشار درست کرديم! يا حتى در مقطع تشکيل حزب کمونيست کارگرى باز داشتيم گروه فشار درست ميکرديم. و بعد ناگهان در کنگره دوم منصور حکمت فهميد حقيقت چيست و کفر گفت!

اينطور نيست. تئورى مارکسيسم مثل خود جامعه ديناميک است. ديناميسم جامعه و شرايط مشخص سياسى در هر مقطع ضروريات را تعيين ميکند. مارکسيستها از تعريف اسکولاستيک و ازلى ابدى حرکت نميکنند بلکه مسئله روز را تشخيص ميدهند و جواب طبقاتى و اجتماعى به آن ميدهند. آنچه به نظرات منصور حکمت يک پيوستگى و انسجام پايدار ميدهد همين متدولوژى او، و عمق و کارآئى مضمون نظرات و تحليلهايش در شناخت ضرورت روز در هر دوره مشخص و پاسخگوئى به آنست. کمونيسم منصور حکمت پوياست، دارد مدام متحقق ميشود و ما را به پيش ميبرد. قدم به قدم روى خودش ميسازد و جلو ميرود. در مقدمه بحث حزب و جامعه منصور حکمت اين تاريچه تحول نظرى را ميگويد. از محفل مطالعاتى لندن شروع ميکند تا مقطع کنگره و نشان ميدهد اين تاريخ چطور به هم پيوسته است. اگر اينطور نگاه کنيد آنگاه ميفهميد که چرا سهند نميتوانست تئورى "حزب و قدرت سياسى" داشته باشد. البته ميتوانست در رابطه با هر چيز حرف داشته باشد، ولى آن موقع تئورى حزبيت معطوف بقدرت سياسى براى يک هسته کمونيستى که در شروع کارش بود و هنوز ميبايد مارکسيسم را از زير آوار چپ سنتى بيرون ميکشيد، بى معنى بود. بقول مارکس "مسئله وقتى مطرح ميشود که راه حلش قابل دسترس باشد". اگر حزب و گروهى بخاطر موقعيت عينى اش نميتواند قدرت را تصرف کند اين برايش مساله نميشود. مساله اصولا برايش طرح نميشود. اگر طرح هم بشود مساله آبستره است. بايد در کتابها بخواند و ببيند بلشويکها يا مائو يا کاسترو چطور بقدرت رسيدند. خوب بعنوان معلم ميتوان در آکادميها تئورى تصرف قدرت را درس داد، اما بعنوان پراتيسين سياسى و اينکه ميخواهيد در جامعه نيرو جمع کنيد و تغيير بدهيد ديگر مساله براى شما مطرح نيست. بخاطر دارم جنگ ايران و عراق که اتفاق افتاد گروه پيکار و خيليهاى ديگر رفتند همه کتابها را بيرون کشيدند و مواضع لنين و بلشويکها را در مورد جنگ خواندند و بعد بر مبناى مطالعاتشان رفتند آن مواضع را گرفتند و متلاشى شدند. ما هيچ کتابى را باز نکرديم ولى موضعى گرفتيم که حالا جايمان اينجا است. اين متد منصور حکمت بود. مارکسيسم اسکولاستيک نيست، تئورى مارکسيستى زنده است همان اندازه که جامعه زنده است. همان اندازه که مبارزه طبقاتى زنده است. و منصور حکمت اين را هميشه ميديد. اگر منصور حکمت هست، اگر حزب کمونيست کارگرى هست و اگر ما هستيم بخاطر اينستکه اين پويايى و پيوستگى و اين انسجام، اين متد از روز اولى که منصور حکمت پا به زندگى سياسى گذاشت تا روز آخر حياتش وجود داشت و خط ما و تمايز ما بود. و به همين خاطر ميتوانيم مواضع خودمان در ٢٠ سال قبل را هم چاپ کنيم و به دست مردم بدهيم و از آنها دفاع هم بکنيم.

بنابراين يک اهميت بحث حزب و قدرت سياسى اين است که حزب را بر مبناى وضعيت مشخص مبارزه طبقاتى و رابطه ما با جامعه امروز تعريف ميکند. تئورى حزب در کنفرانس شمال ديگر بدرد نميخورد، ثبت شده و فتح شده است و بايد ازش گذشت. يادم هست بعد از کنگره اول حزب کمونيست ايران منصور حکمت گفت بايد به جلو برويم، تز حزب توده اى را مطرح کرد و اينکه کارگرها بايد اين حزب را فتح کنند. حزب را ساختيم واز آن مرحله گذشتيم و تمام شد. حالا بايد حزب را توده اى کرد. هميشه منصور حکمت ميگفت اگر پيروزى را نشناسيم و يک دوره سپرى شده از مبارزه را زيادى کش بدهيم شکست ميخوريم. وقتى حزب کمونيست ايران درست شد بر تمام آن موانعى که چپ سنتى بر سر ايجاد حزب ايجاد ميکرد غلبه کرديم و پيروز شديم . تشکيل حزب کمونيست ايران ثمره اين پيروزى بود. اما منصور حکمت نميايستاد فقط پيروزى اش را جشن بگيرد، ميگفت جلو ميرويم. بحث آژيتاتورهاى کمونيست و محافل کارگرى را مطرح کرد و گفت حزب بايد توده اى بشود و نقدها و بحثهايى را طرح کرد که در ادامه و رشد خودش به کمونيسم کارگرى منجر شد. از درست بعد از تشکيل حزب ميشود گفت که منصور حکمت شروع کرد به فراتر رفتن از تعريف خودش از حزب. ديگر به اينکه حزب پرچم استقلال همه جانبه طبقه کارگر است بسنده نکرد. گفت اين کافى نيست. صريحا اين جمله را نگفته ولى اگر يکى بنشيند تاريخ فکرى ما را بنويسد همين را مينويسد. منصور حکمت با طرح بحث محافل کارگرى و آژيتاتور در واقع ميگويد اين کافى نيست بايد مکانيسمهاى اجتماعى را شناخت. خودش در بحث حزب و جامعه ميگويد بحث من در مورد محافل کارگرى اولين نمونه شناخت مکانيسمهاى اجتماعى است. بايد جامعه را بشناسى تا بدانى چطورى ميتوانى تغييرش بدهى. جامعه هم مثل هر پديده ديگر براى تغييرش بايد شناختش. بايد جامعه را شناخت. شايد مقدارى ميان بر ميزنم که به بحث حزب و جامعه برسم. به حزب و جامعه پائين تر ميپردازيم. در اينجا فقط ميخواهم بر اين تاکيد کنم که از همان دوره منصور حکمت شروع کرد که رابطه حزب و جامعه را بشناساند. وقتى که اسمش را پاى مقالات گذاشت و گفت بايد نويسندگان و نظريه پردازان طبقه کارگر در جامعه شناخته شوند در واقع بحث حزب و شخصيتها شروع شد و مبانى نظراتى که بعدا تحت عنوان کمونيسم کارگرى مطرح شد از بلافاصله بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران، در نظرات منصور حکمت و در جنبش ما شروع ميکنند به شکل گيرى. در اين مورد بعدا بيشتر توضيح ميدهم. اجازه بدهيد ابتدا بحثمان در رابطه با حزب و قدرت سياسى را به سر انجام برسانيم.

حزب بعنوان نماينده طبقه و بستر اصلى چپ در مبارزه بر سر قدرت سياسى

وقتى امروز به حزب نگاه ميکنيم بايد موقعيت خودمان و موقعيت جامعه و رشد جنبشمان را نظر بگيريم. امروز اگر ميخواهيم يک حزب سياسى باشيم بايد بگوييم در رابطه با قدرت سياسى کجا ايستاده ايم. اگر اين را نبينيم و بخودمان اينطور نگاه نکنيم و بجامعه نشناسانيم چيزى جز يک گروه فشار نخواهيم بود. اين بنظر من اولين جنبه اهميت بحث حزب و قدرت سياسى است. نکته دومى که منصور حکمت در مبحث حزب و قدرت سياسى طرح ميکند اينست که طبقه کارگر بايد نمايندگى بشود. کجا؟ طبقه کارگر بايد در عرصه مبارزه سياسى براى کسب قدرت نمايندگى بشود. طبقه کارگر ممکن است در مبارزه اقتصادى بوسيله حزب نمايندگى بشود، در مبارزه براى متشکل کردن و تشکيل شورا و مجمع عمومى و سنديکا و يا در مقابله با اين يا آن حزب بورژوايى بر سر اينکه اين يا آن قانون تصويب بشود، آنطور که مثلا "کار ارزان، کارگر خاموش" نمايندگى اش ميکند. ممکن است در تئورى و مبارزه نظرى بوسيله حزب نمايندگى بشود و حزب از اين نقطه نظر مظهر استقلال طبقه کارگر باشد. اما منصور حکمت ميگويد نه، اينها کافى نيست. اينجا بحث بر سر اين است که حزب بايد در عرصه مبارزه بر سر قدرت سياسى طبقه کارگر را نمايندگى کند. ممکن است در پارلمان برويد و ممکن است نرويد، ممکن است محصول قيام باشيد يا نباشيد. بهر حال انقلاب هر روز راه نميافتد و کمونيستها را به آسانى در پارلمان راه نميدهند. ولى به نحوى بايد مبارزه و فعاليت کنيد که در جامعه وقتى نگاه ميکنند بگويند حزب کارگرى هم در ايران يک پاى قدرت است. حزبى که در جامعه حى و حاضر است و مدعى قدرت سياسى است توانائى اين کار را دارد و جامعه هم به اين عنوان حزب را ميشناسد. حزب بايد طبقه کارگر را در عرصه مبارزه زنده سياسى بر سر قدرت نمايندگى کند. حزب بايد نه تنها آلترناتيو تئوريک، آرمانى و دراز مدت و استراتژيک، بلکه آلترناتيو سياسى، زنده و روز طبقه کارگر براى مبارزه برسر قدرت باشد. اين هم فاکتور جديد ديگرى در تعريف حزب است که اگر هم در بحثهاى قبلى ما بود به اين شفافى و به اين روشنى تعريف نشده بود.

