بسوى سوسياليسم  

نشريه تئوريک سياسى حزب کمونيست کارگرى ايران   -    دوره سوم،  شماره ۱،  اسفند ۱۳۸۴ - مارس  ۲۰۰۶


مذهب، ناسيوناليسم، و از خود بيگانگى انسان

حميد تقوائى

اين نوشته بر مبناى يک سخنرانى بهمين نام در انجمن مارکس لندن (۴ فوريه ۲۰۰۵) تنظيم شده است. با تشکر از رفيق على فرهنگ براى پياده کردن دقيق متن سخنرانى.

امروز مذهب و ناسيوناليسم هر دو نقش و کاربرد مهمى در شکل دادن به سياست، دولتها، جنبشها و حتى افکار فلسفى و تئوريهاى جامعه شناسانه و غيره ايفا ميکنند. اين يک پديده نسبتا جديدى است که اساسا به دوره بعد از جنگ سرد مربوط ميشود. از طرف ديگر خود مذهب در ايران بعنوان يک ايدئولوژى رسمى دولتى و يک نهاد و يک پديده مافوق ارتجاعى بر سياست و قوانين و کل مناسبات اجتماعى مسلط شده و به يکى از شنيع ترين و جنايتکارترين حکومتهاى جهان معاصر ما شکل داده است. مشاهده اين موقعيت ناسيوناليسم و مذهب در عصر ما اين سئوال را طرح ميکند که علل و ريشه هاى اين پديده چيست؟ وجوه اشتراک و تمايزش با وضعيت جهان دوره جنگ سرد کدامست؟ از نظر طبقاتى مساله چطور توضيح داده ميشود؟ و غيره.

اينها سئوالاتى است که با مشاهده جهان امروز و سياست در دنياى امروز مطرح ميشود. در دنياى به اصطلاح بعد از جنگ سرد، دنياى نظم نوين جهانى، رگه هاى فکري- نظرى مذهبى، ناسيوناليستى، و قوم پرستانه در ايدئولوژى رسمى و رسانه هاى غربى و افکار عمومى محصول اين رسانه ها و حتى در ميان جريانات وشخصيتهاى روشنفکر غربى که خود را منتقد سياستهاى رسمى دولتها ميدانند جاى برجسته و پررنگى پيدا ميکند و به اين ترتيب فکر رسمى و روشنفکرى حاکم در غرب حتى از سنگرهاى ليبراليسم کلاسيک و در محور آن از اصل جامعه مدنى عقب مينشيند و آن وقت اين سئوال را دوباره مطرح ميکند که آيا تاريخ دارد به عقب برميگردد؟ آيا بورژوازى دارد تاريخ را به قهقرا ميبرد؟ آيا داريم به دوره قرون وسطى و يا حتى ماقبل رنسانس رجعت ميکنيم؟ بايد کمى در اين پديده عميق شويم و براى اين سئوالات پاسخى پيدا کنيم.

دراين نوشته سعى ميشود با نقد و بررسى نفى و انکار هويت انسانى و از خود بيگانگى انسان در جوامع طبقاتى ضرورت وجودى مذهب و ناسيوناليسم توضيح داده شود.

انسانيت انسان در چيست؟ کدام انسان اساس سوسياليسم است؟

براى آغاز بحث بهتر است از اين جمله معروف منصور حکمت شروع کنيم که اساس سوسياليسم انسان است. اين گفته روشن و سرراستى است. ميگويد که اساس سوسياليسم انسان است به اين معنى که هدفى، غايتى، حکمتى، فلسفه اى جز رهائى انسان در سوسياليسم مطرح نيست. اما حتى در همين جمله ساده و روشن ميشود بيشتر دقيق شد. اولين سئوالى که به ذهن ميرسد اينست که خوب خود انسان چى هست؟ کدام انسان؟ مثلا تفکر پست مدرنيستى که امروز طرز فکر رايجى هم هست مفهوم کلى انسان را اصولا قبول ندارد. اين سئوال را مقابل شما قرار خواهند داد که کدام انسان اساس سوسياليسم است؟ انسان کدام عصر؟ انسان کدام فرهنگ؟ انسان کدام ملت؟ انسان کدام نژاد و کدام رنگ پوست ؟ کدام انسان اساس سوسياليسم است؟ اگر بگوييد انسان جهانشمول، انسان على العموم، ميگويند خوب اين متافيزيسم است. انسان على العموم نداريم. انسان ضربدر تاريخ و انسان ضربدر زمان و مکان داريم. و بنابراين در برابر تز اساس سوسياليسم انسان است ممکن است بگويند اين شعار اومانيستى قشنگى است، و شايد براى تبليغات سياسى هم اشکالى نداشته باشد ولى مفهموم عميق و درستى را بيان نميکند. ممکن است بگويند اين شعار چيزى را نشان نميدهد. براى اينکه انسان يک مفهوم عام و جهانشمول نيست. بنا براين در پاسخ به اين مدعيان ابتدا بايد بر سر مفهوم انسان صحبت کنيم.

انسان چيست؟ آيا ميتوانيم به چيزى مثل ذات انسان قائل باشيم؟ يا طبيعت انسان؟ يا نيازهاى انسان خارج از زمان و مکان؟ خارج از جامعه اش؟ ميدانيم که انسان موجودى است اجتماعى، و اين نظريه فقط اعتقاد مارکسيستها نيست بلکه همه جامعه شناسان، و مکاتب مختلف فکرى بورژوائى هم که ارزشى براى تاريخ تکامل جوامع قائل باشند به اين معتقد هستند که انسان موجودى اجتماعى است. اين را کسى نميتواند انکار کند. اما اين هنوز تمام پاسخ مساله نيست. حتى سئوالهاى تازه اى در برابر ما قرار ميدهد. وقتى ميگوييد انسان موجودى است اجتماعى آنوقت اين بحث مطرح ميشود که بنابراين جدا از جامعه، جدا از موقعيت اجتماعى انسان و يا مکان انسان در جامعه انسان معنائى ندارد. اين سئوال مطرح ميشود که آيا اجتماعى بودن انسان اصل ذات يا هويت انسانى بعنوان يک مفهوم و موجوديت داده شده و از پيشى را بزير سئوال نميبرد؟ اگر انسان موجودى اجتماعى است بنابراين وقتى راجع به انسان صحبت ميکنيم بايد ببينيم انسان در کدام جامعه؟ هم تاريخا و در طول زمان کدام جامعه و هم از نظر مکانى و روى کره ارض کدام جامعه؟ کدام ملت؟ در کدام سطح از رشد اجتماعى شما به انسان رجوع ميکنيد؟ به انسان افريقايى؟ به انسان ايرانى؟ انسان جامعه صنعتى؟ ميبينيد که ظاهرا باز برميگرديم به نظرات پست مدرنيستى و نسبيت فرهنگي! خواهند پرسيد انسان اگر موجودى است اجتماعى بنابراين چطور قائل نيستيد به اينکه اين انسانها در جوامع مختلف، مختلف از نظر زمانى و مکانى هر دو، با هم فرق ميکنند؟ خيلى هم با هم فرق ميکنند. ممکن است بگويند حتى در يک جامعه واحد هم بالاخره شما که مارکسيستيد و به طبقات قائل هستيد نميتوانيد از مفهوم عام انسان صحبت کنيد. انسان کدام طبقه؟ بنابراين ممکن است حتى با اتکا به مارکسيسم اين حکم اساس سوسياليسم انسان است را رد کنند. اساس سوسياليسم انسان کدام طبقه است؟ اگر بگوئيد اساس سوسياليسم کارگر است مساله روشن است، ولى اساس سوسياليسم انسان است يعنى چى؟ مگر انسان يک پديده درخود و ماوراء طبقاتى است؟ انسان خارج از زمان و مکان؟ خارج از جامعه؟ خارج از طبقه؟ اگر چنين انسان عامى وجود ندارد پس اين اساس سوسياليسم انسان است از کجا آمده؟ ميبينيد دفاع از جمله روشن و شفاف و سرراست منصور حکمت ظاهرا چندان هم ساده نيست!

به همين ترتيب مفهوم "از خود بيگانگى انسان" را هم ميتوان بزير سئوال برد. اين "خود" کدامست؟ انسان چه بوده و يا قرار بوده چه بشود که حالا از آن بيگانه شده است؟ در تاريخ و در زمان و مکان انسانهاى متفاوتى داريم. مثلا انسان جامعه برده دارى. انسان در جامعه فئودالى. انسان در جنگهاى قرون وسطى. جنگهاى صليبى. انسان در جنگ اول جهانى. انسان در جنگ دوم جهانى. انسان در همين جامعه. انسان در کوره ده هاى افغانستان و بنگلادش و جنوب آفريقا و انسان در پايتختهاى اروپايى، آيا همه اينها از خود بيگانه اند؟ مقصودتان چى هست؟ قرار بوده چى بشود که نشده و حالا انسانها از خود بيگانه شده اند؟ آيا انسان بالقوه داريم که بالفعل نشده؟ اصلا "خود" مشترکى وجود دارد؟ و آن انسان بالقوه را اگر دنبالش را بگيريد آيا نميرسيد به متافيزيسم؟ چون انسان بالاخره پديده ايست تاريخي-اجتماعى. مثل افلاطونى که نداريم. انسان عام آيا همان مسيح نيست؟ انسانى که نماد همه بشريت است و همه را نمايندگى ميکند؟ آيا مثل افلاطونى نيست؟ انسان کامل؟ پاسخ ما مارکسيستها به اين نوع سئوالات چيست؟ بالاخره از خود بيگانگى يک مقوله مارکسى است. مختص مارکس نيست ولى مارکس عميق تر و پايه اى تر از ديگر متفکران اين مساله را توضيح داده است و مارکسيستها بايد پاسخ روشنى براى اينگونه سئوالات داشته باشند.

از خود بيگانگى انسان يک مفهوم و مقوله متعلق به عصر روشنگرى است. عصرى که بشريت جامعه فئودالى را پشت سر ميگذارد و مارکس ادامه آن سنت است. مارکس از انسان و از خود بيگانگى انسان در عصر ما، در جامعه سرمايه دارى صحبت ميکند. و ما هم در ادامه همين سنت ميگوييم اساس سوسياليسم انسان است. اين مفهوم مارکسى انسان حاصل نقد عميق جامعه سرمايه دارى و تمام تاريخ جامعه طبقاتى است. وقتى مارکس از ازخود بيگانگى انسان صحبت ميکند براى انسان و انسانيت، و بقول خودش "نوع انسان"، يک ذات و يا جوهر و يا طبيعتى قائل است که ذات و جوهرى متافيزيکى و انتزاعى نيست بلکه اجتماعى و تاريخى است. اومانيسم مارکس فقط يک ايده آل اخلاقى و آرمانى نيست. اومانيسم، و انساندوستى بعنوان يک شعار و پرچم سياسى، اين مطلوب همه هست و اومانيسهاى غير مارکسيست کم نداريم و در طول تاريخ هم کم نبوده اند. از زمان اسپارتاکوس دارند براى آزادى انسان وانسانيت ميجنگند. اما کمونيستها، نميتوانند فقط مبلغ آرمانهاى زيبا باشند. طبقات ديگر به اندازه کافى اينکار را ميکنند. کمونيستها بايد بتوانند واقعا جامعه را رها کنند. بايد بتوانند آرمانهاى زيباى انسانى را که به اندازه خود جوامع طبقاتى قدمت دارند پياده و عملى کنند. بايد جامعه انسانهاى رها و آزاد را بسازند. جامعه سوسياليستى که به از خود بيگانگى پايان بدهد و بقول منصور حکمت اختيار را به انسانها باز گرداند. و بنابراين بايد انسان و انسانيت را نه به معناى متافيزيکى و مذهبى بلکه به معناى حقيقى و اجتماعى آن توضيح بدهيم، بشناسيم و بشناسانيم.

ميگوئيم در سوسياليسم رهايى فرد پيش شرط رهايى جامعه است و رهايى جامعه پيش شرط رهايى فرد. اين به چه معناست؟ جامعه غير طبقاتى چه نوع انسانهائى بوجود مى آورد؟ قرار است همه مثل طبقه کارگر بشوند؟ به کجا برميگرديم؟ فرهنگمان چه ميشود؟ ارزشهايمان چه ميشود؟ سيستم فکريمان چه ميشود؟ ممکن است بگويند توليد سوسياليستى قابل فهم است. کاپيتال را خوانده ايم و ميدانيم نفى کار مزدى و نفى استثمار و نفى پول و اينها به چه معناست. فرض کنيد آنها را ميفهميم. ولى اينکه جامعه آزاد ميشود و از خود بيگانگى پايان ميگيرد و انسان انسان ميشود، اين را نميشود پيش فرض گرفت. اين را بايد توضيح داد. و فقط از سر اينکه اومانيستيم و انسان دوستيم هم نميشود توضيح داد. چون در تمام طول تاريخ از اين انساندوستان بوده اند. و دقيقا چون حرفى که ميزدند خيلى قشنگ بود، خيلى مطلوب بود ولى ممکن نبود، تاريخ طبقاتى ماند و رسيديم به اينجا که رسيده ايم. ما که نميخواهيم اسپارتاکوس قرن بيست و يکم باشيم. براى اينکه اين جبهه را باز کنيد و نشان بدهيد که ميتوانيم انسان را رها کنيم و بقول مارکس تازه تاريخ بشرى را آغاز کنيم، براى اينکه نشان بدهيد که کمونيستها نميخواهند فقط سرمايه دارى را نفى کنند، ميخواهند جامعه طبقاتى را نفى کنند و انسان را رها کنند، آنوقت بايد در واقعيات و در مفهوم جامعه و انسان عميق بشوند، و حقانيت تئوريهاى خود را بر همه نشان بدهند. و گرنه چلنجتان ميکنند. مقابلتان ميايستند. جوابتان را ميدهند. نقد و حقانيت سياسى کمونيسم در ايران و يا در اروپا و هر جاى ديگر سرجاى خودش، ولى اگر شما تئوريک و عميق اين دنيا را نقد نکنيد، اگر از سر مسخ انسانها دنياى موجود را نقد نکنيد، آن وقت نميتوانيد بگوييد که ما دنيايى را مى آوريم که در آن بشريت رها ميشود.