حزب ما بايد طبقه کارگر را در عرصه مبارزه بر سر قدرت سياسى نمايندگى کند و زير اين مبارزه بر سر قدرت سياسى بايد خط کشيد. اما اين تنها مولفه نيست. منصور حکمت به فاکتورهاى ديگرى هم اشاره ميکند. ميگويد ما بايد چپ افراطى در جامعه باشيم، حزب بايد چپ افراطى را نمايندگى کند. ميگويد بايد يک بازيگر اصلى عرصه مبارزه سياسى باشيم. نه اينکه تنها وجود داشته باشيم. يکى از نيروهاى اصلى بر سر مبارزه براى قدرت سياسى باشيم. و يک نکته ديگر که منصور حکمت مطرح ميکند و بنظر من گرهى است اينست که ما فرصت تاريخى معينى داريم. اينطور نيست که جنبش کمونيسم کارگرى شروع ميکند بتدريج نيرو جمع ميکند و وقتى باندازه کافى قوى شد ميرود قدرت را ميگيرد. ممکن است فرصت تاريخى را از دست بدهيد. منظور از فرصت تاريخى شش ماه و يک سال نيست بلکه فرصتى است که براى يک نسل پيش مى آيد. منصور حکمت ميگويد نفوذ حزب براى نسلهاى بعدى پس انداز نميشود.

وقتى تاريخ ايران را با اين ديد نگاه ميکنيد ميبينيد در سير تحول چپ دو دوره مختلف داريم. يک نسل با حزب توده بار مى آيد و حزب توده نماينده چپ در جامعه ميشود. نظرات حزب توده ربطى به مارکسيسم و کمونيسم کارگرى نداشت، ما نظرات حزب توده را امروز نقد کرده ايم اما آن زمان جامعه اين حزب را بعنوان چپ و کمونيست ميشناخت. حزب توده فرصت گرفتن قدرت سياسى را داشت اما اين فرصت را از دست داد. تا نزديک قدرت سياسى رفت و بستر اصلى چپ جامعه شد اما از آنجا که نميخواست قدرت را بگيرد کنار رفت و حاشيه اى شد. دوره بعد، دوره چريکهاى فدايى بود. منصور حکمت در بحثهايش در مورد فدايى ميگويد اگر فدايى ده برابر آن هم در خيابانها نيرو جمع ميکرد پاى قدرت نبود چون اين در ناصيه اش نبود. اين در برنامه اش نبود، نه خودش را اينطور ميشناخت نه اينطور به جامعه شناسانده بود. قدرت سياسى را نميخواست چون يک چپ سنتى رفرميست بود.

به اين ترتيب در تاريخ ٦٠ - ٧٠ ساله اخير ايران دو نسل، با دو بستر اصلى چپ جلو مى آيند. يک نسل با حزب توده شکست ميخورد و ميرود و يک نسل هم با فدايى. ما داريم از دوره سومى در تاريخ ايران، از دوره حزب کمونيست کارگرى صحبت ميکنيم. ولى بايد بدانيم اين هم يک دوره است. ما يا قدرت را ميگيريم يا اينکه نسل بعد بايد آلترناتيو چپ خودش را بسازد. موقعيت و نفوذ ما پس انداز نميشود. در لباس سنتها ميماند، در لباس شيوه هاى کار ميماند ولى نسل بعد با کمونيسم ديگرى، نيروى ديگرى، مناسبات جهانى و داخلى ديگرى روبروست و دنياى ديگرى خواهد داشت. ما جنبش و حزبى را در نقد چپهاى دوره هاى قبل پايه گذاشتيم و يک نسل را پشت خودمان آورديم و جمع کرديم و تا اينجا پيش آمده ايم اما اگر اين فرصت از دست برود هيچ چيز تضمين نميکند که بعدا بدست بياييد.

اين هم مشخصه ديگرى از خصوصيات حزب سياسى بود. بحثهاى مفصل ترى ميشود داشت. نکته آخرى که ما رابه بحث حزب و جامعه ميرساند اين است که حزب بايد توانايى داشته باشد براى گرد آورى نيرو در تاثيرگذارى بر معادلات قدرت. و اين حلقه ايست که جامعه را وارد بحث حزب و قدرت سياسى ميکند.

مکانيسمهاى اجتماعى تصرف قدرت سياسى

تا همينجا وقتى بحث را آبستره مطرح کنيم به اين نتيجه ميرسيم که حزب بايد مدعى و قادر به تصرف قدرت سياسى باشد و همين خصوصيت آنرا به حزب سياسى تبديل ميکند. اما سئوال بعدى اين است چطور بايد قدرت را گرفت؟ چطور اين کار را ميکنيم؟ هدف را قبول کرديم شيوه اش چيست؟ هر روز که انقلاب نيست هر روز که نميشود رهبر قيام شد. ولى ما هر روز بايد کار کنيم. حزب چه کار ميکند؟ در آن سطح که منصور حکمت صحبت ميکند، ميگويد حزب بايد براى کسب قدرت سياسى - در يک فرمول عمومى - نيرو جمع کند و وقتى ما ميگوييم نيرو آنوقت جامعه وارد تصوير ميشود. بجز کمونيستها، احزاب اصلى غير گروه فشارى ديگر هم هستند. آنها براى اينکه به قدرت برسند سرمايه را دارند، بخشى از طبقه حاکمه را دارند، ايدئولوژى موجود را دارند، مذهب و پول دارند، دولتهاى غربى را دارند. وقتى سلطنت طلب، جبهه ملى چيها و حتى دوم خردادى ها هر کدام به قدرت فکر ميکنند منابع و شيوه هايشان از همين نوع است که اشاره کردم. اما کمونيستها چطور؟ اين نيرو از کجا مى آيد؟ همه ميدانيم اين نيرو ارتش نيست، کودتا نيست، پول نيست، بخشى از طبقات دارا نيستند، بانک جهانى هم نيست ، آمريکا و اروپا هم نيست. ولى با اين حال ما بايد نيرو جمع کنيم. اين نيرو از جامعه اى مى آيد که ما در آن فعاليت ميکنيم. اين نيرو از خيابان مى آيد، اگر بخواهيم استعاره اى بگوييم اين نيرو از خيابان مى آيد. پس بحث و حزب قدرت سياسى با اين حلقه، با حلقه گرد آورى نيرو که منصور حکمت در بحث حزب و قدرت سياسى مطرح ميکند به نظرم مربوط ميشود به بحث حزب و جامعه. در مبحث حزب و جامعه تمام بحث بر سر اين است که ما چطور بعنوان يک حزب مدعى قدرت سياسى به ميدان بياييم، برسميت بشناسندمان، نيرومند باشيم، در معادلات قدرت سياسى تاثير اساسى داشته باشيم و قدرت سياسى را بگيريم. بحث اساسى حزب و جامعه منصور حکمت بر سر شناخت مکانيسمهاى اجتماعى براى تصرف قدرت است. ميگويد اين مکانيسمها چه هستند. اين مکانيسمها الگوى کلاسيک ندارند، هميشگى نيست، امروزى است. از انقلاب انفورماتيک گرفته تا مديا تا رابطه دول تا اينترنت همه اينها اينجا بايد به حساب بيايد. منصور حکمت ميگويد اين مکانيسمها من درآوردى نيست. مکانيسمها را جامعه بدست داده است. ميگويد انقلاب، قيام، شورش، خيزش، جنگ داخلى اينها مکانيسمهايى است که جامعه بورژوايى بدست داده است براى تغيير اجتماعى. ميگويد فلان خليفه عباسى را سر ميز شام دعوت ميکردند و سرش را ميبريدند، اين جزو مکانيسمهاى آن دوره بود. مکانيسم قرون وسطا بود، سربدران اين کار را ميکردند. اما مکانيسمهاى امروز آنها نيست، مکانيسمهاى امروز انقلاب، قيام، خيزش و شورش، جنگ داخلى است. مکانيسمهاى اجتماعى به قدرت رسيدن براى ما اين است. اين آن تز اساسى است که در ابتدا گفتم که به نظر من انقلاب را وارد تصوير ميکند و انقلاب حلقه اى ميشود بين حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه. اگر بخواهم بحث را فشرده و خلاصه کنم ميتوان گفت:

١- حزب بايد قدرت سياسى را بگيرد، بايد کمونيستها در مبارزه بر سر قدرت حضور داشته باشند و طبقه کارگر را در اين عرصه نمايندگى کنند. اين فرق اساسى يک حزب سياسى با گروه هاى فشار است،

٢- براى رسيدن به قدرت سياسى بايد نيرو داشته باشيم. بايد نيرو جمع کنيم و نيرو جابجا کنيم.

٣- اين نيرو در جامعه است، در خيابان است، اين نيرو طبقه کارگر و اقشارى از جامعه هستند که براى خواستهاى راديکالشان دور ما جمع ميشوند.

٤- اين نيرو با اتکا به مکانيسمهاى اجتماعى، مکانيسمهائى مشخص که در هر دوره جامعه بدست ميدهد گرد مى آيد و تصرف قدرت بوسيله حزب را ممکن ميکند. اين مکانيسمها اختيارى نيست. اينها را جامعه مدرن بدست داده است و خيزش، شورش، قيام و جنگ داخلى و اساسا انقلاب اساس اين مکانيسم است.

اجازه بدهيد موضوع مکانيسمهاى اجتماعى را بيشتر بررسى کنيم.

خصلت اجتماعى و علنى جذب نيرو براى تصرف قدرت سياسى

منصور حکمت در نوشته "حزب و جامعه" ميگويد بحث محافل کارگرى و بحث آژيتاتور که بعد از تشکيل حزب کمونيست ايران مطرح کرده بود گوشه اى از اين مکانيسم هاى اجتماعى براى تبديل حزب به نيروئى در عرصه قدرت سياسى است. فاکتورهاى مختلفى را ميشود در رابطه با مبحث حزب و جامعه برشمرد. يک فاکتور مهم علنيت است. مخفى کارى، برخلاف آنچه چپ سنتى معتقد بود، جزء خصلتها و جزء وجوه مميزه فعاليت انقلابى و کمونيستى نيست. برعکس، جنبه ايست که به آن تحميل شده است. مبارزه سياسى و اجتماعى بنا به تعريف مبارزه اى علنى است. بدون يک مبارزه علنى در سطح جامعه نميتوان بقدرت نزديک شد. به نظر من اساس بحث حزب و جامعه منصور حکمت اين است که حزب بايد در يک مقياس سراسرى و اجتماعى به آلترناتيو طبقه کارگر براى تصرف قدرت سياسى تبديل شود و روشن است که با مخفى کارى و شيوه هاى مخفى مبارزه نميتوان به اين هدف رسيد. منصور حکمت ميگويد من حزبى را ميخواهم که پرچمش را بزند وسط ميدان اصلى شهر و اجتماعا نيرو جمع کند. بايد رفت در کوچه و خيابان و فرياد زد، در ميدان اصلى شهر. پخش دست بدست شبنامه راه رسيدن به قدرت نيست. حزب و حوزه ها را بايد حتما در داخل ساخت و بخشى از فعاليت آنها نيز ناگزير مخفى است، ولى براى حضور در عرصه قدرت بايد کارگرى که حتى با يک نفر از اعضاى حزب هم سلام و عليک نکرده به تو اميد ببنندد و بگويد اميد من براى رهايى اين حزب است. اين حزب بايد سر کار بيايد. و آن کارگرى که در يک شرايط نسبتا باز در مقياس صدها هزار نفره و ميليونى به طرف ما مى آيد، بخاطر فعاليتهاى اجتماعى و سراسرى حزب اين انتخاب را ميکند. حزب نه ميتواند چندين صد هزار عضو بگيرد و نه ميتواند در تشکيلاتهاى جانبى اش چنين نيروئى داشته باشد. پس اين مکانيسم چى هست که قرار است صدها هزار نفر آدم جابجا کند؟ نيرويى که منصور حکمت ميگويد جابجا کنيم اعضاى حزب نيست، اعضاى حتى تشکلهاى مجاور حزب هم نيست، حتى کميته هاى کارخانه و شورا هم نيست. نيروى اجتماعى است که حزب را انتخاب کرده است. نيروئى که شايد در خلوت خانه اش بدون اينکه يک بار هم در تظاهرات حزب شرکت کرده باشد، بدون اينکه حتى نشريه حزب را خوانده باشد، حزب را انتخاب کرده چون حزب را در ميدان اصلى شهر ديده است. مارگارت تاچر ميگفت "من کسى را ميخواهم که برود و در کوچه بگويد زنده باد سود، زنده باد سرمايه. نه رفرم ميکنم و نه دولت رفاه تشکيل ميدهم و نه حقوق کارگران و زنان براى من مطرح است، يکى بايد برود و داد بزند زنده باد سود و زنده باد ثروت." منصور حکمت دارد عکسش را ميگويد. ميگويد يکى برود در ميدان اصلى شهر و بگويد زنده باد حزب و زنده باد کارگر. بگويد من ميخواهم قدرت را بگيرم آزادى و برابرى و سوسياليسم برقرار کنم. چپ سنتى فکر ميکرد يک سرى فعاليتهاى مخفى ومحلى ميکنيم، با افراد ارتباط ميگيريم، سازمان ميسازيم، کميته شهر راه مياندازيم، نيرو جمع ميکنيم عضو ميگيريم، بعد جايى، وقتى شرايط انقلابى شد، اين کارهاى تدريجى گل ميکند و به ثمر مينشيند. منصور حکمت ميگويد اينطور نيست. اين کارها را بايد انجام داد اما اين براى تبديل شدن به يک نيروى اجتماعى که قادر به تصرف قدرت سياسى باشد کافى نيست. حزب بايد يک رابطه سراسرى و اجتماعى با طبقه برقرار کند. آنچه به استعاره ميگويد کوبيدن پرچم حزب و سوسياليسم در ميدان اصلى شهر. بعبارت ديگر برقرارى رابطه اجتماعى با طبقه کارگر. مولفه هاى اين رابطه يکى علنيت است و ديگرى اهميت شخصيتها و چهره هاست. اهميت فرد در مبارزه و اهميت شخصيتها.

کمونيسم چطور توده گير ميشود؟

منصور حکمت ميگويد تا حالا چپها يا خواستند قدرت سياسى را بگيرند و در مبارزه سياسى شرکت داشته باشند که راديکاليسمشان را کنار ميگذاشتند و يا ميخواستند راديکال بمانند و قدرت سياسى را کنار ميگذاشتند. آيا ميتواند حزب مارکسيست چپ افراطى محبوب و توده اى بشود؟ پاسخ اينست که نه تنها ميتواند بلکه تنها راه همين است. راديکاليسم کليد کار ما براى اجتماعى شدن است. منصور حکمت ميگويد راديکاليسم و چپ افراطى محبوب است، و اگر به وسط ميدان شهر برود به نيرو تبديل ميشود. آن چپ افراطى اى که برود پشت تلويزيونش، برود در ميدان شهر، برود روى چهارپايه سياستها و اهداف راديکالش را اعلام کند، نقد عميقش به وضع موجود را اعلام کند، اين چپ ميتواند محبوب و اجتماعى بشود. ميگويد مارکسيست ميشود بود افراطى ميشود بود و توده اى هم ميشود بود. نه تنها ميشود بود راهش اين است. اگر افراطى نباشيد توده اى نميشويد. حزب ما دارد اين را هر روز تجربه ميکند. از نقد راديکال دو خرداد تا حضور و نفوذ شعارها و سياستهاى راديکال حزب در مبارزات کارگرى و در اول مه ها و ١٦ آذرها و روز جهانى کودک، همه نمونه هائى از محبوب و توده اى شدن راديکاليسم چپ افراطى در جامعه است. شما افراطى و راديکال باشيد محبوب ميشويد و نيرو جمع ميکنيد چون حقيقت با شما است. موضع راديکال افراطى نيرو جمع ميکند و اين را منصور حکمت، در بحث مکانيسمهاى اجتماعى، در سطح تئوريک و در يک سطح عمومى توضيح ميدهد. اساس بحث حزب و جامعه رابطه اجتماعى حزب با طبقه کارگر و توده مردم معترض است. تازگى و بدعت بحث منصور حکمت نيز در همين است. قبل از طرح اين نظرات کار و فعاليت حزب و رابطه حزب با جامعه معمولا در يک مقياس محلى فهميده ميشد. فعاليت و رابطه محلى حزب با جامعه آن چيزى است که معمولا در ادبيات حزبى به آن "کار روتين" ميگوئيم. رابطه محلى يعنى رابطه حضورى، و يا بهتر است بگوئيم رابطه مستقيم و از نزديک، چون در بيشتر موارد اختناق اجازه آشنائى و ملاقات حضورى نميدهد. رابطه اى که بطور مثال کميته سازمانده با فعالين دارد يا کميته کردستان با فعالينش دارد. اين رابطه حزبى است و بر مبناى آن حزب فعايت روتين و روزمره اش را انجام ميدهد. بحث حزب و جامعه از اين سطح کار روتين بسيار فراتر ميرود و اساسا از يک زاويه متفاوتى رابطه حزب و جامعه را ميبيند و بررسى ميکند. منصور حکمت ميگويد صرف کار محلى کافى نيست. اين کار را بايد هميشه انجام داد اما حزب بايد در يک سطح عمومى و سراسرى نيز با طبقه و با جامعه رابطه برقرار کند. اين رابطه اجتماعى با طبقه و جامعه در استراتژى حزب براى تصرف قدرت بسيار اساسى و تعيين کننده است. رابطه اجتماعى با طبقه يعنى حزب بايد معرف حضور بخش اساسى و عظيمى از کارگران و مردمى که در حفظ نظام سرمايه دارى منفعتى ندارند باشد. حزب بايد خود را به اين نيروى عظيم بشناساند و بايد در دسترس مردم باشد. همان بحث در دسترس بودن، شناساندن، و حاضر بودن در ميدان اصلى شهر تماما برميگردد به حضور و رابطه اجتماعى حزب با طبقه و با توده مردم. فعاليت کميته سازمانده و اينکه در اثر اين فعاليت چند رهبر و فعال جنبش کارگرى و محفل کارگرى با ما آمدند يک سطح رابطه با طبقه کارگر ايجاد ميکند. در اين سطح حزب ميتواند فرضا چند صد و يا چند هزار نفر را در کارخانه ها به اعتصاب بکشد. اما رابطه اجتماعى با طبقه ميتواند چندين ميليون را به خيابان بياورد. کارگر بايد در يک مقياس اجتماعى حزب را انتخاب کند و آن هم بعنوان دولت و نه بعنوان مددکار. منصور حکمت ميگويد گروه اتحاد در راه حمايت از مستضعفين نميخواهيم.

کارگر قدر احزاب مدد کار را ميداند، اما ميرود به حزب بورژوا راى ميدهد. در اروپا هر روز دارد اين اتفاق ميافتد. کارگر به احزاب بورژوا راى ميدهد بخاطر اينکه حزب طبقاتيش در عرصه مبارزه براى قدرت سياسى حضور ندارد. کارگر ميگويد کمونيستها آدمهاى شريفى هستند، به من کمک کردند، کاپيتال يادم دادند، در محافلم آمدند و در پيکت هايم شرکت کردند. صندوق مالى اعتصابم را راه انداختند و حتى با هم مبارزه کرديم و حقوق اقتصاديم را گرفتند، ولى وقتى مساله قدرت سياسى است من راى ميدهم به حزب مدعى قدرت و قادر به حفظ قدرت. و اين احزاب معمولا در غياب کمونيسم کارگرى، احزاب بورژوا هستند!