اگر ميخواهيد واقعيت را عميقا تغيير بدهيد بايد نقد شما هم عميق باشد. هر طبقه اى جهان را همانقدر نقد ميکند که ميخواهد تغييرش بدهد. در واقعيت همان اندازه به اصطلاح کردى "رخنه" ميکند که ميخواهد عوضش کند. اگر ميخواهيد ده ميلى متر جامعه را تغيير بدهيد به اندازه ده ميلى متر وارد حقيقت ميشويد، وارد عمق روابط ميشويد و جامعه شناسى تان همانقدر پيش ميرود، بشر شناسى تان هم همانقدر پيش ميرود و اقتصادياتتان هم همانقدر پيش ميرود. اما اگر ميخواهيد زير و رو کنيد آنوقت بايد برويد به اعماق. بنابراين تئورى فقط ابزار توضيح دنيا نيست. تئورى آن تيشه و آن اهرمى است که بر ميداريد که بزنيد و رخنه کنيد در واقعيت و تغييرش بدهيد. و اگر شناختتان تا آنجا پيش نرود دستتان هم تا آنجا پيش نميرود و مبارزه تان هم تا آنجا پيش نميرود، جامعه را نميتوانيد تغيير بدهيد. اگر يکى تئورى اش مثلا در جمهورى اسلامى اين باشد که اين وضعيت به خاطر بدجنسى آخوندهاست، به خاطر حکومت شيخهاست، يا روحانيت بدجنس هست و مذهب بدون روحانى کار را درست ميکند، که از اين تئورى ها کم نداريم، وقتى نقد کسى همينقدر پيش ميرود يعنى همينقدر ميخواهد تغيير بدهد، يعنى ميخواهد فقط آخوند ها را برکنار کند. احتياجى ندارد به رخنه عميقتر. چون نميخواهد تغيير عميق ترى بدهد. مساله اين نيست که تئورى اش را ندارد و نميفهمد. لازم ندارد، ضرورى نيست. براى آن طبقه اى که ميگويد فقط آخوندها در ايران بدجنس هستند، بروند کنار کار درست ميشود، واقعا براى آن طبقه کار درست ميشود. با رفتن آخوندها به اصطلاح به مشروطه شان ميرسند. يا آن کسى که فقط آته ايست است و ميخواهد مذهب را جمع کند، ميگويد حکومت مذهبى نباشد. فقط حکومت مذهبى را نقد ميکند و ديگر وارد نقد ارتش، نقد پليس، نقد بورکراسى، نقد پارلمان نميشود. لازم ندارد بشود. همانقدر رخنه ميکند در واقعيت که ميخواهد تغييرش بدهد. ميخواهد حکومت مذهبى بيفتد ولى تمام سيستم هرمى جامعه بورژوايى همانطور که در اروپا هست در ايران هم بماند. حتى بازسازى بشود. درست بشود. و بنابراين مقوله آزادى اش از دمکراسى فراتر نميرود و نمايندگى انسانها در حکومت از پارلمان فراتر نميرود و مفهوم آزادى و برابرى براى او از آزادى حقوقى و برابرى در مقابل قانون فراتر نميرود.

ميبينيد که اين تفاوت در درجه عمق نقد و شناخت واقعيت مساله اى فردى نيست، طبقاتى است. هر طبقه اى به همان اندازه واقعيت را نقد ميکند، يعنى وارد شناخت و توضيح جهان خارج ميشود، که بخواهد آنرا تغيير بدهد.

به همين خاطر اگر ما کمونيستها ميخواهيم انسان را رها کنيم و به دوره ماقبل تاريخ بشرى نقطه پايان بگذاريم آنوقت بايد نقدمان بسيار از جامعه امروز فراتر برود، بايد انسان در جامعه طبقاتى، يعنى در تمام طول تاريخ مکتوب بشرى، را بشناسيم و نقد کنيم. ما جامعه اى ميخواهيم سازمان بدهيم که هدفش، هدف در خودش، انسان است. مستقيما انسان است. و نه انسان در خدمت چيز ديگرى، انسان در خدمت صنعت، انسان در خدمت تماميت ارضى، انسان در خدمت خدا. انسان در خدمت چيزى نيست. انسان اساس و هدف درخود سوسياليسم ما است. و بايد تئورى ما بتواند عميقا و بطور همه جانبه اى به اين مفهوم انسان و انسانيت و جامعه انسانى را توصيح بدهد و به انواع سئوالهائى که در بالا مطرح کردم، پاسخ بگويد.

هويت اجتماعى انسان

انسان چيست؟ آيا ذات انسان و طبيعت انسان معنى دارد؟ و اگر دارد چطورى تعريفش ميکنيم که فرق کند با انسانى که مثلا مسيحيت تعريف ميکند، با انسانى که متافيزيسم تعريف ميکند، با انسانى که مکتبهاى رسمى بورژوايى و مکتبهاى رسمى تمام جهان طبقاتى تعريف ميکنند.

پاسخ ما به سئوال ذات و هويت انسانى مثبت است. انسان و انسانيت حقيقى و قابل شناخت است، اما ثابت و مجرد نيست. در طول تاريخ فرهنگ و مناسبات اجتماعى و سطح تمدن بشرى تغيير ميکند، انسانها به طبقات تقسيم ميشوند و در موقعيت طبقاتى متفاوت و متقابلى قرار ميگيرند، ولى انسان داراى يک طبيعت، داراى يکى جوهر، داراى يک ذات است. مارکس هم در بحثش در مورد از خود بيگانگى انسان از طبيعت انسان و از نوع انسان صحبت ميکند. اين طبيعت انسانى چيست؟ براى يافتن پاسخ بايد به شيوه اى غير مذهبى، غير متافيزيکى و کاملا ابژکتيو، عينى، علمى و واقعى به سراغ مساله رفت.

به نظر من براى يافتن پاسخ ابتدا بايد از خود بپرسيم انسان چگونه انسان شد؟ انسان موجودى اجتماعى است. حتى از لحاظ فيزيکى و بيولوژيک انسان محصول جامعه است. انسان در ابتدايى که کره زمين شکل گرفت و حيات بوجود آمد وجود خارجى نداشت. داروينيسم ديگر امروز اين حقيقت را ثابت کرده است که انسان محصول تکامل طبيعى و تاريخى است. انسان حتى از نظر فيزيکى موجوديت داده شده اى نبوده است. تاريخ جامعه انسانى، تاريخ رشد جوامع، تاريخ شکلگيرى انسان هم در عين حال هست. اينطور نيست که ابتدا انسان ساخته و پرداخت شده اى هست و بعد اين انسان جامعه را تشکيل ميدهد. انسانهاى منفرد و مجردى وجود نداشته اند که دورهم جمع بشوند و جامعه درست کنند. برعکس همين دور هم جمع شدن انسانشان کرده است. فقط يک مقوله زبان را در نظر بگيريد. زبان معمولا بعنوان وسيله تکلم و وسيله ارتباط گيرى شناخته ميشود. اين البته يک وجه اصلى از زبان هست ولى مهمتر از آن زبان وسيله تفکر است. بدون زبان نميشود فکر کرد. بدون کلمه نميشود فکر کرد. و زبان محصول زندگى اجتماعى است. يعنى انسان بدون زندگى جمعى قادر به تفکر نبوده است يا بعبارت ديگر انسان نبوده است. انسان را حيوان متکلم و حيوان متفکر ميدانند و هر دو مفهوم مستلزم زندگى اجتماعى است. انسان حيوان اجتماعى است. تکامل انسان و تغيير فيزيکى انسان با اجتماعى بودنش همراه است. با هم جلو مى آيند. انسانها جامعه را نميسازند يا حتى جامعه انسانها را، هر دو با هم همديگر را ميسازند و تکامل پيدا ميکنند. و در اين سير تکامل کار و توليد نقش محورى ايفا ميکند.

کار باعث ميشود که انسان حتى از نظر جسمى و فيزيکى انسان بشود. منظور از کار شغل نيست. کار يعنى تغيير دنيا به نحوى که به نيازهاى ابتدايى انسان جواب بدهد. و کار از همان آغاز، از همان زمان که انسانها در کمونها و جمعهاى اوليه زندگى ميکردند، يک پروسه اجتماعى بوده است و فقط اجتماعا ميتوانسته اتفاق بيفتد. و در پروسه اين توليد اجتماعى فيزيک انسان نيز تغيير کرده است. ستون فقراتش راست شده تا دستانش آزاد شود و انگشت شصتش در برابر انگشتان ديگر قرار گرفته تا بتواند اشياء را بگيرد و بعنوان ابزار بکار ببرد. يک فرق اساسى انسان با حيوانات ديگر در کاربرد ابزار است و همين ضرورت فيزيک انسان را هم -راه رفتن روى دو پا و در نتيجه آزاد شدن دستها و قابليت انگشتان دست در گرفتن و جابجا کردن اشياء- تغيير داده است و يا بعبارت دقيقتر انسان را ساخته است.

انسان تنها حيوانى است که ميتواند ابزار بسازد. ميتواند دستش را ادامه دهد و قدرتى که در بيولوژى خودش نيست را با تغيير جهان بيرون، کسب کند. قدرت بيولوژيک انسان قادر به اين نيست که انسان را باقى نگهدارد. اگر انسان ميخواست تنها بقدرت فيزيکى خود متکى بشود نسل بشر چند ميليون سال قبل برافتاده بود. بقاء انسان در گرو اين است که دنياى خارج را تغيير بدهد و از آن کمک بگيرد. و اين تغيير دنياى خارج پروسه ايست که کار و يا توليد اجتماعى خوانده ميشود.

هم موجوديت فيزيکى انسان و هم بقاى انسان ثمره کار اوست و پروسه کار از همان آغاز پروسه اى اجتماعى بوده است. از سوى ديگر انسان براى توليد جمعى احتياج به ايجاد ارتباط با ديگران و لذا زبان داشته است و زبان بنوبه خود تفکر و رشد مغز را امکان پذير ساخته است. منشا همه اين تحولات توليد اجتماعى براى بقا است. فرد انسان جدا از جمع و به شکل فردى نه خصوصيات جسمى يک انسان را کسب ميکرده است و نه ميتوانسته بقا پيدا کند.

هر جامعه شناس بورژوايى هم امروز اين را قبول دارد و جز اين نميتواند بگويد که انسان موجودى است اجتماعى که فقط با اجتماعى زندگى کردن باقى مانده است. مغز انسان، دست انسان، ستون فقرات انسان شکل گرفت بنحوى که بتواند اجتماعا توليد کند، و اجتماعا باقى بماند. اگر بخواهيم به اصطلاح فلاسفه از اصالت فرد و اصالت جمع صحبت کنيم، ميبينيد بدون جمع انسان اصالت ندارد. بدون جامعه انسان معنى ندارد.

به اين ترتيب روشن است که وقتى ميگوئيم "انسان موجودى اجتماعى است" اين تنها يک حکم نظرى – فلسفى نيست، يک واقعيت عينى و ناظر بر تکامل فيزيکى و اجتماعى انسان است. اين واقعيتى است که بر همه خصوصيات ديگر جامعه نظير طبقات، دولت و مذهب و خانواده و مالکيت و غيره پيشى ميگيرد. ما هنوز وارد مراحل تکاملى جامعه نشده ايم. مساله اينست که مستقل از همه اين خصوصيات و فازهاى تکاملى جامعه هم از نظر تاريخى و هم تحليلى انسان حاصل زندگى اجتماعى و براى بقا نيازمند زندگى اجتماعى است. دولت و طبقه و مذهب ومالکيت و وجه توليد و غيره هم تاريخا و هم تحليلا بعدا وارد تصوير ميشود.

آغاز از خود بيگانگى: مالکيت خصوصى و طبقات

تلاش انسان براى بقا، يعنى زندگى جمعى و برقرارى ارتباط با ديگران و کار جمعى و تغيير جهان خارج براى رفع نيازهاى خود، امروز در علم اقتصاد توليد و فعاليت توليدى ناميده ميشود و معمولا فراموش ميشود که ريشه اين فعاليت اقتصادى نفس بقا و موجوديت انسان است. و نکته مهمتر اينکه همه ويژگيهاى جامعه انسانى، از وجود طبقات تا دولت و مذهب و فرهنگ و مالکيت و غيره در همين تلاش براى بقا، در توليد اجتماعى، ريشه دارد.

در جوامع اوليه انسانى هر فرد قادر به کار در جامعه فقط ميتواند براى رفع نيازهاى خودش و بقاى کودکان که قادر به کار نيستند توليد کند. قدرت توليد انسانى و ابزارى که به کار ميبرد هنوز به آن درجه نيست که هر دو دست بتواند بيشتر از يک شکم و يا يک شکم و نيم را سير نگاهدارد. جامعه تنها قادر به رفع نيازهاى توليدکنندگان و کودکان است. در قبايل بدوى حتى سالمندان نميتوانند مدت زيادى بعد از از کار افتادگى باقى بمانند. پيران جامعه را بحال خود ميگذارند که بميرند. در قبايل سرخپوست در مقطع کشف آمريکا اين رسم هنوز وجود داشت و پيران هم کاملا اين سرنوشت را ميپذيرفتند و با آرامش و رضايت خاطر به استقبال مرگ ميرفتند. ميدانستند که براى ادامه زندگى فرزندان و نوه هايشان اين امر ضرورى است.

بنابراين يک مرحله در تاريخ تکامل انسان هست که کار کردن همه افراد قادر بکار جامعه براى بقا جامعه مطلقا ضرورى است. يعنى بعبارت ديگر هيچکس نميتواند کار نکند و از قبل کار ديگران زندگى کند. اين ضرورت کار کردن همه اعضاى قادر به کار جامعه از زاويه ديگرى خود را در اين واقعيت نشان ميدهد که هرچه توليد ميشود بوسيله توليد کنندگان و کودکان جامعه مصرف ميشود، يعنى در اصطلاح اقتصاد سياسى محصول اضافه وجود ندارد. هرچه توليد شده مصرف ميشود. اگر هم چيزى ذخيره ميشود براى روزى است که بدلايل طبيعى توليد ممکن نيست مثلا نميشود به شکار رفت و يا به جمع آورى ميوه و دانه هاى گياهى پرداخت و غيره.

تا وقتى شرايط اينطور است، تا وقتى همه بايد کار کنند و اضافه محصولى در کار نيست طبعا استثمار و مفتخورى هم ممکن نيست. وقتى چيزى براى دزديدن نباشد، دزد هم پيدا نميشود. همه براى بقاء بايد کار کنند. بقاء جمع و فرد مشروط به يکديگر و يک مفهوم است. براى بقاء هر فرد همه بايد کار کنند و براى بقاء همه هر فرد بايد کار کند. در واقع بقاء جامعه پيش شرط بقاء فرد است و بقاء فرد پيش شرط بقاء جامعه.

اگر فلاسفه اى در جوامع بدوى آن دوره زندگى ميکردند اگزيستانسياليست نميشدند چون به اصطلاح فلاسفه "وجود" و "نمود" يکى بود. ظاهر فردى در مقابل جوهر اجتماعى انسان قرار نگرفته بود. جمع و فرد يکى بود و هنوز فرديت و هويت جمعى اعضاى جامعه در تناقص نيفتاده بود. فرد با جامعه تضادى نداشت. اگر دعوايى بود دعواى کل قبيله بود با طبيعت. اگر چلنجى بود در خدمت بقاء همه بود. و همه ميدانستند بقاء همه يعنى بقاء من و بقاء من يعنى بقاء همه. حتى آن پيرى را هم که ميگذاشتند بميرد اعتراضى نداشت. ضرورتش را ميفهميد و ميپذيرفت.

در اين مرحله از تکامل جامعه درگيرى و چالش با طبيعت است و نه ميان انسانها. نه کسى از جامعه دور ميشود و نه کسى از خود بيگانه ميشود. يک نوع وحدت و هارمونى بين فرد و جامعه وجود دارد و اين مهمترين خصيصه جوامع بدوى و ماقبل طبقاتى انسانى است.

اين خصيصه با تکامل ابزار توليد و در نتيجه رشد نيروى توليدى جامعه از ميان ميرود. وقتى نيروهاى مولده آنقدر رشد ميکنند که ديگر هر فرد ميتواند بيشتر از شکم خودش توليد کند آن وقت اين سئوال مطرح ميشود که با اين اضافه توليد چه بايد کرد؟ ديگر همه ناگزير نيستند کار کنند تا باقى بمانند. بعنوان مثال کار دو سوم افراد قادر بکار ميتواند براى بقاء همه کافى باشد و يک سوم قبيله ميتواند کار نکند. اين يک سوم چه کسانى هستند؟ کسانى که به نحوى در قبيله نقش برجسته اى ايفا ميکرده اند، کسى که خوب شکار ميکرده است، کسى که خوب سازماندهى و هماهنگ ميکرده، کسى که طبيعت و نيروهاى طبيعى را بهتر "توضيح " ميداده است، جادو گرها و شيوخ مذهبى قبيله که با خدايان رابطه ويژه اى داشته اند. در جوامع اوليه مذهب هست اما نه به خاطر اينکه جامعه را براى ما تحمل پذير کند، بلکه بخاطر اينکه طبيعت را تحمل پذير کند. مذهب هست براى اينکه بگويد رعد و برق از کجا مى آيد و چطور بايد خطر سيل و زلزله را از خود دفع کنيم. براى اينکه به قبيله مصونيت بدهد، اعتماد به نفس بدهد، به کمک قبيله بيايد. جادوگرها و شيوخ مذهبى در عين شرکت در فعاليتهاى توليدى نقش ويژه شان کمک گرفتن از خدايان در اين فعاليتهاست. کسى که خداى شکار را با قبيله همراه ميکند، جلو ميافتد و شکارچيان را با سمبلها و زيور آلات مذهبى مى آرايد و يا مراسم و رقصهاى قبل از شکار را رهبرى ميکند، کسانى که کارشان سازماندهى مراسم و مناسک مذهبى است، کسانى که به مديريت و رتق و فتق امور قبيله ميپردازند و کلا شيوخ و بزرگان قبيله. چنين اشخاصى نقش ويژه و بر جسته اى در قبيله پيدا ميکنند و اولين کانديداهاى دست کشيدن از توليد و استفاده از اضافه توليد ديگران هستند. کار اين شيوخ منحصر ميشود به ارتباط با خدايان و يا سازماندهى شکار و يا رياست و مديريت قبيله و نظاير آن. جادوگر قبيله صرفا به برپائى مراسم و رقصهاى مذهبى ميپردازد و شکارچيان برجسته به سازماندهى و مديريت شکار و شيوخ قبيله به رياست و حل و فصل مسائل قبيله.

و به اين ترتيب تقسيم کار شروع ميشود. و يا بعبارت بهتر تقسيم کار و بيکاري! بيکاريها را ميدهند به يک عده و کارها را ميدهند به يک عده ديگر! يک عده جنگجويان خوبى اند و يک عده شيوخ مذهبى اند و يک عده شيوخ قبيله اند که خوب سازمان ميدهند ومديريت ميکنند و غيره. اينها ميشوند اشراف قبيله و آن اشراف کسانى ميشوند که ديگر از توليد مى آيند کنار. و در عين حال موقعيت برتر، حقوق برتر و وضعيت بهترى از بقيه دارند. موقعيت ويژه و ممتازى در جامعه دارند. چون چنين به نظر ميرسد که کارشان تخصصى تر و مهمتر و اهميتش براى حفظ و بقاى کل جامعه بيشتر است. چنين به نظر ميرسد که ارتباط با خدايان و يا سازماندادن و رتق و فتق امور قبيله، که حالا در محور آن تقسيم کار و حراست از حقوق ويژه شيوخ قبيله قرار دارد، کار مهمتر و برترى است تا شرکت مستقيم در امر توليد. و اين ريشه و مبدا شکلگيرى قشر اشراف و عوام و تقسيم بندى طبقاتى جامعه است.

ريشه مالکيت خصوصى هم در همين اضافه توليد است. تا زمانى که چيزى براى ذخيره کردن وجود ندارد مالکيت هم بى معناست. تا وقتى همه چيز بايد بوسيله توليد کنندگان مصرف شود تا بتواند توليد ادامه پيدا کند کسى نميتواند مالک چيزى باشد. اين امکان و ضرورت وجود ندارد که چيزى با چيزى مبادله شود، چيزى بماند، چيزى قيمت داشته باشد، چيزى کالا باشد، چيزى را کسى بخرد. همه چيز توليد ميشود براى مصرف. بنابرين محصول توليد کالا و قابل تملک نيست. تنها محصول اضافه ميتواند ذخيره شود و به تملک درآيد و ناگزير مناسبات حقوقى هم لازم ميشود که تعيين کند اين محصول اضافه مال کى هست. کسانى هم بايد در جامعه اين مناسبات را پاسدارى و اجرا کنند، و باز روشن است که کانديد "طبيعى" اين کار جادوگران و شيوخ قبيله و رئيس جنگجويان و سازماندهندگان شکار و پيرمردان قبيله و مشايخ قبيله هستند. و به اين ترتيب مالکيت و مناسبات متناظر با آن بهمراه خود بخشى از جامعه را به حاکمين جامعه، به دولت، به پاسداران مالکيت و مناسبات مقدس ملکى، تبديل ميکند.

اين شرايط همسانى و وحدت منافع جمع و فرد را در هم ميشکند و اين در پايه اى ترين سطح ريشه از خود بيگانگى انسان است. انسان ماقبل مالکيت خصوصى و ماقبل طبقات با جامعه و با هويت اجتماعى خود در وحدت است. هنوز گناه اوليه اتفاق نيفتاده و انسان را از بهشت بيرون نکرده اند! هنوز دوقطبى جمع و فرد وجود ندارد. جامعه يک کليت يکپارچه است و اعضايش منافع متناقض با يکديگر ندارند. هر فرد با کل جامعه و کل جامعه با هر فرد هماهنگ و متحد است. با طبقاتى شدن جامعه اين هارمونى وهماهنگى به هم ميريزد. مالکيت آن "گناه اوليه" اى است که همسانى افراد جامعه با يکديگر و با کل جامعه را در هم ميشکند و داستان از خود بيگانگى از همينجا آغاز ميشود. "بودن" جاى خود را به "داشتن" ميدهد، موقعيت اجتماعى افراد تحت الشعاع موقعيت آنان در مناسبات ملکى، تحت الشعاع موقعيت طبقاتى آنان قرار ميگيرد. انسانها برحسب رابطه شان با ابزار توليد، برحسب اينکه مالک آنند و يا به کاربرنده آن، تعريف ميشوند و به اين ترتيب هويت اجتماعى انسانها نفى و انکار ميشود. انسان طبقاتى، انسان مسخ شده است، انسان دور شده از حقيقت وجودى خود و انسان از خود بيگانه است. و براى توجيه و قابل فهم کردن و قابل تحمل کردن اين وضعيت است که در پايه ترين سطح کل روبناى فرهنگى و فکرى جوامع طبقاتى، و در محور آن مذهب ضرورت مييابد و بر جامعه بشرى از بدو ظهور طبقات تا به امروز تسلط پيدا ميکند.

هويت طبقاتى در مقابل هويت اجتماعى

اگر اين بحث در مورد هويت يکسان و اجتماعى انسانها را با انسانهاى جوامع اوليه در بدو شکلگيرى طبقات مطرح ميکرديم پاسخ ميشنيديم که "کدام انسان را مى گوييد؟ مشايخ قبيله شامل تعريف شما نميشوند. اينها کار نميکنند. اينها نه شکار ميروند نه زمين خيش ميزنند نه ماهى ميگيرند و نه کلا چيزى توليد ميکنند. اينها يک جور ديگر دارند سرويس ميدهند به جامعه. کمک ميکنند ما خدا را بپرستيم. خدايان را به کمک ما مى آورند و يا جنگهايمان را سازمان ميدهند يا امور قبيله را حل و فصل ميکنند. مالکيت خصوصى را پاس ميدارند. نميگذارند کسى دزدى کند. نميگذارند کسى مال يکى ديگر را بردارد." و اگر قبل از شکلگيرى طبقات کسى بحث از خود بيگانگى را مطرح ميکرد براى هيچکس قابل فهم نبود. تقسيمبندى اعضاى جامعه بر حسب مالکيت هنوز شروع نشده و در نتيجه مساله اى هم براى کسى بوجود نيامده است.

همين اپيزود از تاريخ رشد بشرى نشان ميدهد که انسان به خاطر اجتماعى زندگى کردن انسان شد، از رشد فيزيکى اش يعنى تکامل دستش و مغزش و راست شدن قامتتش تا تلاش براى بقا و کار و توليد که از همان آغاز پروسه اى اجتماعى بوده است. انسان موجودى اجتماعى است نه فقط به خاطر اينکه امروز بدون جامعه نميتوانيم زندگى کنيم بلکه مهمتر از آن به اين دليل که تاريخا، در يک پروسه طولانى چندين ميليون ساله، اجتماعا شکل گرفته ايم و ساخته شده ايم. اين پروسه شکلگيرى و تکامل اجتماعى در کنه وجود ما است، يک خصيصه تاريخى و روحى روانى، فرهنگى و روانشناسى اجتماعى است، هميشه با ما هست، در ما ميماند. همانطور که از لحاظ فيزيکى هر فردى که بدنيا مى آيد به شکل فشرده اى از زمان بسته شدن نطفه تا بدنيا آمدن تمام دوره تاريخ فيزيولوژيکش را، از موجود تک ياخته اى و آبزى تا انسان کامل، در رحم مادر طى ميکند به همان معنى هم تمام اين دوره تاريخ بشرى در فکر و ذهن و روانشناسى اجتماعى هر فرد هست، به هر طبقه اى که متعلق باشد.