اين مساله فقط خاص شرايط ايران نيست، مساله اى جهانى است. در غرب هم کم نبودند و نيستند احزاب و نيروهاى چپى که محبوب کارگران اند ولى انتخاب آنها براى قدرت سياسى نيستند. حزب بايد بعنوان يک نيروى قادر و شايسته کسب و حفظ قدرت سياسى شناخته شود: يک حزب مدعى قدرت سياسى و در دسترس که کارگران و توده مردمى که منفعتى در حفظ وضع موجود ندارند را در مصاف کسب قدرت نمايندگى کند و بتواند انتخاب اجتماعى طبقه کارگر باشد. و اين مساله تماما به رابطه اجتماعى حزب و طبقه مربوط ميشود.

اگر رابطه اجتماعى حزب و طبقه را نبينيم آنوقت عملا گروه فشار ميمانيم. گروه خيرى که شريفند، همان کاهنان سرخ پوش معبد تاريخند، از کارگران حمايت ميکنند، ممکن است با دخالت و مبارزه آنها کارگران حتى خيلى از حقوق خود را بگيرند، صندوق هاى اعتصابشان را سازمان بدهند، اعتصابهايشان به سرانجام برسد، ولى هيچوقت به قدرت نرسند، هيچ وقت انتخاب کارگرها براى قدرت سياسى نباشند. منصور حکمت ميگويد کارگران بايد ما را بعنوان يک آلترناتيو اجتماعى براى کسب قدرت سياسى انتخاب کنند و اين امر بنا به خصلت امريست اجتماعى و تماما به فعاليتهاى ماکرو حزب در يک مقياس وسيع اجتماعى بستگى پيدا ميکند.

نقش تکنولوژى امروز در رابطه بين حزب و جامعه

امروز تکنولوژى رسانه هاى جمعى امکانات تازه اى براى گسترش نفوذ اجتماعى کمونيستها و مطرح شدنشان بعنوان آلترناتيو قدرت سياسى در يک سطح وسيع اجتماعى بوجود آورده است. امروز بقول معروف ما در يک دهکده جهانى زندگى ميکنيم. امروز ساتلايت و اينترنت تا حد زيادى اختناق را بى معنى کرده است. اين موقعيت و امکانات تا دو سه دهه قبل وجود نداشت.

در آن دوره ديکتاتوريهاى محلى ميتوانستند کشور تحت حاکميت خود را تا حد زيادى مجزا و ايزوله از بقيه دنيا نگهدارند و خر خودشان را برانند. احزاب و نيروهاى اپوزيسيون و کمونيستها هم فعاليت چندانى فراتر از کار زير زمينى و پخش شبنامه نميتوانستند داشته باشند. امروز خوشبختانه اين دوران سپرى شده است. ما ديگر در دوره چاپخانه نينا و شبنامه به سر نميبريم. هرکس با يک کامپيوتر و پرينتر ميتواند يک چاپخانه روى ميز اطاقش داشته باشد. و اينترنت و راديو تلويزيونهاى ماهواره اى مرزهاى ديکتاتوريهاى محلى را در هم شکسته است. با اين ترتيب يک حزب چپ و راديکال مثل حزب ما ميتواند در يک سطح وسيع اجتماعى عرض اندام کند و شناخته شود اما از نظر سازمانى همچنان مخفى و غير قانونى باشد. به لطف پيشرفتهاى تکنولوژيک امروز رابطه وسيع اجتماعى بين حزب و جامعه و در نتيجه حضور قدرتمند يک حزب چپ راديکال در عرصه مبارزه بر سر قدرت سياسى، بسيار گسترده تر و سهل تر از مثلا دوره لنين و بلشويکها امکانپذير است. بلشويکها، و هر حزب چپ انقلابى تا بيست سى سال قبل، ناگزير بودند به شکل هسته هاى مخفى زير زمينى فعاليت کنند و براى اعلام حضور وسيع اجتماعى، براى قابل دسترس شدن و بقول منصور حکمت حضور در ميدان اصلى شهر، منتظر شرايط انقلابى که سد ديکتاتورى شکسته شده و يا بسيار ضعيف شده باشد بنشينند. اما امروز ميشود از حزب اجتماعى و وسيعا شناخته شده و در دسترس در شرايط اختناق صحبت کرد. ميشود در دل اختناق پرچم حزب را درميدان اصلى شهر کوبيد و به آلترناتيو و انتخاب کارگران و بخش اعظم مردم شريف و آزاديخواه براى کسب قدرت سياسى بدل شد. امروز ميشود از کمونيسم در دسترس و معرفه و آلترناتيو قدرت در ايران صحبت کرد و تلويزيون ماهوارى اى بيست و چهارساعته ما نقش مهمى در اين رابطه دارد. راديو ما نقش مهمى دارد و بايد راديو ماهواره اى بيست و چهارساعته را هم به اين امکانات اضافه کنيم. اينها اجزاء مهم مکانيسمهاى اجتماعى شدن هستند. استفاده از اين امکانات تا همينجا به ما اجازه داده است در شرايطى که حکومت سايه مان را با تير ميزند سياستها و اهداف حزب را در سطح نسبتا وسيعى به مردم بشناسانيم، در مبارزات کارگران و مردم معترض دخيل بشويم و در تحولات سياسى تاثير گذار باشيم.

به نظر من منصور حکمت با بحث حزب و جامعه رشد تکنولوژى را وارد تئورى تصرف قدرت سياسى کرده است. همانطور که اشاره کردم مارکس ميگويد مسئله وقتى خودش را مطرح ميکند که راه حلش موجود باشد. راه حل حضور وسيع اجتماعى کمونيسم در شرايط اختناق وجود دارد و در بحث حزب و قدرت سياسى و حزب جامعه تئوريزه ميشود.

در آخر اين مبحث بايد بر يک نکته تاکيد کنم. در رابطه حزب و جامعه نيز اساس و رمز پيروزى و پيشروى کمونيستها راديکاليسم آنهاست. ما هر اندازه که پيشرفته ترين تکنولوژيها را براى برقرارى ارتباط با جامعه به کار بگيريم در نهايت اين مضمون راديکال سياستها و حرف و پيام ماست که ما را به يک نيروى توده اى و اجتماعى تبديل ميکند. اين خلاف جريان بودن و افراطى بودن و بقول منصور حکمت يک دندگى و کله شقى ما در برابر ارتجاع است که کارگران و توده مردم انقلابى را به ما جلب ميکند. اجازه بدهيد مثالى بزنم.

فرض کنيد تلويزيون ما دارد برنامه پخش ميکند يک کانال ديگر هم در همان زمان برنامه "لرى کينگ" و يا مراسم جايزه اسکار و يا يک فيلم سينمائى محبوب را پخش ميکند. و کانال ديگرى هم مثلا کنسرت فلان خواننده معروف را. چرا بايد يک نفر بيايد کانال ما را ببيند؟ ما از نظر فنى و امکانات استوديو و پخش و غيره به گرد پاى سى ان ان و بى بى سى و غيره نميرسيم. حتى کانالهاى تلويزيونى سلطنت طلبان بخاطر امکانات مالى که دارند از نظر فنى ممکن است هميشه از ما جلوتر باشند. پس چرا مردم بايد کانال تلويزويونى ما کمونيستها را انتخاب کنند؟ پاسخ روشن است: حرف راديکال را فقط اينجا ميشنود. حرف دلشان را ما ميزنيم و درد و اعتراضشان را ما نمايندگى ميکنيم. ما بايد تمام امکاناتمان را بکار ببريم تا تلويزيونى مدرن و زنده و جذاب داشته باشيم اما رمز محبوبيت و جذابيت تلويزيون و راديو و کلا رسانه هاى عمومى حزب مضمون راديکال و انتقادى آنهاست. وجه تمايز و خصلت منحصر بفرد کمونيسم کارگرى خلاف جريان بودن، افراطى بودن و خصلت انتقادى عميق و همه جانبه آنست و همين خصوصيات است که ضامن نفوذ و محبوبيت رسانه هاى حزبى است. در اينجا هم باز بر ميگرديم به گفته منصور حکمت که "راديکاليسم ما را توده اى ميکند".

بخش دوم:
جايگاه انقلاب در استراتژى تصرف قدرت سياسى

در آغاز به اين اشاره کردم که حلقه اى که بحث حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى را به يکديگر وصل ميکند انقلاب است. اين دو مبحث پايه اى را اجمالا بررسى کرديم. حالا لازم است مستقيما به خود انقلاب بپردازيم. در اين بحث به تز مهم انقلاب سلبى است، آنچه در ميان ما به بحث سلبى اثباتى معروف شده است نيز ميپردازيم.

در اين بحث وقتى از انقلاب صحبت ميکنيم منظور انقلاب آتى ايران و انقلاب مشخصى نيست. در سطح تجريدى ترى ميخواهم بگويم انقلاب کجا قرار دارد. قبل از اينکه وارد اين بشويم که جامعه اى در حال انقلاب هست و يا انقلاب در چشم انداز است يا، با فرمولبندى اى که چپها معمولا بکار ميبردند، شرايط و اعتلاى انقلابى در کار هست و يا خير، قبل از اينکه وارد اينها بشويم بايد ببينيم ما اصلا چرا به انقلاب نياز داريم؟ آيا بدون انقلاب نميتوانيم به اهدافمان برسيم؟ راه ديگرى وجود ندارد؟ بعبارت ديگر ضرورت و مطلوبيت انقلاب براى ما از کجا ناشى ميشود؟

در يک سطح پايه اى اگر به مارکسيسم و به اصطلاح به طرز فکر و يا ايدئولوژى و نظرات خودمان نگاه کنيم ميبينيم که چيزى جزء نقد نيست. اين را حتى منصور حکمت در انجمن مارکس تاکيد کرد که تمام کتاب کاپيتال مارکس نقد است، و تمام سوسياليسم نقد است. در تمام بحثهايى که در مورد سوسياليسم علمى شده و انگلس و مارکس و ديگر کلاسيکهاى مارکسيست مطرح کرده اند ميبينيم که بحث اثباتى چندانى در مورد عملى کردن سوسياليسم در آن نيست. روى "برنامه پنج ساله اقتصادى" بحثى نکرده اند. اينکه ما چطور استثمار را لغو ميکنيم و چطور توليد سوسياليستى را سازمان ميدهيم، اصلا در اين مورد حرف نميزنند. نه فقط به اين دليل که در موقعيت حاکم نبودند، بلکه بخاطر اينکه بنظر من جوهر خود مارکسيسم نقد است.