وقتى از ذات انسان صحبت ميکنيم ميل به زندگى جمعى و عشق به همنوع، نوعدوستى و همزيستى با ديگران گوئى در ناخودآگاه ذهنيت انسانها حک شده است. مغز به اين شکل در رابطه فرد و جمع و ارتباطات اجتماعى شکل گرفته و درست شده و رشد کرده است. پروسه تفکر همين بوده است. پروسه خودآگاهى همين بوده است. پروسه فرهنگى همين بوده است. فرهنگ طبقاتى و جامعه طبقاتى با تمام سنگينى و سياهى اش نتوانسته و نميتواند اين را از انسان بگيرد.

در ذهن تک تک ما تمام تاريخ بشرى حک شده هست. محصول آن هستيم. از آنجا بوجود آمده ايم، هميشه با ما هست، و ميتوان گفت جزء غرايز ماست. در هزار و يک اسطوره و مثل و متل و داستان و موزيک و شعر و غيره همه جا اين را ميبينيد. نياز انسان به انسان، و درد تنهايى انسان. اين موضوع تمام نمايشنامه ها و اشعار و داستانها از ماقبل قرون وسطا تا امروز بوده است. نياز انسان به جمع. و تحقق فرديت هر فرد با زندگى اجتماعى اش و با يکسانى اش با جامعه .اين مقوله فرد و جمع و اين گريز فرد از جمع و از سوى ديگر نياز فرد به جمع همه جا هست. در عرفان هست، عرفان شرق و غرب. درفلسفه ذن هست، در مولوى هم هست. نه آگاهانه، ناخودآگاه. وقتى مولوى ميگويد "عالمى از نو بايد ساخت و از نو آدمى" و يا "آدمى در عالم خاکى نمى آيد به دست" و يا "هر کسى دور ماند از اصل خويش باز جويد روزگارى وصل خويش" در واقع دارد به همين درد اشاره ميکند. اين اصل چى هست؟ عرفا چرا گريه و زارى ميکنند؟ چه شده؟ بشر از چى جا مانده؟ در اسطوره هائى که پايه هاى مذاهب است نيز همين مساله را ميبينيد. بشر از بهشت بيرون شد. بهشت همين جا بود و از دست رفت. گناه اوليه رخ داد و همه چيز عوض شد. گناه اوليه چى بود؟ بشر از چه بيرون شد؟ وقتى ميگوييم اينها اسطوره است يا داستانهاى خيالى و فانتزى و تخيلى است به اين معنى نيست که بى ربط به واقعيت است. قرآن يا انجيل که از آسمان نازل نشده است. بالاخره اين اسطوره ها به نحوى حقيقت تاريخ بشرى را منعکس ميکنند. انسان به اين شيوه نيازها و خواستهاى برآورده نشده اش را بيان کرده است. دوزخ و بهشت را صادر کرده است به آسمانها و کسى مثل مسيح را تبديل کرده به سمبل درد و زجر کل بشريت. همه مذاهب ميگويند ما يک روز همه آزاد بوديم، گناه اوليه کرديم (حالا يک مذهبى ميگويد سيب خورديم يکى ميگويد گندم خورديم) و آزادى ما سلب شد. بشر ديگر آن بشر نيست. از اصل خويش دور مانديم. آيا اين فقط متافزيک است؟ اگر فقط متافزيک است بايد توضيحش داد. متافزيک چون هست نميشود متافزيکى توضيحش داد. چه فعل و انفعالات اجتماعى باعث شده که اين اسطوره ها بوجود بيايد و مذاهب و عرفان بوجود بيايد؟ و امروز در فرهنگ معاصر بشرى خود را به شکل از خود بيگانگى و اگزيستانسياليسم و نيهيليسم وغيره نشان بدهد. اين درد چيست؟ چرا اينطور ميشود؟ مساله زير پا له شدن هويت اجتماعى انسان است. مساله نياز و ضرورت عميق بازگشت به ذات، به انسانيت انسان، به رهائى انسان، به آزادى انسان است. آزادى به همان مفهومى که مارکس ميگويد "رهائى انسان بعنوان پيش شرط رهائى جامعه و رهائى جامعه پيش شرط رهائى انسان". مارکس کل تاريخ جوامع طبقاتى را پيشا تاريخ انسان مينامد. ميگويد تاريخ انسانى هنوز آغاز نشده است. اين تاريخ تنها با محو طبقات و تحقق هويت حقيقى انسانها ميتواند شروع بشود. عالمى از نو بايد بسازيم و از نو آدمى. آن عالم نو آدم ديگرى هم ميسازد. نه به اين خاطر که در روياهايمان هست، در گذشته مان هست. در ذهنمان هست. در عميقترين غرايز و خواسته مان هست.

در خشن ترين جوامع طبقاتى هم وقتى يک سانحه طبيعى رخ ميدهد نوعدوستى و ميل کمک به ديگران برجسته ميشود و همه را به حرکت در مى آورد. وقتى در کاليفرنيا - به نظرم کاليفرنيا نمونه جنگل سرمايه دارى است - يک زلزله مى آيد، همه فرديتها تحت الشعاع احساس همدردى و همبستگى جمعى قرار ميگيرد و همه براى کمک کردن بسيج ميشوند و قدم بجلو ميگذارند.

يا زلزله اى که اخيرا در اقيانوسيه آمد. مردم در کشورهاى مختلف جدا از دولتها و در مقابل مبالغ ناچيز کمکهاى دولتى امر جمع آورى کمک را خودشان سازمان دادند و به داد مردم آن سر دنيا رسيدند. اين انسانيت است که عليرغم فرهنگ مسلط طبقاتى چهره خود را نشان ميدهد. باز جويد روزگار وصل خويش! انسانها را به ملت تقسيم کردند، به مذهب تقسيم کردند، به نژاد تقسيم کردند، مقابل هم گذاشتند، تاريخ کشتار برايش درست کردند. صرب و کروات بجان هم افتادند. ترکها ارمنيها را کشتند، قبرسيها يونانيها را کشتند، ايرانيها اعراب را کشتند، اعراب ايرانيها کشتند؛ تاريخ طبقاتى تاريخ کشتارها و نسل کشيها است. انسان طبقاتى تنها موجودى است که همنوع خود را ميکشد. و با اين حال اين تاريخ نيست که ما را به حرکت در مى آورد. آنچه ما را به حرکت در مى آورد هويت انسانى و موجوديت اجتماعى ماست.

و اين هويت انسانى مدام در فرهنگ مسلط انکار ميشود، مدام ميگويند قانون طبيعى جامعه رقابت است، بدون رقابت ما جامعه برجا نميماند، و يا بدون مالکيت خصوصى، و بدون تقدس مالکيت خصوصى سنگ بر روى سنگ بند نميشود. مدام اينها را القا ميکنند و با اينهمه کافى است به يک دليلى نظم روتين اين جامعه بهم بخورد تا معلوم بشود همه اين تزها و اصلها و مقدسات بى پايه است. طنز تاريخ اينجاست که آن فجايع و مصيبتهاى طبيعى که باعث شد در چندين ميليون سال قبل انسانها اجتماعى زندگى کنند و اجتماعى به مقابله طبيعت بروند تا باقى بمانند، همان وقايع امروز به ما يادآورى ميکند که شما همان بشريد، که بما بگويد مسئله تان خودتان هستيد. هر سانحه طبيعى که اتفاق ميافتد ما به ياد اين ميافتيم که مثل اينکه جمعى ميتوانيم باقى بمانيم. مهم نيست من در آمريکا هستم و مصيبت در سواحل اقيانوسيه هست. جمعى ميتوانيم باقى بمانيم. و اين جمعى ديگر به معنى چند ميليارد بشر روى کره ارض است. و همان طبيعت خشن که ما را اجتماعى کرد که انگشت شصتمان را مقابل باقى انگشتان گذاشت، و پشتمانرا صاف کرد و زبان به ما داد و ارتباط بين مان برقرار کرد، همان طبيعت خشن، امروز بما ميگويد مسئله تان خودتانيد و مسئله تان در جامعه هست. وقتى ميگوييم از خودبيگانگى انسان، يعنى اين وجود اجتماعى انسان مبناى روابط اجتماعى نيست. مبناى روابط اقتصادى هم اين نيست. مبناى فرهنگهاى مسلط هم اين نيست. مبناى هيچ چيز نيست. آن چيزى که انسان را انسان کرد، يعنى جامعه و هويت اجتماعى انسان، برسميت شناخته نميشود، در ذهن ما، در ايدئولوژيهايى که جامعه با آن پرورده ميشود، در قوانين جامعه، در مناسبات اجتماعى، بطور ابژکتيو نمايندگى نميشود. در هيچ پروسه قانونى، حقوقى، اقتصادى، فرهنگى، و اجتماعى نوع انسان نمايندگى نميشود. مبناى هيچ چيز نيست. مبناى هيچ چيز. اين ريشه و مبناى از خود بيگانگى است.

سرمايه دارى و از خود بيگانگى

زندگى چيست؟ بشر بدنيا آمده است که چه کند؟ ببينيد اين سئوالى است که تمرکز بيش از حد بر آن انسان را گيج ميکند. وقتى خيلى در اين مورد عميق شويد گيج ميشويد و بجائى نميرسيد. بالاخره مثل خيام ميشويد. منتهى خيامهاى اين دوره هم از اين از خودبيگانگى مايه ميگيرند. اما اگر از دنياى ماليخوليائى متافيزيسم بيرون بيائيد بهترين پاسخى که براى تعريف زندگى پيدا ميکنيد اينست که زندگى خلاقيت است.

اساس زندگى انسان خلاقيت است و در نظام سرمايه دارى از خود بيگانگى به نهايت خود ميرسد چون خلاقيت انسانها متحقق نميشود. در محور تاريخ تکامل انسان و سير انسان شدن انسان دست بردن به محيط بيرون و تغيير محيط بيرون براى رفع نيازهاى انسان قرار دارد. انسان نيروى تغيير دهنده محيط پيرامونى خود است. نيروى پاسيو و فقط ناظر دنيا نيست. بنده غرايز خود هم نيست. فکر ميکند، بر وجود خود و طبيعت آگاه است و آگاهانه طبيعت را در جهت رفع نيازهايش تغيير ميدهد.

انسان بر خلاف حيوانات، که تلاششان براى بقا تماما غريزى و ناخودآگاه است، به وجود نوع خود آگاه است و براى بقاى نوع خود، يا جامعه، با طبيعت رابطه برقرار ميکند، يعنى براى رفع نيازهايش - که امرى اجتماعى است و نه فردى - در طبيعت دست ميبرد و توليد ميکند. مارکس ميگويد انسان با فعاليت توليدى خويش و خلق اشياء وجود خود بعنوان نوع انسان را اثبات ميکند. انسان با فعاليت توليدى، که در مورد انسان فعاليتى آگاهانه و آزادانه است، به وجود خود هم بعنوان نوع و هم بعنوان فرد انسان آگاه ميشود و اين خلاقيت انسان جوهر و نفس زيستن انسان و زندگى انسانى است. (رجوع کنيد به دستنوشته هاى اقتصادى و فلسفى ۱۸۴۴ مارکس)

انسان هست، وجود دارد بخاطر کار و بخاطر تغيير. بخاطر نيروى خلاقه اش. و جوهر زندگى همين خلاقيت است. اگر شادى هست و اگر سعادتى هست به درجه ايست که هر فرد بتواند توانائيها و قابليتهاى خود را بکار بياندازد، در جهان خارج بيشترين دخالت را بکند، بيشترين تغيير را بدهد و بيشترين بهره را از طبيعت بگيرد.

اين نيروى خلاقه در سرمايه دارى خود به کالا تبديل ميشود! تقسيم کار، بيگانگى انسان از پروسه کار و از محصول کار در جامعه سرمايه دارى به اوج خود ميرسد اساسا چون نيروى کار در اين نظام خود مانند محصولات ديگر به کالا تبديل ميشود و خريد و فروش ميشود.

پروسه توليد - اسم اقتصادى زيستن انسان! - در سرمايه دارى تماما ضد انسانى است. تقسيم کار کارگر را به مهره اى تبديل ميکند که هيچ اراده و کنترلى و حتى آگاهى اى از کل توليد ندارد. کارگر از سر اجبار و نه اختيار به کار تن در ميدهد. بخاطر اينکه زندگيش را گرو گرفته اند مجبور است نيروى کارش را بفروشد و وارد پروسه اى بشود که هيچ درک و کنترلى و اراده اى در آن ندارد. کارگر کاملا از پروسه توليد بيگانه ميشود، تابع و برده توليد براى سود ميشود، و خلاقيت آگاهانه براى رفع نيازهاى خود و جامعه تبديل ميشود به فروش نيروى کار براى توليد سود! کارگر در کارخانه زندگى نميکند، نيروى کارش را بفروش ميرساند، توانائيها و خلاقيتش بالفعل نميشود، انکار و مسخ ميشود. در جامعه سرمايه دارى بقول مارکس "فعاليت حياتى انسان به وسيله اى براى بقا" تبديل ميشود، بعبارت ديگر "زندگى صرفا به عنوان وسيله اى براى زندگى کردن تجلى ميکند". ( همانجا).