در علوم دقيقه هم ميتوان گفت نقد جهان خارج، يعنى شناخت قوانين طبيعت به منظور غلبه بر طبيعت و تغيير آن، اساس و انگيزه و نيروى محرکه پيشرويهاى علمى است. من اين مثال را قبلا هم زده ام که ما قوه جاذبه را نميشناسيم تا بتوانيم روى زمين راه برويم، قوه جاذبه را بايد بشناسيم تا بتوانيم نفى اش کنيم و پرواز کنيم. سئوال اين است براى چه آگاهى ميخواهيم؟ اگر قرار است طبق قوانين طبيعى و اجتماعى حرکت کنيم اين آگاهى لازم ندارد.

علم را تغيير در جهان خارج ضرورى و مطلوب ميکند و نه حفظ و تاييد مناسبات طبيعى به همان صورتى که خودبخود، بدون دخالت اراده آگاهانه انسان، وجود دارد. شما لازم نيست قوه جاذبه را کشف کنيد تا سيب از درخت بيفتد، سقوط سيب به آگاهى و اراده ما نيازى ندارد، خودبخود اتفاق ميافتد. شما وقتى قانونى را کشف ميکنيد که جامعه به ضرورت نفى آن، يعنى تغيير شرايط کارکرد متعارف آن قانون و رابطه طبيعى، نفى شرايطى که بدون دخالت و اراده انسان در طبيعت وجود داشت، رسيده باشد. شما بايد پرواز کنيد. اگر بايد پرواز کنيد بايد قوه جاذبه را بشناسيد. و آنوقت گاليله اى هم پيدا ميشود که از برج پيزا جسمى را رها کند و سرعت و شتابش را اندازه بگيرد و نيوتونى هم پا به عرصه ميگذارد که تئورى علمى جاذبه عام و خاص را تدوين کند. اين شرايط خود زاده رنسانس و انقلابهاى صنعتى و اجتماعى در اروپاست. بورژوازى تازه بقدرت رسيده دنياى بسته فئودالى را درهم شکسته و نيازمند شناخت علمى دنيا براى گسترش توليد کالائى و سودآورى هر چه بيشتر است و از همين رو ما شاهد پيشرويهاى عظيم علمى در اين دوره هستيم. ميخواهم بر اين تاکيد کنم که تغيير و نقد شرايط سياسى و اجتماعى با شناخت و نقد علمى طبيعت و پيشرفتهاى علمى مستقيما در ارتباط است و در هر دو اين سطوح نقد و تغيير جهان بيرونى در خدمت رفع نيازهاى بشرى انگيزه و ضرورت پايه اى اين تغييرات را تشکيل ميدهد.

در حيطه تغييرات اجتماعى مارکسيسم علم شناخت مناسبات و روابط اقتصادى و اجتماعى در جوامع طبقاتى موجود (موجود از زمان آعاز تاريخ مدون بشري) و تغيير و نقد و نفى اين مناسبات است. در دوره اسپارتاکوس هم جامعه طبقانى بود و طبقات عليه يکديگر ميجنگيدند اما تا عصر ما و سلطه مناسبات سرمايه دارى و طبقه سرمايه دار، کسى به اين حقيقت پى نبرد. هيچ کس نميدانست مکانيسم تاريخ چيست. هنوز شرايط اجتماعى نفى طبقات بوجود نيامده بود و بنابراين مارکسى هم بوجود نمى آمد که به حقيقت مبارزه طبقاتى پى ببرد. مارکسيسم يعنى شناخت خصلت طبقاتى جامعه و روند تحولات تاريخى وقتى ممکن و ضرورى شد که طبقه اى که ميتوانست طبقات و مناسبات طبقاتى را نفى کند پا به عرصه ظهور گذاشت.

مارکسيم علم نقد و تغيير است و يک بحث اساسى ما با اپورتونيستها، در اين سطح پايه اى و فلسفى، اينست که مارکسيسم را به نظريه تسليم به قوانين اقتصادى و اجتماعى تبديل کرده اند. گويا قوانين را نه براى نقد و نفى آنها بلکه براى "رعايت کردن" آنها شناخته ايم! نظريه اى که مدعى است که بايد منتظر "رشد نيروهاى مولده" نشست و "هنوز شرايط براى انقلاب سوسياليستى فراهم نشده" و غيره هيچ قرابتى با مارکسيسم و حتى بايد گفت با درک عمومى مردم عادى، کارگران و ساير اقشار و طبقات، از سياست و مبارزه سياسى ندارد. چنين تعبيرى از مارکسيسم و از درک مارکسيستى از قانونمندى تحولات اجتماعى همان اندازه پوچ و مسخره است که کسى از قانون جاذبه اين نتيجه را بگيرد که نبايد اين قانون را شکست! نبايد پرواز کرد چون با قانون جاذبه مغاير است!

چنين برداشت مسخره و سطحى اى، که در واقع رام و بيخطر و بعبارت بهتر بورژوائى کردن مارکسيسم است، مارکسيسم را از علم نقد و نفى و تغيير جهان موجود به متافيزيسم "چه نبايد کرد" و "نهى از منکرات" تبديل ميکند. "سوسياليسم را نميشود پياده کرد چون شرايط توليدى باندازه کافى رشد نکرده!" حتى حرف اش را هم نميشود زد، حتى نميشود سوسياليسم را تبليغ کرد چون "فرهنگ عمومى اجازه نميدهد" و يا "راست در جامعه دست بالا را دارد"، و نظرات مشابهى که در ادبيات چپ سنتى و کمونيسم غير کارگرى به وفور يافت ميشود، نظراتى براى حفظ وضع موجود هستند و نه تغيير انقلابى و راديکال اين وضعيت.

مساله اين نيست که شاخه اى از مارکسيسم به اين نتيجه رسيده است که شرايط براى تغيير راديکال وضعيت موجود فراهم نيست، و بنابراين تشخيص داده که نبايد تغييرات راديکال داد. چنين تشخيص و نظريه هائى هم اکنون در جامعه موجود است، اين بخشى از تئورى و جنبشهاى سياسى و اجتماعى بورژوازى براى حفظ وضع موجود است. اين همان ديگاهى است که فلسفه را براى تعبير جهان و نه تغيير آن ميخواهد و به همين اعتبار از پايه و در ذات خود ضد مارکسيستى و ضد کمونيسم کارگرى است. اين شاخه و برداشتى از مارکسيسم نيست، شاخه اى از نظرات و جنبشهاى موجود بورژوائى تحت نام مارکسيسم است. اين ديگاهى است که جنبش کارگرى و در يک سطح عمومى تر حزب و انقلاب و اعمال اراده حزبى طبقه کارگر را حداکثر براى ايفاى نقش کاتاليزور و تسريع کننده سير تحولات تاريخ بر اساس قانونمنديهاى اقتصادي-اجتماعى و در چارچوب حفظ و رعايت اين قوانين، ضرورى ميداند و برسميت ميشناسد. اين در واقع شاخه ديگرى از تئوريهاى بورژوائى براى حفظ وضع موجود است.

مارکسيسم در جوهر خود انقلابى است

در پايه اى ترين سطح مارکسيسم انقلابى است چون ميخواهد دنياى موجود را زير و رو کند. و يا بقول مارکس دنياى واژگونه موجود را که روى سر قرار گرفته زير و رو کند و از قاعده بر زمين بگذارد. طبقه کارگر ميخواهد همه چيز را درهم بريزد، ميخواهد بقول مارکس "هر آنچه سخت و استوار است دود شود و به هوا برود". و از اين نقطه نظر انقلابى گرى طبقه کارگر و انقلاب در تئورى مارکسيسم جايگاه ويژه اى دارد.

ممکن است گفته شود متفکرين انقلابى بورژوازى در مقابل دنياى کهن فئودالى نيز همين طور فکر ميکردند و چنين نظرات زير و رو کننده اى داشتند ولى در اينجا بايد يک تفاوت اساسى را در نظر گرفت. قبل از اينکه بورژوازى بقدرت برسد فى الحال مجموعه اى از نظم اقتصادى و سياسى و فرهنگى سرمايه دارى در دل جامعه کهن بوجود آمده است. در کنار دو طبقه اصلى مالکين زمين و دهقانان و يا ارباب و رعيت طبقه بورژوا در شهرها پا به عرصه گذاشته و توليد بورژوائى مبتنى بر کارگاههاى صنعتى و مانوفاکتور در شهرها شکل گرفته است. خود شهر و شهر نشينى يک محصول اين رشد اين مناسبات جديد در دل جامعه فئودالى است. البته توليد سرمايه دارى هنوز وجه مسلط توليد نيست و طبقه بورژوازى تازه بدوران رسيده هنوز قدرت سياسى را در دست ندارد اما قبل از رسيدن به قدرت نطفه هاى نظام توليدى و فرهنگ و مناسبات اجتماعى جديد، مناسبات و فرهنگى که اشراف به ديده تحقير به آن نگاه ميکنند، فى الحال در دل نطام کهن شکل گرفته است. به همين دليل بورژوازى انقلابى چيزى براى حفظ کردن دارد: شهرها و مناسبات و فرهنگ مبتنى بر صنعتگران شهرى را. بورژوازى انقلابى ميخواهد دنياى بسته فئودالى را در هم بشکند اما نميخواهد "همه چيز دود شود و به هوا برود"، آن مدل اقتصادى اجتماعى که بايد بجاى دنياى کهنه قرار بدهد وجود دارد و بورژواز خواهان حفظ و گسترش آن است. بورژوازى ميخواهد جامعه را شهرى کند، جامعه مدرن بوجود بياورد. ميخواهد نظام فئودالى را در هم بشکند. اما بورژوازى فى الحال قبل از تصرف قدرت سياسى در دل نظام فئودالى در توليد اجتماعى نقش ايفا ميکند، اقتصادياتش به راه افتاده و نويسندگان و شعرا و ادبايش صاحب نام شده اند. بورژوازى اپوزيسيون، طبقه حاکم نيست اما تحت استثمار هم نيست، بلکه طبقه سوم، طبقه جديدى است که از شهر سر برآورده است و قدرت اقتصادى - اجتماعى رو به رشد است. انقلاب ميکند براى اينکه به قدرت سياسى و نظم مسلط تبديل شود.