نيروى کار براى آنکه سودآور باشد بايد مثل هر کالاى ديگرى خصوصيات استاندارد و روتين و راندمان معينى داشته باشد و کارگر بايد کار يکنواختى را که در تقسيم کار سهم او شده مدام و هر روزه با سرعت معينى تکرار کند. از اين نقطه نظر توليد سرمايه دارى حتى با دوره بلاواسطه ماقبل خود يعنى صنعت مانوفاکتور متفاوت است. در صنعت مانوفاکتور ابزار ادامه دست انسان است. آچار و پتک و چکش و مته و اره و هر ابزار ديگر ادامه دست و تابع اراده و تحت کنترل کارگر است. در کارخانه، برعکس، انسان جزئى از ماشين است. ماشين آنجا هست و کارگر مثل يک پيچ يک جائى قرار ميگيرد و کار ميکند. گوئى اين انسان است که ادامه ماشين است. کارگر بايد سرعت خود را با خط توليد تنظيم کند، ماشين کار را جلويتان ميگذارد، ماشين بر شما حاکم است. و کم کم ربات ميتواند جاى کارگر را بگيرد. بکار گرفته شدن ربات نشان ميدهد تا چه اندازه انسان مسخ شده و به شيئى تبديل شده که ميتوانند با شيئى عوضش کنند. وقتى يک شيئى ميتواند کار انسان را انجام بدهد اين فقط نشانه رشد صنعت رباتيسم نيست، موقعيت بشر هم خيلى بايد مسخ شده و تنزل يافته باشد که اين جايگزينى ممکن شود. کار انسان تا به حدى بايد مکانيکى و يکنواخت و بى روح شده باشد که يک ماشين هم بتواند آنرا انجام بدهد.

نقد بر ماشين و ربات نيست، نقد بر مناسباتى است که ماشين در آن بکار گرفته ميشود. نقد بر تقسيم کار و سازماندهى کار و خريد و فروش نيروى کاربراى توليد سود است. اين مناسبات است که کارگر را تماما از پروسه توليد بيگانه ميکند و نه نفس بکار گرفتن ماشين. بحث بر سر بکارگيرى ماشين نيست برسر موقعيت انسانها در توليد است. در جامعه سرمايه دارى کارگر عضوى از ابزارآلات است. جزئى از طبيعت بى جان است. و تابع آن است. چرا؟ چون سود سرمايه چنين ايجاب ميکند. آنچه مطرح نيست نياز انسانها به خلاقيت و شکوفائى استعدادهاى فردى است. کارگر وارد پروسه اى ميشود که هيچ اشراف و نظارتى بر آن ندارد، تمام کار و فعاليت توليديش زدن يک قطعه معين است، پيچ خاصى را، يک بخش معينى را، يک تکه اى از يک محصول بزرگتر را درست ميکند. حتى همه محصول را نميبيند، همه محصول را توليد نميکند. کارگر تصور نميکند که دارد نياز کسى را جواب ميدهد. کارگر کالا توليد ميکند و مورد مصرف اين کالا هيچ نقشى در پروسه توليد ندارد. دستمزد و زمان کار و نرخ استثمار همه بر اساس ارزش مبادله سنجيده ميشود و آنچه هيچ جا بحساب نمى آيد مورد مصرف کالا و يا محصول کار بعنوان شيئى است که به نياز انسانى پاسخ ميدهد.

يک جنبه ديگر از خود بيگانگى در محصول کار خود را نشان ميدهد. نه فقط بخاطر اينکه محصول کار کارگر به او متعلق نيست. نقد ما اين نيست که چرا محصول کار مال کارگر نيست نقد ما بر نفس مالکيت است. چرا بايد براى مصرف يک چيزى اول مالکش بود؟ و چرا شما براى رفع نيازهاى انسان بايد اول کالا توليد کنيد؟ کارگر از محصول کارش بيگانه است نه به خاطر اينکه به خودش نميدهند، بلکه بخاطر اينکه به کسى که نياز دارد نميدهند، به خريدار ميدهند، به کسى که پول دارد ميدهند. مساله بر سر توليد براى خود نيست. در قبايل اوليه هم انسانها براى خود توليد نميکردند براى مصرف جامعه توليد ميکردند و همين انسان را راضى ميکرد. اما امروز کارگر نميداند براى چه و براى که توليد ميکند. توليد ميکند براى پولدارها، توليد نميکند براى نياز بشرى، حتى اگر گندم توليد ميکنيم، اگر نان توليد ميکنيم. اين ربطى به نياز مردم ندارد. نان توليد ميکنيم اما اکثريت مردم دنيا گرسنه ميخوابند، کارگر ميداند نان را به گرسنگان نميدهند. نان کالائى است که هر کس پولش را داشته باشد ميخرد. در مورد همه محصولات مساله همين است. همه چيز کالا است. يعنى بنا بر ارزش مصرف اش توزيع نميشود بلکه بنا بر ارزش مبادله اش بفروش ميرسد. وقتى اتوموبيل درست ميکنيد، اتوموبيل بدست کسى که نياز دارد نميرسد، بدست کسى ميرسد که پولش را دارد، امکان خريدش را دارد، ميتواند مالکش بشود. براى مصرف يک چيز اول بايد مالکش بود. چرا؟ چرا بايد براى مصرف يک چيز مالکش بود؟ چرا مالکيت و نه نياز منشا حق استفاده افراد از محصول کار است؟

سير تکاملى که از نظر بيولوژيک انسان از نطفه تا تولد در رحم طى ميکند، به نظرم از لحاظ اجتماعى هم انسان در جامعه و از تولد تا بلوغ طى ميکند. کودک تصورى از مالکيت ندارد و ميخواهد از هرچه که به آن نياز حس ميکند استفاده کند. يکبار من با پسر پنج ساله ام در يک مغازه مشغول خريد بودم. فکر ميکنم همه تجربه اى شبيه اين داشته باشيد، در يک سوپرمارکت که معمولا کالاهاى مورد نياز بچه ها را پايين ميچينند که بچه آنها را بردارد و پدر و مادر را گير بياندازد. پسرم اسباب بازى اى را برداشت و گفت من اين را ميخواهم. گفتم نميشود. پرسيد چرا نميشود. من اين را ميخواهم و اينهم آنجاست ديگر. گفتم بايد پولش را بدهى. گفت خوب بچه ها که پول ندارند، گفتم پدر و مادرت بايد داشته باشند. بعد ماندم که چطور مساله را توضيح بدهم. "تو نميتوانى داشته باشى چون نيازت مهم نيست پول مهم است و آنهم پول داشتن پدرت! فرد ديگرى بايد پول داشته باشد تا تو بتوانى به نيازت جواب بدهي!" اگر بچه ميتوانست استدلال کند ميگفت اولا تو بى پولى به من چه! ثانيا اين را گذاشته اند آنجا براى اينکه يکى با آن بازى کند. اسباب بازى است. و من هم ميخواهم با آن بازى کنم. اين چه ربطى به پول داشتن و نداشتن دارد؟ بچه اين را نميفهمد. درک مقوله پول و مالکيت براى کودک آسان نيست. انسان بطور طبيعى فکر ميکند چيزى را که احتياج دارد بايد مصرف کند. مصرف کند و نه اينکه مالکش باشد. مال من و مال تو را جامعه در ذهن کودک فرو ميکند. وقتى که ميگوييم اين مال تو نيست، وقتى چيزى را از کودک دريغ ميکنيم، ميفهمد بايد انحصار آن چيزى را که دارد نگه دارد. ميفهمد قرار نيست هر چيزى را که ميخواهد به او بدهند چون ظاهرا پدر يا مادرش بايد يک شرايطى را داشته باشد که ندارد. ببينيد اين مناسبات چقدر براى کودک غير قابل توضيح است. و کودک نميفهمدش تا وقتى که تربيت ميشود، يعنى فاسد ميشود، مناسبات مالکيت را قبول ميکند و شروع ميکند به رقابت و يقه همسايه اش را گرفتن. ميشود مثل ما. و بعد ميگويند انسان خود خواه است، همه چيز را براى خودش ميخواهد، نميتواند بدون رقابت زندگى کند و از اين نوع خزعبلات حکيمانه!

انسان براى بقا ناگزير است از عوالم کودکى بيرون بيايد و خود را با جامعه موجود وفق بدهد و اساس اين جامعه اصل طلائى و مقدس و ظاهرا غير قابل تغيير مالکيت خصوصى است. اصلى که در همه مذاهب مقدس است و ستون فقرات تمام جوامع طبقاتى است.

اين پروسه رشد و همرنگ جماعت شدن کودک از جنبه استحاله کار مفيد براى ديگران به شغل براى کسب درآمد هم قابل مشاهده است. حتى تا سنين تين ايجرى و نوجوانى، جوانى که از دانشگاه مى آيد بيرون ميخواهد برود دنيا را زير و رو کند. ميخواهد تمام گرسنگان را سير کند. ميخواهد شهرش را قشنگ کند، ميخواهد براى ديگران مفيد باشد. ايده آل دارد. ايده آلهايش هم همه در خدمت جمع است. ميخواهد دکتر بشود تا بيماران را خوب کند. و بعد همين جوان ميرود استخدام ميشود و ميفهمد از اين خبرها نيست. اگر بخواهد باقى بماند بايد همرنگ جماعت شود. اگر ميخواهد کارش را حفظ کند بايد ايده آلهايش را کنار بگذارد، بايد از خود بيگانه بشود. کارى که دوست داشت انجام بدهد جاى خود را به شغل اجبارى ميدهد. کار خلاقانه و انسانى مسخ ميشود و به شغل، به امرار معاش تنزل پيدا ميکند. کار آن چيزى است که يک کودک ده ساله ميخواهد انجام بدهد. دکتر بشود و يا پرستار و يا مامور آتش نشانى. کارهائى نه براى کسب در آمد بلکه بخاطر مطلوبيت و مفيديت آن. اما اينها روياى کودکى است. وقتى شخص به سن کارکردن ميرسد ميفهمد که معيار بايد پول درآوردن باشد و بس. دوست داشتن و مفيد بودن و مطلوبيت کار همه تحت الشعاع امرار معاش و کسب درآمد قرار ميگيرد. ميفهمد براى مصرف هر چيزى بايد مالکش بود. و براى مالک بودن پول بايد داشته باشى. مالکيت پيش شرط مصرف است. پيش شرط جواب به نيازهاست. کسب درآمد پيش شرط مالکيت است و براى کسب درآمد هم بايد نيروى کارت را بفروش برسانى. و اينجا حلقه از خود بيگانگى کامل ميشود. نيروى کار هم مانند هر کالاى ديگر با ارزش مبادله اش سنجيده ميشود و هرچه اين ارزش بيشتر باشد بيشتر ميتواند مالک کالاهائى باشد که خود توليد کرده است. کارگر به بازار ميرود تا محصول کارش را بعنوان مصرف کننده بخرد و نيروى کارش را ميفروشد تا قدرت خريد کالاهاى مورد نيازش را داشته باشد. مطلوبيت را نيازهاى بازار کار و کالا تعيين ميکند و نه نياز و ميل انسانها.

پروسه توليد و پروسه زيستن: پوچى کار براى امرار معاش

از خودبيگانگى اى که مورد نظر مارکس هست و در واقع حقيقت از خودبيگانگى، در نفس پروسه توليد ريشه دارد. وقتى ميگوييد پروسه توليد، نفس همين نامگذارى مساله را بيان ميکند. پروسه توليد يک اسم اکونوميستى و فنى براى زيستن است. پروسه توليد شکل دفرمه و مسخ شده زندگى، بودن، و زيستن در جامعه سرمايه دارى را بيان ميکند. اگر به شما بگويند که کار ميکنيد براى اينکه باشيد، براى اينکه حوايجتان را جواب بدهيد و بقا پيدا کنيد، وهستيد براى اينکه کار کنيد، ميگوييد اين سيکل معنى ندارد. اما اين پروسه ايست که هر روز اتفاق ميافتد. کارگر از صبح تا شب کار ميکند، و شب استراحت ميکند، به اصطلاح علم اقتصاد نيروى کارش را بازتوليد ميکند، که بتواند فردا دوباره کار کند.

انسان به دنيا آمده است که زندگى کند و اساس زندگى کار است، خلاقيت است. انسان بدنيا آمده است که نيروى خلاقه اش را متحقق کند، پتانسيلهايش را، توانائيهايش را، و تنها راه تحقق اين امر در افزودن به طبيعت است، تغيير طبيعت است. تغيير جهان خارج است. کار خود زندگى است و نه پيش شرط زندگى. در يک جامعه انسانى کار فعاليت اجبارى براى تامين زندگى نيست، "پروسه توليد" نيست، خلاقيت آگاهانه و آزاد و داوطلبانه انسانهاست، "پروسه زيستن" است، معنى زندگى است.

وقتى کار به فعاليت اجبارى براى تامين زندگى تنزل پيدا ميکند، آنوقت به پوچى ميرسيد. اين ريشه نيهيليسم و اگزيستانسياليسم و همه مکاتب فکرى است که به نحوى ميخواهند معنائى به زندگى و بودن انسان در جامعه سرمايه دارى بدهند.

هيچ چيزى برجسته تر از واقعيت زمخت و سرد و بيروح کالا شدن نيروى کار از خود بيگانگى انسان در جامعه سرمايه دارى را توضيح نميدهد.

در جامعه سرمايه دارى نيروى کار کالا است، و نيروى کار يعنى نفس حيات انسانى. اگر بحث بر سر"داشتن" است تنها چيزى که متعلق به هر فرد و در کنه وجود هر فرد است نيروى کار او است. نيروى کار يعنى نيروى ذهن، نيروى دست، و فيزيک انسان. به کار افتادن نيروى کار و يا پروسه کار چيزى بجز فعل وانفعال اين فيزيک با طبيعت نيست و زندگى و پروسه زيستن هم همين است. سرمايه دارى نفس پروسه زندگى را به کالا تبديل ميکند! در جامعه سرمايه دارى شخص يا صاحب سرمايه است، که اصلا کار نميکند، و يا سرمايه دار نيست که در اينصورت ناگزير است براى بقا نيروى کارش را بفروشد، و در هر حال جوهر زيست انسانى يعنى کار داوطلبانه و خلاق از زندگى فرد تماما غايب است. زندگى از جوهر و مفهوم واقعى اش تهى ميشود و انسانها را به پوچى ميرساند.

اين پوچى و از خود بيگانگى با رشد سرمايه دارى عميقتر و وسيعتر ميشود. امروز نه تنها کارگران در پشت خط توليد بلکه همه حقوق بگيران، کارمندان و نويسندگان و هنرمندان و ژورناليستها، در واقع تمام غير سرمايه دارها نيروى فکرى و يدى و حتى شخصيتشان را ميفروشند تا امرار معاش کنند. دروغ ميگويند، اجبارا لبخند ميزنند، رفتار و روابطشان با ديگران را بنا بر مقتضيات کارى و خواست و دستور رئيسشان تنظيم ميکنند و نه تنها نيروى کار بلکه تمام شخصيتشان را در بازار کار عرضه ميکنند تا باقى بمانند. زندگيشان را انکار ميکنند تا بتوانند زندگى کنند! رابطه شما بعنوان کارگر و ژورناليست و منشى و فروشنده، با جامعه براى بقاى فردى است و نه به اين خاطر که ميخواهيد با ديگران بعنوان همنوع خود و اعضاى ديگر جامعه رابطه اى انسانى و مطابق ميل و انتخاب خودتان برقرار کنيد. شخصيتتان را ميفروشيد. در محيط کار ديگر خودتان نيستيد، شخصيت ديگرى پيدا ميکنيد. مثل دکتر جکيل و مستر هايد، يک آدم ديگرى ميشويد. شخصيتتان را طبق ميل کارفرما بسته بندى ميکنيد و بفروش ميرسانيد. اين پروسه از همان روز اول که براى مصاحبه استخدامى ميرويد شروع ميشود. در مصاحبه قرار نيست شما حقيقت را راجع به خودتان بگوييد، اگر بگوييد "حرفه اى" نيستيد. آدم حرفه اى خودش را معرفى نميکند، خودش را خوب عرضه ميکند، خوب بفروش ميرساند. من اين را در تجربه فهميدم. براى کار برنامه نويسى در يک شرکت تقاضا داده بودم و در مصاحبه از من پرسيدند چرا ميخواهى اين کار را بگيرى. و جواب من اين بود که چون برنامه نويسى را دوست دارم. استخدامم نکردند. بعدا آژانسى که مرا براى اين مصاحبه فرستاده بود - يعنى در واقع فروشگاهى که کالايش نيروى کار من و صد ها نفر نظير من بود - به من توصيه ميکرد که از اين پس در مصاحبه ها نگو اين کار را دوست دارم! اين پاسخ حرفه اى نيست، آدم حرفه اى بخاطر پول کار ميکند و نه بخاطر علاقه! ميخواست بگويد تو دنبال شغل هستى و شغل را بخاطر احتياج انتخاب ميکنند و نه ميل و علاقه و خواست! بايد به اندازه کافى از خودبيگانه بشوى تا استخدامت کنند! علاقه به کار به ارزش مصرف نيروى کار مربوط ميشود و نه ارزش مبادله آن. و آدم حرفه اى بايد مانند فروشنده هر کالاى ديگر تنها به ارزش مبادله کالاى نيروى کار، يعنى ميزان دستمزد، علاقمند باشد و نه نسبت به چگونگى بکار گرفته شدن، يعنى ارزش مصرف نيروى کارش. بايد نشان بدهيد که احتياج داريد، ميخواهيد پول درآوريد و آدم پرکارى هستيد چون ميخواهيد درآمد بيشترى داشته باشيد. فروش نيروى کار ربطى به خلاقيت و به زيستن کارگر ندارد.

در جامعه سرمايه دارى آدمها نه در روزهاى کارى بلکه در روزهاى تعطيل، در آخر هفته زندگى ميکنند. پنج يا شش روز در هفته کار ميکنند و يک يا دو روز آخر هفته زندگي! کار کردن اجبارى براى تامين زندگى است و نه خود زندگى. بقول مارکس در جامعه سرمايه دارى وقتى کارگر کار ميکند زندگى نميکند و وقتى زندگى ميکند کار نميکند! و کسى که اين واقعيت را نفهمد، کسى که کار را با زندگى، ارزش مصرف نيروى کار را با ارزش مبادله، و انگيزه کسب درآمد را با علاقه بکار "اشتباه بگيرد" حتى استخدام نميشود! در همان مصاحبه اول رد اش ميکنند!

مارکس در "دستنوشته هاى اقتصادى فلسفى ۱۸۴۴" در مورد کار بيگانه شده (stranged labour) ميگويد " ... کار نسبت به کارگر عنصرى خارجى است، يعنى به وجود ذاتى کارگر تعلق ندارد و در نتيجه کارگر در حين کار کردن خود را تاييد نميکند، خود را انکار ميکند، به جاى خرسندى احساس رنج ميکند، نه تنها انرژى جسمى و ذهنى خود را رشد نميدهد بلکه در عوض جسم خود را فرسوده و ذهن خود را زائل ميکند. بنابراين کارگر فقط زمانى که خارج از محيط کار است خويشتن را در مييابد و زمانى که کار ميکند خارج از خويشتن است. هنگامى آسايش دارد که کار نميکند و هنگامى که کار ميکند آسايش ندارد. در نتيجه کارش از سر اختيار نيست و به او تحميل شده است، کار اجبارى است. بنابراين نيازى را برآورده نميسازد بلکه ابزارى صرف براى برآورده ساختن نيازهائى است که نسبت به آن خارجى هستند. خصلت بيگانه آن به وضوح در اين واقعيت خود را نشان ميدهد که به محض آنکه الزام فيزيکى و يا الزام ديگرى در کار نباشد، از کار کردن چون طاعون پرهيز ميشود."

پول، مالکيت و از خود بيگانگى

اجازه بدهيد قبل از وارد شدن به بحث مذهب وناسيوناليسم در مورد نقش و رابطه پول و سرمايه با از خود بيگانگى انسانها نيز کمى تامل کنيم. مارکس در يادداشتهاى اقتصادي–فلسفى اش مفهموم عميقى را مطرح ميکند. ميگويد در جامعه سرمايه دارى شما هرچه کمتر باشيد بيشتر داريد. هرچه کمتر به نيازهايتان پاسخ بدهيد و بيشتر پس انداز کنيد قدرت بيشترى حس ميکنيد. چون پول سمبل داشتن است، مصرف بالقوه است. کسى که پول دارد ميتواند از مصرف بالفعل بگذرد، و مصرف نکند و احساس قدرت و رضايت کند. مارکس ميگويد پول ميتواند شما را به تئاتر ببرد، ميتواند برايتان لباس بخرد، ميتوانيد با آن به مسافرت برويد. نفس داشتن پول ميتواند به نيازهاى شما جواب بدهد. ممکن است پولتان را صرف هيچيک از اينها نکنيد و همچنان احساس رضايت و قدرت کنيد. قدرت خريد کالا جاى خود کالا را ميگيرد. مصرف و ارزش مصرف به کلى کنار گذاشته ميشود و تماما جاى خود را به ذخيره کردن و داشتن ارزش مبادله، که پول انتزاعى ترين شکل آنست، واگذار ميکند. پول در واقع از خود بيگانگى شيئيت يافته است.

اساس ضرورت وجودى پول چه بعنوان سرمايه و چه بعنوان وسيله مبادله به مالکيت و به مقوله داشتن گره ميخورد. داشتن و مالک بودن شيئى انحصار حق مصرف آنست. جامعه ميتواند توليد و مصرف کند بى آنکه کسى مالک چيزى باشد و بين افراد مناسبات ملکى بر قرار باشد، آنطور که در جوامع ماقبل طبقاتى عمل ميشد. داشتن و مالک چيزى بودن وقتى مطرح ميشود که محصولات مازاد بر مصرف وجود داشته باشد و لذا بتوان حق مصرف آنها را براى بخشى از اعضاى جامعه محفوظ داشت.

در جامعه سرمايه دارى منشا اين حق پول است و نه نياز و احتياج افراد. پول داشتن شکل انتزاعى و مظهر داشتن همه چيز است. در جامعه اى که نياز افراد جامعه، يعنى آنچه آغاز و مبناى شکلگيرى جامعه و توليد بود، منشا حق استفاده و مصرف باشد، "داشتن" يکسره پوچ و بى معنى ميشود. فرد يا چيزى را استفاده ميکند و يا افراد ديگر ميتوانند از آن استفاده کنند. ذخيره کردن و حق انحصارى بر مصرف چيزى در آينده، خود ناشى از فقدان امنيت اقتصادى و بيم از تامين زندگى است. در جامعه اى که بر اساس رفع نياز افراد سازمان داده شده نيازى به چنين تضمين هائى نيست.

بحث من در اينجا بر سر مقوله مالکيت به معناى عمومى کلمه است و نه صرفا مالکيت خصوصى بر ابزار توليد. مالکيت بر ابزار توليد نقطه آغاز و ريشه استثمار و تقسيمبندى جامعه به طبقات است و جاى ويژه اى در نقد ما دارد اما در يک سطح انتراعى تر و پايه اى ترى مفهوم و مقوله مالکيت على العموم مورد نقد ما است. در مورد وسايل شخصى نظير لباس و مسکن و غيره حق مصرف امرى انحصارى است و بايد چنين باشد اما اين امر نه ناشى از مالکيت بلکه ناشى از مورد استفاده و نوع مصرف محصولات است. يک پيراهن را بيش از يک نفر نميتواند بپوشد و در يک خانه عده معينى ميتوانند زندگى کنند. استفاده از چنين محصولاتى خصوصى و فردى است اما لازم نيست کسى مالک آنها باشد تا از اين حق برخوردار شود. در يک جامعه انسانى احتياج منشا اين حق است و نيازى به نشان دادن ورقه مالکيت نيست. هر کس بايد بتواند باندازه نيازش از محصولات جامعه برداشت کند و به مصرف برساند و اگر خصلت و نوع اين مصرف فردى و شخصى است طبعا شخصى و فردى صورت ميگيرد. اساس نياز افراد است. در جوامع طبقاتى، و بيش از همه در سرمايه دارى، مقوله داشتن بعنوان پيش شرط مصرف کردن ضرورى شده است تا نياز افراد ناديده گرفته بشود. مالکيت خصوصى بعنوان منشا حق استفاده، نياز افراد را کنار ميگذارد و بجاى آن قدرت خريد را مينشاند. قدرت خريد امرى مستقل از درجه نياز افراد است و با پول سنجيده ميشود. پول ضرورى ميشود تا بتوان صرفنظر از نيازمنديهاى اشخاص محصولات اجتماعى را در جامعه توزيع کرد. بقول معروف "هر کس همانقدر که پول بدهد آش ميخورد" و نه همانقدر که گرسنه است!

در جامعه اى که کار و محصولات کار به کالا تبديل شده و افراد بعنوان خريدار و فروشنده اين کالاها با يکديگر رابطه برقرار ميکنند، داشتن و هرچه بيشتر داشتن به فلسفه و غايت زندگى تبديل ميشود. در اين جامعه بايد بيشتر و بيشتر کار کرد نه به اين خاطر که کار فعاليت خلاق و شاد و نفس زندگى است، بلکه به اين خاطر که با فروش نيروى کار ميتوان مالک کالاهاى ديگر شد.

مارکس ميگويد يک خصلت جامعه سرمايه دارى توليد نياز است. نياز توليد ميکنند که کالاهايشان را بفروشند. امروز ميببينيم تبليغات تجارى دنيا را گرفته است. اين توليد هرچه بيشتر و نياز هرچه بيشتر تعريف تکامل جامعه بشرى نيست. زيستن هرچه بيشتر و خلاقيت هرچه بيشتر و يکسانى و هماهنگى و وحدت هرچه بيشتر فرد و جامعه، اين تعريف جامعه بشرى و آن مدينه فاضله ايست که انسان بايد به سمت آن حرکت کند. در سرمايه دارى از يکسو نياز واقعى انسانها به کار آزاد و شاد و خلاق از آنها دريغ شده است، و از سوى ديگر پايه اى ترين حوائج اکثريت عظيمى از مردم دنيا برآورده نميشود. اما در عوض مدام نياز به تلويزيون رنگى تر، و يخچال گنده تر و اتومبيل لوکس تر و يک سرى تر و تر و تر توليد و باز توليد ميشود تا آن اقليتى که توان مالى اش را دارند بتوانند هرچه بيشتر مصرف کنند.