پرولتاريا اين موقعيت را ندارد. پرولتاريا طبقه سوم نيست، طبقه تحت استثمار است که هيچ چيز از جامعه موجود بدردش نميخورد. اقتصاد و فرهنگ و مناسبات اجتماعى سوسياليستى نميتواند در دل نظام سرمايه دارى شکل بگيرد و تا زمانى که طبقه کارگر قدرت سياسى را بدست بگيرد مناسبات سوسياليستى حتى در شکل نطفه اى و اوليه خود وجود خارجى نخواهد يافت. پرولتاريا چيزى براى حفظ کردن ندارد. بايد نظام اقتصادى و سياسى موجود را تماما در هم بکوبد تا بتواند خود و تمام بشريت را رها و آزاد کند.

عامل ديگرى که به مارکسيسم و يا نقد کارگرى جهان موجود خصلتى عميق و ريشه اى ميدهد ضديت آن با وجود طبقات و جامعه طبقاتى على العموم است. بورژوازى جامعه فئودالى را در هم کوبيد اما نظام طبقاتى و هر آنچه از جامعه کهن براى حفظ نظام طبقاتى ضرورى بود نظير مذهب و فرودستى زن و فرهنگ و اخلاقيات مردسالارانه و تعصبات نژادى و قومى را حفظ کرد اما پرولتاريا نه تنها در مقابل نظام سرمايه دارى بلکه در مقابل نظم چند هزارساله همه جوامع طبقاتى ايستاده است و از اينرو بايد همه چيز را از ريشه زير و رو کند. نه ارتش، نه دولت، نه بوروکراسى، نه مذهب، نه ناسيوناليسم، و نه موقعيت فرودست زنان و نه هيچيک از خصوصيات سياسى - اجتماعى و فرهنگى ديگرى که در تاريخ چند هزار ساله جوامع طبقاتى سخت و استوار بر جا ايستاده است در سوسياليسم جائى ندارد. "هر آنچه سخت و استوار است بايد دود شود و به هوا برود". پرولتاريا بايد نظام طبقاتى را در هم بکوبد و بشريت را آزاد کند تا خود بتواند آزاد شود.

به همين دليل مارکسيسم در جوهر طبقاتى خود عميقا انتقادى و انقلابى است. در هم کوبنده و زير و رو کننده است. موقعيت ابژکتيو و عينى طبقه کارگر ايجاب ميکند که چنين تئورى اى داشته باشد. مارکسيسم تبيين طبقاتى انسان و جامعه انسانى از ديدگاه طبقه اى است که منفعتى در حفظ مالکيت و تمام مناسبات اجتماعى و فرهنگى مبتنى بر تقدس مالکيت که وجه مشترک همه جوامع طبقاتى است، ندارد.

منصور حکمت در توضيح کمونيسم کارگرى ميگويد کارگر جزئى از تئورى مارکسيسم است، جزئى از نقد مارکسيستى بر مناسبات سرمايه دارى است. ميگويد يک عده مارکسيست ميشوند و به ياد کارگرها ميافتند اما کارگر جزء لايتجزاى تئورى اقتصادى و جهان بينى مارکسيستى است. مارکسيسم درباره کارگران نيست، نقد و بينش انتقادى طبقه کارگر به جهان موجود است. من ميخواهم بگويم که به همين معنى انقلاب نيز جزء لايتجزاى مارکسيسم است. عده اى مارکسيست ميشوند و بعد به فکر انقلاب ميافتند، اما طبقه کارگر بخاطر موقعيت واقعى و عينى اش در جامعه سرمايه دارى انقلابى است و راديکاليسم عميق مارکسيسم انعکاس نظرى اين موقعيت است. مارکسيسم درباره انقلاب نيست، در ذات و جوهر خود انقلابى است.

بهمين ترتيب در سيستم فکرى و تئورى و استراتژى و سياست هرروزه يک حزب مارکسيستى - حزبى که منصور حکمت ميگويد بايد راديکال باشد تا بتواند اجتماعى و توده اى بشود- نيز انقلاب و نقد انقلابى جايگاهى اساسى و ساختارى دارد.

انقلاب از نظر سياسى

حالا اجازه بدهيد در سطح سياسى مساله را بررسى کنيم و ببينيم انقلاب به معنى يک تحول سياسى چه جايگاهى در مارکسيسم و يک حزب مارکسيستى دارد.

روشن است که استراتژى سياسى کمونيسم کارگرى و حزبى مثل حزب ما کسب قدرت سياسى است. اين کسب قدرت تنها ميتواند ثمره يک انقلاب باشد. کسب قدرت سياسى بوسيله حزب طبقه کارگر يعنى انتقال قدرت سياسى از طبقه اى به طبقه ديگر، و واضح است که اين تحول اساسا با دست بدست شدن قدرت در درون يک طبقه متفاوت است. انتقال طبقاتى قدرت شيوه ها و مکانيسمهائى دارد که منصور حکمت در مبحث حزب و جامعه به آن اشاره ميکند. اعتصاب و تطاهرات و شورشهاى شهرى و انقلاب از جمله اين شيوه هاست. اما وقتى قدرت سياسى بين فراکسيونها و احزاب مختلف و يا نيروهاى مختلف طبقه فى الحال مسلط دست بدست ميشود شيوه کار اساسا فرق ميکند. در اينجا روش معمول انتخابات و رفراندوم و کودتا و ضد کودتا و کلا شيوه هائى است که وجه مشترک آنها دست بردن بقدرت از بالا و بدون دخالت فعال مردم است. در اين موارد از نارضائى و اعتراض مردم حداکثر بعنوان يک کاتاليزور و عامل فشارى بر عليه احزاب رقيب استفاده ميشود. در هر حال خواست و اراده و دخالت مردم در سياست هيچ جايگاهى ندارد.

احزاب طبقه حاکم خواهان حفظ نظام موجود هستند و هر اندازه هم در اپوزيسيون دولت قرار بگيرند و يا مخالف سياسى يکديگر باشند باز حفظ مبانى نظام سرمايه دارى هدف مشترک همه آنهاست (رابطه بين اپوزيسيون دوخردادى و سلطنت طلب با جمهورى اسلامى نمونه گويائى در اين زمينه است). و لذا شيوه هائى که براى دستيابى بقدرت بکار ميبرند نظير انتخابات و رفراندوم و کودتا و "انقلاب مخملى" و "رژيم چنج" و غيره مبانى نظام سرمايه دارى را حفظ ميکند. از سوى ديگر توسل به چنين شيوه هائى کاملا براى اين احزاب و نيروها امکانپذير و عملى است. احزاب طبقه حاکم پول و امکانات مادى دارند، از حمايت دولتها و نهادهاى بورژوائى در دنيا برخورداند، تريبون راديو و تلويزيونها در اختيار آنهاست، در ارتش و نيروهاى مسلح پايگاه دارند، کارشناسان و شخصيتهائى دارند که معمولا در دولت و وزير و وکيل بوده اند و نشان داده اند ميتوانند حکومت کنند و غيره و غيره. براى طبقه کارگر نه چنين شيوه هائى مطلوب است و نه امکانپذير.

از لحاظ تئوريک صرف اين امکان هست که احزاب کمونيست کارگرى از طريق انتخابات بقدرت برسند، بعنوان مثال در شرايطى که انتخابات کاملا آزاد باشد و امکانات تبليغى مساوى به همه احزاب داده شود، اما در دنياى واقعى بويژه در کشورهائى مانند ايران که ابتدائى ترين مبانى انتخابات آزاد حتى در همان چهارچوب دموکراسى پارلمانى رعايت نميشود از لحاظ عملى چنين احتمالى صفر است. براى کمونيسم کارگرى انقلاب محتمل ترين و عملى ترين و مطلوب ترين راه بقدرت رسيدن است. با اينهمه روشن است که کمونيستها و هيچ نيروى سياسى اى خالق انقلابات نيستند و نميتوانند باشند. انقلاب در تحليل نهائى يک تحول عينى و ابژکتيو است که اتفاق ميافتد. مارکس ميگويد در تاريخ دوره هايى پيش مى آيد که رشد نيروهاى مولده با مناسبات توليدى در تضاد قرار ميگيرند و دوره اى از انقلابها آغاز ميگردد.