در مناسبات سرمايه دارى انسان تنها بعنوان مصرف کننده ميتواند به زندگى معنى بدهد. فعاليت توليدى انسان به جبر تنازع بقا تبديل ميشود و فلسفه و علت وجودى انسان به مصرف کننده تنزل پيدا ميکند. مارکس در دستنوشته هاى اقتصادى و فلسفى در مورد کار بيگانه شده ميگويد "...آدمى تنها در کارکردهاى حيوانى خود يعنى خوردن و پوشيدن و توليد مثل و حداکثر در محل سکونت و طرز پوشاک خود وغيره، آزادانه عمل ميکند و در کارکردهاى انسانى خود [فعاليت توليدي] چيزى جز حيوان نيست. آنچه حيوانى است، انسانى ميشود و آنچه انسانى است، حيوانى ميشود." مارکس تاکيد ميکند که مصرف امرى حقيقتا انسانى است اما هنگامى که از ساير فعاليتهاى انسانى منتزع شود و به هدف غائى و انحصارى انسان تبديل شود به امرى حيوانى تنزل پيدا ميکند.

اين تبديل مصرف به امر و فلسفه غائى زندگى در عين حال با گسترش فقر ومحروميت بخش وسيع و رشد يابنده اى از جامعه بشرى همراه است. تحقق اين "هدف غائى" براى اکثريت انسانها از رفع نيازهاى بسيار ابتدائيشان فراتر نميرود.

در سرمايه دارى عصر ما که آخرين تکنولوژى وسايل صوتى و الکترونيکى در خانه هاست، در خانه هاى زيادى هنوز نان نيست. و به اين معنى حتى آنان که قدرت خريد کالاها و پاسخ به نيازهاى توليد شده را دارند بايد هويت جمعى و همنوع دوستيشان را فراموش کنند تا از مايملکشان لذت ببرند. بايد يادشان برود اکثريت مردم دنيا گرسنه ميخوابند تا زندگيشان معنى پيدا کند.

اگر يک فرد انسان هستيد، و اگر بقاى شما، خوشى شما، حتى مصرف شما، معنى اجتماعى نمييابد و خودتان را نميتوانيد نمونه اى از همه جامعه ببينيد آن وقت بخشى از موجوديت انسانيتان متحقق نشده است. و اين انسانيت در وجود همه هست. اينجا بحث ديگر بر سر کارگر و سرمايه دار نيست. هر کسى هر جاى جامعه طبقاتى قرار داشته باشد هرچه بيشتر داشته باشد، از اکثريت جامعه بيشتر فاصله ميگيرد و به محدوده اقليت کوچکترى رانده ميشود. و به اين معنى بيشتر مسخ و از خود بيگانه ميشود.

خلاصه کنيم. بيگانگى از محصول کار و بيگانگى از پروسه توليد دو جزء اساسى بيگانگى از خود انسانها در جوامع طبقاتى و بويژه جامعه سرمايه دارى است. در مناسبات سرمايه دارى اين از خود بيگانگى با کالا شدن نيروى کار به اوج خود ميرسد. جوهر اين از خود بيگانگى نفى فعاليت آزاد و آگاهانه انسانها در رابطه با طبيعت و شکوفائى خلاقيت آنها و جايگزين شدن آن با مصرف و پول و داشتن و مالکيت است.

دولت و از خود بيگانگى

يک پديده ديگرى که از خود بيگانگى را در يک سطح اجتماعي- سياسى منعکس ميکند مقوله دولت است. معمولا ميگويند جامعه پيچيده است، جامعه بايد سازمان داده شود، جامعه بايد نظم و قانون داشته باشد و در نتيجه به دولت احتياج داريم. يعنى دقيقا آن ابزار و آن ماشينى که درست شده براى اينکه تفاوتهاى طبقاتى را توجيه کند، براى اينکه حکومت يک طبقه را نگه دارد؛ به يک معنا آن ارگانى که درست شده براى اينکه جامعه را نفى کند، براى اينکه از منافع اقليتى از جامعه، از منافع طبقه حاکم، پاسدارى کند؛ آن ارگانى که ميخواهد از مالکيت خصوصى حفاظت کند، ميخواهد شما را اينقدر از خودتان دور کند که برويد نيروى کارتان را بفروشيد و خوشحال هم باشيد که پول در آورده ايد و ميتوانيد بعنوان مصرف کننده بخشى از کالاهائى که خودتان توليد کرده ايد را بخريد؛ آن ارگان را مدير جامعه و ضرورى براى اداره جامعه قلمداد ميکنند. ارگان ناشى از نفى انسانيت وجامعه انسانى خود را به شکل ارگان ضرورى براى حفظ جامعه نشان ميدهد، اما آنچه در واقع دولت را ضرورى ميکند نه حفظ ارکان و مناسبات انسانى بلکه برعکس پاسدارى از ارکان و مناسبات طبقاتى است. دولت لازم شده است براى اينکه منافع بخشى از جامعه را منافع کل جامعه جا بزند و تئورى و فرهنگ و نظام و ارتش و قدرت سرکوب لازمه براى حفظ منافع بخش مسلط را ايجاد و پاسدارى کند. ماشين دولتى يعنى ابزار اجتماعى نشاندن جزء بجاى کل، ابزار قلمداد کردن بخشى از جامعه بعنوان همه جامعه. و دولتمرد و سياستمدار يعنى کسى که هنرش اين است که ميتواند منافع طبقه حاکمه را بعنوان منافع همگانى به مردم قالب کند. به اين ميگويند هنر سياست. و اين کار آسانى نيست. بايد انتخابات به انتخابات، در دمکراسى غربى هر چهار پنج سال يکبار، يک عده سياستمدار به اسم مردم ، به اسم ملت، به اسم جامعه، راى بياورند و دولت تشکيل بدهند اما عملا منافع اقليت کوچکى از مردم، منافع طبقه حاکمه را به پيش ببرند. کار آسانى نيست. اما اينکار را دارند هر روز ميکنند. با ابزارهاى مدياى جمعى و راديو و تلويزيونشان و غيره دارند اذهان را ميسازند، فرهنگ را ميسازند، از لالائى که براى بچه ها ميخوانند تا دوره دانشگاه اين را در ذهن مردم فرو ميکنند (يک وظيفه مذهب و ناسيوناليسم همين است) که دولت نماينده منافع همه مردم است. تمام اينکارها را ميکنند براى اينکه دولت و يا آن سياستمدار دولتى بتواند منافع يک طبقه را منافع کل جامعه جا بزند و عملا در تجربه روزمره منافع يک طبقه را پاسدارى کند، تامين کند و ادعا کند براى جامعه، براى ملت اين سياستها لازم است. امروز ديگر ميگويند دولت منافع ملى را نمايندگى ميکند و ملت در واقع اسم رسمى طبقه حاکمه است.

با اينهمه جامعه، "ملت"، تماما از دولت بيگانه است. ماشين دولتى، بوروکراسى حرفه اى، مافوق مردم و جامعه است و سياست و اقتصادى که نمايندگى و اجرا ميکند براى مردم قابل فهم و توضيح نيست. دولتها جنگ بپا ميکنند و جنگ را نميتوانيم توضيح بدهيم. همه از جنگ بدشان مى آيد ولى جنگ ميشود. مثل سيل، مثل تگرگ، اتفاق ميافتد. مثل بحران اقتصادى، مثل ورشکستگى، اتفاق ميافتد. تحت کنترل ما نيست. ارگانى که قرار بود جامعه را اداره کند، منافع عمومى را تنظيم کند و امور اجتماعى را طبق خواست و راى و نقشه اعضاى جامعه سازمان بدهد و اداره کند، خودش غير قابل توضيح است. اکثريت جامعه نميداند دولت چه ميکند. تنها ميدانند سياستمداران دروغ ميگويند و وعده هاى پوچ انتخاباتى ميدهند و چون بر مسند قدرت قرار ميگيرند آن کار ديگر ميکنند. و به اين ميگويند دموکراسى.

در دموکراسى نه عامه مردم بلکه تنها متخصصين سياست ميدانند دولت چه ميکند. ميگويند سياست پيچيده است. در حاليکه صفهاى شش ماهه براى جراحى قلب هست بيمارستانها را ميبندند و ميگويند مناقع ملى اينطور اقتضا ميکند. (تازه در غرب يعنى در پيشرفته ترين جوامع سرمايه دارى وضعيت اينست، در کشورهاى عقبمانده که ديگر قضيه از اين هم شورتر است). از بودجه هاى خدمات عمومى ميزنند و ميگويند به عموم خدمت ميکنند! بيمارستانها را ميبندند، مدارس را ميبندند، مهد کودکها را ميبندند، که اقتصاد شکوفا بشود. يک چيز پيچيده اى به اسم نظام اقتصادى هست که مثل ضحاک از مغز و خون انسانها ارتزاق ميکند. براى شکوفا شدنش بايد از همه چيز گذشت، بيشتر کار کرد و کمتر خواست، کمربندها را سفت کرد، رياضت کشيد و با اينهمه هنوز معلوم نيست که از رکود خارج شود و رونق پيدا کند. ظاهرا دولت سعى اش را ميکند و اما رونق و رکود در دست دولت نيست، مثل وضع آب و هوا قابل پيش بينى نيست. بايد عالم اقتصاد و دکتراى علوم سياسى بود تا از اين مسائل سر درآورد. مردم عامى، عوام، ميپرسند چرا تکنولوژى پيشرفت ميکند و ما بيکار ميشويم؟ چرا قبلا، قبل از انقلاب الکترونيکى و بکار گرفتن رباتها که توليد کمتر بود وضع بهترى داشتيم و امروز که بيشتر توليد ميکنيم فقيرتريم. و متخصصين جواب ميدهند قوانين اقتصادى اينطور ايجاب ميکند و اين قوانين هم گويا مثل قوانين کور طبيعت تابع اراده ما و قابل کنترل بوسيله هيچکس نيست. سيستم اقتصادى گويا از آسمان نازل شده است. به کسى مربوط نيست. همه در آن ميچرخيم و ميگرديم و يک اتفاقاتى در آن ميافتد. و آنوقت سياست را هم با آن توضيح ميدهند. بيمارستان را ميبندند براى اينکه آدمها بهداشتشان پيشرفت کند! مدارس را ميبندند براى اينکه آدمها با سواد بشوند! جنگ ميکنند براى اينکه صلح برقرار شود! وقتى بخواهيد سود و منافع سياسى سرمايه دار را پشت منافع عمومى پنهان کنيد به چنين دنياى واژگونه اى ميرسيد.

دولت مظهر اين دنياى واژگونه سرمايه دارى است. دولتها در اين چرخ ظاهرا غيرقابل کنترل و خارج از اراده همه ما ميچرخند و ميگردند و جنگ ميکنند و آدم ميکشند و بزندان مياندازند و اعدام ميکنند و بودجه تنظيم ميکنند و از بيمارستان و مهد کودک و بيمه ها و دستمزدها ميزنند و بخشودگى مالياتى ميدهند و "جامعه" را به پيش ميبرند. اين اسمش تاريخ است. اين اسمش جبر است. ميگويند همين است که هست و کارى هم نميشود کرد.

علم امروز چرايى را توضيح نميدهد، چگونگى را توضيح ميدهد. علم امروز خودش را معاف کرده از اينکه بگويد چرا. علم امروز نميگويد مالکيت خصوصى از کجا آمده اين را فرض ميگيرد و بعد درباره ضروريات و قوانين اقتصادى صحبت ميکند. اين علم امروز است. علوم اجتماعى و سياسى و فلسفه و علوم انسانى، هيچکدام به چرايى خودشان را نميزنند. دمده شده، اين مال قرن هيجده بود. مال عصر روشنگرى بود. امروز چرايى مهم نيست. نميتوانى بگويى چرا بحران ميشود، چرا خدمات عمومى را قطع ميکنيد، چرا مالکيت خصوصى مقدس است، اين سئوالات بى معنى است. اينها را بايد فرض بگيريد تا زندگيتان قابل تحمل بشود. کسى که اين مبانى را به سئوال بکشد بايد به روانشناس مراجعه کند. يک دنده اش کم است. عقلش پاره سنگ برميدارد. به اندازه کافى فاسد نشده است. بزرگ شده ولى به اندازه کافى فاسد نشده! و يکى از مظاهر اين "عاقل و بالغ" شدن، پذيرش بي چون و چراى دولت و زير سوال نبردن علت وجودى و مفروض گرفتن حقانيت آن است.
دولت مظهر سياسى بيگانگى از خود افراد در جامعه طبقاتى است.

مذهب و ناسيوناليسم: مسخ هويت انسانى

نقش و رابطه مذهب و ناسيوناليسم با از خود بيگانگى چيست؟ بر مذهب و ناسيوناليسم تاکيد ميکنم چون اين دو نقش اساسى ايفا ميکنند اما مساله از اين فراتر است. مذهب و ناسيوناليسم دو جزء اصلى آن روبناى ذهنى و فکرى است که ايجاد شده است تا جامعه طبقاتى را براى انسان "توضيح" بدهد و توجيه و قابل تحمل کند. اين ايدئولوژيها ضرورى اند براى اينکه واقعيت مادى غيرانسانى اين جامعه توجيه و فهميده بشود، و قابل تحمل بشود، و بنابراين جامعه بقا پيدا کند.

ژان پل سارتر ميگويد جهنم ما ديگران هستند! چرا جهنم ما ديگران هستند؟ مگر ما بدون ديگران ميتوانيم زنده بمانيم؟ جهنم ما ديگران هستند به خاطر اينکه در دنياى موجود رابطه فرد با ديگران را نه روابط انسانى بلکه مناسبات طبقاتى تعيين ميکند. بخاطر اينکه ديگران رقيب فرد هستند و نه همنوع و همراه او. بخاطر اينکه هويت جهانشمول انسان انکار ميشود و فرد ديگر نماينده و معرف نوع انسان نيست، بلکه بر حسب موقعيت اش در توليد و بر حسب رابطه ملکى اش با ابزار توليد، معرف و نماينده طبقه معينى است.