اين دوره اى از انقلابها به معناى تاريخى و وسيع کلمه مدتها است که در جهان شروع شده است. سرمايه همه جهان را فراگرفته و براى اکثريت عظيمى ار مردم دنيا فقر و فلاکت و بيحقوقى و ناايمنى را به ارمغان آورده است. دوره حاضر به حکم شرايط عينى دوره انقلابهاى سوسياليستى است. اما هيچ انقلابى خود بخود و فقط به اين دليل که از لحاط عينى ضرورى شده است رخ نميدهد. اين ضرورت تنها از طريق نيروى ارادى انسانها ميتواند متحقق شود. احزاب و جنبشها و مبارزه سياسى در اينجا نقش کليدى دارند. انقلابها خارج از اراده احزاب رخ ميدهند اما سياستها و عملکرد احزاب در برخورد به يک انقلاب در سير پيشرفت و شکست و پيروزى آن نقش تعيين کننده اى دارد. در عصر ما در غياب يک جنبش و حزب کمونيست کارگرى که بتواند رهبرى يک انقلاب را در دست بگيرد و کارگران و عموم مردم عاصى از وضعيت موجود را با پرچم نقد سوسياليستى به اين وضعيت سازمان بدهد شرايط عينى انقلابى به يک انقلاب بالفعل منجر نخواهد شد، انقلاب را در نطفه خفه خواهند کرد و يا حتى اگر مانند انقلاب ٥٧ در ابعاد وسيعى رخ بدهد و پيش برود نهايتا آنرا به شکست خواهند کشاند. آنچه در دوران ما در چگونگى شکل گيرى و پيشرفت و فرجام انقلابها تعيين کننده است حضور سياسى طبقه کارگر، و يا بقول منصور حکمت حضور کمونيسم کارگرى بعنوان يک حزب سياسى و نه يک گروه فشار، در عرصه مبارزه بر سر قدرت سياسى است. در واقع مباحث حزب و قدرت سياسى و حزب و جامعه منصور حکمت راه سازماندهى و رهبرى انقلاب اجتماعى طبقه کارگر در زمانه ما را نشان ميدهد.

قدرت از خيابان نشات ميگيرد

نظراتى که منصور حکمت در مباحث مربوط به رابطه حزب با جامعه و قدرت سياسى مطرح ميکند، و رئوس آن در بالا مطرح شد، در واقع ترسيم کننده استراتژى حزب براى سازماندهى و رهبرى انقلاب است. روشن است که انقلاب هر روز اتفاق نميافتد و هر روز هم ما قدرت سياسى را نميگيريم. اما در هرحال و هميشه کار ما تدارک و گردآورى نيرو در جامعه براى کسب قدرت سياسى است. گردآورى نيرو حول راديکاليسم و نقد ريشه اى و عميق سوسياليستى به نظام موجود.

مائو ميگفت قدرت از لوله تفنگ خارج ميشود. ما بايد بگوئيم قدرت از خيابان خارج ميشود. منبع قدرت کمونيسم کارگرى به معنى استعاره ايش خيابان است، توده کارگر و توده مردم معترض و ناراضى. منبع نيروى ما اکثريت ناراضى جامعه است. ما هر اندازه هم سياستها و شعارهاى راديکال داشته باشم و هر قدر هم که خوب تبليغ کنيم بالاخره آنچه در مقابله با طبقه حاکمه بحساب مى آيد و کارساز است نيروى حزب در خيابانها است. در نهايت مساله اينست که يا يک حزب انقلابى خلاف جريان کارگرى مثل حزب ما ميتواند هزاران نفر را به خيابانها بکشاند، ميتواند کارگران را به اعتصاب بکشاند و توليد را متوقف کند، ميتواند در جامعه نيرو جابجا کند، و يا در غير اينصورت به حساب نمى آيد، و در صحنه سياسى و مشخصا در عرصه مبارزه بر سر قدرت سياسى نميتواند نقش و تاثيرى داشته باشد. حلقه اساسى گردآورى نيرو است. همانطور که يک حزب بورژوائى اگر بخشى قابل توجهى از طبقه سرمايه دار پشتش نباشد، پول پشتش نباشد، يا بخشى از ارتش بطور مثال پشتش نباشد شانس کمى براى بقدرت رسيدن دارد، همانطور هم حزب پرولتاريايى اگر در خيابان قدرت نباشد معلوم نيست چرا بايد جدى اش بگيرند. در سياست على العموم و در رابطه ميان تمام احزاب در نهايت نيرو تعيين کننده است. براى حزب کارگرى منشا اين نيرو قابليت بحرکت در آوردن توده کارگر و مردم است.

ممکن است در شرايطى شرکت در پارلمان هدف تاکتيکى يک حزب کارگرى باشد اما حتى در اينمورد هم نه تنها راى مردم بلکه قدرت بسيج اعتراض و مبارزات مردم بايد پشتوانه حزب باشد. مکانيسم شرکت احزاب بورژوائى در پارلمان در مورد احزاب کارگرى صدق نميکند. احزاب بورژوا بخشهاى و سياستهاى مختلف و متفاوت طبقه حاکمه را نمايندگى ميکنند و بسته به قدرت هر بخش در توليد و بالانس قواى سياسى در درون صفوف طبقه بورژوا در پارلمان و دولت سهيم ميشوند. روشن است که در مورد احزاب کارگرى اين عوامل موضوعيتى ندارد. طبقه حاکمه تنها تحت فشار از پائين و در صورتيکه چاره ديگرى نداشته باشد به شرکت کمونيستها در انتخابات و پارلمان رضايت ميدهد و مبناى اين فشار چيزى بجز قدرت کمونيستها در به حرکت در آوردن توده کارگر و مردم معترض نميتواند باشد. البته در دنياى واقعى و بويژه در جوامعى نظير ايران نه آزادى تحزب و فعاليت سياسى براى نيروهاى مخالف دولت وجود دارد و نه انتخابات آزاد. اما در هر حال از لحاظ نظرى و تحليلى اين نکته را بايد تاکيد کرد که حتى در کريدورهاى قدرت نيز نيروى حزب در خيابان تعيين کننده است. قدرت بسيج و به حرکت در آوردن کارگران و توده مردم، اين پيش شرط هر نوع ايفاى نقش موثر حزب در عرصه سياست است.

خصلت سلبى انقلاب و رهبرى انقلاب

در شناخت و بکار گرفتن مکانيسمهاى اجتماعى جذب و گردآورى نيرو در جامعه درک خصلت سلبى انقلاب اهميت تعيين کننده اى دارد. اين تز انقلاب سلبى است، که در صفوف حزب ما به بحث سلبى اثباتى معروف شده، يکى از تزهاى مهم و راهگشاى منصور حکمت در جهت سازماندهى و رهبرى انقلاب است. ابتدا بايد بر اين تاکيد کنم که منصور حکمت از سلبى بودن انقلاب صحبت ميکند و نه سلبى بودن پروسه تصرف قدرت سياسى. اگر انقلاب در مرکز پروسه تصرف قدرت نباشد ديگر به طريق اولى رجوع به بحث سلبى و اثباتى پوچ و بى معنى ميشود. منصور حکمت ميگويد انقلاب جنبش و حرکتى سلبى است و مساله اينست که جنبشها و احزاب طبقات مختلف چگونه ميتوانند در اين حرکت سلبى هژمونى بدست بياورند. در واقع بحث بر سر هژمونى جنبشهاى ديگر بر انقلاب است. جنبش کمونيسم کارگرى، جنبش سوسياليستى طبقه کارگر جنبشى اثباتى است، برنامه و اهداف اثباتى خودش را دارد. سئوال اينست که اين جنبش اثباتى چطور ميتواند در جنبش سلبى هژمونى کسب ميکند. منصور حکمت ميگويد جنبش مذهبيون هم اثباتى بود، جنبش خمينى چيها اثباتى بود ولى توانستند در انقلاب ٥٧ با شعار سلبى "شاه بايد برود" و در واقع "نه به سلطنت" هژمونى کسب کنند و آنرا به شکست بکشانند. حزب طبقه کارگر هم فقط زمانى ميتواند رهبرى انقلاب را بدست بگيرد که خصلت سلبى آنرا بشناسد و به پرچم و نماينده نه گفتن مردم به حکومت و نظام موجود تبديل شود.

از لحاظ عملى، در اتخاذ سياست در قبال مبارزات جارى و در تعيين شعارها و تاکتيکها اين بحث اهميت عملى تعيين کننده اى دارد. يک نتيجه عملى اين نظريه اينست که شعارهاى جنبش ما، از آزادى و برابرى و حکومت کارگرى و جمهورى سوسياليستى تا رهائى زنان و لغو اعدام و مذهب زدائى از دولت و جامعه و غيره همه بايد در جنبش انقلابى مردم به شکل سلبى و در قالب نقد و اعتراض به وضعيت موجود طرح و تبليغ شود، در غير اينصورت از جانب کارگران و مردم انقلابى جذب نميشود و توده گير نخواهد شد. يک مثال منصور حکمت شعار محورى صلح است که بلشويکها در انقلاب اکتبر مطرح کردند. صلح بعنوان نه به جنگ و قطع فورى و بى قيد و شرط جنگى که زندگى توده کارگران و دهقانان و مردم زحمتکش را در روسيه تزارى آن زمان در خود ميفشرد. اين شعار از جانب بلشويکها مطرح شد و يکى از عوامل تعيين کننده در گسترش نفوذ و محبوبيت آنان در انقلاب اکتبر بود. شعار آزادى و برابرى که ما امروز مطرح ميکنيم نيز به معنى سلبى و انتقادى آن به معنى نه به اختناق و بيحقوقى و نه به تبعيض و نابرابرى ميتواند در اعتراضات و جنبش انقلابى مردم نفوذ کند و قدرت جذب داشته باشد. (منظور من البته اين نيست که شعار آزادى و برابرى عينا همان نقش شعار صلح در انقلاب اکتبر را خواهد داشت. اين هنوز مساله بازى است و ممکن است خواستها و شعارهاى ديگرى نقش کليدى پيدا کنند. نکته مورد تاکيد در اينجا اينست که شعارهاى کليدى يک انقلاب هر چه باشند خصلتى نفى اى و انتقادى خواهند داشت). در برنامه يک دنياى بهتر البته مضمون اثباتى آزادى و برابرى تعريف شده است اما اين برنامه محور کار ما در جنبش اثباتى خودمان، در جنبش سوسياليستى است، براى تامين هژمونى اين جنبش بر انقلاب بايد بر خصلت انتقادى اين شعارها و خصلت انتقادى خود برنامه يک دنياى بهتر اتکا کرد. در رابطه با تبليغ سوسياليسم هم اين اصل صادق است. سوسياليسم را بايد به معناى نفى استثمار به معناى نه به بردگى مزدى و نه به تبعيض طبقاتى به معناى "سوسياليسم بپا خيز براى رفع تبعيض" به ميان کارگران و مردم انقلابى برد. تبليغ سوسياليسم در قالب برنامه اثباتى اقتصادى در جنبش انقلابى جائى ندارد. همانطور که آزادى و برابرى به معناى مجموعه اى از حقوق و قوانين اثباتى نميتواند به پرچم يک انقلاب تبديل شود. در انقلاب اکتبر هم اگر بلشويکها صلح را با مضمون جامعه اى که با همه همسايگان خود روابط حسنه دارد و همه به هم لبخند ميزنند و کسى به کسى شليک نميکند تبليغ ميکردند راه بجائى نميبردند. بقول منصور حکمت صلح به معنى "نه به جنگ" رمز موفقيت بلشويکها بود.