کار فرهنگ و ايدئولوژيهاى حاکم در جوامع طبقاتى قابل تحمل کردن "جهنم ديگران" براى فرد است. همانقدر که دولت بعنوان ابزار نظم و قانون، يا بمعنى دقيقتر ابزار سرکوب و کنترل، براى بقاء جامعه طبقاتى لازم است مذهب و ناسيوناليسم و کل روبناى فرهنگى جوامع طبقاتى نيز لازم و ضرورى است. سرمايه دارى هم نياز انسانها به اين ايدئولوژيهاى تسلى بخش و هم وسعت اشاعه و کاربرد آن را به غايت خود رسانده است.

در مناسبات سرمايه دارى زندگى فرد به اندازه زندگى رباتى که ميتواند جاى او را بگيرد پوچ و بى روح ميشود. ربات مغز ندارد و از خود بيگانه نميشود. ما فکر ميکنيم و مسخ ميشويم. نميفهميم چه خبر است. الکلى ميشويم، خودکشى ميکنيم، شورش ميکنيم، قيام ميکنيم، از همنوع خودمان بدمان مى آيد، جنگ ميکنيم، ميکشيم، هويتمان را گم ميکنيم و به خدا متوسل ميشويم، به خون و نژاد متوسل ميشويم، به آب و خاک و پرچم متوسل ميشويم، پيرو مذاهب مختلفى ميشويم، ملتهاى مختلفى ميشويم، براى اينکه اين هويت گم شده را بالاخره بايد به هر نحوى پيدا کرد. از انسانيت دور مانده ايم و باز جوئيم روزگار وصل خويش.

اگر هويت جمعى شما بعنوان انسان از شما گرفته شده است، و اگر فعاليت انسانى شما که معنى زيستن است را از شما گرفته اند و تبديلش کرده اند به کالا، اين آتشفشان يک جاى ديگر بايد فوران کند. يک جاى ديگر من بايد بالاخره معنى بدهم به زندگى ام. يک جاى ديگر من بايد احساس جمعى بکنم. بايد عضو يک مذهب و نژاد و ملتى باشم، حتى طرفدار(fan) يک تيم فوتبالى باشم تا نيازم به زندگى جمعى و هويت اجتماعى به نوعى، به شکل مسخ و دفرمه شده اى، پاسخ بگيرد. اگر در "پروسه توليد"، که معنى واقعى زندگى فرد و مبناى تکامل فيزيکى فرد است، انسان متحقق نميشود و احساس رضايت نميکند، احساس خلاقيت نميکند، احساس يکسانى نه تنها با طبيعت بلکه با همسايه و با جامعه اش نميکند، اين خلا بايد بنحوى پر شود و تسکين پيدا کند. اين نقش در سرمايه دارى به مذهب و ملت و قوم و نژاد و کلوب فوتبال و غيره واگذار شده است.

بعبارت ديگردر پايه اى ترين سطح هويت ملى و مذهبى لازم ميشود به خاطر اينکه هويت و موجوديت اجتماعى انسانها و مکانيسم واقعى زندگى اجتماعى در مقابل مناسبات طبقاتى قرار ميگيرد. کودک به محض اينکه زبان باز ميکند ميپرسد چرا؟ چرا ميگويد چون ميخواهد دنيا را بشناسد. چراهاى طبيعى اش را جواب ميدهيم، چراهاى اجتماعى اش را نميتوانيم جواب دهيم. نميتوانيم کودکانمان را به تقدس مالکيت و فقر اکثريت عظيم و ثروت اقليت معدود و تبعيض و نابرابرى قانع کنيم. بشر با هويت اجتماعيش بدنيا مى آيد، در مغز و فيزيک بدن کودک موجوديت اجتماعيش حک شده است و تا با فرهنگ و ايدئولوژيهاى حاکم بر جامعه طبقاتى "تربيت" نشده است نميتواند قانع بشود.

اگر قرار بود خود پروسه زندگى ما را آنقدر مسخ بکند، اينقدر تغيير بدهد که اين سئوالها و اين چراها را نداشته باشيم، اگر جامعه با خودش در تناقض نميافتاد، احتياجى به مذهب و ناسيوناليسم نبود. احتياجى به تئوريها و ايدئولوژيهاى طبقاتى نبود. جامعه طبقاتى، و بويژه نظام سرمايه دارى، تئورى اى ميخواهد که جنگ را انسانى و فقر و نابرابرى را طبيعى جلوه بدهد. تئورى اى ميخواهد که توضيح بدهد چرا هفت نسل ميلياردرهائى نظيرآقاى بيل گيتس ميتواند راحت زندگى کند و دست به سياه و سفيد نزند ولى اگر شما در طبقه کارگر بدنيا آمده باشيد بايد صبح تا شب جان بکنيد و با اينهمه فقير باقى بمانيد. اين تبعيض و تناقض فاحش را بايد توضيح داد. و توضيح طبقه حاکمه در مورد اين وضعيت تنها ميتواند غير حقيقى و خرافى باشد. تنها ميتواند مبتنى برمذهب و ناسيوناليسم و ديگر ايدئولوژيهاى ضد انسانى باشد.

مذهب سمبل و جرثومه و عصاره از خودبيگانگى انسان است. عصاره واژگون بودن دنياست، و در پايه اى ترين سطح در بحران هويتى و بيگانگى انسان از خود و از جامعه ريشه دارد. بحث من اينجا صرفا نقش سياسى مذهب نيست. نقش فوق ارتجاعى و ضد انسانى مذهب سياسى و بويژه دولت مذهبى چه در قرون وسطى و چه امروز بر همه روشن است و در اين مورد بسيار گفته و نوشته شده است. مساله مورد بحث من در اينجا ضرورت وجودى مذهب در جامعه طبقاتى است.

مذهب با بت پرستى شروع ميشود. بت يعنى پرستش مخلوق دست انسان بعنوان خالق انسان. واژگونگى جامعه طبقاتى بوضوح خود را در بت نشان ميدهد. اگر کالا شکل شيئيت يافته مناسبات سرمايه دارى است، بت از خود بيگانگى شيئيت يافته است.

بت در واقع تجسم از خود بيگانگى انسان در طلوع تمدن جامعه طبقاتى است. مذهب ماقبل جامعه طبقاتى نقش توضيح طبيعت و تسکين ضعف و درماندگى انسان در رابطه با طبيعت را بعهده دارد. نقش مذهب در جوامع اوليه توضيح و تحمل پذير کردن مقابله انسان با طبيعت است. در جامعه طبقاتى مذهب همين نقش را در رابطه فرد با جامعه و تضادهاى طبقاتى در جامعه ايفا ميکند.

پيام همه مذاهب در نهايت اينست که انسان شاد و خوشبخت نيست چون در عالم خاکى نمى آيد بدست. چون بهشت يک جاى ديگرى است. قرارنيست در دنياى خاکى ما به جايى برسيم. ادامه زندگى مطلوب و پاسخ به نيازهاى پايه اى انسانى قرار است بعد از مرگ اتفاق بيفتد. و از آنجا که عضو جامعه نه در زندگى خود و نه ديگران آن انسان مطلوب و ايده آل، انسان آزاد از چنگال مناسبات ضد انسانى جامعه طبقاتى، را نميبيند و تجربه نميکند، به ستايش موجودى برميخيزد و در واقع نياز پيدا ميکند که سمبل و نماد اين انسان ايده آل تحقق نيافتنى است. اين پايه اى ترين علت وجودى خدايان است. خدا نماينده کمال است و همه ميرويم که به او بپيونديم. ميرويم که با او باشيم. نفس وجود چنين خدائى در ضمن توضيح ميدهد که چرا دنيا اينطور است و ما را به صبر و بردبارى دعوت ميکند.

مذهب را در نهايت با محو طبقات ميشود محو کرد. مارکس ميگويد مذهب روح جهان بى روح ماست. اين جهان بى روح در واقع جهان طبقاتى است که انسانيت، هويت اجتماعى انسان و لذا پايه اى ترين نيازهاى جسمى و روانى انسان در آن متحقق نميشود و نتيجتا فلسفه و سيستم فکرى و ذهنيت مسخ شده و واژگونه اى لازم ميايد که اين خلاء را پر کند و براى افراد جامعه قابل پذيرش و تحمل بسازد. بدون اوهام و توهمات، بدون متافيزيسم مذهب، جامعه طبقاتى براى افراد قابل "توضيح" و قابل پذيرش نيست.

مارکس ميگويد براى انسان ريشه انسان است. روح جهان انسانى تنها ميتواند انسانيت باشد. خوشبختى هر فرد در گرو تحقق شخصيت او بعنوان نوع انسان است. و وقتى اين نوعيت محل بروز پيدا نکند اوهام مذهبى لازم مى آيد تا جهنم موجود را روحانى کند.

جامعه سرمايه دارى غايت اين دنياى از انسانيت تهى شده است. محصول را کالا کرده اند، نيروى کار را کالا کرده اند، "داشتن" را بجاى "بودن" نشانده اند، نفس زندگى را به پيش شرط زندگى بدل کرده اند و روح جهان انسانى را از آن گرفته اند. مذهب روح اين جهان بى روح است. بدون مذهب جامعه طبقاتى قادر به بقا نخواهد بود.

مذهب ذهنيت انسان طبقاتى را باندازه وجود اجتماعى اش مسخ ميکند و به اين ترتيب اين دو را بر هم منطبق ميکند. مذهب تراپى واژگونه است: عينيت را انسانى نميکند، ذهنيت را غير انسانى ميکند. به انسان از خود بيگانه توجيه و فلسفه و ايدئولوژى ميدهد که خود را در دنياى ديگرى بجويد و بازيابد. دنياى لاهوتى بهشت و دوزخ و معاد و عدل الهى نابرابريهاى دنياى ناسوتى را توضيح ميدهد و جبران ميکند! انسانيت به آسمانها مصادره ميشود تا غيبت اش بر روى زمين تحمل شود و خدا ساخته ميشود تا مظهر انسان کاملى باشد که برروى زمين قابل حصول نيست.

جامعه طبقاتى بدون مذهب قابل دوام نيست همانطور که بدون دولت نميتواند باقى بماند. دولت براى حفظ نظم لازم است و مذهب براى منطقى و انسانى جلوه دادن اين نظم. پذيرش آنچه هست و قبول ازلى و ابدى بودن آنچه هست جوهر و اساس هر مذهبى است. قدوسيت مالکيت و قدوسيت قانون و قدوسيت نظم ضد انسانى موجود مايه و علت وجودى تقدس مذهبى است. منشا تقدس الهيات منزه، پاسدارى از کثيف ترين واقيعات طبقاتى است. بدون طبقات مذهب ضرورت وجودى نمييافت و بدون مذهب جامعه طبقاتى قادر به حفظ موجوديت خود نيست.

در سرمايه دارى ناسيوناليسم نيز در کنار مذهب بميدان مى آيد، به محور جهان شناسى و خود شناسى اعضاى جامعه تبديل ميشود، و به ايفاى همين نقش محافظت وضع موجود ميپردازد.

ناسيوناليسم همزاد ملت و دولت- کشورهاى تاريخ معاصر است و تاريخا جزء لازم و پيش شرط شکل گيرى ملت و دولتهاى کشورى بوده است. ضرورت وجودى ناسيوناليسم و ملت در پايه اى ترين سطح نياز سرمايه به بازار ملى است. ملت نام ديگرى براى جامعه ايست که بر مبناى مناسبات معين يکسانى بين کار و سرمايه شکل گرفته است. مبناى ملت و کشور در عصر ما نرخ استثمار و نرخ بهره و سطح دستمزدها و ساعات کار و قوانين کار يکسان و بازار کار و کالاى مشترک است و ناسيوناليسم چيزى جز بازتاب ذهنى و ايدئولوژيک اين واقعيت نيست. تقدس مالکيت و سود و استثمار مستقيما به تقدس آب و خاک و پرچم و مرز و تاريخ و افتخارات ملى ترجمه ميشود و از کودکى به اعضاى جامعه خورانده ميشود.

ناسيوناليسم براى افراد جامعه هويت ملى ميتراشد و هويت انسانى افراد يا نفى ميشود و يا کاملا تحت الشعاع مليت آنان قرار ميگيرد. اتکا به هويت ملى اساس توجيه جنگها در عصر ماست. صدها هزار نفر زن و مرد و کودک و پير و جوان را در هيروشيما و ناکازاکى در آتش بمب اتمى ميسوزانند و توجيه شان هم اينست که منافع ملى اينطور اقتضا ميکرد! خون سربازانى که براى دفاع از اين منافع به کشتارگاه فرستاده ميشوند بسيار رنگين تر از حتى غير نظاميان ملت دشمن است. و ملتها هم اين توجيه را کمابيش ميپذيرند و اعتراض و مخالفت چندانى در برابر آن شکل نميگيرد. با همين منطق است که دولتى مثل دولت آمريکا وحشيانه ترين و جنايتکارانه ترين سياستهاى ميليتاريستى اش را تحت عنوان دفاع از منافع ملى توجيه ميکند و به افکار عمومى ميفروشد. و اعتراض مردم تنها وقتى شروع ميشود و بالا ميگيرد که آمار ک