مبنا و اساس بحث اينست که انقلاب بطور واقعى و عينى و بنا بر تعريف حرکتى سلبى و نقدى است. انقلاب بر عليه وضع موجود شکل ميگيرد و سرنگونى حکومت محور آنرا تشکيل ميدهد و بنابراين در ذات خود حرکتى اعتراضى، انتقادى، سلبى و زير و رو کننده است. اينکه چه حکومت و نظامى بجاى وضعيت موجود مينشيند نقش تعيين کننده اى در وقوع انقلاب و سير تکوين و انکشاف آن ندارد. انقلاب براى در هم کوبيدن وضع موجود، بقول لنين "وقتى مردم نتوانند تحمل کنند"، برپا ميشود و بهمين دليل حزبى ميتواند رهبرى انقلاب را بدست بگيرد که اين نقد ابژکتيو انقلاب را نمايندگى کند و مظهر و پرچم آن در عرصه سياست باشد. و در عصر ما حزب توانا و واجد شرايط براى کسب اين رهبرى، آنجا که جنبش طبقه کارگر حزبيت يافت است، حزب انقلابى طبقه کارگر است. اگر مارکسيسم و جنبش کارگرى در ذات خود انتقادى و زيرو رو کننده است، آنوقت بايد گفت انقلاب در محور استراتژى هر حزبى که خود را کارگرى و مارکسيستى ميداند قرار ميگيرد.

ممکن است در اينجا اين سئوال مطرح شود که اگر رهبرى انقلاب با اتکا بر و نمايندگى جنبه سلبى و انتقادى آن ميسر است چه تمايزى ميان جنبشهاى اجتماعى مختلف، مثلا در ايران بين جنبش کمونيسم کارگرى و جنبش ملي- مذهبى و جنبش سلطنت-جمهوريخواه، در زمينه تامين رهبرى انقلاب وجود دارد؟ اگر قرار نيست در جنبش انقلابى برنامه اثباتى اين احزاب کار بردى داشته باشد تمايز و تفاوت ميان آنها چه خواهد بود؟ چه عاملى باعث قدرت و نفوذ يکى و ضعف و انزواى ديگرى ميشود؟ ما در بحث خود فى الحال به اين سئوال پاسخ داده ايم: راديکاليسم، کمونيسم کارگرى را توده اى ميکند. تمايز ما از احزاب و جنبشهاى طبقات ديگر تنها در برنامه اثباتيمان نيست، بلکه همچنين در عمق و همه جانبگى نقدى است که به دنياى موجود داريم. در شرايط انقلابى جامعه آماده پذيرش و جذب اين نقد ميشود. در اين شرايط البته احزاب و جنبشهاى ديگر نيز به مقتضاى زمانه سرنگونى طلب خواهند شد اما سئوال اساسى اينست که سرنگونى چه؟ دولت؟ هيات حاکمه؟ شخص ديکتاتور؟ و يا نظام حکومتى و اقتصادى و اجتماعى موجود؟ جنبش انقلابى بر سر نفى و نقد وضعيت موجود است اما سئوال اينست که نقد و نفى چه و با چه عمقى؟ سير تکوين انقلاب، شکل گيرى رهبرى آن و در نهايت شکست و پيروزى آن تماما به پاسخ اين سئوال وابسته است. من قبلا نيز اين مثال را زده ام که انقلاب شبيه تيشه ايست که بدست کارگران و مردم انقلابى بلند شده است، اما اينکه به کجا فرود بيايد، تنها شاخه هاى يک حکومت و نظام را هرس کند و يا به ريشه بزند، تماما وابسته به نقش و عملکرد رهبرى آنست. از سوى ديگر حرکت مدام به چپ، و تمايل به عميق تر و راديکال تر شدن، خصلت انقلابات در عصر ماست. و لذا ميتوان گفت با فرض همسان بودن شرايط ديگر، حزبى در نهايت ميتواند رهبر انقلاب شود که عميق ترين و همه جانبه ترين نقد به حکومت و به وضعيت اجتماعى و سياسى موجود را نمايندگى کند.

طبعا احزاب و نيروهائى که ميخواهند تمام و يا بخشى از وضع موجود را حفظ کنند نميتوانند نقد و اعتراض عميقى به اين وضعيت داشته باشند. بعنوان نمونه در شرايط سياسى مشخص ايران منظور چنين نيروهائى از سرنگونى برکنارى ولى فقيه و يا حداکثر هيات حاکمه است، وقتى از سکولاريسم و جدائى مذهب از دولت صحبت ميکنند (که همين هم انعکاسى از مبارزه پيگير ما عليه مذهب است) از خلع يد روحانيون از قدرت فراتر نميروند و براى آزاديهاى سياسى و رهائى زنان نيز ده ها تبصره و شرط و شروط امنيتى و ناموسى و اخلاقى رديف ميکنند. تا همينجا در شرايط انقلابى ايران به عينه ميبينيم که چطور اين نوع نقدهاى الکن و و سطحى در برابر نقد عميق کارگرى رنگ ميبازد و از جانب مردم کنار زده ميشود.

يک نکته مهم اينست که نمايندگى کردن اعتراض مردم انعکاس انفعالى اعتراضات آنان نيست. رهبر انقلاب کسى است که جلو صف حرکت ميکند و به توده هاى انقلابى راه نشان ميدهد. ما بايد نارضائى مردم و "نه" مردم به وضع موجود را تا سطح "نه" به مذهب و ناسيوناليسم، "نه" به استثمار و تبعيض طبقاتى و "نه" به کليت نظام موجود ارتقا بدهيم. در غياب اين تعميق و بسط خصلت سلبى انقلاب پيشروى و پيروزى آن نيز امکانپذير نيست.

موخره و جمعبندى

تز و موضوع اساسى بحث من اين بود که مسير حزب به قدرت سياسى از انقلاب ميگذرد. بعبارت ديگر انقلاب حلقه واسط نظراتى است که منصور حکمت در رابطه با حزب و جامعه و حزب و قدرت سياسى مطرح کرده است. اين مباحث تعيين کننده استراتژى ما براى تصرف قدرت سياسى است و انقلاب در مرکز اين استراتژى قرار دارد. در قسمت اول اين بحث با بررسى نظرات منصور حکمت اهميت پايه اى کسب قدرت سياسى در برنامه و اهداف يک حزب کمونيستى، مکانيسمهاى اجتماعى تصرف قدرت سياسى، و عوامل و پيش شرطهاى اجتماعى شدن حزب را مورد بحث قرار داديم. در محور تزهاى منصور حکمت در رابطه با قدرت سياسى و جامعه تاکيد بر راديکاليسم عميق و ريشه اى و بقول خود او راديکاليسم افراطى و يکدنده کمونيستى قراردارد. اين مسير و خطى است که ما را به مکان و نقش تعيين کننده انقلاب در استراتژى تصرف قدرت سياسى ميرساند. بخش دوم نوشته به توضيح اين نکته اختصاص داشت. موضوعات مورد بحث در اين بخش را ميتوان چنين خلاصه کرد:

١- مارکسيسم در اساس نقد ريشه اى و همه جانبه وضع موجود است و در جوهر خود انقلابى است. انقلاب مانند کارگر در تئوريهاى مارکسيستى وجود دارد و مستتر است.

٢- طبقه کارگر براى رهائى خود و بشريت ناگزير است نظام سرمايه دارى و طبقاتى را در هم بکوبد و زير و رو کند. هيچ جزئى از اقتصاد و فرهنگ و سياست سوسياليستى در جوامع سرمايه دارى شکل نميگيرد و سوسياليسم تنها ميتواند در مقابل نظام موجود و با در هم کوبيدن کامل آن متحقق شود.

٣- دست بدست شدن طبقاتى قدرت از طريق انقلاب ممکن است. گرچه از لحاظ نظرى و در جامعه اى که شرايط انتخابات آزاد و امکانات برابر براى تبليغ سياستها و نظرات همه احزاب وجود داشته باشد احزاب انقلابى طبقه کارگر ميتوانند از طريق انتخابات بقدرت برسند، اما بطور واقعى و از لحاظ عملى بقدرت رسيدن کمونيسم کارگرى تنها از طريق انقلاب امکانپذير است.

۴- انقلاب امرى ابژکتيو است و خارج از ميل و اراده احزاب و طبقات رخ ميدهد اما چگونگى شکل گيرى و سير پيشرفت و نتيجه يک انقلاب تماما به سياستها و درگيرى احزاب سياسى گره ميخورد. و مشخصا در دوره ما حضور متشکل و حزبيت يافته طبقه کارگر در عرصه مبارزه بر سر قدرت سياسى پيش شرط بدست گرفتن رهبرى انقلاب بوسيله طبقه کارگر، به پيروزى رساندن آن و رهائى جامعه از سلطه اقتصادى و سياسى سرمايه دارى است.

۵- انقلاب بنا به خصلت عينى خود تحولى سلبى وانتقادى است و براى يک حزب کمونيست کارگرى درک و شناخت اين جنبه سلبى انقلاب، تعميق و گسترش خصلت انتقادى انقلاب و نمايندگى کردن آن پيش شرط کسب رهبرى انقلاب است.